خشونت فرهیختگان
از پلههای طبقه اول دانشکده علوم اجتماعی بالا میروم تا برسم به دفتر کارم. چهار سال است که عضو هیئتعلمی گروه مردمشناسی در دانشگاه تهران هستم؛ چهار سالی که پرغوغا سپری شده است. بهار ۱۳۹۵ است، بهاری که بوی خزان میدهد. از راهروی طبقه اول پیچیدم به سمت چپ و وارد راهرو شدم. جلوی اتاقم که رسیدم، صحنهای را دیدم که سالهای بعدی زندگی دانشگاهیام را به کل تغییر داد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
اصغر ایزدی جیران: از پلههای طبقه اول دانشکده علوم اجتماعی بالا میروم تا برسم به دفتر کارم. چهار سال است که عضو هیئتعلمی گروه مردمشناسی در دانشگاه تهران هستم؛ چهار سالی که پرغوغا سپری شده است. بهار ۱۳۹۵ است، بهاری که بوی خزان میدهد. از راهروی طبقه اول پیچیدم به سمت چپ و وارد راهرو شدم. جلوی اتاقم که رسیدم، صحنهای را دیدم که سالهای بعدی زندگی دانشگاهیام را به کل تغییر داد. دیدم تابلوی فلزی روی دیوار که بر گوشه راست بالای درِ اتاقم نصب شده و رویش «دکتر اصغر ایزدی جیران» نوشته شده بود، به همراه شاسی چوبیاش از ریشه کنده شده است. تابلو که با پیچ محکمی به دیوار کوبیده شده بود، چنان جاکن شده بود که قسمتی از گچ دیوار را هم کنده و به زمین ریخته بود.
این صحنه را مدتها پیش در خواب دیده بودم. دیده بودم که روزی به دانشکده میآیم و با این صحنه روبهرو میشوم. در سه، چهار هفته گذشته اتفاقهای هولناک چنان پیش میروند که رخدادی شوم را رقم بزنند. جای خالی اسمم من را یاد اسم هاله لاجوردی میاندازد.
اتاق کارش یک طبقه بالاتر بود. هاله را ندیده بودم چون من سالها بعد از اخراجش استخدام شده بودم. از استادان جوان و باسواد و پرشور گروه ارتباطات بود. هر وقت پشت در اتاق مشترکش با استاد راهنمایم سارا شریعتی میایستادم تا خالی از خیل علاقهمندان شود، به اسم هاله خیره میشدم. کسی، شاید دانشجوی دلسوختهای، اسمش را با ماژیک توی جای خالی تابلویش نوشته بود.
جلوی صحنه تابلوی جاکنشده میخ شدهام. هاج و واج ماندهام. دستم لرزید. نتوانستم کلید را توی قفل بچرخانم. راهم را به راهروی سمت راست کشیدم و مستقیم رفتم دفتر رئیس دانشکده.
«آقای دکتر! بیایید ببینید. اسمم را از بالای در اتاقم کندهاند». آقای رئیس نگاهی خونسرد به حال آشفته من کرد. او میدانست و در جریان بود که چه آشوب و بلوایی در دانشکده سر پرونده تبدیل وضعیت استخدامی من به پا خاسته است. نیامد که ببیند. برگشتم به راهروی طبقه اول. چه کسی میتوانست شبهنگام، زمانی که کلاسها تمام شدهاند و دانشکده خلوت است، تیشهای برداشته و تابلو را کنده باشد؟ چرا استادان دانشکده به رَد پرونده در صورتجلسه گروه اکتفا نمیکنند و کار را به خشونت کشاندهاند؟ چه کسی حاضر شده اجیر دست استادان بشود؟ یا اینکه خود استادها دست به تیشه بردهاند؟ افرادی که با یدککشیدن عنوان «استاد دانشگاه»، نماد فرهیختگی را بر پیشانی خود نصب کردهاند، نقاب از چهره برکنده و چنگال میکشند.
آهای! کسی در این دانشکده نیست که یاریام کند؟ هیچکس یاریام نکرده بود، جز سارا شریعتی که تقلاهایش به جایی نرسید. در یک سال اول استخدامم، هر بار که سراغ کمد صندوق نامههای استادان در طبقه همکف دانشکده میرفتم و درِ چوبی صندوق خودم را باز میکردم، انتظار یک کاغذ تهدید دیگر مچالهشده را میکشیدم. نویسنده، نامهها را عمدا با دستخط خرچنگ قورباغه مینوشت تا قابل شناسایی نباشد. حالا سه سالی میشود که از گروه مردمشناسی دانشگاه تهران اخراج شدهام. خیلی خواب اتاق کارم را میبینم، بیشتر تلخ و گاه شیرین. میبینم که به اتاقم برگشتهام. تنها و پرواهمه توی اتاقم هستم.
«این اتاق که مال من نیست. پس چرا وسایلم اینجاست؟ اگر دکتر زائری یا دکتر حاجیحیدری ناگهان کلیدشان را از پشت در بیندازند و در را باز کنند و من را ببینند چه بگویم؟ چرا من به اتاق آنها وارد شدهام؟».
بیخودی نگرانم. بارهای قبل هم که به اتاقم آمدم، این درِ بسته هیچوقت باز نشد. اینبار هم باز نمیشود. میز و کامپیوترم سر جای خودشان هستند. روی صندلی چرخانم مینشینم. روبهروی این صندلی، دانشجوهای بسیاری نشسته و درددلهایشان را گشوده بودند. پا میشوم و از پشت نردههای پنجره به پشتبام نگاه میکنم. آنسو، حیاط پرهیاهوی دانشکده است ولی صدایی نمیشنوم.
برمیگردم و در این اتاق دربسته به کتابخانه امدیافی خیره میشوم که روز خداحافظی، دبیر انجمن علمی - دانشجویی انسانشناسی خواست که آن را به انجمن هدیه بدهم و بخشیدمش. به عکسهایی نگاه میکنم که توی ردیفهای کتابخانه چیده بودم، عکسهایی که از نمایشگاه مردمنگارانه «خراشهای ترلاندره» در پاییز ۱۳۹۴ به جای مانده بودند. پا میشوم و مثل شبحی در راهروی طبقه اول پرسه میزنم. استادان را در حال رفتوآمد به اتاقهایشان میبینم؛ ولی آنها من را نمیبینند.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.