|

نگاهی به نمایش رستم و اسفندیار

بازنمایی یک تراژدی از یک داستان حماسی

نمایش «رستم و اسفندیار» که هم‌اکنون در کارگاه نمایش بر صحنه است، نمایشی متفاوت و جذاب است. برخلاف تصور تماشاگران، این نمایش روایت داستان حماسی نبرد رستم و اسفندیار آنچنان که در شاهنامه آمده است‌ نیست، بلکه روایتی متفاوت و تراژیک از منظر «کتایون»، مادر اسفندیار است؛ روایتی که به تراژدی پهلو می‌زند تا حماسه. درواقع نویسندگان و کارگردانان این نمایش، «داریوش نصیری»، «سعید قاسمی» و «رضا حسن‌خانی» با ذوق و هوشمندی داستانی حماسی را تبدیل به یک تراژدی کرده‌اند.

بازنمایی یک تراژدی از یک داستان حماسی

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

حمید نامجو:  نمایش «رستم و اسفندیار» که هم‌اکنون در کارگاه نمایش بر صحنه است، نمایشی متفاوت و جذاب است. برخلاف تصور تماشاگران، این نمایش روایت داستان حماسی نبرد رستم و اسفندیار آنچنان که در شاهنامه آمده است‌ نیست، بلکه روایتی متفاوت و تراژیک از منظر «کتایون»، مادر اسفندیار است؛ روایتی که به تراژدی پهلو می‌زند تا حماسه. درواقع نویسندگان و کارگردانان این نمایش، «داریوش نصیری»، «سعید قاسمی» و «رضا حسن‌خانی» با ذوق و هوشمندی داستانی حماسی را تبدیل به یک تراژدی کرده‌اند. درخشش خانم «نگین زینی‌وند» در نقش کتایون بدون تردید یکی از دلایل موفقیت این نمایش است. اما بگذارید این ماجرای «پرآب‌چشم» را از منظری دیگر بنگریم. در تاریخ پادشاهی در ایران و شاید در بیشتر نقاط جهان یکی از دغدغه‌های ابدی پادشاهان مسئله جانشینی است. آنان همگی می‌دانند که از مرگ گریزی نیست و جهان بعد از درگذشت آنان به آخر نخواهد رسید. طبق سنت پادشاهی فرزند ذکور که از خون آنان است، بر جای ایشان خواهد نشست و به همت او پادشاهی آنان علی‌الدوام ادامه یافته و نام ایشان به جاودانگی خواهد پیوست. اما وقوف به این حقیقت، به‌ویژه در ایام کهنسالی گویی به‌طور هم‌زمان فرزند بزرگ‌تر را تبدیل به تهدید می‌کند، مبادا که چون ماری پرورده در آستین به هنگام پیری و ضعف از فرمان پدر سر برتافته و زودهنگام سودای تاج و تخت در سر بپرورد. به‌ویژه اگر همچو اسفندیار شجاع و دلیر و محبوب همگان باشد و از هر نظر شایستگی فرمانروایی داشته باشد. ولیعهدی که قرار است ادامه‌دهنده یا برافرازنده نام و افتخارات پادشاه باشد، در ذهن آنان تبدیل به دشمنی می‌شود که در اطراف و دربار او در کمین است تا ناگاه پدر را فروکشد و در جای او بنشیند.

