روایت احمد غلامی از گفتوگو با محمود دولتآبادی، به مناسبت هشتادوشش سالگی او
مسخشدگی خوفناک است
«برای یک فرد انسانی و همچنین برای یک جامعۀ انسانی، فاجعه وقتی به اوج خود میرسد که احساس کند هیچ نقشی در پیشبرد، تحول و دگرگونی سرنوشت خود ندارد. همین احساس فجیع کافی است تا انسان از درون متلاشی شود و با چشمان باز ببیند که دارد از پا درمیآید».1 دولتآبادی تیرگیِ ناامیدی را میشناسد؛ بندهای ناامیدی که به دستوپای آدمی بسته میشود و نمیگذارد جلو برود.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
«برای یک فرد انسانی و همچنین برای یک جامعۀ انسانی، فاجعه وقتی به اوج خود میرسد که احساس کند هیچ نقشی در پیشبرد، تحول و دگرگونی سرنوشت خود ندارد. همین احساس فجیع کافی است تا انسان از درون متلاشی شود و با چشمان باز ببیند که دارد از پا درمیآید».1 دولتآبادی تیرگیِ ناامیدی را میشناسد؛ بندهای ناامیدی که به دستوپای آدمی بسته میشود و نمیگذارد جلو برود. اما او همیشه با این ناامیدی دستوپنجه نرم کرده و دست آخر بر آن غلبه کرده است. در همین گفتوگو نیز که بهمناسبت تولد او (دهم مردادماه)، در آستانۀ هشتادوشش سالگیاش صورت گرفته با صراحت میگوید ناامید نیست و باید زندگی کرد. مردی که طعم سختیهای بسیاری را چشیده است؛ از زندان پیش از انقلاب تا بیمهریهای دولتهای بعد از انقلاب، اما او از پا ننشسته، اندیشیده، نوشته و زندگی کرده است. دولتآبادی در کوره مصائب زندانهای پیش از انقلاب و در همنشینی با انسانهایی که جانشان را در راه آرمانهایشان فدا کردهاند، آبدیده شده است. ترس و هراس از انسانهایی که به هیچ قانون انسانی پایبند نیستند او را نگران میکند، اما ناامیدش نمیکند. دولتآبادی شخصیتی محتاط دارد. اما کسانی که از نزدیک او را میشناسند میدانند در درونش چه غوغایی برپاست و برای کنترل این خشم و بروز عقلانی آن بسیار میکوشد. این یکی از درسهای زندان است: صبوری، ایستادگی و امیدواری.
دولتآبادی میگوید: «مدتی در کمیته ضدخرابکاری بودم. یادم است که مسعود رجوی و مصطفی جوانخوشدل هم آنجا بودند. آنها سهمیه کابل داشتند، پنجشنبهها هر کدامشان باید -بعد از اعترافاتشان- بهعنوان جریمه پنجاه تا کابل میخوردند. وقتی برمیگشتند به سلول کسی جرئت نمیکرد به آنها نزدیک شود. مخصوصا کسانی که چریک بودند میترسیدند به آنها مظنون شوند که چه چیزی با هم پچپچ میکردید. من که هیچ پیوند سازمانی نداشتم و پلیس هم این را میدانست میرفتم با آب و نمک کار درمانگری میکردم. من چریک نبودم و در عین حال برایم اهمیتی نداشت، چون امنیتیها میدانستند چطور آدمی هستم». در زندان آدمهای متفاوتی بهناگزیر در کنار هم گرد میآیند و این برای نویسندهای همچون دولتآبادی فرصت مغتنمی است. ابزار نویسندهای واقعگرا آدمها هستند و حوادث و تجربۀ زیسته ایام. دولتآبادی میگوید: «در زندان غلام نامی بود که معلم بود. یک تفنگ شکاری از او گرفته بودند در همان روستای محل کارش. یک روز به او گفتم غلام اینجا در جریان چپ هیچ کارگری نمیبینم، همه اینها جزو بچههای فئودال، طبقه متوسط، تحصیلکرده و از خانوادههای مرفه هستند. گفت یکی دو تا کارگر هم هستند. رفتم با یکیشان صحبت کردم. از بچههای کرج و آذربایجانی بود. بعضی بچهها شب عدسی نمیخوردند، او عدسیِ این زندانیها را جمع میکرد و صبح ناشتا میل میکرد. رفتم با او صحبت کنم، گفت از زندان بروم بیرون، بچهام را از مدرسه میگیرم. گفتم چرا؟ گفت نمیخواهم مثل اینها شود! تنها کارگری که در بند زیر دادگاه سراغ کردم او بود».
