واکاوی دلایل غیبت اسرائیل در دور تازه حملات آمریکا علیه ایران و چشمانداز ورود احتمالی این رژیم به جنگ در گفتوگو با منصور براتی
غایب بزرگ
دور تازه جنگ تحمیلی آمریکا علیه ایران، در حالی با ۱۳ شب حملات متوالی به نوار ساحلی جنوب کشور دنبال شد که بیش از خود عملیات نظامی، غیبت آشکار اسرائیل توجه ناظران را برانگیخت. برخلاف دو رویارویی ۱۲روزه و ۴۰روزه گذشته که تلآویو در متن تحولات قرار داشت، این بار نشانی از حضور مستقیم آن دیده نشد؛
به گزارش گروه رسانهای شرق،
دور تازه جنگ تحمیلی آمریکا علیه ایران، در حالی با ۱۳ شب حملات متوالی به نوار ساحلی جنوب کشور دنبال شد که بیش از خود عملیات نظامی، غیبت آشکار اسرائیل توجه ناظران را برانگیخت. برخلاف دو رویارویی ۱۲روزه و ۴۰روزه گذشته که تلآویو در متن تحولات قرار داشت، این بار نشانی از حضور مستقیم آن دیده نشد؛ وضعیتی که این پرسش را پیش میکشد که آیا این غیبت محصول یک انتخاب راهبردی از سوی اسرائیل بود یا بخشی از طراحی واشینگتن برای مدیریت دامنه بحران؟ در عین حال، گمانهزنیها درباره نقش اطلاعاتی و امنیتی تلآویو در حملات اخیر آمریکا به جنوب ایران همچنان پابرجاست. اکنون نیز همزمان با سفر امروز، دوشنبه، بنیامین نتانیاهو به آمریکا برای حضور در مراسم خاکسپاری لیندسی گراهام و احتمال دیدار او با دونالد ترامپ، این پرسش اهمیت بیشتری یافته است که آیا اسرائیل صرفا ورود خود به میدان را به تعویق انداخته یا در آستانه ایفای نقشی مستقیم در مرحله بعدی این تقابل قرار دارد؟ پیرو آنچه گفته شد و برای واکاوی چرایی غیبت معنادار اسرائیل در دور تازه حملات آمریکا علیه ایران، نسبت این غیبت با راهبرد واشینگتن و نیز ارزیابی احتمال ورود مستقیم تلآویو به مراحل آتی جنگ، با منصور براتی، تحلیلگر ارشد مسائل اسرائیل، به گپوگفت نشستهایم. آنچه در ادامه میآید، حاصل این گفتوگوی تحلیلی است.
با گذشت حدود 13 شب از آغاز حملات آمریکا، همچنان دامنه درگیریها عمدتا به نوار ساحلی جنوب محدود مانده و هنوز شاهد شکلگیری یک جنگ فراگیر، مشابه جنگهای ۱۲روزه و ۴۰روزه نیستیم. در این میان، غیبت اسرائیل بهعنوان یکی از بازیگران اصلی حملات آمریکا، بیش از هر چیز جلب توجه میکند. به نظر شما علت این وضعیت چیست؟ چرا اسرائیل غایب است؟ این غیبت خودخواسته است یا باید غایب باشد؟
غیبت اسرائیل در دور تازه حملات آمریکا به این واقعیت بازمیگردد که سطح کنونی درگیریها، از منظر اسرائیل، در حدی نیست که بتواند اهداف مدنظر این رژیم از جنگ با ایران را تأمین کند. به بیان دیگر، آنچه امروز میان ایران و آمریکا جریان دارد، همان سطح از درگیری نیست که اسرائیل برای آن برنامهریزی کرده یا خواهان تحقق آن بوده است.
پس سناریوی ایدئال اسرائیل چیست؟
مطلوب اسرائیل، دستکم بازگشت به یک جنگ تمامعیار است، نه وضعیتی که اکنون میتوان از آن بهعنوان مجموعهای از حملات محدود و نسبتا کنترلشده در نوار ساحلی جنوب ایران یاد کرد.
ولی شدت حملات هم کم نبوده و...
گفته من بههیچوجه به معنای نادیدهگرفتن خسارتها و آسیبهای واردشده نیست. متأسفانه در این حملات، شماری از هموطنان عزیز و نیز تعدادی از نیروهای نظامی به شهادت رسیدهاند و این موضوع از هر جهت حائز اهمیت است. اما از منظر محاسبات هیئت حاکمه اسرائیل، آنچه در این مدت رخ داده، با اهداف، برنامهریزیها و منافع راهبردی این رژیم همخوانی نداشته است. اسرائیل در این مدت تلاش گستردهای انجام داده است تا احتمال بازگشت دو طرف به یک جنگ گسترده را افزایش دهد و زمینه ورود مجدد به چنین درگیریای را فراهم کند. در همین راستا، جلسات متعددی نیز در سطح کابینه امنیتی اسرائیل برگزار شده است. آنچه از این جلسات، براساس اطلاعات منتشرشده یا منابع اطلاعاتی متنباز با اطمینان قابل استناد است و نه گمانهزنیهای رسانهای، نشان میدهد مقامات اسرائیلی در این مدت بهطور جدی در تلاش بودهاند هیئت حاکمه آمریکا، بهویژه شخص دونالد ترامپ را برای ازسرگیری جنگ متقاعد کنند. همچنین، با توجه به سفر احتمالی بنیامین نتانیاهو به آمریکا، به نظر میرسد این موضوع با جدیت بیشتری دنبال خواهد شد و اسرائیل میکوشد رئیسجمهور آمریکا را برای آغاز دور جدیدی از درگیریها متقاعد کند.
