|

مروری بر کتاب «فروید: جان یا روان؟»

تاریخ تحریف فروید

هدف از پیکار فروید در تمام عمر این بود که انسان به حدی از شناخت خود دست پیدا کند که دیگر نیروهای ناشناخته نتواند او را به زیستن در زندگی سرشار از نارضایتی، تیره‌روزی و شاید تیره‌روز کردن دیگران وادار کند. به ‌باور برونو بتلهایم، فروید با بررسی محتوای ناخودآگاه، برخی از باورهای انسان مانند کمال‌پذیری نامحدود و نیک‌سرشتی ذاتی او را به پرسش می‌کشد تا ماهیت ویرانگر دوسوگرایی‌ها و خودشیفتگی‌ها را افشا کند.

تاریخ تحریف فروید
شیما بهره‌مند دبیر گروه فرهنگ‌

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

ما از همان جوهری ساخته شده‌ایم که رؤیاها از آن ساخته می‌شوند.

- شکسپیر

هدف از پیکار فروید در تمام عمر این بود که انسان به حدی از شناخت خود دست پیدا کند که دیگر نیروهای ناشناخته نتواند او را به زیستن در زندگی سرشار از نارضایتی، تیره‌روزی و شاید تیره‌روز کردن دیگران وادار کند. به ‌باور برونو بتلهایم، فروید با بررسی محتوای ناخودآگاه، برخی از باورهای انسان مانند کمال‌پذیری نامحدود و نیک‌سرشتی ذاتی او را به پرسش می‌کشد تا ماهیت ویرانگر دوسوگرایی‌ها و خودشیفتگی‌ها را افشا کند. بتلهایم به یکی از مهم‌ترین آثار فروید، «تفسیر رؤیا» ارجاع می‌دهد و معتقد است فروید در این کتاب از پیکار طاقت‌فرسایش در کسب خودآگاهی روزافزون سخن گفته است؛ «کتابی که هم معنای رؤیاها و هم ماهیت و قدرتِ ناخودآگاه را بر ما آشکار کرد». سیر و سلوک فروید در راه خودشناسی، که در دیگر آثار او نیز تکرار می‌شود، نشان می‌دهد «جان» چگونه می‌تواند از خود آگاه شود. اما به‌ تعبیر بتلهایم «آشنایی با ژرف‌ترین اعماق جان، یعنی کاوش در آن دوزخ شخصی که شاید در آن رنج می‌کشیم، کاری ساده نیست». از این‌ قرار، یافته‌های فروید و شیوه عرضه این یافته‌ها، «ما را مطمئن می‌کند که این سفر دشوار و چه‌بسا خطرناک در کشف خود، سرانجام ما را به انسانی کامل‌تر بدل می‌کند تا دیگر اسیر آن نیروهای تاریکی نباشیم که در درون ما مأوا گزیده‌اند»؛ چه‌آنکه با شناخت این نیروها و درک خاستگاه و توانمندی آنها، بهتر می‌توانیم بر این نیروها فائق آمده و به درک مشفقانه‌تر از همنوعان خود دست یابیم. اما تأکید بتلهایم در کتاب «فروید: جان یا روان؟»، بیش از آنکه معطوف به آرای فروید و شرح آنها باشد، به‌ تعبیر مترجم، اتهام‌نامه‌ای دقیق و مستدل علیه تاریخ تحریف اندیشه فروید است. «این کتاب که در واپسین سال‌های عمر بتلهایم منتشر شد، در واقع فریاد اعتراضی است علیه خیانت در ترجمه» و مهم‌تر از آن، خیانتی که به‌زعم نویسنده، نه از سر سهو و خطا بلکه محصول انتخابی آگاهانه و ایدئولوژیک بوده و نیم‌قرن چهره‌ای مخدوش، مکانیکی و غیرانسانی از بنیان‌گذار روانکاوی به جهان معرفی کرده است. ماجرا از این قرار است که بتلهایم پس از مهاجرت به آمریکا با تصویری از فروید مواجه می‌شود که با آنچه او به‌عنوان یک روانکاو و نظریه‌پرداز اتریشی، از فروید می‌شناخت سراسر متفاوت بود. اما این ادعانامه از آنجا اهمیتی درخور پیدا می‌کند که از طرف بتلهایم مطرح شده؛ کسی که به‌زعم مترجم صلاحیتی منحصربه‌فرد در این زمینه دارد. «او درست مانند خود فروید، محصول همان محیط فرهنگی غنی و پیچیده وین در طلوع قرن بیستم بود؛ یهودی‌ای پرورش‌یافته در سنت فکری و اومانیستیِ حاکم بر اروپای