نادرشاه و شاه عباس از جمله معرو‌ف‌ترین این پادشاهان تاریخ ما هستند. حتی آقامحمدخان که نمی‌توانست فرزندی داشته باشد، برادران خود را یکی بعد از دیگری خفه کرد. محمود غزنوی پسرش مسعود را به اصفهان فرستاد و هارون نیز مأمون را به ولایت خراسان گماشت تا از دربار دور باشند و این پادشاه و خلیفه دور از چشم پسران ارشد، پسر کوچک‌تر را به ولایتعهدی برگزیدند، گرچه بعد از وفات آنان تاریخ به راهی دیگر رفت. همچنین پادشاهان قاجار که محل استقرار ولایتعهدی را در تبریز قرار دادند درحالی که می‌بایست ولایتعهد در مرکز قدرت آموزش ببیند. رضاشاه شخصیت فرزند ذکور ارشدش را چنان لگدمال کرد که پسرش کینه او را به دل گرفت و بعد از او به صد بهانه از بزرگداشت یاد پدر تن می‌زد و حتی کتابی که «ابراهیم خواجه نوری» در مورد فتوحات رضاشاه نوشت، بایگانی کرد. بر این فهرست می‌توان اسامی بسیاری افزود.

در داستان‌های شاهنامه نیز این رقابت پنهان پدر و پسر بر سر قدرت به اشکال مختلف آمده است. «کیکاووس» در دلش از نیکی و زیبایی فرزندش «سیاووش» واهمه دارد. برای همین او را آواره غربت می‌کند تا راحت و امنیت را در میان دشمنان پدرش بیابد. از آن مهم‌تر داستان «گشتاسب» و «اسفندیار» است. اگر گشتاسب از ایران و از دربار پدر گریخته و به سرزمین روم می‌رود و داماد قیصر روم می‌شود، به این دلیل است که پدرش «لهراسب» از حضور او در بارگاه و نزدیکی به تاج و تخت خودش نگران است. جایگاه شایسته را از او دریغ می‌کند تا نتواند به قدرت چنگ بیندازد. گشتاسب نیز همه لذات و نعمات فرزند پادشاه ایران بودن را رها کرده تا در روم بتواند به‌ هر طریقی گذران کند و در نهایت پیشکار دهقانی رومی می‌شود. او آنچنان پهلوان و برازنده است که قیصر روم به اتکای او به فکر باج و خراج‌خواهی از همسایگان می‌افتد و در نهایت همین گشتاسب سبب دورماندن دندان طمع قیصر روم از خاک ایران می‌شود. بعد از به قول طبری «خبر یافتن» لهراسب، فرزند نامدارش گشتاسب در جای او می‌شنید و از کتایون که در میان زنان شاهنامه زیباترین روی و روح و اخلاق و استواری را دارد، دارای دو فرزند می‌شود. بزرگ‌ترین آنان اسفندیار است. لازم به یادآوری نیست که گشتاسب اولین پادشاهی بود که آیین «اشو زرتشت» را پذیرفت و برای پراکندن این آیین جدید کوشش‌ها کرد. چنان‌ که در اوستا از او بارها نام برده شده و حتی به روایتی زرتشت او را به معراج و به دیدار «اهورامزدا» برده است. گشتاسب مرد باایمانی بوده و مورد تأیید اهورامزدا. از قضا اشو زرتشت به پاس قدردانی از گشتاسب و دوام سلسله پادشاهی او، فرزندش اسفندیار را در آب مقدس می‌شوید تا رویین‌تن شود. اسفندیار برمی‌بالد و به پهلوانی یگانه تبدیل می‌شود و در جنگ با تورانیان پیروز می‌شود. هیچ‌کس شایسته‌تر از او برای جانشینی گشتاسب نیست، برومند و داهی و رویین‌تن. اما گشتاسب تاب تحمل او را در کنار خویش ندارد و بیش از پیش نگران جایگاه خویش است. او با همه ایمان و اعتقادات مذهبی، آن تجربه بدبینی پدرش، لهراسب را نسبت به خودش در ذهن دارد و از مالیخولیای هراس از پسر خواب و آرام ندارد. پس باید چاره‌ای اندیشید.

