بدن علیه سیاست
خشونت و امتناع زیستی دموکراتیکشدن در ایران
در سالهای اخیر، جامعه ایران با مجموعهای از فشارها و تنشهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی مواجه بوده است که بهصورت انباشتی و پایدار بر تجربه زیسته شهروندان اثر گذاشتهاند. این فشارها نهتنها در قالب مواجهههای مستقیم میان جامعه و ساختارهای قدرت، بلکه در سطوح نهادی، اداری و معیشتی نیز بازتولید شدهاند و بهتدریج ظرفیتهای کنش مسالمتآمیز، مشارکت گفتوگومحور و اصلاح تدریجی را محدود کردهاند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
فرهاد نوایی: در سالهای اخیر، جامعه ایران با مجموعهای از فشارها و تنشهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی مواجه بوده است که بهصورت انباشتی و پایدار بر تجربه زیسته شهروندان اثر گذاشتهاند. این فشارها نهتنها در قالب مواجهههای مستقیم میان جامعه و ساختارهای قدرت، بلکه در سطوح نهادی، اداری و معیشتی نیز بازتولید شدهاند و بهتدریج ظرفیتهای کنش مسالمتآمیز، مشارکت گفتوگومحور و اصلاح تدریجی را محدود کردهاند. پیامد این وضعیت، فرسایش سرمایه اجتماعی و شکلگیری هیجانهای منفی مزمنی بوده است که صرفا در سطح نگرشها باقی نمانده و در بدن و روان افراد رسوب یافتهاند. تجربههای مکرر تنش و ناکامی جمعی، در مقاطع مختلف، نشاندهنده کاهش تحمل نهادی نسبت به بروز نارضایتیهای اجتماعی و گسترش منطق امنیتی در مواجهه با مطالبات عمومی بوده است. تداوم این الگوها، در نهایت به شکلگیری تجربهای فراگیر از خشونت نمادین و روانی انجامیده که شکافی معنادار در حافظه اجتماعی و احساس تعلق شهروندان برجای گذاشته و زمینه را برای تعمیق بیاعتمادی و انسداد افقهای دموکراتیک فراهم کرده است. این شرایط، خشم را نه به عنوان واکنشی لحظهای، بلکه بهمثابه تجربهای انباشته و حلنشده در سطح فردی و جمعی شکل داده است. در چنین بستری، خشم اجتماعی بهدلیل فقدان کانالهای نهادمند برای بیان، تخلیه و تبدیل، بهتدریج به نفرتی پایدار بدل میشود. خشم، در معنای روانشناختی، هیجانی واکنشی و کوتاهمدت است که در صورت وجود امکان اعتراض، گفتوگو یا اصلاح، قابلیت فروکشکردن دارد. اما هنگامی که اعتراض با واکنش مناسب روبهرو نشود، خشم امکان تخلیه نمییابد و در بدن و روان افراد رسوب میکند. این نفرت مزمن صرفا پدیدهای روانشناختی یا اخلاقی نیست، بلکه با مجموعهای از تغییرات مشخص زیستی و عصبی همراه است که بهطور مستقیم بر نحوه ادراک، قضاوت و کنش فرد در جهان اجتماعی اثر میگذارند. تجربه طولانیمدت هیجانات منفی شدید، از جمله نفرت، موجب فعالسازی مزمن سیستم استرس بدن، بهویژه محور هیپوتالاموس-هیپوفیز–آدرنال میشود. این محور که نقش مرکزی در پاسخ بدن به تهدید دارد، در شرایط استرس حاد بهطور موقت فعال میشود، اما در وضعیتهای مزمن، به شکلی پایدار و فرساینده در حالت فعالیت باقی میماند. پیامد مستقیم این وضعیت، افزایش مداوم ترشح هورمونهای استرس، بهویژه کورتیزول، است. کورتیزول در کوتاهمدت نقش تطبیقی دارد و بدن را برای مواجهه با خطر آماده میکند، اما در بلندمدت اثرات مخربی بر مغز و کارکردهای شناختی بر جای میگذارد. سطوح بالای مزمن کورتیزول با اختلال در حافظه کاری، کاهش انعطافپذیری شناختی و تضعیف توانایی ارزیابی پیامدهای بلندمدت کنشها همراه است؛ کارکردهایی که برای کنش عقلانی و تصمیمگیری دموکراتیک حیاتیاند. در سطح ساختارهای عصبی، نفرت مزمن با حساسسازی بیشازحد آمیگدالا همراه است. آمیگدالا به عنوان یکی از هستههای مرکزی پردازش تهدید، در تشخیص خطر، برانگیختگی هیجانی و واکنشهای سریع بقا نقش دارد. در شرایط نفرت پایدار، آمیگدالا نهتنها به محرکهای واقعی تهدید واکنش نشان میدهد، بلکه به محرکهای مبهم، نمادین یا حتی خنثی نیز پاسخ تهدیدمحور میدهد. نتیجه این فرایند، گسترش ادراک تهدید به کل فضای اجتماعی و سیاسی