محلهها موتور سرمایه اجتماعیاند
رابرت پاتنام، جامعهشناس برجسته آمریکایی، سالها پیش با کتاب Bowling Alone (بولینگِ تنها؛ فروپاشی سرمایه اجتماعی در آمریکا) زنگ خطری را به صدا درآورد که هنوز هم تازه است: جامعهای که افرادش «کنار هم اما تنها» زندگی میکنند، حتی اگر ثروتمند و مدرن باشد، دچار فرسایش اعتماد و مشارکت میشود. مثال ساده او، بولینگبازانی که دیگر در لیگها بازی نمیکنند، تمثیلی بود از کاهش پیوندهای انسانی و افول سرمایه اجتماعی.
سعید خادمی*
رابرت پاتنام، جامعهشناس برجسته آمریکایی، سالها پیش با کتاب Bowling Alone (بولینگِ تنها؛ فروپاشی سرمایه اجتماعی در آمریکا) زنگ خطری را به صدا درآورد که هنوز هم تازه است: جامعهای که افرادش «کنار هم اما تنها» زندگی میکنند، حتی اگر ثروتمند و مدرن باشد، دچار فرسایش اعتماد و مشارکت میشود. مثال ساده او، بولینگبازانی که دیگر در لیگها بازی نمیکنند، تمثیلی بود از کاهش پیوندهای انسانی و افول سرمایه اجتماعی.
پاتنام اما به هشدار بسنده نکرد. در کتاب بعدی خود، Better Together: Restoring the American Community (بهتر با هم؛ بازسازی جامعه آمریکایی) که با همکاری لوییس فلدستاین نوشت، به جای تشریح بحران، سراغ امکان ترمیم رفت. پرسش محوری کتاب این بود که آیا در جهانی فردگرا و شبکهای، هنوز میتوان «با هم بودن» را بازسازی کرد؟ پاسخ او برخلاف انتظار بسیاری، نه در پروژههای بزرگ دولتی، بلکه در تجربههای کوچک، محلی و انسانی نهفته است.
پاتنام نشان میدهد سرمایه اجتماعی با دستور اداری یا صرفاً کمپینسازی ساخته نمیشود. اعتماد محصول کنش مشترک است؛ وقتی مردم در حل یک مسئله واقعی کنار هم قرار میگیرند، نه وقتی صرفاً مخاطب پیاماند. به همین دلیل، نمونههای موفق کتاب اغلب پروژههای کوچک محلیاند که در آنها مدرسه، محله، گروه داوطلبانه یا یک شبکه اجتماعی محلی نقش محوری داشته است.
این نگاه، برای جامعهای مانند ایران معنای ویژهای دارد. مسئله امروز ایران فقط کاهش مشارکت نیست؛ شکافی میان تجربه زیسته مردم و سازوکارهای رسمی شکل گرفته است. روایت رسمی گاه با آنچه مردم در زندگی روزمره لمس میکنند، همخوان نیست و همین شکاف، اعتماد عمومی را فرسوده است. در چنین شرایطی، بازسازی سرمایه اجتماعی بدون بازگشت به محلهها عملا ممکن نیست.
برای فهم این مسئله کافی است به تجربههای ساده اما آشنای محلی نگاه کنیم؛ جایی که مثلا در یک محله، جمعی از ساکنان بدون بودجه رسمی، برای حمایت از یک خانواده گرفتار یا ساماندادن به یک مشکل کوچک شهری کنار هم قرار میگیرند و کار جلو میرود، اما همان مسئله اگر صرفا به یک مکاتبه اداری یا طرح بخشنامهای سپرده شود، ماهها معطل میماند. تفاوت نه در منابع، بلکه در «روابط» است.
برنامهها و پویشهای محلهمحور، اگر درست فهم شوند، میتوانند نقطه اتصال گمشده میان مردم و حکمرانی باشند. اما شرط اول موفقیت آنها این است که بپذیریم محور این حرکتها نه سازمانها، بلکه خود محلهها هستند. در این چارچوب، سازمانهایی مانند بهزیستی نقش مالک یا فرمانده را ندارند؛ نقش آنها تسهیلگری و اتصال است.
