|

نقدی بر نقد

غفلت روش‌شناختی و ایران‌شهر‌گرایی در خوانش «انقلاب آرام ایران»

«انقلاب آرام ایران؛ سقوط حکومت پهلوی» اثر دکتر علی میرسپاسی، یکی از معدود پژوهش‌های روش‌مند و نظریه‌پردازانه در حوزه انقلاب اسلامی است که با بهره‌گیری از جامعه‌شناسی تاریخی، پیوند میان تحولات فکری و ساختارهای قدرت را در بستری جهانی به تصویر می‌کشد.

نقدی بر نقد

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

محمدرضا بیگدلی-نویسنده و پژوهشگر:  «انقلاب آرام ایران؛ سقوط حکومت پهلوی» اثر دکتر علی میرسپاسی، یکی از معدود پژوهش‌های روش‌مند و نظریه‌پردازانه در حوزه انقلاب اسلامی است که با بهره‌گیری از جامعه‌شناسی تاریخی، پیوند میان تحولات فکری و ساختارهای قدرت را در بستری جهانی به تصویر می‌کشد. این در حالی است که چندی‌پیش، یادداشتی تحت عنوان نقد این کتاب در یکی از پایگاه‌های خبری حوزه کتاب* بازنشر شد که علی‌رغم تأکید بر روش‌مداری و بی‌طرفی، سرشار از پیش‌داوری‌های ایدئولوژیک، سوءخوانش‌های تاریخی و بی‌توجهی آشکار به بنیان‌های نظری اثر بود. به‌طوری که هر اندازه کتاب در چارچوب جامعه‌شناسی انتقادی و گفتمانی، «واقعیت» را برساخته قدرت می‌داند، یادداشت مذکور، با پیش‌فرض اثبات‌گرایانه، آن را امری عینی و مستقل از گفتمان می‌پندارد. بر همین اساس اگرچه مطلب منتشر‌شده به‌ واسطه عدم وجاهت علمی و نظری نیازمند پاسخ نیست، اما شخصا نه صرفا به‌عنوان مترجم اثر بلکه در جایگاه یک پژوهشگر بر خود واجب می‌دانم در تبیین یکی از مهم‌ترین پژوهش‌های حوزه انقلاب 1357، نقدی در باب ‌مطلب منتشر‌شده ارائه نمایم. لذا آنچه در پی می‌آید، نه دفاعی احساسی، که واکاوی معرفت‌شناختی نارسایی‌های این به‌اصطلاح نقد است. نقدی که نه‌تنها با معیارهای نقد آکادمیک سازگار نیست، بلکه با پیش‌فرض‌های مبتنی بر گفتمان ایران‌شهری و بی‌توجهی به نظریه قرابت انتخابی وبری به داوری شتاب‌زده نشسته است و هدف آن نه بررسی یک اثر علمی بلکه تخریب اندیشه خالق این اثر است.

‌ نقدی در حاشیه پارادایم

هر نقد علمی معتبر، پیش از هر چیز خود را ملزم به فهم درون‌مایه نظری اثر مورد نقد می‌داند. متأسفانه، آنچه ‌به‌عنوان نقد کتاب «انقلاب آرام ایران» منتشر شده، نه‌تنها از این اصل هرمنوتیکی فاصله گرفته، بلکه اثر را با معیارهایی سنجیده که در عین اینکه با بنیادهای معرفتی آن بیگانه است، بلکه در تقابل آشکار با رویکرد والرشتاینی کتاب قرار دارد. این سطحی‌نگاری روش‌شناختی، ریشه در یک سوءفهم عمیق‌تر دارد: تسلط گفتمان «ایران‌شهری» بر ذهنیت منتقد. گفتمانی که با نگاهی ذات‌گرا و تداوم‌گرا، تاریخ ایران را به‌مثابه هویتی یکپارچه و فرازمانی بازنمایی می‌کند و در نتیجه، هرگونه رویکرد ساختارشکنانه یا مبتنی بر گسست را برنمی‌تابد و نفی می‌کند.

