«اتللو»: فاصله سیوشش ساعته عشق و نفرت
ابرهای سیاه شرارت
سپهسالار مغربی ارتش ونیز که اتللو نام دارد، کام خویش را از جهانی تلخ در همسری زیبا به نام دسدمونا مییابد. اتللو پیری دلباخته است که با خوشاقبالی، زنی زیبا را شیفته دلیری خود کرده است. اما ایام به کام با توطئه یاگو، افسری دروغپرداز و سخنچین، به پایان میرسد و فاجعه رقم میخورد. یاگو دستمال دسدمونا را در اتاق معاون اتللو مردی به نام میکل کاسیو قرار میدهد و قرار از اتللو میرباید
به گزارش گروه رسانهای شرق،
سپهسالار مغربی ارتش ونیز که اتللو نام دارد، کام خویش را از جهانی تلخ در همسری زیبا به نام دسدمونا مییابد. اتللو پیری دلباخته است که با خوشاقبالی، زنی زیبا را شیفته دلیری خود کرده است. اما ایام به کام با توطئه یاگو، افسری دروغپرداز و سخنچین، به پایان میرسد و فاجعه رقم میخورد. یاگو دستمال دسدمونا را در اتاق معاون اتللو مردی به نام میکل کاسیو قرار میدهد و قرار از اتللو میرباید. اتللو در شبی تاریک به جای همسری زیبا با دیو حسد و خشم همبستر میشود و در حالی که در چنگال نقشههای شیطانی یاگو اسیر است، دسدمونا را میکشد. سیاه مغربی خود فرجامی تلخ مییابد و در آغوش محبوب ره به نیستی میسپارد. آنچه خواندید خلاصهای بود از تراژدی «اتللو» اثر نمایشنامهنویس یگانه تاریخ ویلیام شکسپیر (۲۶ آوریل ۱۵۶۴ - ۲۳ آوریل ۱۶۱۶). تئاتر غمگینی که از اولین اجرا در اول نوامبر ۱۶۰۴ در تالار سفید دربار پادشاهی انگلستان تا امروز خواننده و بیننده اثر را با سپهسالار مغربی همراه میکند و به او خویشتنداری میآموزد. شکسپیر از جایگاه نمایشنامهنویس بهخوبی از قدرت ژانر تراژدی آگاه بود و این روایت سوگناک را دستمایه طرح مهمترین چالشهای فکری و روحی انسان ساخت و چهار تراژدی بیهمتای «اتللو»، «هملت»، «مکبث» و «شاهلیر» را آفرید. به عقیده ارسطو هم در مقام فیلسوف آنچه تراژدی را جاودان و بهیادماندنی ساخته و حتی بر حماسه برتری میدهد، این است که تراژدی بهمثابه شاخهای از هنر، به وظایفش بهتر عمل میکند و سبب تزکیه و تطهیر نفس خواننده و بیننده میشود. این سوگنوشت زیباییهای فراوان دارد و ازجمله تکگوییهای بهیادماندنی اتللو که یکسره از بدی ابرهای سیاه شرارت حرف میزند که آبی آسمان زندگی را چه وحشتناک تیره و تار میکند. اوج نمایش آنجاست که اتللو سراسیمه به بستر همسر میرود و مینالد که «آه، ای روح من، فتنه اینجا خفته است، همه را او موجب شده و شما، ای ستارگان آزرمگین، مپسندید که با شما بگویم چه کرده است، همه را او سبب شد. اما خونش را نخواهم ریخت و این پوست سفیدتر از برف را، که همچون مرمری که بر گورها مینهند صاف است، زخمدار نخواهم کرد. با این همه، باید بمیرد. وگرنه، باز در حق دیگر مردان خیانت خواهد کرد» و اوج اندوه خود را رقم میزند. اما چرا یاگو تن به این رذالت داده است. یاگو خود در جایی در نمایش میگوید: «جز این اگر باشد، پستم بشمارید. سه تن از بزرگان شهر به خود زحمت داده نزد او رفتند و کرنش کردند تا مرا معاون خود کند. و به مردانگی سوگند، من به ارزش خود واقفم و شایسته مقامی کم از این نیستم. ولی او، بس که مست نخوت و پایبند اغراض خویش است، با سخنان پرطمطراق که به طرزی ناهنجار به اصطلاحات جنگی انباشته بود خاک در چشمشان کرد و سرانجام واسطههای مرا با این کلام نومید بازگردانید: «باور بفرمایید، افسرم را قبلاً انتخاب کردهام» و اما این افسر چگونه لعبتی است؟ بهراستی ریاضیدانی بزرگ. مردی به نام میکل کاسیو، اهل فلورانس. تقریباً به خوش آب و رنگی زنان؛ کسی که هرگز فوجی را در میدان تعبیه نکرده است و بیش از فلان پیردختر از تدبیر جنگ خبر ندارد؛ گذشته از فرضیههای کتابی که از سناتورهای جبهپوش هم برمیآید که به استادی او در آن باره داد سخن دهند، هنر سپاهیگریاش همه یک مشت یاوه است و عمل در کار نیست. بااینهمه، آقا، اوست که انتخاب شده. و اما من که جانبازیهایم را به چشم خود در رودس و قبرس و دیگر سرزمینهای مسیحی و خاک کفار دیده است، باید کنار زده شوم و پیش این و آن خاموشی گزینم؛ بازیگر ارقام به خوشی و میمنت معاون او میشود و من، -خدا این مقام را بر من مبارک گرداند!- باید افسر پرچمدار عالیجناب مغربی بمانم». فاصله عشق و نفرت اتللو تنها سیوشش ساعت است و از پیادهشدن مغربی و دسدمونا در ساحل عشق تا مرگ نوعروس ماجراهایی تاریک با معرکهگردانی سیاهدلی چون یاگو با سرعتی باورنکردنی اتفاق میافتد، چراکه تراژدی با شتاب پیوند دارد و همیشه همین عجله است که داوری را بیخردانه پیش میبرد. اما چرا یاگو توطئهچین ظفر مییابد؟ شخصیت متزلزل و مردد اتللو است که سببساز پیروزی فریبکاری چون یاگو است که البته این سبب نمیشود در نهایت اتللو قهرمان اثر نباشد، چراکه او اسیر عشق است و اسیر عشق... .