مرکزی». بتلهایم، فروید را نه از خلال متون انگلیسی، بلکه مستقیما از زبان اصلی یعنی آلمانیِ غنی، ادبی و ظریف فروید خوانده و درک کرده بود و از این‌رو دریافت که «فرویدِ آمریکایی‌شده»، آن متفکر اومانیست، فیلسوف و کاشف اعماق تراژیکِ «جانِ» انسان نیست، بلکه پزشکی خشک و دانشمندی اثبات‌گرا و مکانیک «ذهن» است. از دید بتلهایم، نخستین و مهلک‌ترین خطای ترجمه فروید مربوط به کلمه mind (ذهن یا روان) به‌جای Seele (جان) است. درواقع Seele در آلمانی، مانند soul (جان یا نفس) در انگلیسی، باری بسیار فراتر از «ذهن» دارد. این کلمه که هم‌زمان به ساحت معنوی، عاطفی، فلسفی و درونی‌ترین هستی یک فرد اشاره دارد، «حامل میراث غنی فلسفه، ادبیات و الهیات آلمانی است». از این‌رو فروید که وارث سنت روشنگری و رمانتیسیسم آلمانی است، آگاهانه این کلمه را به کار گرفته تا نشان دهد «روانکاوی نه در زمره علم طبیعی، بلکه علمی انسانی و هرمنوتیکی است؛ یعنی علمی در خدمت فهم و تأویل جان آدمی». وجه ایدئولوژیک انتخاب «ذهن» به‌جای «جان»، از نظر بتلهایم، در این ایده نهفته است که مترجمان انگلیسی می‌خواستند روانکاوی را به‌عنوان علم طبیعی معتبر و پزشکی معرفی کرده و آن را نزد مخاطبان عمل‌گرا و اثبات‌گرای آمریکایی خوشایند جلوه دهند؛ پس آن را به کلمه پرطنین «ذهن» تقلیل دادند؛ کلمه‌ای که در بهترین حالت ناظر بر فرایندهای شناختی و عقلی، و فاقد هرگونه عمق وجودی است. بتلهایم عمقِ فاجعه را در ابداع اصطلاحات لاتینی شبه‌علمی برای ساختار روان می‌داند، در حالی که فروید در توصیف ساختار روان از ساده‌ترین و شخصی‌ترین ضمایر در زبان آلمانی استفاده کرده تا نشان دهد «آن بخش از جان که با واقعیت در تماس است، منِ هر روزه و شخصی ماست». اما مترجمان انگلیسی، این ضمیر ساده را با واژه بالینی و غریبه «ایگو» ترجمه کرده‌اند. و «فرا-من» که وجدان یا منِ آرمانی و سرزنشگر درونی را توصیف می‌کرد، ناگزیر به «سوپرایگو» بدل شد. و مخرب‌تر از همه، «آن» که به بخش غریبه، ناشناخته و غیرشخصی وجود ما اشاره دارد، به واژه تخصصی و پزشکی «اید» ترجمه شد. این انتخاب‌ها از دید بتلهایم فاجعه‌بار بود؛ چه‌آنکه فروید می‌کوشید به انسان‌ها کمک کند تا با «منِ» خود، با آن «فرا-منِ» درونی و «آنِ» ناشناخته وجودشان آشتی کرده و آنها را بشناسند. اما این «گفت‌وگوی درونی» در ترجمه دچار انحراف شده و به «نبردی مکانیکی میان سه چیز انتزاعی، بیگانه و بالینی به نام‌های اید، ایگو و سوپرایگو» بدل شد. این انحراف تنها یک دریافت اشتباه یا خطای ترجمه نبود، بلکه در نتیجه این دگردیسی زبانی، هدف روانکاوی در آمریکا تغییر کرد. «هدف فروید که رسیدن به شناخت خویشتن و آزادسازی جان از طریق فهم تعارض‌های درونی بود، در روان‌شناسی ایگوی آمریکایی به سازگاری و همداستانی و تقویت ایگو در انطباق با جامعه تقلیل یافت». این ترجمه ایدئولوژیک، روانکاوی را که نزد فروید «کاوش تراژیک در اعماق وجود» بود، به «مهندسی رفتار» فروکاست. بتلهایم تأکید می‌کند که اهمیت زبان در کار فروید همه‌جانبه است و اساسا ابزار کار هنرش به شمار می‌رود. تا حدی که بسیاری از نویسندگان معتبر آلمانی، فروید را سبک‌شناسی بزرگ دانسته و زبان و نثرش را ستوده‌اند. بتلهایم، سبک فروید را متأثر از آثار کلاسیک آلمان و بیش از همه گوته می‌داند و از نویسندگان معتبر نقل قول می‌آورد. توماس مان با اشاره