دولتآبادی به نکته درستی اشاره میکند. کسانی که در آن دوران برای طبقات کارگر و فرودست مبارزه میکردند، اغلب از خانوادههای مرفه و تحصیلکرده بودند و این ویژگی اجتنابناپذیر بود، اما تبعات ناخواستهای داشت ازجمله عدم آگاهی از بطن زندگی و زمانۀ این کارگران و فرودستان. در سالهای گذشته و در گفتوگو با بهمن بازرگانی هم به این نکات پرداخته بودیم، ازجمله به شخصیت مسعود رجوی که اغلب او را فردی جاهطلب اما باهوش و سخنور میدانستند. دولتآبادی میگوید: «رجوی خودش را بهعنوان لیدر میدید. خیری که از او به ما رسید این بود که میدانست علی شریعتی سیگارها را در دستشویی روی کدام دیوار میگذارد. دیوارها هم کوتاه بود. مسعود هر بار که میرفت چند تا از سیگارهای شریعتی را برمیداشت میآورد و ما جشنی میگرفتیم». یکی از مهمترین پرسشهایی که همواره در ذهنم هست این بوده که آیا کسانی که آن زمان در زندان بودند این روزها را پیشبینی میکردند؟ آن زمان به چه چیزهایی میاندیشیدند؟ دولتآبادی میگوید: «میدانستم این روزها اتفاق میافتد. بعد از اینکه قم شلوغ شد، طلبهها را به زندان آوردند و فضای زندان عوض شد و عملا اکثریت آنها شدند. بعد در سال 1355 ما را از قصر به اوین بردند. در بند ویژه طیف نهاوندیها بودند که نادم شده بودند. آدمهای شریفی بودند، میگفتند جلوی ما حرف نزنید چون ما باید بگوییم. من و سعید سلطانپور هم در اتاق آنها بودیم. رئیس روزنامه آسیا، ایرج جمشیدی هم در اتاق ما بود. اینها جزو اشخاصی بودند که فکر میکردند اشتباه کردهاند. گروه انقلابیون منشعب از حزب توده بودند، گمانم آقای عباس میلانی هم جزوشان بود، آن موقع خیلی جوان بود و پایش هم زیر شکنجه آسیب دیده بود. همه آسیب دیدند. همان سال 1354 که خیلی از بچههای مذهبی و طلبهها را هم به بند آورده بودند، بعضی از آنها رفتار ناپسندی داشتند که گلایهشان را به آقای طالقانی کردم. روزهای سهشنبه ملاقات داشتیم. یکعده شهرستانی ملاقاتی نداشتند و دیر به دیر ملاقاتیها برایشان پول میآوردند. زندگی ما هم اشتراکی بود. آذر (همسرم) هر هفته برای من 30 تومان میآورد. اما برای یک زندانی مثلا کرمانشاهی ممکن بود کسی سه هفته یک بار پول بیاورد. پول ما در همه جیبها تقسیم میشد. اسکناس هم نبود، سکه بود. با رفقای اسلامی همگی با هم زندگی میکردیم، تا وقتی کسی ناگهان به زندان آمد و پیامی آورد که باید از هم جدا شویم. بچهها با هم مشورت میکردند. یکی پرسید محمود نظر تو چیست، اینها میخواهند جدا شوند. گفتم من مشکلی ندارم با مردم خودمان سر یک سفره بنشینم و زندگی کنم، کار خوبی نیست جدایی ولی اگر کسی میخواهد جدا شود، من چطور جلویش را بگیرم؟! آنها پیش از اینکه سفره جدا بیندازند، شهردار شدند یعنی مسئول بند شدند. ما سهشنبه پولها را گرفته بودیم، هرکس دست در جیبهای اشتراکی میکرد و پول مورد نیاز را برمیداشت و یک پپسی میخورد احیانا یا سیگار میخرید. گروهبانی بود که انقلابی شده بود و حالا بعد از توبه یک گوشه دکهای داشت و همزمان خبرچینی و فروشندگی میکرد. رفتم سیگار بگیرم، دست در جیبم کردم دیدم پول نیست. در جیب و جیبهای بعدی... پول نبود. بچهها دنبال پولها میگشتند. فهمیدیم جریان چیست. دو تا رفیق داشتم که جدا زندگی میکردند و درواقع بریده بودند. دو تومان از آنها قرض گرفتم که سیگار بخرم. بعد که ما را سال 1355 به اوین منتقل کردند، آقای طالقانی به استقبال آمد. گفتم سلام آقای طالقانی، چرا بعضیها تو زندان این کارها را میکنند! جریان را تعریف کردم. گفت جوان هستند دیگر! چه میشود کرد؟ سعید سلطانپور گفت فهمیدی این آقا کی بود؟ گفتم بله فهمیدم. آقای طالقانی بود. گفت چرا اینجوری گفتی؟ گفتم تو که میدانی من صریحاللهجه هستم. گفتم دیگر. خیلی بیانصافی است آقا! ما اشتراکی داریم زندگی میکنیم. میتوانستند منصفانه سهمی از آن پول را بردارند. زمانی هم مشکل معده داشتم. در کمیته وقتی فهمیدند گفتند یک شب یک استکان شیر به من بدهند. شیر بالای سرم بود که مثلا چهار صبح که معدهام درد میکرد بخورم. بیدار شدم دیدم شیر را نصفشب خوردهاند. در قصر رفیقی هم داشتم که بچه قزوین بود و به او حاجی میگفتند. با او خیلی رفیق بودم و در حیاط زندان قدم میزدیم. بعد از این ماجرا یک بار به من گفت محمود اینها میگویند با شما نگردم! گفتم لابد نباید بگردی، خودت را اذیت نکن رفیق، نمیارزد. من با همه رفیق بودم. آدم آدم است دیگر! حتی با آقای لاجوردی صحبت میکردم. ندیده بودم آقای لاجوردی که بعد از انقلاب رئیس زندان بود در حیاط قدم بزند و حتی با هممسلکان خودش صحبت کند، ولی با من حرف میزد و قدم میزدیم. یک نفر دیگر هم آن زمان در زندان بود که بعد از انقلاب رئیس دانشگاه تهران شد. در تمام پنج-شش ماه اوین یک بار جواب سلام مرا نداد، آنقدر که متعصب بود. وقتی دستگیرش کرده بودند استاد دانشگاه بود. این میزان تعصب از یک استاد دانشگاه بعید بود. من هم مثلا اهل بخیه بودم، اما جواب سلام مرا نمیداد. میدید من با آقای هاشمیرفسنجانی رفاقت دارم، با آقای مهدویکنی حرف میزنم. با آقای طالقانی کنار هم مینشینیم و حرف میزنیم. با خودم میگفتم عجب، از پاپ کاتولیکتر! یک شب هم بنا بود فیلم «زیبای خفته» را نمایش بدهند. در قصر بودیم. همت معینی زندهیاد که جوان خوبی بود و بعد از انقلاب برای دستگیریاش رفتند و خودش را از طبقه چهارم به پایین پرت کرد، به من گفت تو برو زیر هشت، بلکه اجازۀ زمان تلویزیون بگیری و ما بتوانیم «زیبای خفته» را تا آخر ببینیم. چون ساعت دَه تلویزیون را خاموش میکردند و باید میخوابیدیم. فیلم تا حدود دهونیم طول میکشید. من هم رفتم گفتم با جناب سروان کار دارم. سرکار ستوان جوان خوبی بود. گفتم مزاحم شدم ببینم اجازه میدهید امشب تا دهونیم تلویزیون داشته باشیم که «زیبای خفته» را ببینیم؟ گفت شما خودت را داخل این کارها نکن، نمیشود! برگشتم به بند، همیشه ساعت دَه میخوابیدیم، این دفعه بچههای اسلامی قبل از ساعت دَه آمدند جلو تلویزیون جا پهن کردند. آن ایام (یعنی سال 1354 به بعد)، یک پاسبانی به بند آمده بود که پاسبان نبود. عینک ریبن داشت که آن زمان صد هزار تومان میارزید، شیک و تمیز بود، ولی لباس پاسبانی داشت. او تلویزیون را خاموش کرد. در عوض در مسابقات مشتزنی محمدعلی کِلی که مسلمان شده بود، ناگهان ساعت چهار صبح درِ بند ما که تلویزیون داشت باز شد و تمام برادرها از دو بند دیگر به بند ما ریختند که جای اینهمه آدم نداشت. غلغله بود که برادر محمدعلی بازی دارد. چنین اتفاقاتی در حالت عادی محال است بیفتد که اجازه دهید ساعت چهار صبح، تمام طرفداران محمدعلی کلی از دو بند دیگر، در یک بند پنجاه-شصت نفره جمع شوند. در زندان اوین و بند ویژهای که ماها بودیم. بزرگان و شیوخ عملا جدا زندگی میکردند و قطع رابطه بود. آقای منتظری خیلی مرد شریف و پختهای بود. دورهای که در اوین بودیم در بند ویژه فقط علما و روحانیونی مثل آقای هاشمی، کنی، کروبی و... بودند. بعضی از افراد را سال 1355 برای برنامه سپاس بردند. بهجز آقای طالقانی اغلب رفتند. یک جوان چپ را هم پارتیبازی کرده بودند برای مراسم سپاس بردند. معلوم بود کس و کارش وابستگیهایی دارند که به بند ویژه آورده بودند که بند کمدردسرتری بود و حیاط در اختیار ما بود. فقط باید شب به موقع میخوابیدیم. بهجز شیوخ حدود ده-دوازده نفر بودیم و این جوان را هم آورده بودند. پارتیهای این جوان گفته بودند او را هم تنگ سپاسیها میگذاریم و بعد آزادش میکنیم. رفت و برگشت. وقتی برگشت شروع کرد زار زار گریهکردن که من نباید میرفتم. گفتم عمو برو بیرون درست را بخوان، مگر تو چه گوارا بودی؟ یک شانسی به تو دادهاند که بروی درس بخوانی. برو درس بخوان دیگر، چرا گریه میکنی؟ مگر تو چهکاره بودی؟ زمانی که در زندان قصر بودیم، یک روز دیدم یکی از رفقایم که در گیلان کتابفروشی داشت، زار زار گریه میکند. معلوم شد زنش طلاق گرفته و قبل از طلاقگرفتن از او با یک ساواکی رفیق شده، بعد هم با او -بعد طلاق- ازدواج کرده. گفتم به خاطر همسرت گریه میکنی؟ گفت بله. گفتم زنی که تو را نخواسته و با دشمن تو ازدواج کرده، اصلا اهمیتی دارد که برایش گریه کنی؟ اگر چنین زنی را دوست داشتی اشتباه از طرف تو بوده... گفت آخر من... گفتم من من ندارد عمو، تو کمی فکر کن، آدم برای کسی گریه میکند که ارزشی داشته باشد. برای زنی که به تو وفادار نمانده و با یک مأمور ساواک ازدواج کرده که نباید گریه کنی! باید خیلی خوشحال باشی. او را هم بهعنوان کدخدا اینطور آرام کردم. از این اتفاقات زیاد بود. مثلا جوانهای تودهای و چریک سر به سر هم میگذاشتند. یک بار جوانهای چریک آمدند گفتند تودهایها یک وسیله ما را برداشتهاند. گفتم عمو برداشتهاند چهکار کنند؟! همه ما اینجا داریم با یک پیراهن راه میرویم، چرا به هم انگ میزنید! در حقیقت، تخم نفاق در این مملکت پاشیده شده و جمعکردنش هم خیلی مشکل است. همه مترصدند مقابل دیگری بایستند و یکدیگر را خراب کنند. این بیماری اجتماعی است. ما باید بتوانیم بهعنوان آدم در یک مجموعه زندگی کنیم. من در سلول، هم با دو نفر مسلمانی که از قم آمده بودند رفیق بودم و هم با تقی که زرتشتی بود و بعد هم جزو ستاره سرخ شده بود. من هیچوقت آدمها را با عقایدشان نسنجیدهام؛ به نسبت آدمیتشان نگاه کردهام».
در داستانهای دولتآبادی، حتی در داستان تاریکِ «اسبها، اسبها از کنار یکدیگر» ناامیدی جایی ندارد و همواره بارقۀ نوری از پسِ پشت تیرگیها بیرون میزند. همچون خودش که در لحظههای دلتنگی و ملال احساس ناامیدی نکرده است. او میگوید: «اولین باری که همسرم در زندان به ملاقاتم آمد گفتم ببین خانم، اینجا یک دفتر طلاق است، بعضی از این بچهها ممکن است از همسرشان جدا شده باشند. اگر میخواهی طلاق بگیری همین الان میتوانم به رئیس زندان بگویم که هماهنگ کند. آذر اشک ریخت و گفت هرقدر هم اینجا بمانی من این کار را نمیکنم. خیالت راحت باشد».
آنچه بارها و بارها از زبان محمود دولتآبادی شنیدهام، ایران و آیندۀ مردم بوده است. در سختترین شرایط کشور هم او باورش را به ایران و مردم از دست نداده است. او سالها پیش در کتاب «نون نوشتن» آورده است: «به ایران و مردم ایران زیاد فکر کردهام؛ شاید تمام عمرم در اندیشههای ناآگاه و آگاهانه نسبت به ایران و مردم سپری شده است. حتی میتوانم ادعا کنم که تمام آنچه را که نوشتهام از رنج و عشق به این سرزمین ناشی شده است ولاغیر».2 دولتآبادی باور دارد وقایع این روزگار چندین سهمگین است که توان نوشتن را از نویسنده میگیرد. خاصه که دیگر پنجههایش برای نوشتن یاریاش نمیدهد. او میگوید: «شرایط جهانی خیلی خطرناک شده است. اگر خِرد به هر طریقی رخنه نکند در این جنونی که الان در دنیا حاکم است، خیلی نگرانکنندهتر