|

ملکوت، جبروت، مسخ و باقی قضایا

پس از خواندن «جبروت»، رمان تازه‌ منتشرشده علیرضا جوانمرد، بی‌درنگ به پروژه‌ای فکر کردم که پیش‌تر درباره تطبیق «مسخ» کافکا و «ملکوت» بهرام صادقی برای پروژه درسی کافکاشناسی دانشگاه نوشته بودم. «جبروت» خود را آشکارا در گفت‌وگو با «ملکوت» معرفی می‌کند؛

ملکوت، جبروت، مسخ و باقی قضایا

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

پس از خواندن «جبروت»، رمان تازه‌ منتشرشده علیرضا جوانمرد، بی‌درنگ به پروژه‌ای فکر کردم که پیش‌تر درباره تطبیق «مسخ» کافکا و «ملکوت» بهرام صادقی برای پروژه درسی کافکاشناسی دانشگاه نوشته بودم. «جبروت» خود را آشکارا در گفت‌وگو با «ملکوت» معرفی می‌کند؛ نه‌فقط در پشت جلد، بلکه در طرح جلد و ارجاع‌های پی‌درپی‌اش به صادقی، هدایت و سنت داستان‌نویسی مدرن فارسی. با این‌همه، از میان شبکه گسترده ارجاع‌های فلسفی، دینی و ادبی رمان، آنچه برای من اهمیت بیشتری دارد شیوه‌ای است که جبروت می‌کوشد جهان صادقی را به جهان کافکایی پیوند بزند. درباره شباهت آغاز و ساختار «ملکوت» و «مسخ» بسیار نوشته‌اند، اما به‌ گمان من تفاوت بنیادی این دو اثر مهم‌تر است. کافکا انسان معاصر را در دل روزمرگی، کار، بدهی، خانواده و بوروکراسی می‌بیند؛ گرگور سامسا پیش از آنکه جسمش به حشره بدل شود، در نظم مدرن از انسانیت تهی شده است. در مقابل، مسئله «ملکوت» بیش از آنکه بیماری جهان معاصر باشد، تباهی ازلی انسان و پیروزی شر و نیستی است. ذهنیت صادقی اساطیری و ازلی-‌ابدی است، درحالی‌که نگرانی کافکا معاصر و مربوط به انسان مدرن است.

«جبروت» اما در فاصله میان این دو نگاه شکل می‌گیرد. در سراسر رمان «جبروت»، قدرتی سلطه‌گر حضور دارد که نمادش «آمریکا»ست؛ نه آمریکا صرفا به‌عنوان یک کشور، بلکه به‌منزله خواست فراگیری که می‌خواهد قواعد جهان را تعریف کند و چیزی بیرون از محاسبه و کنترلش باقی نماند: هنر، زیبایی، فلسفه، طبیعت، عبادت و حتی قوانین فیزیکی و الاهیاتی. این قدرت ظاهرا سکولار است و آزادی را اصیل‌ترین اصل خود می‌داند، اما خود به جایگاهی الاهیاتی منتقل می‌شود. از این حیث، «جبروت» با نقد هایدگر از تکنولوژی، با تحلیل فوگلین از ایدئولوژی‌های مدرن، با الهیات سیاسی کارل اشمیت و با تصویر بودریار از آمریکا هم‌آواست: جهانی که در آن نشانه، تصویر، تکنولوژی و مصرف نه‌فقط واقعیت را بازنمایی، بلکه آن را تولید می‌کنند. آزادی نیز می‌تواند به مجموعه‌ای از انتخاب‌ها و سبک‌های زندگی تبدیل شود که نظام پیشاپیش صورت‌بندی کرده است. با این‌ حال‌ و با نگاهی به سنت هایدگری، چیزی هست که از چنگ این قدرت می‌گریزد: مرگ. جهانی که همه‌چیز را مطیع کرده، همچنان از سلطه مرگ بر خود می‌ترسد. طنز سیاه «جبروت» از همین‌جا نیرو می‌گیرد؛ مرگ در پایان این جهان ایستاده و به آن پوزخند می‌زند. اما «جبروت» به این حد بسنده نمی‌کند و پرسشی هولناک‌تر پیش می‌کشد: اگر سلطه‌گر بتواند مرگ را نیز مهار کند، چه؟ آیا زندگی پایان‌ناپذیر، در جهانی که همه معناها و امیال آن را هژمونی مسلط تعیین می‌کند، خود عذابی بزرگ‌تر نیست؟ عبارت تکرارشونده «این قصه هیچ‌گاه تمام نمی‌شود» همین هراس را مجسم می‌کند.

