در باب تسلّا: رسیدن به آرامش به وقتِ تیرهروزی
ما تنها نیستیم و هرگز نبودهایم
تسلّا یا شفی خاطر، همان کاری است که به وقتِ تیرهروزی و مشقت و محنت میکنیم تا در رنج یکدیگر شریک شویم، یا رنج خود را تحمل کنیم. در زمانۀ ما، خاصه در بحبوحۀ جنگ و هراس از آیندۀ مبهم، «تسلّا» همان مفهومی است که تفکر درباره آن ضرورت بیشتری پیدا میکند. دانستنِ اینکه «چطور ادامه بدهیم، چطور همچنان ادامه بدهیم، چطور دوباره باور کنیم که زندگی ارزش زیستن دارد».
به گزارش گروه رسانهای شرق،
تسلّا یا شفی خاطر، همان کاری است که به وقتِ تیرهروزی و مشقت و محنت میکنیم تا در رنج یکدیگر شریک شویم، یا رنج خود را تحمل کنیم. در زمانۀ ما، خاصه در بحبوحۀ جنگ و هراس از آیندۀ مبهم، «تسلّا» همان مفهومی است که تفکر درباره آن ضرورت بیشتری پیدا میکند. دانستنِ اینکه «چطور ادامه بدهیم، چطور همچنان ادامه بدهیم، چطور دوباره باور کنیم که زندگی ارزش زیستن دارد». شاید این گزارهها، در شرایطِ بحرانی که پای زندگی و مرگ در میان است، انتزاعی و دور از ذهن به نظر بیاید. اما به قولِ مایکل ایگناتیف، دست بر قضا برای درکِ تسلّا باید از لحظاتی شروع کنیم که تسلّا دادن غیرممکن است؛ لحظاتی که حقیقتا تسلّاناپذیرند. «تسلّا» بهتعبیر ایگناتیف، سابق بر این، موضوعی برای فلسفیدن بود و رشتهای تلقی میشد که به ما یاد میداد چطور زندگی کنیم و بمیریم. سیسرون استاد این صناعت بود؛ سنکا سه نامۀ مشهور برای تسلّا دادنِ بیوهزنان سوگوار نوشت؛ مارکوس اورِلیوس امپراتور رم، «تأملات» را برای تسلّا دادن خود نوشت و بوئتیوس، از سناتورهای رم، «تسلّای فلسفه» را هنگامی نوشت که در انتظار اجرای حکم مرگ خود بود. اما بهگفتۀ ایگناتیف، تسلّا دیگر «زمان/مکان نهادینۀ خود» را از دست داده است. پس اگر در دوران مدرن قرار نیست معنای زندگی را در «وعدۀ پاداش پسین» بیابیم، یا در مهار خواستهها و تمنیات، تسلّا در جهانِ ما همان آویختن به زندگی، اینجا اکنون، است. با این حال، اندیشمندان کهن و مدرن توافق دارند که این امری تراژیک است و خسرانهایی هست که جبرانپذیر نیست؛ تجربههایی هست که نمیتوان به طور کامل آنها را پشت سر گذاشت؛ زخمهایی هست که ترمیم میشود اما جایش میماند. از این قرار، «دشواری اصلی در امر تسلّا در زمانۀ ما همانا تابآوری تراژدی است حتی وقتی نمیتوانیم معنایی برایش بیابیم، و ادامه دادن به زندگی با امید». مایکل ایگناتیف در کتاب «در باب تسلّا» دست به چهرهنگاری افرادی خاص در تاریخ میزند که به جستوجوی تسلّا برآمدهاند؛ مردان و زنانی که در روزگاری تیرهوتار زیسته و تسلّای خود را در آثار هنری، در فلسفه و در دین یافتهاند. تسلّا در معنایی که نویسنده در نظر دارد، عمل همبستگی در مکان است: «کنار سوگواران ماندن، کمک به دوست در زمان دشواری». اما تسلّا عمل همبستگی در زمان هم است: «دستیازیدن به سوی مردگان و بیرون کشاندن معنا از کلماتی که آنها به جا گذاشتهاند». احساس قرابت با ایوب، پولس رسول، بوئتیوس، دانته، مونتنی، و نیز با آلبر کامو و موسیقیِ مالر، همه و همه، به این معناست که گویا در زمانِ حال، سرگردان به حال خود رها نشدهایم. ایگناتیف نشان میدهد که در این آثار میتوانیم کلماتی بیابیم برای آنچه به کلام درنمیآید، و نیز برای تجربههای انزوایی که ما را در سکوت محبوس میکنند. «زبان تسلّا اینگونه است که دوام میآورد -از بوئتیوس تا دانته، از دانته تا پریمو لِوی- انسانها در شرایط طاقتفرسا از فراز هزارهها از یکدیگر الهام میگیرند». این همبستگی در زمان، جوهرِ تسلّایی است که این کتاب بنا دارد بار دیگر آن را دسترسپذیر کند. «تسلّا»یی که ایگناتیف از آن سخن میگوید، درست نقطه مقابل «تسلیم» است. چه آنکه «ممکن است سر در برابر مرگ فرود آوریم بیآنکه تسلّا بیابیم، و ممکن است وجود تراژدی در زندگی را بپذیریم، بیآنکه سر تعظیم در برابرش فرود بیاوریم»، اما تسلیمشدن به معنای چشمپوشی از هرگونه امید به امکانِ تغییر است. در این تعریف، «تسلّا» با «امید» همبسته است و به تعبیری دقیقتر، عنصر ضروریِ تسلّا امید است. «آشتی با زندگی به ما امکان میدهد این امید را از دست