|

‌سنِ خاطره‌ها...

تا چند سال پیش، وقتی خبر درگذشت یکی از هنرمندان را می‌شنیدم، ذهنم بیشتر درگیر خود او می‌شد؛ کارنامه‌اش، نقش‌هایی که بازی کرده بود، کتاب‌هایی که نوشته بود یا صدایی که سال‌ها از رادیو و تلویزیون شنیده بودیم. اما مدتی است احساس می‌کنم این خبرها دیگر فقط درباره یک هنرمند نیستند. هر بار که چنین خبری منتشر می‌شود، چیزی در ذهنم آرام جابه‌جا می‌شود؛

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

علیرضا کنگرلو‌: تا چند سال پیش، وقتی خبر درگذشت یکی از هنرمندان را می‌شنیدم، ذهنم بیشتر درگیر خود او می‌شد؛ کارنامه‌اش، نقش‌هایی که بازی کرده بود، کتاب‌هایی که نوشته بود یا صدایی که سال‌ها از رادیو و تلویزیون شنیده بودیم. اما مدتی است احساس می‌کنم این خبرها دیگر فقط درباره یک هنرمند نیستند. هر بار که چنین خبری منتشر می‌شود، چیزی در ذهنم آرام جابه‌جا می‌شود؛ انگار کسی ورق دیگری از تقویم زندگی خودمان را برمی‌گرداند. شاید این حس برای کسی که بیش از سه دهه در رادیو زندگی کرده، طبیعی باشد. 32 سال، فرصت کمی برای دیدن آدم‌ها نیست. در این سال‌ها با هنرمندان بسیاری روبه‌رو شدم؛ بعضی را فقط یک بار دیدم و بعضی دیگر بارها میهمان برنامه‌ها بودند. گفت‌وگوها گاهی از زمان پخش برنامه هم طولانی‌تر می‌شد. چراغ استودیو خاموش می‌شد، اما صحبت ادامه پیدا می‌کرد؛ از تئاتر، از سینما، از کتاب، از مردم، از روزگار. آن روزها هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم همین لحظه‌های معمولی، روزی به باارزش‌ترین خاطره‌ها تبدیل شوند.

واقعیت این است که ما هنرمندان را فقط از روی آثارشان به خاطر نمی‌آوریم. هرکدامشان به بخشی از زندگی ما گره خورده‌اند. یک فیلم ما را به خانه‌ای قدیمی می‌برد. یک صدا، عصرهای کودکی را زنده می‌کند. یک نمایش ما را به سال‌هایی برمی‌گرداند که هنوز خیلی از عزیزانمان کنارمان بودند. حافظه انسان خاطره‌ها را به شکل عجیبی نگه می‌دارد؛ آدم‌ها را کنار مکان‌ها، کنار صداها، کنار فصل‌ها و کنار احساسات ذخیره می‌کند. برای همین است که خبر رفتن یک هنرمند، فقط خبر از دست دادن یک چهره فرهنگی نیست. آن خبر، ناگهان درِ اتاقی را در ذهن ما باز می‌کند که سال‌ها بسته بوده است؛ اتاقی پر از تصویر، صدا، خنده، دلتنگی و آدم‌هایی که شاید دیگر کنارمان نباشند.

سال‌ها در علوم ارتباطات درباره «حافظه جمعی» نوشته‌اند؛ درباره اینکه رسانه‌ها چگونه خاطره‌های مشترک یک جامعه را می‌سازند. اما گاهی زندگی این مفهوم را ساده‌تر از هر کتابی توضیح می‌دهد. کافی است خبر بیماری یا رفتن یکی از چهره‌هایی را بخوانیم که سال‌ها با آنها زندگی کرده‌ایم. همان لحظه، ذهن شروع به سفر می‌کند؛ نه به زندگی آن هنرمند، به زندگی خودمان.

یادمان می‌آید آن فیلم را با چه کسی دیده بودیم. آن ترانه را در چه روزهایی شنیده بودیم. آن برنامه رادیویی را در مسیر مدرسه دنبال می‌کردیم یا در مسیر بازگشت از دانشگاه. ناگهان متوجه می‌شویم آنچه از دست رفته، فقط یک انسان نیست؛ بخشی از زمان ماست.

شاید به همین دلیل است که هرچه سن بالاتر می‌رود، خبرهای فرهنگی رنگ دیگری پیدا می‌کنند. در 20سالگی، رفتن یک هنرمند خبری تلخ بود. امروز همان خبر آینه‌ای است که بی‌صدا مقابلمان قرار می‌گیرد؛ آینه‌ای که چین‌وچروک صورت را نشان نمی‌دهد، مسیر طی‌شده زندگی را نشان می‌دهد.

گاهی فکر می‌کنم هر نسل، تقویم مخصوص خودش را دارد. بعضی‌ها سال‌های زندگی‌شان را با تغییر خانه‌ها به یاد می‌آورند، بعضی‌ها با مدرسه و دانشگاه، بعضی‌ها با سفرها. اما برای بسیاری از ما، بخشی از زمان با هنرمندان اندازه‌گیری شده است. با صدایی که هر شب از رادیو شنیده‌ایم، با فیلمی که چند بار دیده‌ایم، با نویسنده‌ای که کنار شب‌های تنهایی‌مان نشسته یا با بازیگری که بی‌آنکه بداند، بخشی از حافظه خانوادگی ما شده است.

شاید راز ماندگاری هنر هم همین باشد؛ هنر فقط اثری روی پرده یا روی کاغذ نیست. آرام ‌آرام وارد زندگی آدم‌ها می‌شود، کنار خاطره‌هایشان می‌نشیند و آن‌قدر با روزمرگی‌ها درهم می‌آمیزد که دیگر جدا‌کردنشان ممکن نیست.

این روزها هر بار نام یکی از بزرگان هنر را در خبرها می‌بینم، پیش از آنکه به زندگی حرفه‌ای او فکر کنم، به سال‌هایی فکر می‌کنم که با حضور او گذشت؛ سال‌هایی که آن‌قدر آرام از کنارمان عبور کردند که متوجه رفتنشان نشدیم.

شاید زمان همیشه همین‌طور گذشته است؛ آرام، بی‌صدا و بدون آنکه از ما اجازه بگیرد. فقط گاهی‌ با رفتن یکی از آدم‌هایی که بخشی از حافظه جمعی ما را ساخته‌اند، ناگهان برمی‌گردیم و به پشت سر نگاه می‌کنیم. آن وقت است که می‌فهمیم بعضی خبرها، فقط خبر نیستند؛ آینه‌اند. و شاید حقیقت همین باشد: آدم‌ها را بیشتر از تقویم، رفتن آدم‌های خاطره‌ساز پیر می‌کند.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.