از سوی دیگر، یکی دیگر از اقدامات اسرائیل در این مدت، تلاش برای تضعیف روند تبادل پیامها میان ایران و آمریکا، چه بهصورت مستقیم و چه از طریق میانجیها و نیز کماثرکردن مذاکرات محدودی بوده است که میان دو طرف شکل گرفته بود. اسرائیل تلاش داشت این روند را مختل کند تا آمریکا خواستههای خود را افزایش دهد و مسیر دستیابی به تفاهم دشوارتر شود. در همین چارچوب، اسرائیل فشار قابل توجهی بر آمریکا وارد کرد تا مفاد تفاهمنامه احتمالی میان دو طرف، بهویژه بند نخست آن، بهطور کامل اجرا نشود. این بند ناظر بر برقراری آتشبس در تمامی نقاط منطقه، ازجمله درگیریهای مرتبط با ایران، اسرائیل و لبنان بود. اسرائیل تلاش فراوانی کرد این بخش از تفاهمنامه عملیاتی نشود و در عمل نیز شکاف مهمی در این توافق ایجاد کرد. نتیجه این اقدام آن بود که دو طرف نتوانستند سابقهای مثبت از اجرای موفق تفاهم ایجاد کنند؛ سابقهای که میتوانست زمینه افزایش اعتماد متقابل را فراهم آورد. اسرائیل کوشید این فرصت را از هر دو طرف سلب کند. از اینرو، نقش اسرائیل در تحولات منطقه کاملا قابل توجه است. روند تحولات نیز نشان میدهد این رژیم خود را برای ایفای نقشی فعالتر در تحولات آینده آماده میکند؛ تحولی که از نگاه اسرائیل، مطلوب آن، آغاز دور جدیدی از درگیریهای بسیار گسترده یا وقوع جنگی در مقیاس جنگ 12روزه یا حتی جنگی طولانیتر است.
نکته مهم دیگری که درباره علت غیبت اسرائیل در این مرحله از درگیریها مطرح میشود، ناظر بر برهمزدن معادلات ترسیمی آمریکا در حملات جاری به ایران است. آیا میتوان گفت اگر اسرائیل از همان ابتدا بهطور مستقیم وارد میدان میشد، معادلات آمریکا را بر هم میزد؟ چون برخی معتقدند هدف آمریکا در این مقطع، تضعیف یا از کار انداختن بخشی از توان دفاعی و پدافندی ایران، بهویژه در نوار جنوبی کشور بوده است و ورود مستقیم اسرائیل میتوانست دامنه جنگ را گستردهتر و شدیدتر کرده و این برنامه را با اختلال مواجه کند. آیا این تحلیل را میتوان علت اصلی عدم ورود مستقیم اسرائیل دانست؟
باید توجه داشت که اگرچه میان آمریکا و اسرائیل، در اهداف کلان اشتراک نظر وجود دارد، اما درباره اهداف جزئی، اولویتها و نحوه اجرای عملیات نظامی، اختلافهایی در دستور کار دیده میشود. به عبارت دیگر، دو طرف در نگاه به جزئیات عملیات نظامی، تفاوتهایی دارند. با این حال، به نظر میرسد اسرائیل خواهان آن بوده است که دامنه این حملات بسیار گستردهتر باشد. برای مثال، اظهاراتی که دونالد ترامپ درباره احتمال حمله به برخی اهداف راهبردی، ازجمله تأسیسات کوه کلنگ، مطرح کرده است، نشان میدهد در صورت ورود عملیات به چنین سطوحی، اسرائیل قطعا مشارکت فعالتر و انگیزه بسیار بیشتری برای حضور مستقیم خواهد داشت. نکته مهم آن است که این سطح از درگیری که طی روزهای گذشته شاهد آن بودهایم، اگرچه مطلوب اسرائیل نبوده، اما از نگاه این رژیم میتواند مقدمهای برای بازگرداندن طرفین به یک جنگ گستردهتر باشد؛ جنگی که در آن امکان گفتوگو و شکلگیری اعتماد میان دو طرف از بین برود.
بر همین اساس، اسرائیل در این مدت بیشتر در نقش پشتیبان ظاهر شده است؛ ازجمله از طریق ارائه کمکهای اطلاعاتی و عملیاتی، بدون آنکه خود را بهطور مستقیم درگیر کند. هدف از این رویکرد، فراهمکردن زمینه برای شکلگیری یک درگیری در سطحی بالاتر بوده است. در همین مدت، اسرائیل اقدام به بهروزرسانی بانک اهداف خود نیز کرده است. اطلاعاتی که اخیرا از سوی مقامات آمریکایی درباره اهداف احتمالی حملات آینده منتشر میشود، نشان میدهد بخش قابل توجهی از این اطلاعات حاصل همکاری اطلاعاتی اسرائیل است. این موضوع در اظهارات نخستوزیر و وزیر دفاع اسرائیل نیز بازتاب یافته و آنان به تدوین بانک اهداف جدید در ایران اشاره کردهاند. بنابراین، به نظر میرسد اسرائیل در این مقطع تلاش کرده است با اثرگذاری بر تصمیمات آمریکا، شرایط را برای آغاز یک جنگ جدید فراهم کند. در چنین وضعیتی، به احتمال زیاد اسرائیل نیز بار دیگر وارد تقابل مستقیم خواهد شد. هیئت حاکمه اسرائیل انگیزه بسیار بالایی برای آغاز یک ماجراجویی جدید علیه ایران دارد و بخشی از این انگیزه بیتردید به شرایط داخلی این رژیم بازمیگردد. کابینه کنونی و ائتلاف حاکم در آستانه انتخابات پارلمانی قرار دارند که قرار است در ۲۷ اکتبر، برابر با پنجم آبان برگزار شود. براساس نظرسنجیهای موجود، اگر انتخابات امروز برگزار شود، ائتلاف به رهبری نتانیاهو و حزب لیکود با شکست مواجه خواهد شد. از اینرو، آنان به دنبال ایجاد یک تحول جدی هستند؛ تحولی که از نگاهشان میتواند با واردکردن ضربهای سنگین به ایران، بخشی از محبوبیت ازدسترفته خود را که پس از عملیات هفتم اکتبر ۲۰۲۳ بهشدت آسیب دیده است، بازیابی کند. جامعه اسرائیل پس از آن رویداد، نسبت به عملکرد دولت نتانیاهو بدبین و نگران شده و هیئت حاکمه تلاش میکند از طریق یک دستاورد امنیتی یا نظامی، بخشی از این سرمایه سیاسی ازدسترفته را احیا کند.