ننهیم که آینده ممکن است چیزی با خود به همراه بیاورد. برای آشتی باید ابتدا با خسرانها و شکستها و ناکامیهایمان کنار بیاییم». بنابراین، «تسلّا یافتن به معنای پذیرش کاری است که با ما کردهاند و باور داشتن به این امر که بهرغم همهچیز لازم نیست که سایهشان بر آیندهمان بماند یا تتمۀ امکاناتمان را ضایع کند». درواقع امید به تغییر و آیندهای متفاوت است که به ما این توان را میدهد تا شکست و نومیدی را پشت سر گذاشته و باور کنیم زمانی که برای ما مانده، هرقدر هم که کوتاه باشد، امکاناتی پیشروی ما میگذارد تا دوباره شروع کنیم، حتی اگر شکست بخوریم، یا به قولِ بکت بهتر شکست بخوریم. این امید تنها توشوتوانِ ما برای تابآوردنِ تراژدی است. ایگناتیف تأکید میکند امیدی که از آن دَم میزند هیچ نسبتی با توهم ندارد و درواقع در توهم نمیتوان تسلّای راستینی یافت، پس باید چنانکه واتسلاو هاول گفته است بکوشیم «در حقیقت زندگی کنیم». هاول به گذشتهای تعلق دارد که بهگفتۀ ایگناتیف، دیگر بازیافتنی نیست؛ «لحظۀ قهرمانانۀ گذار -زمانی که دیوار برلین فرو ریخت، زمانی که نلسون ماندلا آزاد شد، زمانی که جرئت کردیم بپنداریم که تاریخ شکلی دیگر سوای آنچه داشته به خود خواهد گرفت». هاول در سال 1986، سه سال بعد از آنکه کشورش را به سمت آزادی راهبری کرده بود، امید را از خوشبینی جدا کرده و با تأکید بر «زیستن در حقیقت» گفت: «امید قطعا خوشبینی نیست. این اعتقادِ راسخ نیست که چیزی عاقبت خوشی خواهد داشت، بلکه این قطعیت است که چیزی، فارغ از اینکه چه عاقبتی داشته باشد، معنا پیدا کند». این گفته بهتعبیرِ ایگناتیف، اعتبار یک عمر زندگی را پشت خود دارد. هاول در طی سه دهه، در زمان شکست و زندان و تردیدهای درونی، همچنان در حقیقت زیست و به آرمانی وفادار ماند که در کمال تعجب خودش به ثمر رسید. وقتی کوندرا، هموطنِ معاصر هاول مینوشت «تاریخ ایزدی است زیرک که فقط بلد است نابودمان کند، سرمان کلاه بگذارد، از ما سوءاستفاده کند، یا در بهترین حالت دستمان بیندازد»، هاول تاریخ را چونان حقیقتی درک میکرد که همین جا دارد رخ میدهد: «تاریخ چیزی نیست که جایی دیگر رخ میدهد، همین جا دارد رخ میدهد. همهمان در ساختن آن سهم داریم». امتناع او از سر خمکردن در برابر تراژدی نیز از همین باور حکایت دارد؛ «بهعنوان یک ناراضی سیاسیِ متعهد، زندگی به او آموخته بود که انسانها تاریخ را میسازند، اما نه آنطور که قصد کردهاند یا حتی امید داشتهاند». هاول این امید را در تسلّا یافته بود: «هاول یک شب در مه 1982، در کنار زندانیان دیگر، مشغول تماشای گزارش هواشناسی زنی از اداره هواشناسی حکومتی در اخبار شب تلویزیون بود. در میانۀ گزارش او، ناگهان صدا قطع شد و زن که فهمیده بود اشکالی پیش آمده، همان جا ایستاد اما قادر نبود کاری بکند». هاول بعدها این خاطره را چنین روایت میکند: «حجاب همیشگی برافتاد و ناگهان دیدیم در برابر ما زنی ایستاده گیج و غمگین و بسیار معذب: دیگر حرف نزد، با درماندگی به ما نگاه کرد... در برابر چشم میلیونها نفر و درعینحال تنها و درمانده ایستاده بود، پرتابشده به وضعیتی ناآشنا و نامنتظر». زندانیان با دیدن خواریِ یکی از کارگزاران رژیم شادی کردند و سوت زدند، اما هاول درست در همان لحظه، سرشار از شفقت شده بود. هاول بعدها نوشت که این صحنه عمقِ وجودش را متأثر کرد، تا حدی که موجب شد «نسبت به همهچیز» احساس مسئولیت کند. هاول که آن روزها جستاری از لویناس میخواند، این گفتۀ فیلسوف فرانسوی توجهش را جلب کرد: «مسئولیت هویت را مقرر میدارد، اما به دلیل هویتمان نیست که مسئولیم؛ درواقع هویت داریم چون مسئولیم». با این گفتۀ لویناس بود که هاول توانست همدلی خود را درک کند: آنها خویشاوند بودند و او در قبالش مسئولیتی داشت که ذاتیِ وجودش بود. ایگناتیف جز تجربۀ هاول در یافتنِ راههای تسلا، سراغ چهرههایی ازجمله آنا آخماتووا، پریمو لِوی، آلبر کامو، واتسلاو هاول و سیسلی ساندرز نیز میرود، و دست آخر نشان میدهد از تجربههای آنان به وقتِ تیرهروزی میتوان آموخت که ما تنها نیستیم و هرگز تنها نبودهایم.
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.