خواهد شد. این امکانات فنی و رزمی که پدیده آمده، وحشتناک است. من اصلا کَکم نمیگزد برای خودم. میگویم آدم یا هست یا نیست دیگر! تکلیفم را روشن کردهام. ولی برای بشر خیلی خطرناک است. جنونآسا است که شما مردم را وادار کنید از تشنگی هلاک شوند، و ککت هم نگزد. مردم دیوانه میشوند. الان تهدید سمت زیرساختهاست و در منطقهای خشک آبشیرینکن مصداق خود حیات است که مورد تهدید است. فکر کن چه فاجعهای! در عین حال آدمهایی در جامعه بار آمدهاند که نسبت به دیگران حساسیتی ندارند و شاید بگویند چه اهمیتی دارد! آنها به ما چه مربوط؟ این وحشتناک است. در جامعه آدمهایی بار آمدهاند که بهصراحت چیزهایی بیان میکنند که آدم رویش نمیشود حرفشان را تکرار کند. نه اینکه فکر کنید از اوهام میگویم، از واقعیت و عینیت میگویم. مسخشدگی در جامعه، حتی اگر یک اقلیت باشند، خوفناک است. مثلا شنیده میشود فلان جا نابود شده است، میگویند مهم نیست! میپرسم چه چیزی در مغز اینها فرو کردهاند؟! آدم دیوانه میشود از این میزان مسخشدگی و جداشدن پیوندهای انسانی. به آثار ادبیات ما نگاه کنید: «میازار موری که دانهکش است...». نصف یک مملکت را -فرقی نمیکند در کجا- از بین بردهاند و یکعده میگویند آنها که آدم نیستند. تو آدمی آنوقت؟ غزه را نابود کردهاند، برخی میگویند آنها که آدم نیستند؟ ممکن است بگویید نافهماند. اما نافهمی مگر حد ندارد؟ این میزان مسخشدگی نگرانکننده است. میگویند در ایران فلان نقطهها را بزنید، شناسنامۀ ایرانی هم در بغلشان است. من فکر میکنم این جز مسخشدنِ آدمی معنای دیگری ندارد. این مسخشدگی را نمیتوانم درک کنم و فکر میکنم آدمیزاد مگر چقدر قابلیت تبدیل دارد؟! شناسنامه ایرانی در جیبت هست، دعوت و درخواست میکنی بیایند بزنند مملکتت را نابود کنند! من چطور بفهمم، جز اینکه قبول کنم آدمیزاد را میتوان مسخ کرد. مسئله از اینکه طرف مأمور خارجی است فراتر است. این یک امر ضدانسانیِ عجیبی است که فقط باید مسخ شوید تا ذهن به اینجاها کشانده شود، اینکه بگویید مملکت را آتش بزنید چون من با حکومت مخالفم! مملکت متعلق به مردم ایران است. آقاجان، این نکته را متوجه نمیشوی؟ جوانی گفته بود ما اول فکر میکردیم اینها با حکومت مخالف هستند، بعد دیدیم اینها دشمن دانشگاههای ما، دشمن مغز ما، مدارس، بیمارستانها، تأسیسات و اقتصاد ما هستند».
در دنیای امروز دشمن دو چهره دارد؛ چهرهای برساختۀ لیبرالدموکراسی و دیگری چهره واقعی سرمایهداری که همچون هر ایدئولوژی دیگری بیرحم و خشن است. بسیاری فریفتۀ چهره برساخته لیبرالدموکراسی هستند و قادر نیستند چهره واقعی دشمن را در پسِ پشت این نقاب ببینند. شاید با تسامح بتوان گفت چهره ژانوسیِ غرب موجب این مسخشدگی شده است. دولتآبادی میگوید: «فکر میکنم این جنگ دو وجه دارد. همانطور که در مطلب مختصری نوشتم، ما نمیتوانیم شکست بخوریم و آمریکا هم نمیتواند پیروز نشود یا یک پیروزی نمایشی به دست نیاورد! اگر در این حد باشد. یک طرح این است که با امتیازاتی که آمریکا ممکن است به دست بیاورد و امتیازاتی هم بدهد، تمام شود. در طرح دیگر که درازمدت است و امیدوارم پیش نیاید، همین چرخه ادامه پیدا میکند و نوعی ویتنامیکردنِ ایران به قصد تحلیلبردنش به هر مدت که طول بکشد مدنظر است. البته این برای دشمن هم هزینه سنگینی دارد و امید است که از عهده آن هزینه برنیاید. شنیدم آقای نتانیاهو در بیستوپنج سالگی کتابی نوشته و گفته هدف و مشکل اصلی ایران است. الان حدود هفتادوچندساله است که من از شنیدنش تعجب کردم و یاد آخرین سخنان زندهیاد