در چند سال اخیر، بهویژه پس از حوادث هفتم اکتبر، تقریبا هر بار که بنیامین نتانیاهو به آمریکا سفر کرده، پس از آن شاهد تحول یا اقدام مهمی در منطقه بودهایم. اکنون هم خبر آمده نتانیاهو امروز دوشنبه به بهانه شرکت در مراسم خاکسپاری لیندسی گراهام عازم آمریکاست. به نظر شما این سفر میتواند بر تصمیم دونالد ترامپ برای ورود به یک جنگ جدید تأثیرگذار باشد؟
بله، به نظر من چنین ظرفیتی وجود دارد. اگر به تجربههای گذشته نگاه کنیم، نتانیاهو دستکم در دو مقطع، ازجمله در جریان جنگ ۱۲روزه و ۴۰روزه، توانست بر تصمیمات ترامپ اثر بگذارد. البته اهدافی که نتانیاهو در جنگ اخیر برای ترامپ ترسیم کرده بود، محقق نشد. او مدعی بود ظرف یک هفته تا 10 روز، نظام جمهوری اسلامی یا دچار فروپاشی خواهد شد یا تغییر رفتار اساسی خواهد داد یا برنامه موشکی و هستهای ایران بین 70 تا 80 درصد آسیب خواهد دید. این اهداف که بسیار بلندپروازانه بودند، تحقق پیدا نکردند. با این حال، اکنون نیز مشاهده میکنیم ترامپ به دلیل اختلافاتی که میان ایران و آمریکا در حوزه مذاکرات و تفاهمنامه ایجاد شده، بار دیگر در موقعیتی قرار گرفته است که آمادگی انجام یک اقدام نظامی جدیتر را دارد. در چنین شرایطی، سفر نتانیاهو نیز میتواند این روند را تقویت کند.
سؤال مهمتر اینجاست که بیبی چطور میتواند این بار ترامپ را متقاعد به جنگ فراگیر سوم با حضور اسرائیل کند؟ مشخصا به صورت جزئی این موضوع چگونه حاصل میشود؟
از منظر روانشناسی سیاسی، یک نکته درباره دونالد ترامپ اهمیت ویژهای دارد و آن این است که او بهویژه تحت تأثیر نتانیاهو قرار میگیرد. همانطور که قبلتر گفتم، نتانیاهو تاکنون دستکم دو بار توانسته است بر تصمیمات ترامپ اثر بگذارد و این نشان میدهد از ظرفیت بالایی برای اقناع او برخوردار است. نکته دیگری که نتانیاهو برای افزایش این تأثیرگذاری از آن بهره میگیرد، ارائه اطلاعاتی است که مدعی است دستگاههای اطلاعاتی آمریکا به آن دسترسی ندارند. برای مثال، ممکن است اطلاعاتی درباره وضعیت رهبری جدید ایران یا شرایط داخلی کشور ارائه دهد و اینگونه استدلال کند که به دلیل افزایش آسیبپذیریهای اقتصادی یا برخی نارضایتیهای داخلی، اکنون فرصت مناسبی فراهم شده است که با چند عملیات نظامی، ضربهای بسیار بزرگ وارد شود؛ ضربهای که در گذشته امکان تحقق آن وجود نداشت. نتانیاهو از این طریق تلاش میکند ترامپ را بار دیگر به انجام یک اقدام نظامی گسترده متقاعد کند. با توجه به اینکه این تجربه پیش از این نیز تکرار شده و همچنین با در نظر گرفتن اینکه نتانیاهو در آستانه انتخابات قرار دارد و به یک دستاورد بزرگ نیازمند است، به نظر من این احتمال وجود دارد ترامپ بار دیگر تحت تأثیر او قرار گیرد.
اجازه دهید بر نقش جیدی ونس تمرکز کنیم. ارزیابی شما از جایگاه و نقشآفرینی او چیست؟ اخباری منتشر شده که او تلاش میکند مانع دیدار مستقیم ترامپ و نتانیاهو شود. از سوی دیگر، برخی معتقدند در فضای سیاسی آمریکا، تقسیم نقش «پلیس خوب و پلیس بد» در حال اجراست و ونس نقش پلیس خوب را بر عهده گرفته است. حتی عدهای معتقدند در داخل ایران نیز خطای محاسباتیای شکل گرفته و تصور میشود ونس نسبت به دیگر مقامات آمریکایی رویکرد متفاوتی دارد. فراموش نکنیم که در زمان انتشار فهرست مقامات آمریکایی و اسرائیلی مطرحشده برای انتقام، نام و چهره ونس غایب بود. آیا شما اساسا به چنین تقسیم نقشی اعتقاد دارید که اکنون ونس نقش پلیس خوب را دارد و تهران این را باور کرده است؟ اما اگر واقعا ونس منتقد جنگ علیه ایران باشد، توان آن را دارد که در برابر خواستههای نتانیاهو ایستادگی کند؛ بهویژه آنکه به تعبیر خودتان، تاکنون نیز دستکم در دو مقطع (جنگهای ۱۲روزه و ۴۰روزه) موفق نبوده است؟
در ابتدا لازم میدانم تأکید کنم که پاسخ تخصصی به این پرسش را باید یک کارشناس مسائل آمریکا ارائه کند و حوزه تخصصی بنده مسائل اسرائیل است. بنابراین آنچه در اینجا عرض میکنم، صرفا برداشت و نظر شخصی من بهعنوان کسی است که تحولات آمریکا را دنبال میکند و نباید آن را در حد تحلیل تخصصی تلقی کرد.