 غفلت از روش‌شناسی نظام‌ جهانی و خلط سطح تحلیل

شبه‌نقدِ صورت‌گرفته، علی‌رغم ادعای روش‌مداری، از درک حداقلی چارچوب نظری کتاب «انقلاب آرام ایران» ناتوان مانده است. بنیان اثر بر نظریه «نظام ‌جهانی» امانوئل والرشتاین استوار است؛ مفهومی که منتقد از برگردان صحیح آن نیز غافل است و آن را «جهان نظام» می‌خواند. «نظام ‌جهانی» نظریه‌ای است که تحلیل پدیده‌های تاریخی را در گرو فهم پیوند دیالکتیکی ساختارهای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی در مقیاسی فراملی قرار می‌دهد. از این منظر، اقامه پرسش از «ایدئولوژی واحد دولتی» در دوران پهلوی، نه‌تنها ناقض منطق والرشتاینی است بلکه نشان‌دهنده خلط فاحش «سطح تحلیل» است. کتاب «انقلاب آرام ایران» به‌ دقت نشان می‌دهد که «چرخش گفتمانی» لزوما به معنای وجود ایدئولوژی منسجم از سوی دولت نیست، بلکه بازتابی از «تنش‌های نظام ‌جهانی» در بستر محلی ایران است. در مقابل اما منتقد، با ذهنیت اثبات‌گرایانه‌ای که در تقابل با هرمنوتیک والرشتاینی است، در پی یافتن «متغیرهای مستقل» در سطح دولت-ملت است، غافل از اینکه کتاب در پی «زمینه‌های ساختاری» برآمده از نظام سرمایه‌داری جهانی است. این نقد، مبتنی بر انتظاری نابه‌جا از اثر بوده و نشان از عدم آشنایی منتقد با مبانی جامعه‌شناسی تاریخی کلان‌نگر دارد.

 سوءخوانش تاریخی در چارچوب اندیشه ایران‌شهری

اتهام «نگاه نژادی» به تاریخ، نه‌تنها تفسیری نادرست از اندیشه میرسپاسی و اثر او است، بلکه خود برآمده از پیش‌فرض‌های ایدئولوژیک گفتمان «ایران‌شهری» در ذهن منتقد است. در این گفتمان، «ایران» به‌عنوان هویتی متافیزیکی و مستمر، فارغ از دگرگونی‌های ساختار قدرت، بازنمایی می‌شود. میرسپاسی، برخلاف این نگاه ذات‌گرا، در چارچوب نظریه مرکز-پیرامون والرشتاین، از «ایران فرهنگی» و «ایران سیاسی» سخن می‌گوید و بر تمایز بنیادین میان «حاکمیت سیاسی» و «تداوم فرهنگی» تأکید می‌کند. اشاره کتاب به حکمرانی ترکان و اعراب در سده‌های دوازدهم و سیزدهم، هیچ‌گاه مبتنی بر «تست ژنتیک» یا فروکاستن هویت به نژاد نیست، بلکه ناظر بر ساختار قدرت سیاسی خارجی مسلط بر سرزمین ایران است. نادیده‌‌انگاشتن نقش نمادین خلافت عباسی به‌عنوان هژمونی عربی در آن دوران، نشان از سطحی‌نگری و تعصب تاریخی منتقد دارد که اسیر و محصور روایت‌های ناسیونالیستی ایران‌شهری شده و از درک دیالکتیک «حافظه تاریخی» و «قدرت سیاسی» در تحلیل میرسپاسی بازمانده است. این در حالی است که در سنت تاریخ‌نگاری نقادانه، تفکیک «ایران فرهنگی» از «ایران سیاسی» امری پذیرفته‌شده است و نفی آن، تنها از سوی کسانی صورت می‌گیرد که تاریخ را به‌مثابه اسطوره، نه علم، روایت می‌کنند.

 غفلت از نظریه «قرابت انتخابی» وبر؛ بنیاد روش‌شناختی گمشده منتقد

شاید مهم‌ترین گواه بر عدم تسلط منتقد بر روش‌شناسی کتاب، بی‌توجهی او به نظریه «قرابت انتخابی» ماکس وبر باشد؛ مفهومی که ستون فقرات تحلیل میرسپاسی را تشکیل می‌دهد. وبر در جامعه‌شناسی دین و فرهنگ، نشان داد که میان «انگاره‌ها» و «منافع مادی»، رابطه علّی خطی وجود ندارد، بلکه «قرابت انتخابی» یا «قرابت ساختاری» میان گفتمان‌های فکری و بسترهای اجتماعی-اقتصادی برقرار می‌شود؛ به‌گونه‌ای که هر گفتمانی، در شرایط تاریخی خاص، با برخی از منافع و موقعیت‌های طبقاتی قرابت می‌یابد و در نتیجه، کارکرد تاریخی خود را پیدا می‌کند. کتاب «انقلاب آرام ایران» دقیقا بر همین مبنا نشان می‌دهد که چگونه گفتمان «بومی‌گرایی غرب‌ستیز» با «منافع طبقه متوسط سنتی»، «روشنفکران حاشیه‌نشین» و «بازاریان متأثر از بحران هویت»، نوعی قرابت انتخابی پیدا می‌کند و به موتور محرک انقلاب آرام بدل می‌شود. اما منتقد، با ذهنیت جبرگرایانه خود، در پی یافتن «ایدئولوژی واحد دولتی» است و از درک این رابطه دیالکتیکی وبری عاجز مانده است. او نمی‌پذیرد که یک گفتمان می‌تواند بدون آنکه «سیاست رسمی» دولت باشد، در لایه‌های زیرین جامعه، کارکرد انقلابی پیدا کند. این غفلت فاحش از بنیاد نظری وبری کتاب، نشان می‌دهد که منتقد حتی با مقدمات جامعه‌شناسی تاریخی کلاسیک نیز آشنایی کافی ندارد و نقد وی کاملا سطحی و غیرروش‌مند باقی مانده است.

