|

آنچه پس از بحران باید بازسازی شود، مدرسه نیست

بحران‌ها معمولا ناگهانی به نظر می‌رسند، اما آثار آنها ناگهانی نیست. آنچه ناگهانی فرومی‌ریزد، اغلب سازوکاری است که سال‌ها بدون آمادگی در وضعیت عادی باقی مانده است. در چنین شرایطی، نخستین نهادی که تحت فشار قرار می‌گیرد، نظام آموزش و پرورش است؛ نهادی که اگرچه در ظاهر باید پایدارترین بخش هر جامعه باشد، در عمل یکی از آسیب‌پذیرترین آنهاست. در مواجهه با بحران، نخستین تصمیم معمولا تعطیلی مدارس است. این تصمیم در ظاهر منطقی و حتی ضروری به نظر می‌رسد؛ اما مسئله دقیقا از همین نقطه آغاز می‌شود: چرا توقف آموزش به ساده‌ترین و بدیهی‌ترین واکنش نظام حکمرانی تبدیل شده است؟

علی جمشیدی

 

 

 


بحران‌ها معمولا ناگهانی به نظر می‌رسند، اما آثار آنها ناگهانی نیست. آنچه ناگهانی فرومی‌ریزد، اغلب سازوکاری است که سال‌ها بدون آمادگی در وضعیت عادی باقی مانده است. در چنین شرایطی، نخستین نهادی که تحت فشار قرار می‌گیرد، نظام آموزش و پرورش است؛ نهادی که اگرچه در ظاهر باید پایدارترین بخش هر جامعه باشد، در عمل یکی از آسیب‌پذیرترین آنهاست. در مواجهه با بحران، نخستین تصمیم معمولا تعطیلی مدارس است. این تصمیم در ظاهر منطقی و حتی ضروری به نظر می‌رسد؛ اما مسئله دقیقا از همین نقطه آغاز می‌شود: چرا توقف آموزش به ساده‌ترین و بدیهی‌ترین واکنش نظام حکمرانی تبدیل شده است؟ اگر مدرسه در اولین اختلال متوقف می‌شود، مسئله را باید فراتر از یک بحران بیرونی دید؛ باید آن را نشانه‌ای از ضعف در طراحی خود نظام آموزشی دانست. در بسیاری از نظام‌های پیشرفته، آموزش به‌عنوان یک خدمت حیاتی تعریف می‌شود؛ خدمتی که مانند سلامت یا ارتباطات، نباید با نخستین نشانه بحران متوقف شود. در این نگاه، موضوع «بودن یا نبودن مدرسه» نیست، بلکه «بودن یا نبودن یادگیری» است. این جابه‌جایی ساده در صورت مسئله، تفاوت میان یک نظام آموزشی واکنشی و یک نظام آموزشی تاب‌آور را شکل می‌دهد. در ایران اما همچنان آموزش تا حد زیادی با «ساختمان مدرسه» تعریف می‌شود. همین هم‌ارزی باعث می‌شود که با بسته‌شدن درِ مدرسه، گویی کل فرایند آموزش نیز متوقف شده است. درحالی‌که تجربه جهانی نشان داده است مدرسه تنها یکی از بسترهای یادگیری است، نه معادل کامل آن. اگر نظام آموزشی نتواند بین «مکان آموزش» و «فرایند آموزش» تفکیک قائل شود، در هر بحران، به ناچار آموزش را قربانی خواهد کرد. بحران اخیر نیز همین مسئله را دوباره آشکار کرد: نبود یک سازوکار از پیش طراحی‌شده برای استمرار آموزش در شرایط غیرعادی. تصمیم‌ها عمدتا واکنشی، مقطعی و وابسته به شرایط روز بودند. این در حالی است که حکمرانی آموزشی در جهان امروز بر پایه «سناریوهای از پیش آماده» استوار است؛ یعنی نظام آموزشی باید پیشاپیش بداند در صورت تعطیلی مدارس، یادگیری چگونه ادامه پیدا می‌کند، چه نهادی مسئول است، چه ابزارهایی فعال می‌شود و نقش معلمان و خانواده‌ها چیست. مسئله فقط فناوری یا ابزار نیست. حتی در دسترس‌ترین ابزارها نیز بدون طراحی نهادی، به نتیجه نمی‌رسند. آنچه تعیین‌کننده است، وجود یک منطق پایدار برای تداوم آموزش در شرایط اختلال است. بدون چنین منطقی، هر بحران به توقف آموزش منجر می‌شود و هر توقف، به فرسایش تدریجی سرمایه انسانی.