است؛ وضعیتی که در آن «دیگری» بهسادگی بهمثابه خطر بالقوه رمزگذاری میشود. بهطور مثال، ترس در مواجهه با یک مار واکنشی طبیعی و انطباقی است که آمیگدالا برای حفظ بقا فعال میکند. اما هنگامی که آمیگدالا در نتیجه استرس و نفرت مزمن بیشفعال میشود، حتی در غیاب خطر واقعی نیز بهطور مداوم احساس تهدید تولید کرده و جهان را در قالب خطرهای دائمی ادراک میکند. در مقابل، قشر پیشپیشانی که مسئول کارکردهایی چون مهار تکانه، تأمل، برنامهریزی، قضاوت اخلاقی و تمایزگذاری میان فرد و کنش است، در اثر استرس و نفرت مزمن دچار تضعیف عملکرد میشود. این ناحیه در شرایط عادی، نقش تنظیمکننده بر واکنشهای هیجانی آمیگدالا را دارد و امکان تعلیق واکنش فوری به نفع تصمیمگیری سنجیده را فراهم میکند. اما در وضعیتهای طولانیمدت تهدید و نفرت، این رابطه تنظیمی مختل میشود و کنترل شناختی بر هیجان کاهش مییابد. در نتیجه، واکنشهای سریع، قطبی و تکانهای جایگزین داوری عقلانی و گفتوگومحور میشوند. ترکیب این تغییرات زیستی به شکلگیری بدنی منجر میشود که بهطور دائمی در وضعیت آمادهباش تهدید قرار دارد. چنین بدنی جهان را نه بهمثابه فضایی برای تعامل، مذاکره و همزیستی، بلکه به عنوان میدان بالقوه خطر ادراک میکند. ظرفیت تحمل ابهام کاهش مییابد، پیچیدگی اجتماعی به دوگانههای ساده دوست و دشمن فروکاسته و امکان فاصلهگذاری میان تجربه رنج شخصی و قضاوت سیاسی جمعی تضعیف میشود. این وضعیت، نه انتخاب آگاهانه فرد، بلکه پیامد مستقیم سازگاری زیستی بدن با شرایط مداوم خشونت و تهدید است. از این منظر، نفرت مزمن را میتوان نوعی سازماندهی زیستی تجربه سیاسی دانست؛ سازماندهیای که بدن را برای بقا در شرایط خصمانه بهینه میکند، اما همزمان ظرفیتهای لازم را برای مدارا، گفتوگو و کنش دموکراتیک، فرسوده میکند. بدنی که در چنین وضعیتی قرار دارد، نه بهدلیل فقدان ارزشهای دموکراتیک، بلکه بهدلیل تغییرات عمیق عصبی و هورمونی، در برابر سیاست دموکراتیک مقاومت میکند و بهطور ناخواسته علیه آن عملمیکند.
ترجمه سیاسی این وضعیت آن است که بدنِ درگیر نفرت مزمن، جهان اجتماعی را بهصورت دوگانه دوست و دشمن ادراک میکند، ظرفیت تحمل ابهام و پیچیدگی را از دست میدهد، واکنشهای هیجانی سریع را جایگزین تأمل میکند و آمادگی بیشتری برای حذف نمادین یا فیزیکی دیگری از خود نشان میدهد. این وضعیت نه ناشی از فقدان اخلاقی، بلکه نتیجه فرسایش زیستی–سیاسی ناشی از خشونت ساختاری است. از این منظر، میتوان فهمید که چرا نفرت مزمن با الزامات دموکراسی ناسازگار است. دموکراسی صرفا به سازوکارهای نهادی مانند انتخابات محدود نمیشود، بلکه مستلزم مجموعهای از قابلیتهای روانشناختی است؛ از جمله مدارا، تعلیق قضاوت، پذیرش دیگری، آمادگی برای گفتوگو، کنترل تکانه و تمایزگذاری میان فرد و کنش. نفرت مزمن دقیقا این قابلیتها را تضعیف میکند و سیاست را از عرصه رقابت و گفتوگو به میدان حذف و انتقام فرومیکاهد. در این نقطه، مانیفست اصلی مطلب روشن میشود: چنین وضعیتی فقط نهادهای دموکراتیک را نابود نمیکند، بلکه بدنهایی را که بتوانند حامل کنش دموکراتیک باشند نیز فرسوده و مختل میکند. پارادوکس تراژیک گذار در اینجاست که همان مردمی که بیشترین رنج را از خشونت ساختاری متحمل شدهاند، ممکن است در لحظه گذار، کمترین ظرفیت زیستی–روانی را برای تحقق فوری دموکراسی در اختیار داشته باشند. این ناتوانی نه در کاستی اخلاقی، بلکه در تخریب طولانیمدت سیستم عصبی و روانی آنان ریشه دارد. بر این اساس، گذار دموکراتیک را نمیتوان صرفا پروژهای حقوقی یا نهادی دانست. دموکراتیکشدن مستلزم مداخلات ترمیمی در سطح روانی و زیستی نیز هست؛ مداخلاتی که بتوانند بدنهای فرسوده از خشونت، نفرت و تهدید را دوباره به وضعیتهای هیجانی سازگار با مدارا، گفتوگو و همزیستی بازگردانند.
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.