میتوان این رابطه را با یک استعاره فنی توضیح داد: اگر دولت را یک «سوپرکامپیوتر حکمرانی» بدانیم، با قدرت سیاستگذاری و منابع گسترده، مردم، تشکلها و محلهها کلاینتهایی هستند که هرکدام به تناسب توان و شرایط خود بخشی از کار اجتماعی را پیش میبرند. اما این ارتباط بدون هابهای واسط کارآمد شکل نمیگیرد. بهزیستی و نهادهای اجتماعی مشابه، اگر در جای درست خود بایستند، همان پلها یا هابهایی هستند که ارتباط دوسویه میان مردم و دولت را ممکن میکنند.
در این مدل، دولت همهچیزدان نیست و مردم هم صرفا مطالبهگر باقی نمیمانند. رابطهای دوسویه شکل میگیرد که در آن دولت از دانش محلی و اعتماد اجتماعی بهره میبرد و مردم از حمایت نهادی و سیاستهای تسهیلگر. هر جا این توازن به هم بخورد، یا به بیاعتمادی میرسیم یا به فرسایش اجتماعی.
نقش روابط عمومی در این میان حیاتی است. روابط عمومی نوین دیگر صرفاً وظیفه انتقال پیام سازمان را ندارد؛ باید مهندس اتصال باشد. شنیدن روایت محلهها، بازتاب تجربههای واقعی مردم و تبدیل آنها به روایت عمومی قابل فهم، بخشی از همان سرمایه اجتماعی است که پاتنام از آن سخن میگوید. اعتماد نه در بیانیهها، بلکه در روایتهای انسانی و مشترک شکل میگیرد.
اما اگر پویشی مانند «سلام محله» بخواهد به سمت روایت عمومی و روایت همگانی حرکت کند، باید از منطقهای قدیمی فاصله بگیرد و به چند اقدام عملی تن دهد.
نخست آنکه روایت را به مردم واگذار کند، نه اینکه برایشان روایت بسازد. روایت عمومی از دل صداهای متکثر بیرون میآید؛ روایت یک مادر، یک داوطلب، یک مددکار محلی یا حتی یک منتقد. هرچه این روایتها واقعیتر و متفاوتتر باشند، سرمایه اجتماعی عمیقتر شکل میگیرد.
دوم، مسئله را جایگزین پیام کند. روایت زمانی جان میگیرد که حول یک مسئله واقعی بچرخد: کودک بازمانده از تحصیل، سالمند تنها، خانواده درگیر بحران یا یک گره مشخص محلی. گزارش عملکرد، روایت نمیسازد؛ روایت، داستان مواجهه و حل مسئله است.
سوم، روابط عمومی از تولیدکننده محتوا به ویراستار روایت تبدیل شود. نقش روابط عمومی در این مدل، نوشتن متنهای رسمی نیست؛ انتخاب، پالایش، اتصال و قابلفهمکردن روایتهای پراکنده مردمی است. این تغییر نقش، نقطه تمایز روابط عمومی نوین با روابط عمومی تبلیغاتی است.
چهارم، تداوم جایگزین موج رسانهای شود. روایت عمومی با یک موج خبری ساخته نمیشود. نیاز به پیگیری، بازگشت و حضور مداوم در همان محلهها دارد. روایت اگر رها شود، اعتماد هم رها میشود.
و پنجم، نقد حذف نشود. روایتی که فقط موفقیتها را نشان میدهد، روایت نیست؛ تبلیغ است. روایت عمومی باید امکان دیدهشدن نقصها، تأخیرها و حتی ناکامیها را داشته باشد. درست در همین نقطه است که اعتماد شکل میگیرد.
و در نهایت، پیام پاتنام بیش از آنکه یک توصیه دانشگاهی باشد، یک هشدار عملی است: جامعهای که پیوندهایش تضعیف شود، با هیچ سیاست و بودجهای نجات پیدا نمیکند. اگر قرار است سرمایه اجتماعی در ایران ترمیم شود، باید از جایی شروع کرد که اعتماد هنوز زنده است؛ از محلهها. سازمانهایی مانند بهزیستی، اگر در نقش درست خود بایستند، نه قهرمان صحنهاند و نه حاشیهنشین آن؛ بلکه همان پلهایی هستند که بدون آنها، هیچ «باهمبودنی» ممکن نمیشود.
* مشاور رئیس سازمان بهزیستی کشور و راهبر روابط عمومی و امور بینالملل
آخرین مقالات منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.