داریوش همایون افتادم. اگر آمریکا بخواهد دنبال چنین مسئلهای برود، یعنی ویتنامیکردنِ ایران؛ واردشدن کشورهای دیگر به این درگیری، حتما اتفاق خواهد افتاد و ما مردم روزگار خیلی سختی خواهیم داشت. در عین حال هیچکدام از اینها نباید موجب ضعف شود، چندان که به چارچوب تمامیت ارضی مملکت خللی وارد شود، چون همین که یک خشت از این خرند «دومینو» بیفتد، در وضعیت خیلی بدی قرار میگیریم. به نظرم افکار عمومی باید روی یک نقطه متمرکز باشد که ما نباید کشورمان را از دست بدهیم. کسانی که از تمامیت ارضی دفاع میکنند باید محترم شمرده شوند، مگر اینکه پیشنهادات خردمندانهای به آنها داده شود که در آن حرفی نیست. ولی انتقاد به کسانی که جانشان را کف دستشان گذاشته و از این چارچوب دفاع میکنند هیچ جایی ندارد. آنها وظیفهشان را انجام میدهند و مردم هم تا جایی که بتوانند تحمل خواهند کرد. آنچه در این میان خطرناک است، بیوطنهای داخلی هستند. بیوطن داخلی به کسی گفته میشود که وطنش در ثروتهایی است که از این مملکت برده است (اخیرا خواندم گویا پانزده نفرشان -زیر عنوان تراستیها- میلیاردها دلار دزدیده و از کشور فرار کردهاند). از این واضحتر؟! بیوطن خارجی هم کسانی هستند که به آمریکا میگویند مملکت را بکوبید و خراب کنید، تا حدی که اسکلتی ازش باقی بماند، چون ما خیلی دوست داریم این حکومت نباشد. اینکه به آنها میگویند وطنفروش، اصطلاح غلطی است. وطن اینجاست. کسانی هم که ثروتهای مملکت را دزدیده و بردهاند بیگمان همدست ایشان هستند. تعبیر وطنفروش برای این افراد خیلی سنگین است. بنابراین امیدوارم این جنگ در شقِ اولش به نتیجه مرضیالطرفین برسد و یکجایی تمام شود و بتوانیم با دنیا به تفاهم جدی برسیم برای صلح و نگهبانی از صلح، نهفقط به تفاهمنامه. و آمریکا متوجه شود مردم ایران ناچارند سختی را برای حفظ مملکتشان تحمل کنند. این تنها دیوار بلندی است که هیچکدام از ما نمیخواهیم در آن خللی وارد شود و امیدوارم بتوانیم حفظش کنیم. متأسفانه در چنین شرایطی آرزومندیهای دور و درازی که داشتیم منحصر میشود به اینکه اول این زمین باشد که قوانینِ پیشرفته، مترقی و آزادی قانونی و حقوق بشر ممکن شود. زیرا اینها مسائلی است که امثال من همچنان داریم و نباید دور از نظر به فراموشی سپرده شود. این اتفاقات در این کشور باید بیفتد، و کشور در همه حالی باید باقی بماند».
این روزگار غریب، روابط اجتماعیِ تازه یا به تعبیر دولتآبادی مسخشدگی بخشی از مردم، برای یک نویسنده سرشار از ایدهها و تصاویری است که میتواند دستمایۀ رمانها و داستانهایش باشد. اما دولتآبادی میگوید: «از وقتی جنگ بهصورت جدی شروع شد، جز به مسائل فوتی و فوری مملکت فکری نمیکنم و البته به ادبیات هم. فقط میخوانم. الان ذهنم به خودش اجازه نمیدهد که از مسائلِ نزدیک فاصله بگیرم و به فکر این باشم که رمانی بنویسم. اصلا. من الان به فکر مردم بندرعباسم؛ مردم نجیب جنوب این خاک ستمکش. به فکر سرنوشت مردم کشورم هستم. حتی به فکر مردم کویتم. در فکر بشر ستگر و ستمکش! انسان دارد از بین میرود. من در کویر زندگی کردهام و میدانم تشنگی و گرسنگی یعنی چه. هیچ رمانی جوابِ این وضعیت را نمیدهد. تمام مدت ذهنم متوجه این تراژدی و جنونِ جاری است. من هم دل خوشی از نوع حکمرانی نداشتهام و ندارم، اما مناسباتی که میبینم این است که آمریکا به تفاهم پایبند نبود و چهبسا بخواهد ما را به سمتِ ویتنامیشدن ببرد و عملا به هیچ صراطی هم مستقیم نیست و همه طرفهای درگیر در یک محاق دچار شدهاند و خود آمریکا نه کمتر از بقیه!».