برداشت من این است که جیدی ونس تا حد زیادی آینده سیاسی خود را با موضوع مذاکرات و تفاهمنامه با ایران گره زده است. در روند شکلگیری این تفاهمنامه نیز شاهد بودیم که میزان تأثیرگذاری او افزایش پیدا کرد. اگرچه همانگونه که اشاره کردید، در دو جنگ اخیر عملا مخالف گسترش جنگ بود و در این زمینه موفق نشد، اما در موضوع تفاهمنامه اتفاقی رخ داد که از جهاتی بیسابقه بود. برای نخستین بار، میان دولت دونالد ترامپ و جمهوری اسلامی ایران، پس از دو جنگ و همچنین با وجود سوابقی مانند سیاستهای دولت نخست ترامپ در منطقه، ترور سردار سلیمانی و دیگر اقدامات علیه مقامات نظامی ایران، نوعی تفاهم شکل گرفت. دستیابی به چنین تفاهمی، با توجه به آن سابقه، کار بسیار دشواری بود و نمیتوان نقش ونس را در این روند نادیده گرفت. همچنین اگر به رفتار سیاسی ونس در حزب جمهوریخواه توجه کنیم، به نظر میرسد او در تلاش است خود را بهعنوان یکی از گزینههای اصلی این حزب برای انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۲۸ مطرح کند. رقابت او با افرادی مانند مارکو روبیو و دیگر چهرههای جمهوریخواه نیز در همین چارچوب قابل تحلیل است. از این منظر، موضوع مذاکرات و توافق با ایران برای ونس اهمیت ویژهای دارد. انتقادهایی که او بهتازگی نسبت به اسرائیل مطرح کرده، از نظر لحن بسیار تند و کمسابقه بوده است. حتی در دوران ریاستجمهوری باراک اوباما، با وجود اختلافات جدی میان دولت آمریکا و اسرائیل درباره موضوعاتی مانند فلسطین، برجام، ایران و مسائل منطقه نیز کمتر شاهد چنین ادبیاتی از سوی مقامات آمریکایی بودهایم.
نمونههایی مانند برنی سندرز پیشروی ماست که سالهاست نگاه انتقادی نسبت به سیاستهای اسرائیل دارد، اما این مواضع سبب شده سندرز هیچگاه از سطح جایگاه سیاسی سناتور فراتر نرود. پس به طریق اولی آیا فردی که قصد دارد به ریاستجمهوری آمریکا برسد، میتواند از سنت تثبیتشده سیاست آمریکا در حمایت از اسرائیل فاصله بگیرد و بهصورت جدی منتقد سیاستهای اسرائیل باشد و در عین حال به عالیترین سطح قدرت سیاسی در این کشور دست یابد؟
باز هم تأکید میکنم که پاسخ دقیق به این پرسش در حوزه تخصص کارشناسان مسائل آمریکاست، اما تا آنجا که من روندهای سیاسی ایالات متحده را دنبال کردهام، میتوان به چند نکته اشاره کرد. تا حدود چهار یا پنج سال پیش، حمایت از اسرائیل در هر دو حزب اصلی آمریکا، یعنی جمهوریخواه و دموکرات، یک موضوع کاملا دوحزبی و حتی فراحزبی محسوب میشد و درباره اصل حمایت از اسرائیل اختلاف جدی وجود نداشت. اما نوع سیاستورزی دونالد ترامپ و حمایت بیقیدوشرط او از اسرائیل، بهویژه پس از حوادث هفتم اکتبر، موجب شد طیف گستردهای از منتقدان این رویکرد شکل بگیرند؛ بهخصوص در درون حزب دموکرات. امروز نیز نتایج بسیاری از نظرسنجیها نشان میدهد که بخش درخور توجهی از بدنه حزب دموکرات، در مقایسه با گذشته، نگاه همدلانهتری نسبت به فلسطینیان دارند و حتی در برخی موارد، فلسطین را بر اسرائیل ترجیح میدهند. در عین حال، باید منتظر تغییر نسل رهبران دو حزب نیز باشیم. این تحول در حزب جمهوریخواه با سرعت کمتری در حال وقوع است، اما در حزب دموکرات احتمال بیشتری وجود دارد که چهرههای جدیدی با رویکردهای متفاوت ظهور کنند. برای نمونه، ممکن است افرادی مانند زهران ممدانی یا شخصیتهایی با ظرفیت و گرایش مشابه، در آینده بتوانند به سطوح بالای قدرت سیاسی و حتی رقابتهای ریاستجمهوری راه پیدا کنند.
به ممدانی اشاره کردید. اجازه میخواهم به نکتهای که همین شهردار نیویورک درباره احتمال بازداشت بنیامین نتانیاهو در صورت ورود به این شهر (نیویورک) مطرح کرد، بپردازم. سطح بیسابقهای از واکنشهای تند سیاسی علیه ممدانی نشان داد که تحلیل شما نزدیک به واقعیت نیست؛ چون حتی مشاهده کردیم که افرادی مانند جان فترمن، سناتور دموکرات نیز به این موضوع واکنش نشان دادند. به نظر شما آیا میتوان گفت برخی از خطوط قرمز سنتی در سیاست آمریکا نسبت به اسرائیل در حال جابهجاشدن است؟
به نظر میرسد روند تحولات به همین سمت در حال حرکت است؛ بهویژه اگر افق 10 سال آینده را در نظر بگیریم. به باورم در یک دهه آینده با حزب دموکراتی مواجه خواهیم بود که رویکرد متفاوتی نسبت به اسرائیل خواهد داشت. حتی در درون حزب جمهوریخواه نیز احتمالا پس از دوران ترامپ، از شدت حمایتهای کاملا یکجانبه از اسرائیل کاسته خواهد شد و این سطح از حمایت بدون قید و شرط ادامه نخواهد یافت. البته این روند، آنگونه که به نظر میرسد، تا حد زیادی اجتنابناپذیر است. با این حال، اینکه این تغییرات در نهایت به پیروزی یک نامزد دموکرات در انتخابات ریاستجمهوری بینجامد و رئیسجمهوری با چنین رویکردی در آمریکا روی کار بیاید یا اینکه چنین نامزدی در انتخابات شکست بخورد، موضوعی بسیار تعیینکننده است و آثار متفاوتی بر سیاست آمریکا در قبال اسرائیل خواهد داشت.
