سوگی که ادامه دارد
ما در روزهایی ایستادهایم که سوگ دیگر یک تجربه شخصی نیست؛ به بافت اجتماعی رسوخ کرده است. خیابانها عادی به نظر میرسند، مغازها باز هستند، تقویم جلو میرود، اما زیر این ظاهر، یک خستگی عاطفی عمیق جریان دارد. مردم خبرها را میبینند، تصویرها را حمل میکنند و هر تصویر مثل تکهای شیشه در حافظه جمعی فرومیرود. نتیجهاش نوعی سوگ بیمراسم است.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
پگاه پاکزاد-روانشناس: ما در روزهایی ایستادهایم که سوگ دیگر یک تجربه شخصی نیست؛ به بافت اجتماعی رسوخ کرده است. خیابانها عادی به نظر میرسند، مغازها باز هستند، تقویم جلو میرود، اما زیر این ظاهر، یک خستگی عاطفی عمیق جریان دارد. مردم خبرها را میبینند، تصویرها را حمل میکنند و هر تصویر مثل تکهای شیشه در حافظه جمعی فرومیرود. نتیجهاش نوعی سوگ بیمراسم است. اندوهی که هست اما نه آنقدر که مجال جمعی برایش ساخته شود. در چنین شرایطی زندگی روزمره شکل دیگری پیدا میکند. جامعه انگار در یک آزمون نانوشته قرار گرفته است. آیا میشود هم سوگوار بود و هم ادامه داد؟ روانشناسی اجتماعی میگوید وقتی فشارهای مزمن و فقدانهای پیدرپی روی یک جامعه انباشته میشود، بخشی از روان جمعی به سمت خاموشی میرود؛ بیحسی، عقبنشینی و بیانگیزگی نه از سر بیتفاوتی، بلکه به عنوان سازوکار بقا. اما این خاموشی اگر طولانی شود، پیوندها را فرسوده میکند. آدمها کمتر حرف میزنند، کمتر میشنوند و بیشتر در جزیرههای شخصیشان پناه میگیرند و اعتماد که ستون نامرئی هر جامعه است، ترک برمیدارد.
گناه بازماندهبودن
در این میان، گناه «بازماندهبودن» مثل مهی رقیق همهجا پخش میشود. هر فرد با خود فکر میکند اگر ادامه بدهد، بیاحساس به نظر میرسد و اگر بایستد، زندگی از حرکت میافتد و همین دوگانه، «فرسودگی» را عمیقتر میکند. شاید مسله اصلی این روزها، نهفقط حجم درد، که نبودن فضاهای مشترک برای دیدن و نامگذاری احساسات باشد. جامعهای که نتواند درباره سوگ حرف بزند، آن را به شکل خشمهای پراکنده و سکوتهای سنگین تجربه میکند. درحالیکه سوگ وقتی دیده و روایت میشود، قابلیت تبدیلشدن به پیوند را دارد؛ پیوندی که آدمها را از تنهایی روانی بیرون میکشد و به تجربه مشترک معنا میدهد. از دل همین تجربههاست که معنای ادامهدادن هم تغییر میکند. ادامهدادن همیشه به معنای فراموشی نیست، گاهی تلاشی است برای اینکه زندگی، با همه سنگینیاش از نفس نیفتد. جامعهای که بتواند همزمانی سوگ و زندگی را بپذیرد، احتمالا از دل بحران عبور میکند، نه سالمِ کامل اما آگاهتر. آگاه به اینکه روان جمعی مثل هر موجود زندهای نیاز به مراقبت، گفتوگو و معنا دارد.
سؤال مشترک
ما شاید نتوانیم زخمها را انکار کنیم، اما میتوانیم یاد بگیریم چگونه با آنها زندگی کنیم بدون آنکه پیوندهای انسانی را قربانی کنیم.
این روزها خیلی از ما صبح را با یک سؤال مشترک شروع میکنیم: «چطور میشود بیدار شد، چای دم کرد، به قرارها رسید و در عین حال حس نکرد که به دردهای اطراف خیانت کردهای؟». انگار یک صدای آهسته اما سمج ته ذهن جمعی نشسته و میپرسد: «واقعا حق داری هنوز زندگی کنی؟». این صدا، صدای «گناه بازمانده» است؛ حسی که وقتی فقدانها بزرگ میشوند و روایتها ناتمام میمانند آرامآرام در روان جامعه جا خوش میکند.
زخمهای درد مشترک
سنگینی این روزها فقط یک احساس نیست، شکلی از زیستن است. حرکتدادن تن شبیه جابهجاکردن آواری است که هنوز بوی سوختگی میدهد، شانهها کوبیدهاند، نه از وزن زندگی، از بار روایتهایی که هر روز بر ما آوار شد و هیچ مرهمی نیافت. «درد» در این روزها مسیر خودش را پیدا کرده، در استخوان مینشیند، در خوابها نفوذ میکند و در نگاهها لانه میسازد. «تصویر چشمها»یی که هنوز برقشان در حافظه جمعی ما مانده و ناگهان در تاریکی خاموش شدند، مثل نوری است که خاموشیاش بیش از روشناییاش دیده شد و ما ماندهایم با پرسشی که پاسخی برایش نیست: «چطور میشود اینهمه درد را دید و همچنان به عادیبودن ادامه داد؟». دردشان در تن بسیاری از ما میپیچد بیآنکه حتی نامی از آنها بدانیم. این همان جایی است که جامعه، اگر همدل نباشد، بهتدریج حسکردن را فراموش میکند.
خشم انباشته
وقتی سوگ مجال پیدا نکند، ترس فرصت بیان نیابد و بیقدرتی مزمن شود، خشم مسیر خودش را پیدا میکند. از نگاه روانشناسی اجتماعی «خشم انباشته» فقط یک تجربه فردی نیست، یک واکنش جمعی نیز هست. در شرایط فشار اجتماعی، سیستم عصبی جمعی بهصورت همزمان فعال میشود: افراد با دیدن درد و رنج دیگران، با تجربه بیعدالتی یا احساس نادیدهگرفتهشدن، دچار اضطراب و تحریکپذیری مزمن میشوند. این تجربه مشترک موجب میشود واکنشهای فردی، سریعتر، شدیدتر و غیرقابل پیشبینی شوند. وقتی جامعه فضایی برای پردازش جمعی درد و سوگ ندارد، خشم به مسیرهای فردی و خرد منتقل میشود: در خانه، محل کار یا فضای مجازی. این پدیده مطابق نظریههای روانشناسی اجتماعی نشان میدهد فشار جمعی اگر مشروعیت بیان نداشته باشد، در سطح روابط خرد تخلیه میشود و آستانه تحمل کاهش مییابد. ما ماندهایم و این احساسات که هر روز بهگونهای با آن در جدالیم.
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.