انگار جنگ بخشی از تقدیر تاریخی ما بوده است. دفاع از سرزمین ایران. اما اعتیاد به جنگ، اعتیاد به ویرانی، دود و آتش و خون هرگز. جنگ اعتیادآور است، باید از آن گریخت. مردم ایران مردمی شادخوی و خوشگذران و صلحطلب بوده و هستند. میهماننوازان همیشگی که سفرهشان برای هر کسی باز است. برای همین است که جنگ حالواحوالشان را دگرگون میکند. جنگ و خونریزی از منش این مردم دور است. دولتآبادی میگوید: «مسخشدگی در همه جا هست. عدهای نادان به شخصی که برای مذاکره رفته بدگویی میکنند. با چه مسئولیتی؟ طرف مقام سیاسی مملکت است. با اراده و نظر جمع خبرگان سیاسی رفته است، شخصا که پا نشده برود! چرا چنین رفتاری حمایت شود؟ هیچ پرستیژ و الگویی برای تشخص سیاسی وجود ندارد در این مُلک؟ اصلا حرف حساب اینجور رفتارها چیست؟ یعنی چه؟ مملکت در جنگ است، در جنگ مذاکره و گفتوگو و پشت صحنه هم هست. در جنگ ابعاد مختلفی وجود دارد، واسطه هست، میانجی هست، دشمن هست. هزار دوز و کلک و چه و چه... هست. حالا بار سنگینی روی دوش کسانی افتاده و شما سنگینترش میکنید. آمریکا حمله اتمی بکند، شما بالاخره راضی میشوید؟ چه میخواهید؟ مردم دارند تحمل میکنند و روز به روز دارند تاوان میدهند و شما سعی میکنید که جلو احتمال بازشدن یک مفر احتمالی را هم بگیرید؟! شهر به شهر ما دارند آسیب میبینند. قهرمانی از این بیشتر که نیروهای دفاعی در کار آن هستند؟ اگر مفری پیدا شود که شاید به صلحی بینجامد، چرا جلویش گرفته شود؟! مغایرتی هم با دفاع ندارد. مگر گفته شده ما دستانمان را میبندیم و با شما گفتوگو میکنیم! مسخشدگی فقط در ذهن آدمهایی نیست که میگویند بزنید و مملکت را ویران کنید چون ما از اینها بدمان میآید، مسخشدگی اینجا هم هست. مسخشدگی مجموعهای که در ذهن خود طرحی افکنده که تا پای نابودی مملکت هم میخواهد آن طرح را اجرایی کند! صریح بگویم این جدالِ پنهان و آشکار تأثیر منفی دارد بر آن خواسته و آرزویی که ما داریم. و آن حداقل خواسته حفظ مملکت است و حداکثر هم همین است. در همان نوشته گفتم ما نمیتوانیم شکست بخوریم و آمریکا هم نمیتواند بدون پیروزی برود؛ این میان فرصتی برای گفتوگو موجود است. به سادگیِ دعوای دو همسایه که نیست، طرف هم قدرت مهیبی دارد و قدرتهایی زیر بال و پر دارد که توانسته ما و کشورهای مسلمان همسایه را به جان هم بیندازد! مردم هم دارند تحمل میکنند. نمیفهمم واقعا، بشر چه موجود ناقصی است! ما داریم قربانی جاهطلبیها میشویم و گویا مثل همه تاریخ باید از درون شکست بخوریم -این شکست ما از درون پیشینه تاریخی دارد! شاید بایستی برای تحمل و کتکخوردنِ تاریخی مجدد مهیا باشیم، چون ما همیشه در تاریخ عادت داریم که از درون بشکنیم و از بیرون کتک بخوریم و شلوپل بلند شویم، و طبعا تا به هوش بیاییم هم چندین سالی طول میکشد. از ابتدا نباید به اینجا میکشید. من مخالف حضور نظامی خارجیها در ایران بودم؛ فرقی نمیکند آمریکا باشد یا روسیه یا کشور دیگر. آمریکا به روایتی نیروی نظامی بزرگی برای اقدام سریع اینجا داشت. من مخالف بودم که افسر آمریکایی اینجا باشد، از ما حق توحش بگیرد و هر کاری هم میخواهد بکند. شانزده-هفدهساله بودم و کارگری میکردم. در مشهد یک آمریکایی بچهای را زیر گرفته بود. گفتند نمیشود اینجا محاکمه شود، باید زیر نظر خودشان در آمریکا محاکمه شود. من که یک کارگر ششکلاسه بودم از همان موقع گفتم آقا این نیروی نظامی خارجی در این مملکت چهکار میکند که میتواند قتل کند و محاکمه نشود؟! این اتفاق تا موقع انقلاب بود. بعد هم که نظامیهایشان رفتند، شما چهکار به سفارت آمریکا داشتید؟ آن جمعیت چندهزار نفره نظامی که رفتند به نظرم مقدار زیادی از مشکل حل شده بود. مملکت میخواست به استقلال برسد و لازم نیست نیروی نظامی خارجی در مملکت باشد. از دیوار سفارت چرا بالا میروید؟ در آن زمان اگر یادتان باشد برخی-اکثر روشنفکران و نویسندگان نامهای امضا کردند که از این کار حمله به سفارت حمایت میکرد، ولی من امضا نکردم. گفتم سفارتخانه طبق پروتکلهای جهانی جزو سرزمین کشوری است که در این چهاردیواری زندگی میکند و نباید به این چهاردیواری برده میشد. نباید میشد و شد. بعد هم ادامه پیدا کرد تا جنگ. جنگ هم یک طرح بینالمللی بود که ایران باید اجرا میکرد و کرد. سال 1353 بود که مرا به زندان بردند. پیش از آن یک روز صبح به کانون پرورش فکری رفتیم سر کار. خدا رحمت کند فیروز شیروانلو را، من همیشه با احترام از او یاد میکنم، انسان بسیار شریف و سوسیالیست اصلاحطلب وجیهی بود. خیلی دوستش داشتم. در حیاط کانون با یک مرد بلندقامت صحبت میکرد که زود فهمیدیم تیمسار مینباشیان است. آقای شیروانلو توضیح میداد که اینجا یک عده عکاسی میکنند، یک عده فیلم میگیرند، عدهای تئاتر بازی میکنند و عدهای برای بچهها کتاب میخوانند. به ما اشاره کرد و پرسید اینها چه میکنند؟ آقای شیروانلو گفت اینها گروه پژوهش ما هستند، به شهرستانها و دهات میروند برای اینکه آنجاها کتابخانه بسازیم و... . آن مرد رشید گفت اینها را زود به جنوب و غرب کشور بفرست، ما آنجا جنگ داریم. هفت-هشت سال قبل از اینکه جنگ ما با عراق شروع شود، به چشم و گوش خودم دیدم و شنیدم که این جنگ برای تضعیف این مملکت باید اتفاق میافتاد. در جنگ عراق علیه ما که فقط آمریکا کمک نمیکرد، روسیه و اروپا هم کمک میکردند. همه جا به عراق کمک میکردند. اما ضدیت با آمریکا از آن درآمد و در حقیقت ما این تیغ را مدام علیه خودمان تیزتر کردیم. که البته اگر نمیکردیم هم به نظرم این اتفاق لابد میافتاد. به هر حال دستِ ما که نبود. من با همه شعارهایی که علیه این و آن داده میشد میگفتم غیرلازم است. بعد هم هشت سال جنگ راه افتاد که کم نبود. از آن به بعد هم هرکس خواست کمی اکسیژن وارد این جامعه کند، نفی شد. در هر انقلابی اتفاقاتی میافتد، یک جاهایی منفجر میشود، عدهای لتوپار میشوند و... در آن هشت سال جنگ هم عدهای یا از مملکت رفتند یا در انزوا پیر شدند. حالا به اینجا رسیده و فرصت گلایه هم دیگر نیست. حکم بودن یا نبودن است. الان موجودیت کشور ما بهعنوان ایران مسئلۀ عمده است. از وقتی که جنایتها آغاز شده، به نوشتن فکر نمیکنم. صرفنظر از اینکه دستانم دیگر اجازه نمیدهد و اگر دو تا کتاب هم امضا کنم شب دردش آزارم میدهد. انواع و اقسام اتفاقات ممکن است بیفتد که در تصور ما نمیگنجد. ابهامات زیادی وجود دارد. مردم دم تیغ آمریکا و اسرائیل قرار دارند... در عین حال مردم در ابهام «نمیدانم؟» سیر میکنند. نمیدانم واقعا! این جدال باید به روشنایی، به آشکارگی منجر شود. کسانی که در آن سوی قارهها علیه مملکت به بهانۀ حکومت میکوشند جای خود، در داخل هم نشانههایی ذکر شد بابت ابعاد سرقتها از ثروت کشور و در این بحران مردم حق دارند از خود بپرسند نسبت اینها با نیروهای دفاعی مملکت ما چیست؟ آیا سارقان تحت نظر و کنترل هستند؟ من نمیدانم. هیچکس نمیداند. اینها را ما نباید روشن کنیم، درون سیستم باید فکری اساسی کنند که چه کسانی چهها میکنند. من که نمیدانم. شما هم نمیدانید. کسانی که ظرف دو سال میلیاردها دلار میبرند و برنمیگردانند چه کسانیاند؟ جنگ و دفاع به بودجه احتیاج دارد، این آدمها که عملا دارند کشور را تضعیف میکنند! آقای رئیسجمهور میگوید ما بیست میلیارد پول نفت دادیم که بجنگند. آقا، اولا شما سیاستمدار هستید؟ سیاستمدار اینطوری با نیروی نظامی مملکتش که در خط دفاع صف کشیده حرف نمیزند. شما بهجای اینکه آن میلیاردها دلار را بگیرید، به مملکت بیاورید و بگویید خزانه پر است، میگویید بیست میلیارد دادیم! پس چهکار باید میکردید؟ مگر جوانی که پشت لانچر مینشیند چقدر حقوق میگیرد؟ شما بزرگواری کردید بیست میلیارد دلار دادید به کسی که جانش را کف دستش گذاشته! شما واقعا متوجه نیستید؟! بگذریم... باری... بهعنوان سخن آخر، امیدواری این است که در مسیر تاریخ معاصر مردم ما متوجه کشور خود و اهمیت آن شدهاند، اما مایه تأسف این است که همینقدر که ما به بزرگی جغرافیایی و تاریخی این مملکت افتخار میکنیم، طبق نظر آقای وزیر خارجه، برای گلوگشادیاش هم باید خیلی متأسف باشیم. نمیدانم چه پیش بیاید، اما خدا کند طرح ویتنامیکردن در کار نباشد و حکومت سایه در آمریکا طرح کلانی برای مملکت ما نریخته باشد».
1،2. «نونِ نوشتن»، محمود دولتآبادی، نشر چشمه
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.