بار دیگر به موضوع جیدی ونس بازگردیم. پیش از سفر بنیامین نتانیاهو به آمریکا، گفته میشود رومن گافمن، رئیس موساد نیز حدود سه هفته پیش به واشینگتن سفر کرده و اطلاعاتی درباره تأسیسات «کوه کلنگ» را در اختیار جان ردکلیف، رئیس سازمان سیا، قرار داده است. برخی این اقدام را تلاشی برای ترغیب آمریکا به حمله به این تأسیسات ارزیابی میکنند. آیا میتوان گفت مقدمات چنین اقدامی از هماکنون در حال فراهمشدن است و در نتیجه، جیدی ونس از همین حالا در این اختلافنظر با نتانیاهو برای جلوگیری از جنگ فراگیر مجدد علیه ایران با حضور اسرائیل شکست خورده است؟
در اینباره نمیتوان با اطمینان سخن گفت.
چرا؟
چون همین دو شب قبل گزارشهایی منتشر شد مبنی بر اینکه دونالد ترامپ در حال آمادهشدن برای اجرای یک حمله گسترده بوده و حتی روزنامه یدیعوت آحارونوت نیز اعلام کرده بود چنین حملهای در دستور کار قرار داشته، اما در آخرین لحظه ترامپ آن را متوقف و اعلام کرده است که قصد دارد فرصت دیگری به دیپلماسی بدهد. تا لحظه گفتوگوی من و شما، حمله تازهای هم صورت نگرفته است. اگر همین روال ادامه پیدا کند، نشاندهنده معادلات دیگری است. به دلیل همین نوسانات و تغییرات در تصمیمگیریها، نمیتوان با قطعیت درباره مسیر آینده اظهارنظر کرد.
حالا چون دو، سه شب حملات متوقف شده دال بر حلشدن بحران نیست؛ خیلی خوشبین نیستید؟
بحث خوشبینی و بدبینی مطرح نیست و داریم موضوع را صرفا تحلیل میکنیم. به هر حال تبادل پیامها میان طرفین همچنان ادامه دارد و به نظر میرسد دیپلماسی پنهان نیز در دستور کار قرار گرفته است. احتمالا میانجیهایی نیز در این روند فعال هستند که ممکن است اساسا نام یا نقشی از آنان در رسانهها منتشر نشود، اما به هر حال تبادل پیام میان دو طرف در جریان است. نمونهای که شاید بتوان به آن اشاره کرد، این است که با توجه به نبود اطلاعات آشکار و در عین حال دسترسینداشتن ما به اطلاعات محرمانه، نمیتوان با قاطعیت قضاوت کرد؛ اما اینکه دو شب گذشته، بهویژه در جنوب کشور، حملهای علیه ایران صورت نگرفت، میتواند نشانهای از تأثیر همین تبادل پیامها و جدیترشدن گفتوگوهای پشت پرده باشد. همچنین دو روز قبل خبری منتشر شد که البته هنوز صحت آن مشخص نیست، مبنی بر اینکه آقای عراقچی نسبت به ادامه مذاکرات چراغ سبز نشان داده است. باید دید این خبر تا چه اندازه جدی است و آیا از امشب بار دیگر شاهد ازسرگیری تبادل آتش خواهیم بود یا اینکه سکوتی که از شب گذشته آغاز شده، ادامه خواهد یافت و زمینه را برای شکلگیری مبنایی جدیتر جهت تبادل پیام و گفتوگوی مستقیم یا غیرمستقیم میان دو طرف فراهم خواهد کرد.
به یکی از مهمترین محورهای اختلاف میان آمریکا و اسرائیل، ذیل تفاوت در اولویتهای ژئوپلیتیکی ورود کنیم. به نظر میرسد برای آمریکا در شرایط کنونی، تنگه هرمز اهمیت بیشتری دارد، در حالی که برای اسرائیل، جنوب لبنان و محیط پیرامونی آن در اولویت است. به بیان دیگر، تحولات جنوب لبنان برای آمریکا اولویت درجهیک نیست و در مقابل، معادلات تنگه هرمز نیز برای اسرائیل همان درجه از اهمیت را ندارد. آیا این اختلاف در اولویتهای ژئوپلیتیکی میتواند دو طرف را به سمت تشدید بحران و حتی آغاز یک جنگ گستردهتر سوق دهد؟
بله، این اختلافات میتواند زمینهساز افزایش انگیزه اسرائیل برای انجام اقدامات تحریکآمیز و اثرگذاری بر روند تحولات باشد. همانگونه که در این مدت نیز شاهد بودیم، اسرائیل چنین رویکردی را در پیش گرفته و تلاش کرده است بر روند تصمیمگیریها تأثیر بگذارد. نکتهای که باید به آن توجه داشت این است که اسرائیل برای محیط پیرامونی و بیواسطه خود، ازجمله لبنان، سوریه، اردن و سایر کشورهای همجوار، جایگاه ویژهای قائل است. تجربه نیز نشان داده است حتی اگر یک ابرقدرت، ولو مهمترین متحد اسرائیل، بخواهد این رژیم را به رعایت برخی قواعد یا محدودیتها وادار کند، معمولا اسرائیل در این مناطق چنین الزامی را نمیپذیرد. این موضوع را در قبال سوریه، لبنان، اردن و مصر نیز بارها مشاهده کردهایم.