از سوی دیگر نگران قدرت رستم نیز هست. هریک از این دو که دیگری را از میان بردارد، به نفع اوست. درواقع از اتحاد و همدستی آن دو تن می‌ترسد. پس اسفندیار را به‌ راهی بی‌بازگشت می‌فرستد. او باید به زابلستان رفته و رستم دستان را اسیر کرده و با دست بسته به خدمت پادشاه بیاورد. ادامه ماجرا و نتیجه آن جنگ را همگان می‌دانند. رستم در میانه نبرد در‌می‌ماند و سیمرغ راز چشمان اسفندیار را بر او آشکار می‌کند. شکست رستم نه دلخواه فردوسی است و نه آرزوی مخاطبانش. اسفندیار آن شاه جوان با تمام رویین‌تنی نخواهد توانست آن یگانه دوران را اسیر و در بند کند یا سرش را برای پدر بفرستد. او مغلوب خواهد شد و کتایون مادرش این را می‌داند. درواقع داستان «نمایش رستم و اسفندیار» از اینجا آغاز می‌شود. پیکر خونین اسفندیار بر صحنه (شن‌زارهای تفتیده زابلستان) بر خاک افتاده‌ است. آن هیمنه و شکوه شاهزاده از میان رفته و اینک کتایون مانده است و آن جسم بی‌جان. چه می‌توان کرد جز زاری و ضجه‌زدن؟ به کجا می‌توان شکایت برد و چه کسی را باید نفرین کرد؟ بازیگر نمایش در هیئت کتایون بر این تقدیر شوم می‌گرید و به جنازه او می‌گوید چرا هشدارهای مادر را به گوش نگرفت و چرا چنین سرنوشتی را برای خودش و او رقم زد؟ کتایون آن روشن‌بینی را داشته که عاقبت این نبرد نابرابر را پیش‌بینی کند. اما نصایح مادر کی می‌تواند آن شور پیروزی را در جان پسر خاموش کند؟ سپس کتایون در نقش مادر اسفندیار و همسر گشتاسب به او رو می‌کند که درواقع گناه این قتل بر گردن اوست. کتایون از قصد پنهانی و نفرت‌آور شوهرش گشتاسب پرده برمی‌دارد و آنچه در شاهنامه نیامده است را بازنمایی کند.

دمی بعد بازیگر تاج گشتاسب را بر سر می‌گذارد تا ما با شخصیت خودخواه و قدرت‌طلب او آشنا شویم؛ پدری که تاج شاهی بر سر دارد و ایمان اهورامزدا را در دل. بازیگر نمایش در بخشی دیگر نقش اسفندیار قبل از نبرد را بازی می‌کند و خوش‌بینی او نسبت به پدر و ضرورت اطاعت از فرمان او. ظفریافتن بر رستم خیالی خام اما برانگیزنده است آنچنان که باره می‌بندد و پیشاپیش سپاه خود به زابلستان می‌رود. بعد بازیگر به نقش رستم درمی‌آید که به اسفندیار هشدار می‌دهد و طینت بد پدرش را بر او آشکار می‌کند. بالاخره آن جنگ شوم اتفاق می‌افتد و یک ایرانی، ایرانی دیگری را در جایگاه دشمن می‌نشاند. رستم از این برادرکشی بیزار است اما چه می‌توان گفت که آن تقدیر راهی برای گریز نمی‌گذارد. داستان رستم و اسفندیار هنگامی که از زبان فردوسی و شاهنامه روایت می‌شود روایت یک حماسه است. بازنمایی کارزار دو پهلوان که یکی مظهر خیر است (رستم) و دیگری نماد خودخواهی و جاه‌طلبی و حتی فرمانبری کورکورانه (اسفندیار). پس می‌تواند نماد شر یا آن بخش طاغی روح آدمی باشد. اما همین داستان چون از چشم کتایون و از زبان او روایت می‌شود، تبدیل به تراژدی می‌شود. کتایون از پیش پایان این نبرد و کشته‌شدن پسرش را می‌داند. او از پایانی که سرنوشت برای خودش و آن دو نفر مقدر کرده، آگاه است و به قدر توان خویش می‌کوشد پسرش را از رفتن به این جنگ بازدارد. او می‌داند رستم و اسفندیار بازیچه دست تقدیری هستند که در تراژدی‌ها خدایان و در اینجا گشتاسب برای آنان رقم زده است. اما توان بازداشتن آنان را ندارد (کتایون در روم بزرگ شده و پرورش یافته است). در حماسه یکی برنده است و دیگری بازنده. هرکدام از آنان پیروز شوند، خسران است، خسران برای او؛ زیرا کتایون آرزوی مرگ رستم را نیز ندارد. آنچه درنهایت بر جای می‌ماند، ضجه و اندوه کتایون است و دست‌بسته‌بودن در مقابل سرنوشت و در اینجا قدرت و نیت پلید گشتاسب.