 ناآشنایی با خوانش انتقادی گفتمان بومی‌گرایی

منتقد، مفهوم «غرب‌زدگی» را به‌نادرستی به‌عنوان سیاستی رسمی به حکومت پهلوی منسوب دانسته، حال آنکه کتاب این مفهوم را نه در لایه سیاست‌گذاری، که در لایه گفتمان مقاومت هویتی در برابر مدرنیته غربی واکاوی می‌کند. اینجا نیز، وابستگی منتقد به گفتمان ایران‌شهری مانع از درک صحیح او شده است. چراکه در نگاه ایران‌شهری، هرگونه نقد غرب، «عینیتی تاریخی» تلقی می‌شود، نه «برساخته گفتمانی». شگفتی میرسپاسی از تأثیرپذیری روشنفکران ضدغربی از غرب، نه از ناآگاهی او نسبت به ریشه‌های شرق‌شناختی این نگاه، که برای برجسته‌سازی «تناقضات درونی گفتمان بومی‌گرایی» است. این رویکرد، دقیقا همان نقد پساساختارگرایانه‌ای است که خود منتقد، به دلیل غرق‌‌شدن در گفتمان ذات‌گرای ایران‌شهری، آن را درک نکرده. کتاب به‌ صراحت نشان می‌دهد که «معنویت شرقی» به‌عنوان یک «دیگری برساخته» در گفتمان غربی، به‌ وسیله روشنفکران ایرانی «از فرنگ برگشته»، درونی‌سازی و سپس به‌عنوان سلاحی علیه مدرنیته به‌ کار گرفته شده است. غفلت منتقد از این لایه تحلیلی، نشان از عدم تسلط او بر ادبیات نظریه پسااستعماری و نقد شرق‌شناختی دارد. همچنین، اگر او با نظریه قرابت انتخابی وبر آشنایی داشت، درمی‌یافت که این «درونی‌سازی گفتمانی» دقیقا مصداق همان «همخوانی انتخابی» میان انگاره‌های شرق‌شناختی و نیاز روشنفکران ایرانی بحران‌زده به «هویت مقاومت» است.

 سطحی‌نگری روش‌شناختی در مواجهه با نمادهای فرهنگی (معماری)

نمونه شهرسازی پهلوی که منتقد به آن استناد کرده، نه یک نقص، که گواهی بر نگاه بینارشته‌ای کتاب است. تأکید میرسپاسی بر «ظاهر» بنا، به‌ معنای فروکاستن هویت معماری به کالبد نیست، بلکه به‌مثابه «نشانه‌ای» از گسست گفتمانی میان مدرنیته دولتی و سنت محلی مطرح شده است. اما منتقد، با تکیه بر نگاه ذات‌گرای ایران‌شهری که هویت معماری را در «جوهر درونی» (چون اندرونی) جست‌وجو می‌کند، این رویکرد نشانه‌شناختی را درک نکرده. کتاب در جای‌جای خود به مؤلفه‌هایی همچون اندرونی، ساختار فضایی و کارکرد اجتماعی بنا اشاره دارد، اما این اشاره‌ها در چارچوب تحلیل گفتمان صورت می‌گیرند، نه در قالبی توصیفی-تاریخی. به همین نحو نقد منتقد، دقیقا به دلیل عدم آشنایی با متدولوژی پژوهش‌های فرهنگی، دچار «خطای جزء‌نگری» شده است؛ یعنی از یک اشاره گذرا در متن، یک کلیت نادرست ساخته و سپس به نقد آن پرداخته است. در یک پژوهش کلان‌نگر، انتظار پرداختن به جزئیات فنی معماری، نه‌تنها ساده‌لوحانه، که نشان از عدم درک مقصود اصلی اثر دارد.