دلیل این رویکرد آن است که اسرائیل این مناطق را بخشی از محیط امنیتی بیواسطه خود میداند و تحولات آنها را مستقیم با امنیت مرزهایش مرتبط تلقی میکند. بر همین اساس، اسرائیل تلاش خواهد کرد با این استدلال که در حال دفاع از خود است، مانع شکلگیری هرگونه توافقی شود که ایران یکی از پایههای آن باشد یا حتی بخشی از آن تحت تأثیر مذاکرات ایران و آمریکا شکل گرفته باشد. تا جایی که بتواند، در مسیر چنین تفاهمی کارشکنی خواهد کرد تا احتمال دستیابی ایران و آمریکا به توافق کاهش یابد. همچنین تلاش میکند شرایطی ایجاد شود که ایران نسبت به نقض مفاد تفاهمنامه معترض شود و در نهایت، زمینه فروپاشی آن تفاهم فراهم شود.
در واقع، طی حدود 20 روز گذشته نیز شاهد چنین روندی بودهایم. آنچه موجب آغاز روند تشدید تنشها و افزایش اقدامات نظامی شد، از منظر این تحلیل، نقض تفاهمنامه از سوی اسرائیل بود. پس از آن، دامنه تحولات به موضوعاتی مانند تردد در تنگه هرمز نیز کشیده شد. در حقیقت، نخستین نقطه اختلاف، نقض بند اول تفاهمنامه بود و بعدها مسائل دیگری، از جمله آنچه در بند پنجم مطرح شد نیز به آن افزوده شد. در حالی که پیش از آن، ایران و آمریکا برای چند روز توانسته بودند درباره وضعیت تنگه هرمز در چارچوب همان تفاهم، نوعی مدیریت مشترک و قابل قبول را تجربه کنند. ازاینرو میتوان گفت اختلافات ژئوپلیتیکی میان آمریکا و اسرائیل این ظرفیت را دارد که بار دیگر فعال شود، بر تصمیمات دو طرف اثر بگذارد و زمینهساز شکلگیری یک درگیری نظامی گستردهتر در آینده باشد.
بر فرض محال اگر اختلافات درباره بند پنجم تفاهمنامه ناظر به تنگه هرمز با نقشآفرینی عمانیها و دیگر کشورهای منطقه برطرف شود و این بند از تفاهمنامه به نتیجه برسد، احتمالا اسرائیل بار دیگر بر بند نخست تفاهمنامه و معادلات لبنان متمرکز خواهد شد و اتفاقا طیفی از تحلیلگران معتقدند اساسا واردکردن یک بازیگر ثالث مانند لبنان، به یک تفاهم دوجانبه میان ایران و آمریکا، نقطه آسیبپذیر این توافق بوده است؛ بهویژه آنکه مسئله لبنان برای اسرائیل از اهمیت راهبردی برخوردار است. آیا شما نیز معتقدید در صورت حلوفصل سایر بندها، بند نخست به کانون اصلی تنش تبدیل خواهد شد و آیا گنجاندن موضوع لبنان در این تفاهمنامه را میتوان نقطه ضعف آن دانست؟
ابتدا لازم است یک نکته را روشن کنم. من نسبت به اصل تفاهم میان ایران و آمریکا بدبین نیستم. به اعتقاد من، اگر فقط دو طرف این توافق، یعنی ایران و آمریکا، درگیر ماجرا بودند، همانگونه که در موضوع تنگه هرمز نیز توانستند به نوعی تفاهم اولیه دست پیدا کنند، این امکان وجود داشت دوباره گفتوگوها ادامه یابد و دو طرف بر سر یک مبنای مشترک به توافق برسند.
دقیقا نکته همینجاست؛ تا زمانی که پای بازیگر سومی مانند اسرائیل در میان باشد، نهتنها واقعبین، که اصلا باید بدبین بود؟
نکته شما درست، اما درباره سؤال قبل شما و بند نخست تفاهمنامه باید گفت گنجاندن لبنان به این تفاهمنامه و اجرای آن برای آتشبس در کلیه جبههها از ابتدا بسیار دشوار بود. مهمترین اثری که این بند داشت، افزایش شکنندگی کل تفاهمنامه بود.
به چه دلیل؟ کارشکنی اسرائیل و...
دلیل آن نیز همان مفروضاتی است که پیشتر درباره نگاه اسرائیل به محیط پیرامونی خود توضیح دادم. اساسا اسرائیل برای محیط امنیتی همجوار خود، بهویژه لبنان، جایگاه ویژهای قائل است و کلا نمیپذیرد از خارج، حتی از سوی آمریکا به عنوان مهمترین متحدش، محدودیتی در این حوزه به او تحمیل شود. در شرایط فعلی، اگر اسرائیل بپذیرد عملیات نظامی خود در لبنان را متوقف کند، در حالی که به اعتقاد خود این رژیم، حزبالله نه خلع سلاح شده و نه آسیب تعیینکنندهای دیده و همچنان در مرزهای لبنان حضور دارد، چنین تصمیمی برای دولت کنونی اسرائیل هزینه سیاسی بسیار سنگینی خواهد داشت. اساسا اگر بند اول از تفاهمنامه اجرا میشد، تأثیر بسیار منفی بر جایگاه سیاسی بنیامین نتانیاهو میگذاشت.
چون همانگونه که عرض کردم، برای جامعه اسرائیل تهدید حزبالله حتی از ایران نیز ملموستر است؛ زیرا آن را خطری میداند که در همسایگی مستقیم این رژیم قرار دارد. به همین دلیل، اجرای این بند میتوانست محبوبیت نتانیاهو را بهشدت کاهش دهد؛ تا جایی که شاید حتی دیگر نیازی به برگزاری انتخابات نیز باقی نمیماند، زیرا شکست سیاسی دولت او از پیش قطعی میشد. از این رو، به نظر من اسرائیل اجازه نخواهد داد بند نخست تفاهمنامه، دستکم در بخش مربوط به لبنان، بهطور کامل اجرا شود. پذیرش چنین وضعیتی، از منظر سیاسی، برای نتانیاهو نوعی خودکشی سیاسی محسوب میشود. البته اگر در نهایت تحت فشار ناچار به پذیرش آن شود، از هماکنون باید این احتمال را در نظر گرفت که نخستوزیر آینده اسرائیل از میان چهرههایی مانند گادی آیزنکوت یا نفتالی بنت انتخاب خواهد شد.