علاوه بر این نگاه، «جبروت» مفهوم رستاخیز را نیز مطرح می‌کند. رستاخیز در این رمان صرفا معنای متعارف احیای مردگان نیست، بلکه دگرگونی کامل قواعد بازی است. اگر نظام مسلط همه‌چیز را به یاری قواعد موجود در اختیار گرفته باشد، با تغییر ناگهانی همان قواعد، همه آنچه به بند کشیده شده از سلطه‌اش خارج می‌شود. رستاخیز از این منظر، انقلاب در نظم هستی است: امکانی که تکنولوژی و قدرت نمی‌توانند آن را به‌تمامی پیش‌بینی، محاسبه یا تصاحب کنند. تفاوت رستاخیز با تکنولوژی نیز دقیقا همین‌جاست. تکنولوژی می‌خواهد زندگی را طولانی، بدن را بازسازی و مرگ را به مسئله‌ای فنی تبدیل کند؛ اما رستاخیز ادامه همین جهان با ابزارهای پیشرفته‌تر نیست. رستاخیز، خودِ نظم مسلط و معیارهای آن را بی‌اعتبار می‌کند. قدرت می‌تواند بدن مرده را منجمد یا عضوی ازدست‌رفته را بازسازی کند، اما نمی‌تواند جهانی را مهار کند که در آن معنای مرگ، زندگی، شکست و پیروزی یکباره دگرگون شده است. رمان این معنا را به‌صورت طنزآمیز پیش می‌برد. قهرمان یوسفی، قهرمانی مخنث، ناکام و همیشه‌بازنده است که برای لقمه‌ای کوچک مورد سوءاستفاده رئیسش قرار می‌گیرد. قدرت هژمونی که در پی تکنولوژی انجماد نیز هست تا مرگ را مهار کند قهرمان داستان را با «م.ل‌»، شخصیت مقطوع‌الاعضای «جبروت»، اشتباه می‌گیرد و می‌رباید، زیرا گمان می‌کند دست و پای او دوباره روییده‌اند: نوعی «رستاخیز».

اینجاست که «جبروت» به پرسش اصلی من پاسخ می‌دهد: چگونه می‌توان مسخ بوروکراتیک کافکا را به جهان ازلی «ملکوت» پیوند زد؟ پاسخ رمان این است که ماشین مدرن انسانیت‌زدای کافکا و دکتر حاتمِ نیستی‌فروش، تفاوت بنیادینی ندارند. هر دو می‌کوشند مرگ و رستاخیز را به فراموشی بسپارند و انسان را در نظمی گرفتار کنند که پایانش تهی‌شدن او است. کافکا فروپاشی انسان را در ساختارهای مدرن می‌بیند و صادقی پیروزی ازلی شر و نیستی را تصویر می‌کند؛ اما «جبروت» این دو را دو روی یک سکه می‌داند. کلید این پیوند، نه شباهت ظاهری حوادث، بلکه نسبت هر دو جهان با مرگ و رستاخیز است. اگر مرگ پایانی عبث بر خلقتی عبث باشد، بوروکراسی مدرن نیز دیگر راهی برای سروسامان ‌دادن به زندگی نیست، بلکه دستگاهی است برای طولانی‌ترکردن تعلیق و فرسودگی انسان. در صورت بی‌معنایی مرگ و بی‌بنیادی رستاخیز، انسان یا در هیئت حشره‌ای ناساز در دستگاه اداری گرفتار می‌شود، یا در جهانی اساطیری به بازیچه قدرتی مرگ‌فروش بدل می‌گردد. بنابراین آنچه «جبروت» میان کافکا و صادقی مشترک می‌یابد، تجربه انسانی است که مرگ برایش نه معنا و رهایی، بلکه پایان بیهوده زیستی از پیش ‌تهی‌شده است.

وحدتی که «جبروت» میان «ملکوت» و جهان کافکایی پیشنهاد می‌کند، تفاوت نگاه اساطیری صادقی و نگاه مدرن کافکا را انکار نمی‌کند. رمان می‌داند که آبشخور این دو غمنامه یکسان نیست، اما می‌پرسد آیا هر دو در نهایت بر سرنوشت انسانی نمی‌گریند که در برابر مرگ و بی‌معنایی، مخنث، سرگشته و بی‌پناه شده است؟ «جبروت»، در واقع همان‌طور که در پشت جلد آن آمده، رمانی لایه‌لایه و سرشار از ارجاع به متون دینی، فلسفه، علم، هنر و تاریخ ادبیات فارسی است. از قانون دوم ترمودینامیک تا مناسبات قدرت در سرمایه‌داری مدرن، که همه‌چیز در آن به مرگ و فراتر از مرگ اشاره دارد. با این‌ حال، در مرکز این شبکه پیچیده، گفت‌وگویی مداوم با «ملکوت» صادقی و «بوف کور» هدایت جریان دارد. «جبروت» شاید امتداد جهان شخصیت‌های منقطع و سرگشته «ملکوت» باشد، یا جهانی بر فراز آن. «جبروت»، اثری است که باید خواند و درباره‌اش اندیشید، خواه با ایده‌هایش همراه باشیم یا نه.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.