 سوءبرداشت از واژگان علمی در سایه پیش‌داوری ایدئولوژیک

اتهام «لحن سیاسی» به متنی که در چارچوب جامعه‌شناسی تاریخی نوشته شده، خود مؤید ناآشنایی منتقد با زبان تخصصی این حوزه است. در علوم سیاسی و جامعه‌شناسی، مفاهیمی چون «کودتا»، «دیکتاتور» و «قیام» دارای تعاریف عملیاتی مشخصی هستند و کاربرد آنها، زمانی معتبر است که درون یک چارچوب نظری تعریف شوند. یعنی دقیقا کاری که میرسپاسی با استناد به والرشتاین و نظریه دولت در حاشیه انجام داده است. اما منتقد، به دلیل غرق‌شدگی در گفتمان ایران‌شهری، این واژگان را «بار ایدئولوژیک» تلقی می‌کند. لذا اگر واژه‌ای مانند «کودتا» مورد اختلاف است، راه نقد آن ارائه استدلال تاریخی و پیشنهاد واژه جایگزین است، نه متهم‌کردن نویسنده به بیانیه‌نویسی. افزون بر این، منتقدی که خود در چند صفحه کوتاه از «پروپاگاندا»، «کلیشه‌های افسانه‌آلود»، «ایدئولوژیک»، «سطحی‌نگری»، «بیانیه سیاسی» و «نگاه نژادی» سخن می‌گوید، بهتر است پیش از داوری درباره لحن دیگران، نسبت میان زبان خود و معیارهای نقد دانشگاهی را نیز بسنجد. نقدی که با ادبیات اتهام نوشته می‌شود، دشوار می‌تواند مدعی دفاع از دقت مفهومی و بی‌طرفی علمی باشد. همچنین ادعای عدم پرداختن کتاب به «واقعیت حاکم» از سوی منتقد، در حالی مطرح می‌شود که کتاب طی فصل‌های آغازین و پایانی، به‌روشنی به این نکته اشاره می‌کند که «واقعیت» خود برساخته گفتمان است و آنچه «واقعیت حاکم» خوانده می‌شود، چیزی نیست جز روایت غالب و پذیرفته‌شده‌ای که کتاب در پی نقد و شکستن آن است. عدم درک این اصل معرفت‌شناختی، نشان از وابستگی عمیق منتقد به تاریخ‌نگاری اثبات‌گرا دارد که در سایه گفتمان ایران‌شهری، هرگونه روایت غیررسمی را «غیرواقعی» می‌پندارد.

 نقدی در آینه پیش‌فرض‌ها و ناآگاهی روش‌شناختی

آنچه به‌عنوان نقد ارائه شده، بیش از آنکه روش‌مندانه باشد، آینه‌ای تمام‌نما از پیش‌فرض‌های ایدئولوژیک و معرفت‌شناختی منتقد است. اتکای او به گفتمان ایران‌شهری، که خود زاییده نوعی ناسیونالیسم رمانتیک است، موجب شده تا او نتواند از چارچوب «تداوم هویتی» فراتر رود و گسست‌های ساختاری تاریخ ایران را به‌عنوان موضوعی علمی بپذیرد. افزون بر این، غفلت او از نظریه بنیادین «قرابت انتخابی» وبر، نشان می‌دهد که او نه‌تنها با روش‌شناسی خاص این کتاب، بلکه با کلیت سنت جامعه‌شناسی تاریخی کلاسیک نیز بیگانه است. این در حالی است که نقد آکادمیک، آنگاه اعتبار می‌یابد که منتقد، پیش از داوری، خود را به ابزارهای درک پارادایم اثر مجهز کند و از تحمیل معیارهای سلیقه‌ای یا ایدئولوژیک بر متن بپرهیزد. کتاب «انقلاب آرام ایران» که در داخل و خارج کشور با استقبال نخبگان و جریان‌های فکری مختلف مواجه شده، اثری است در تراز پژوهش‌های جهانی که نقد آن، نیازمند فراتر‌رفتن از کلیشه‌های شبه‌روشنفکری و رویارویی صادقانه با بنیان‌های نظری آن است. این پاسخ، آغازی است برای یک گفت‌وگوی علمی عمیق‌تر، به شرط آنکه منتقد، پیش‌فرض‌های ایران‌شهری خود را به‌عنوان مانعی معرفت‌شناختی به‌ چالش بکشد و با جهان نظری کتاب، هم‌سخن شود.

 *نقدی بر کتاب «انقلاب آرام ایران» تألیف علی میرسپاسی؛ «اسیر کلیشه‌های افسانه‌آلود ایدئولوژیک»، ایبنا، شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۵. این مقاله به نقل از ششمین شماره مجله «گواه» بازنشر شده است.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.