البته برخی معتقدند تفاوت چندانی میان نخستوزیر کنونی و جانشین احتمالی او وجود ندارد. برای مثال، نفتالی بنت نیز در دوران نخستوزیری و دولت ائتلافی خود با یائیر لاپید، رویکرد سختگیرانهای نسبت به ایران داشت و از راهبرد «مرگ ایران با هزار ضربه چاقو» سخن گفته میشد. از این منظر، شاید تفاوت صرفا در تاکتیکها باشد و نه در اصل راهبرد. آیا شما با این ارزیابی موافق هستید؟
اتفاقا به نظر من این نکته بسیار مهم است و با این برداشت موافق نیستم. این تصور که تغییر نخستوزیر اسرائیل تأثیر قابل توجهی بر معادلات مربوط به ایران نخواهد داشت، از نگاه من، به عنوان پژوهشگر مسائل اسرائیل، برداشت درستی نیست. البته مقصود من این نیست که یکی از این افراد به دنبال توافق با ایران است و دیگری به دنبال جنگ؛ بحث بر سر تفاوت در راهبرد کلان نیست، بلکه تفاوت در میزان اثرگذاری، ظرفیت سیاسی و توانایی شکلدهی به اجماع بینالمللی است.
این تحلیل شما همانی بود که گفتم؛ یعنی تفاوت صرفا در تاکتیکهاست، نه در اصل راهبرد در قبال ایران.
نه اینطور نیست. بگذارید روشنتر توضیح دهم. اگر نتانیاهو در قدرت باقی بماند، این موضوع از منظر ایجاد اجماع سیاسی علیه ایران اهمیت بسیار زیادی دارد. به هر حال نتانیاهو از وزن و اعتبار بینالمللی قابل توجهی برخوردار است و سایر گزینههای مطرح برای نخستوزیری اسرائیل، از این حیث، اساسا با او قابل مقایسه نیستند؛ چه نفتالی بنت باشد و چه گادی آیزنکوت یا هرکس دیگری. اجازه دهید مثالی بزنم. زمانی که نفتالی بنت نخستوزیر اسرائیل بود و جنگ روسیه و اوکراین در سال ۲۰۲۲ آغاز شد، او از دو طرف دعوت کرد دور نخست مذاکرات خود را در اورشلیم یا همان بیتالمقدس برگزار کنند. اما نه روسیه و نه اوکراین از این پیشنهاد استقبال کردند. در مقابل، زمانی که رجب طیب اردوغان همین پیشنهاد را مطرح کرد، نخستین دور مذاکرات میان دو طرف در ترکیه برگزار شد. این تفاوت، ناشی از وزن و جایگاه بینالمللی این دو رهبر بود. وزن سیاسی اردوغان در آن مقطع بهمراتب بیشتر از نفتالی بنت بود.
پس مسئله اصلا این نیست که با تغییر نخستوزیر در اسرائیل، شاهد تفاوت در تاکتیکها باشیم و اصل راهبرد در قبال ایران حفظ شود. اگر نتانیاهو از قدرت کنار برود، فردی جای او را خواهد گرفت که دستکم چندین سال زمان نیاز دارد تا بتواند جایگاهی مشابه در عرصه بینالمللی به دست آورد؛ آن هم در صورتی که ثبات سیاسی در اسرائیل برقرار باشد و این کشور دوباره وارد چرخه انتخاباتهای پیاپی نشود. از این منظر، کناررفتن نتانیاهو بهتنهایی تحول مهمی است. در واقع یکی از اضلاع مهم محور نتانیاهو، ترامپ از میان خواهد رفت و همین مسئله، از نگاه من، برای جمهوری اسلامی ایران دارای اهمیت قابل توجهی است.
در تأیید همین تحلیلی که مطرح کردید، خاطرم هست در ماجرای میدان گازی کاریش، زمانی که سیدحسن نصرالله تهدیدهای خود را علیه اسرائیل مطرح کرد، دولت اسرائیل در اختیار نفتالی بنت و یائیر لاپید بود. در همان مقطع، با میانجیگری آموس هوکشتاین، اختلاف بر سر میدان گازی کاریش میان لبنان و اسرائیل مدیریت و تا حد زیادی حلوفصل شد. اما پس از روی کار آمدن نتانیاهو، به تعبیر برخی، رویکرد کاملا متفاوتی در پیش گرفته شد و در نهایت شاهد واردآمدن ضربات سنگین به حزبالله و شخص سیدحسن نصرالله بودیم. آیا این نمونه را نیز میتوان نشانهای از تفاوت جدی میان نخستوزیران اسرائیل دانست؟
بله، دقیقا همینطور است و این نمونه بهخوبی نشان میدهد تفاوت میان نخستوزیران اسرائیل صرفا در سطح تاکتیک نیست. نکته دوم که در مقایسه این نامزدهای نخستوزیری باید مورد توجه قرار گیرد، تفاوت در روشهایی است که برای واردکردن آسیب به ایران در نظر دارند، همچنین تفاوت در تواناییهای آنها برای اجرای این راهبردها. درباره توانمندیهای نتانیاهو پیشتر توضیح دادم. او در ایجاد اجماع و فراهمکردن زمینه برای شکلگیری جنگ علیه ایران، نقش مستقیم و مؤثری داشته است؛ در حالی که دو نامزد اصلی کنونی، اساسا از چنین ظرفیت و جایگاهی برخوردار نیستند. از سوی دیگر، فردی مانند نفتالی بنت، اگرچه خود از طراحان نظریه «مرگ با هزاران خنجر» یا راهبرد «اختاپوس» در قبال ایران بوده است، تمرکز اصلی او بر عملیاتهای امنیتی است.