به یکی از آثار فروید، آن را از منظر ساختار و فرم، با سنت رساله‌نویسی بزرگ آلمان همبسته دانسته و آن را شاهکاری در این سنت می‌خواند. هرمان هسه، فروید را به‌خاطر «کیفیات والای انسانی و ادبی آثارش» ستایش می‌کند و آلبرت اینشتین نیز دستاورد نویسندگی فروید را تحسین کرده و معتقد است هیچ معاصر دیگری را نمی‌شناسد که بتواند موضوع را با چنین تسلطی به زبان آلمانی عرضه کند. بتلهایم بعد از اقامه ادله خود برای ادعانامه‌اش درباره تحریف فروید و به‌ تبع آن روانکاوی، سراغ مفاهیم دوران‌ساز فروید همچون «عقده ادیپ» و «رؤیا» و غیره می‌رود و نشان می‌دهد ترجمه‌های عامدانه اشتباه، تا چه حد به کژتابی یا ساده‌انگاری در فهم فروید منجر شده است. او بیش از همه بر حذف اشارات فروید به «جان» تأکید می‌کند که به‌ باور او درک ما از دیدگاه‌های انسان‌باورانه فروید را دشوار کرده و نمونه‌هایی می‌آورد؛ ازجمله اینکه‌ فروید در مبحث خاستگاه رؤیا در کتاب «تفسیر رؤیاها»، می‌گوید: «رؤیا نتیجه فعالیت جان خود ماست» و با به کار بردن تصویر جان و تمام تداعی‌هایش، بر انسانیتِ مشترک ما تأکید می‌ورزد. در موردی دیگر با یک تغییر در ترجمه، تحلیل پیشگویانه فروید از عوامل روان‌شناختی افسونِ دیکتاتورها، به نسخه‌ای برای روان‌شناسی گروهی بدل می‌شود. بتلهایم به کتاب «روان‌شناسی توده و تحلیل من» اشاره می‌کند که مدت‌ها پیش از به‌ قدرت‌ رسیدن هیتلر نوشته شد، اما رویدادهای دهه‌های 1930 و 1940 و رویدادهای مشابه بعدی، تحلیل فروید از عوامل روان‌شناختی که افسون دیکتاتورها بر پیروانشان را تبیین می‌کند، به موضوع روز بدل کرد. عنوان این کتاب «روان‌شناسی گروهی و تحلیل ایگو» ترجمه شده، در حالی که نمونه‌های فروید به‌وضوح شمار بزرگی از مردم است که «لزوما یکدیگر را نمی‌شناسند و انسجام توده‌ای یا جمعیتی‌شان را فقط با پذیرش مشترک ایده‌ها و رهبران به دست می‌آورند». از این قرار، «توده» دقیقا همان مفهومی است که فروید در اینجا مدنظر داشته و از این‌رو است که به‌ قول بتلهایم، کسانی که برای آموختن روان‌شناسی جمعی سراغ این کتاب رفته‌اند، سخت ناامید شده‌اند. بتلهایم در این کتاب مصرانه و قاطعانه، تصور آمریکایی از روانکاوی را پس می‌زند؛ تصوری که شالوده آن مبتنی بر باور به رانه جنسی یا رانه زندگی است که می‌تواند رضایت‌بخشی را ممکن کند. این تصور از دید بتلهایم، سوءفهم مطلق فروید است؛ و «درست همان‌طور که اشتغال انحصاری به رانه مرگ، ما را به افسردگی بیمارگونه و ناکارآمدی می‌کشاند، اشتغال خاطر انحصاری به رانه زندگی نیز فقط به هستی سطحی و خودشیفتگی می‌انجامد؛ زیرا چنین هستی‌ای از واقعیت می‌گریزد و زندگی را از آن چیزی تهی می‌کند که هر لحظه به آن اهمیتی یگانه می‌بخشد: این واقعیت که هر لحظه ممکن است واپسین لحظه ما باشد». درواقع برخلاف تصور رایج، از دید فروید، «من» عرصه تعارض تراژیک است؛ اروس و تاناتوس از آن دم که زاده می‌شویم تا آن دم که می‌میریم، بر سر شکل‌دادن به زندگی ما در کشاکش سلطه‌اند و سبب می‌شوند جز در دوره‌هایی کوتاه، نتوانیم با خود در صلح باشیم. شناسایی این تعارض از دستاوردهای فروید بود، و به‌ تعبیر بتلهایم، قلب انسان (چنان‌که فاکنر گفت) یا جان آدمی (چنان‌که فروید می‌گفت)، فقط در تعارض با خویش است که به بهترین‌ها در حیات دست می‌یابد.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.