نباید فراموش کرد که هزینه توقف آموزش، در کوتاه‌مدت قابل مشاهده نیست. کلاس‌ها ممکن است تشکیل نشوند، اما پیامدهای آن در آینده ظاهر می‌شود: افت یادگیری، افزایش نابرابری آموزشی، ترک تحصیل پنهان، و شکاف عمیق میان گروه‌های برخوردار و کم‌برخوردار. این پیامدها برخلاف خسارت‌های فیزیکی، به‌سادگی قابل ترمیم نیستند و گاه اثر آنها یک نسل را تحت تأثیر قرار می‌دهد. از سوی دیگر، مدرسه تنها محل آموزش نیست؛ یکی از معدود نهادهایی است که نظم روانی و اجتماعی کودکان را در شرایط بی‌ثباتی حفظ می‌کند. قطع ارتباط دانش‌آموز با مدرسه، صرفا قطع آموزش رسمی نیست؛ قطع یک شبکه حمایتی است که به او احساس ثبات، پیش‌بینی‌پذیری و تعلق می‌دهد. در شرایط بحران، این کارکرد حتی از آموزش رسمی نیز حیاتی‌تر می‌شود. با این حال هنوز در سیاست‌گذاری آموزشی، این واقعیت به‌طورکامل پذیرفته نشده است که آموزش باید برای «شرایط غیرعادی» طراحی شود، نه فقط برای وضعیت عادی. نظامی که تنها برای روزهای بدون بحران برنامه دارد، در واقع برای بخش کوچکی از واقعیت جامعه طراحی شده است. حکمرانی آموزشی زمانی معنا پیدا می‌کند که بتواند در روزهای اختلال نیز کارکرد خود را حفظ کند. نکته مهم‌تر این است که تاب‌آوری آموزشی صرفا به معنای استفاده از ابزارهای جایگزین نیست. تاب‌آوری، یک ویژگی نهادی است؛ یعنی توانایی نظام برای بازآرایی خود در شرایط فشار. این بازآرایی نیازمند آموزش معلمان، آمادگی مدیران، مشارکت خانواده‌ها، زیرساخت ارتباطی پایدار و مهم‌تر از همه، یک تصمیم سیاستی روشن درباره «غیرقابل توقف بودن یادگیری» است.
اگر آموزش در اولویت سیاست عمومی قرار دارد، نمی‌توان آن را در لحظه بحران به تعلیق درآورد. همان‌گونه که هیچ نظامی در زمان بحران سلامت را متوقف نمی‌کند، آموزش نیز باید در ردیف خدمات حیاتی تعریف شود. تفاوت کشورها در همین نقطه آشکار می‌شود: برخی کشورها بحران را مدیریت می‌کنند و برخی تنها آن را تجربه می‌کنند. شاید مهم‌ترین مسئله این باشد که ما هنوز بحران را یک «استثنا» می‌دانیم، نه بخشی از وضعیت عادی جهان امروز. در حالی که برای نظام‌های حکمرانی مدرن، بحران نه یک اتفاق نادر، بلکه یک احتمال دائمی است. اگر آموزش و پرورش برای این احتمال دائمی طراحی نشده باشد، هر بار با وقوع بحران، ناگزیر از نقطه صفر شروع خواهد کرد. در نهایت، مسئله آموزش در شرایط بحران، مسئله انتخاب میان تعطیلی یا عدم تعطیلی مدرسه نیست. مسئله اصلی این است که آیا ما آموزش را یک فرایند پایدار می‌دانیم یا یک فعالیت وابسته به شرایط عادی. پاسخ به این پرسش، تعیین می‌کند که در بحران بعدی، آموزش متوقف خواهد شد یا تنها شکل آن تغییر خواهد کرد. اگر آموزش تنها برای روزهای آرام طراحی شده باشد، نخستین بحران آن را متوقف می‌کند، اما اگر برای روزهای بحران طراحی شده باشد، هیچ بحرانی توان توقف آن را نخواهد داشت.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.