اتفاقا هم در نظریه «مرگ با هزاران خنجر» و هم در راهبرد «اختاپوس»، کانون اصلی توجه ایران و بهویژه تهران بوده است. نفتالی بنت بر این باور بود بهجای تمرکز بر بازوهای اختاپوس، باید مستقیما «سر» آن را هدف قرار داد. با این وصف، پرسش این است که این رویکرد، در عمل، چه تفاوتی با مسیری دارد که بنیامین نتانیاهو در قبال ایران دنبال کرده و همچنان دنبال میکند؟
حوزه تخصصی نفتالی بنت بیشتر به آنچه در ادبیات امنیتی «اقدامات پنهان» (Covert Action) نامیده میشود بازمیگردد؛ اقداماتی از قبیل خرابکاری در تأسیسات و مراکز حساس، ترور، عملیات سایبری و دیگر اقدامات مشابه و اتفاقا بنت خود مالک دو شرکت فعال در حوزه امنیت سایبری است و زمانی که برای مدتی وزیر دفاع و سپس نخستوزیر بود، از ظرفیت همین شرکتها نیز در چارچوب عملیاتهای مرتبط با ایران استفاده میشد. امروز نیز که در آستانه انتخابات قرار دارد، همچنان بر همان راهبرد تأکید میکند و معتقد است اسرائیل باید به سیاست «مرگ با هزاران خنجر» بازگردد؛ یعنی مجموعهای از اقدامات فرسایشی و مستمر را علیه ایران در دستور کار قرار دهد تا توان این کشور بهتدریج تضعیف شود.
نکته شما درست؛ تفاوت سیاست بنت با نتانیاهو در قبال ایران چیست؟
تفاوت جدی دیدگاه نفتالی بنت با سیاستهای نتانیاهو در این است که بنت معتقد است اسرائیل در شرایط کنونی توان جنگیدن همزمان در هفت جبهه، آنگونه که نتانیاهو مطرح میکند، ندارد. از نگاه او ادامه این وضعیت موجب آشکارشدن آسیبپذیریهای خود اسرائیل شده و در عین حال، هیچیک از اهداف نهایی نیز محقق نشده است. به اعتقاد منتقدان نتانیاهو، او همه پروندههای امنیتی را بهطور همزمان گشود، اما نتوانست هیچیک را به سرانجام برساند. برای مثال، اسرائیل دو بار با ایران وارد درگیری شد، اما نه نظام سیاسی ایران تغییر کرد، نه توان موشکی این کشور آسیب تعیینکنندهای دید و نه برنامه هستهای آن از میان رفت. در لبنان نیز اگرچه در جنگ سال ۲۰۲۴ ضربات سنگینی به حزبالله وارد شد، اما این گروه خلع سلاح نشد. در غزه نیز با وجود واردآمدن خسارتهای گسترده به حماس، هنوز ساختار سیاسی جایگزینی که از دید اسرائیل تهدیدآمیز نباشد، شکل نگرفته است.
بنابراین انتقاد اصلی رقبای نتانیاهو این است که او همه این پروندهها را همزمان پیش برد، اما هیچکدام را به نتیجه نهایی، یعنی یک توافق سیاسی پایدار یا وضعیتی که امنیت بلندمدت اسرائیل را تضمین کند، نرساند. فقط بخشی از هر پرونده را پیش برد، اما نتوانست آنها را تکمیل کند و بعید است تا پیش از انتخابات نیز موفق به این کار شود. همین تفاوتهاست که نشان میدهد تغییر نخستوزیر در اسرائیل، برخلاف تصور برخی، میتواند آثار قابل توجهی بر روند تحولات مرتبط با ایران داشته باشد و ما باید این موضوع را با دقت و جدیت بیشتری مورد توجه قرار دهیم.
یکی از مباحث مهم این روزها، شکلگیری معادله «تنگه در برابر تنگه» یا «محاصره در برابر محاصره» است؛ موضوعی که با فعالشدن جبهه یمن، اهمیت بیشتری پیدا کرده است. اگر تنگه بابالمندب بار دیگر به عرصه فشار بر اسرائیل تبدیل شود، آیا این موضوع از نظر ژئوپلیتیکی برای اسرائیل به اندازهای اهمیت دارد که موجب ورود مستقیم و جدیتر این رژیم به درگیری شود؟
بله، این موضوع برای اسرائیل اهمیت دارد؛ بهویژه اگر بار دیگر شرایطی مشابه گذشته ایجاد شود؛ یعنی یمن مسیر حرکت کشتیهایی را که به سمت سرزمینهای اشغالی در حرکت هستند، مسدود کند یا اقداماتی مستقیم علیه اسرائیل انجام دهد. تجربه گذشته نشان داد چنین اقداماتی تأثیر عملی قابل توجهی بر اسرائیل داشت و طبیعی است در صورت تکرار، واکنش مستقیم این رژیم را نیز در پی خواهد داشت. البته درباره پرونده یمن، اسرائیل معمولا ترجیح میدهد مسئولیت اصلی مقابله را به آمریکا واگذار کند. به عبارت دیگر، این پرونده را بیش از آنکه خود مستقیما مدیریت کند، بهنوعی برونسپاری میکند و انتظار دارد ایالات متحده نقش اصلی را بر عهده بگیرد.
یعنی اسرائیل ورود مستقیمی ندارد؟
خیر، این بدان معنا نیست که اسرائیل هرگز وارد عمل نمیشود. همانگونه که در گذشته نیز مشاهده کردیم، گاهوبیگاه حملات هوایی یا عملیات نظامی علیه اهدافی در یمن انجام داده است؛ اما در مجموع، ترجیح این رژیم آن است که بار اصلی این تقابل را آمریکا و دیگر متحدانش بر دوش بکشند.
برخی تحلیلگران معتقدند ورود اسرائیل به درگیری های فعلی آمریکا علیه ایران، اگر روند کنونی ادامه پیدا کند، حتمی و اجتنابناپذیر است و فقط «زمان» آن مشخص نیست. بر همین اساس، عدهای نیز این احتمال را مطرح میکنند که تهران، با آگاهی از این موضوع، پیش از ورود اسرائیل دست به یک اقدام پیشدستانه بزند. ارزیابی شما از این دو گزاره چیست؟
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.