آنچنان که اشاره شد، نویسندگان و کارگردان این نمایش یک داستان حماسی آشنا را از منظری روایت می‌کنند که همان اتفاق به تراژدی تبدیل می‌شود. حالا دیگر مرگ اسفندیار همچون مرگ سهراب یکی داستانی‌ است پرآب‌چشم.

مهم‌ترین نقطه قوت این نمایش انتخاب بازیگر آن است. نگین زینی‌وند به‌خوبی در نقش‌های متعدد و متفاوتی که دارد ظاهر می‌شود. مادری که هم‌زمان سرشار از مهر مادری و اندوه فقدان اوست. هم به پسرش افتخار می‌کند و هم از زاییدن او نادم است؛ چراکه رنجی غیرقابل تحمل نصیبش کرده است. زبان متن این نمایش زبانی تزیین‌شده و تا حدی آرکائیک و البته متناسب با فضای داستان و نمایش است و شنیدن آن از زبان بازیگر خوشایند است. صدای بازیگر و کلماتی که ادا می‌کند، کاملا واضح است. طراحی لباس بازیگر نمایش و تغییر این پوشش متناسب با هر صحنه، بی‌آنکه توقفی در اجرای نمایش ایجاد کند، نشانه خوش‌ذوقی طراح لباس است. همچنین طراحی صحنه علی‌رغم آلات و ادوات مختصری که استفاده شده، با نمایش تناسب دارد. مثلا ترسیم و خط‌کشی میدان برای هر دو لشکر به صورت دو خط متقاطع و با دو روبان قرمز و کشیدن خط آبی که نماد رودخانه هیرمند است در وسط این میدان در بازآفرینی فضای میدان تقابل دو پهلوان جالب است. در سراسر نمایش (به غیر از لحظاتی که نبرد به اوج می‌رسد و باران خون جاری می‌شود) ما صدای سلوی ویولنی را می‌شنویم که آهنگی در گام مینور را می‌نوازد تا تداعی‌کننده یا حتی تشدیدکننده فراق و اندوه عمیق کتایون باشد. بی‌تردید انتخاب‌های بهتری برای موسیقی صحنه‌ها وجود دارد. بر صحنه آمدن این نمایش کوتاه نشانگر کوشش‌های منفردی است که اینجا و آنجا برای اعتلا و استقلال نمایش در ایران انجام می‌شود؛ کوشش‌هایی که به تئاتر همچون خلق اثری هنری می‌نگرد، نه یک فعالیت اقتصادی سودمند و سرگرم‌کننده. نمایشی که از بطن زندگی و تاریخ ایران و هنر ایران زاییده می‌شود و حرفی برای جامعه امروز ایران دارد. خوشبختانه حدود دو ماه قبل در همین سالن نمایشی با نام «کوراتت تن در بافه‌های باد» به صحنه آمده بود که آن هم همانند نمایش رستم و اسفندیار در جای خود کوششی درخور ستایش برای ساخت نمایشی مستقل در روند اعتلای تئاتر در ایران محسوب می‌شد. نمایشی برخاسته از فرهنگ و تاریخ ایران و بیان‌کننده «درجهان‌بودگی» انسان ایرانی و این کوشش‌ها قابل تقدیر است.

 

آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.