|

شیرهای خدا و رستم‌های ایران

در فاصله طولانی از شامگاه فروپاشی ساسانیان و از‌بین‌رفتن مرزهای سیاسی کشور در پیامد آن، تا بامداد جنگ چالدران، ایرانیان اگرچه سرهنگان فرهنگی ورزیده‌ای شدند، اما با کمال تأسف، روحیه جنگاوری خود را از دست داده، و جز در موارد نادری، سربازان و سپهسالاران نظامی خوبی برای ایران نبودند. در این فاصله طولانی که ایرانیان نتوانستند جنگاوران خوبی برای کشور باشند و همه قلمرو با طول و عرض ایران‌زمین را پاسداری کنند، اما برخلاف آن به‌خوبی توانستند هویت فرهنگی و تمدنی خود را تا به امروز تداوم بخشند. به تأیید و تأکید همه اندیشمندان ایران‌شناس، اینکه ایرانیان توانستند در این دوره طولانی، ضمن حفظ و تداوم هویت ایرانی خود، به اولین ملت تاریخی در این دنیا تبدیل شوند، به مدد همین درخشش‌ها در سنگر فرهنگی بوده است.

مصطفی نصیری . پژوهشگر اندیشه سیاسی

 

 


در فاصله طولانی از شامگاه فروپاشی ساسانیان و از‌بین‌رفتن مرزهای سیاسی کشور در پیامد آن، تا بامداد جنگ چالدران، ایرانیان اگرچه سرهنگان فرهنگی ورزیده‌ای شدند، اما با کمال تأسف، روحیه جنگاوری خود را از دست داده، و جز در موارد نادری، سربازان و سپهسالاران نظامی خوبی برای ایران نبودند. در این فاصله طولانی که ایرانیان نتوانستند جنگاوران خوبی برای کشور باشند و همه قلمرو با طول و عرض ایران‌زمین را پاسداری کنند، اما برخلاف آن به‌خوبی توانستند هویت فرهنگی و تمدنی خود را تا به امروز تداوم بخشند. به تأیید و تأکید همه اندیشمندان ایران‌شناس، اینکه ایرانیان توانستند در این دوره طولانی، ضمن حفظ و تداوم هویت ایرانی خود، به اولین ملت تاریخی در این دنیا تبدیل شوند، به مدد همین درخشش‌ها در سنگر فرهنگی بوده است.
در یک فرض اجمالی، وقوع چنین رخدادی را در ایران، به زوال اندیشه سیاسی نسبت داده‌اند که ضرورت‌ها و مختصات جغرافیای سیاسی و طبیعی ایران، در فقدان یک اندیشه سیاسی منسجم، مورد غفلت قرار گرفت، زیرا ایران‌زمین به‌مثابه نقطه وصل چهار گوشه دنیا، ضرورتا باید سرزمین صلح و آرامش باشد که حفظ چنین موقعیتی، نیازمند قدرت نظامی بسیار قوی بوده و همچنان هست.
عطاملک جوینی در تاریخ پرارج خود، در یک ارزیابی تأمل‌‌برانگیز، ایران تحت سلطه مغولان را در معرض «وزش باد بی‌نیازی خداوند» توصیف کرده است. بر مبنای این ارزیابی شگفت و البته پرابهام، ملتی که در دفاع از مرزهای سیاسی و سرزمینی خود، قدرت لازم را انباشت نکنند و در میدان رزم سستی نشان بدهند، مورد عنایت و التفات خداوند نخواهند بود. به سخنی دیگر، قرار نیست خداوند در منازعات بشری، له یا علیه بندگان خود، مداخله جانب‌دارانه کند، به‌ویژه نظر و نگاه لطف خود را به مردمانی ارزانی کند که فرصت‌ها را سخاوتمندانه می‌سوزانند.
مغولان قبل از حمله به مرزهای کشور، مانند فرصتی برای شکوفایی تجارت و معیشت در افق ایران ظاهر شده بودند. اما با کشته‌شدن خواجه نظام‌الملک درپی دسیسه ترکان خاتون، و تهی‌شدن دربار خوارزمشاهیان و سلجوقیان از خرد سیاسی، نظامی و اقتصادی، آن فرصت طلایی به بلایی خانمان‌سوز تبدیل شد، به‌طوری‌که نزدیک به یک‌ هزاره است که وجدان نگون‌بخت ایرانی، از وهن آن رهایی نیافته است. درواقع بر مبنای ارزیابی جوینی، مردمی که نعمت را با دست خود به نقمت تبدیل می‌کند، شایسته توجه خداوندی نیست. خوب است به این نکته هم اشاره کنیم که این وهن‌هایی که در روح جمعی ایرانیان اثر گذاشته و ماندگار شده، مانند وهن همین مغولان و افغانان و روس‌ها و انگلیسی‌ها و... یکی از پیامدهای سازنده همان هویت فرهنگی و تاریخی ماست. اینکه هرگاه از شنیدن پیروزی‌ها و شکست‌های خود در یک دوره حدودا سه‌هزار‌ساله، شادمان یا غمناک می‌شویم، نشان می‌دهد که ایرانیان دارای خاطره و حافظه جمعی به‌عنوان یک ملت فرهنگی و تاریخی بوده و در یک کلام دارای تاریخی فراموش‌ناشدنی هستند.
اما این منطق عطاملک جوینی را چند سده بعد، ماکیاولی در شرایطی متفاوت و با منطقی متفاوت، درباره رابطه دیالکتیکی «ویرچو» و «بخت» به‌ کار گرفت و توضیح داد که چگونه ایزدبانوی بخت، همواره خود را بر جوانان نیرومند و دلیر عرضه می‌کند. به مقتضای این منطق دیالکتیکی، بخت در جنگ‌های جدید، همواره در کنار طرفی می‌ایستد که در امتداد یک اندیشه سیاسی، خود را به سلاح‌ها و استراتژی‌های جنگ‌های جدید، مجهز کرده است. لازم به یادآوری است که منطق دیالکتیکی بخت ماکیاولی، برخلاف منطق همای سعادت ماست که نشستن آن بر دوش کسی، تابع هیچ قاعده و قانونی نیست، یا اگر هست، ما نتوانسته‌ایم تاکنون آن را کشف و ایضاح کنیم. اینجاست که آن خط فارق دنیای جدید از قدیم پدیدار می‌شود. انسان قدیم، مسئولیت شکست‌ها و پیروزی‌های خود را گردن قضا و قدر و فلک و طبیعت می‌اندازد، اما انسان جدید با توضیح درونی پدیده‌ها، مسئولیت می‌پذیرد و خود را در معرض وزش آن باد بی‌نیازی قرار نمی‌دهد.
این بحث را همین‌جا رها کرده و به بیان سیر تاریخی رفتار خودمان در سنگر نظامی می‌پردازیم. ابن‌مقفع یا روزبه، اولین ایرانی در اوایل سده دوم هجری است که به اهمیت نیروی نظامی پی‌ برد و کوشید خلیفه عباسی را برای حفظ آن سپاه بزرگ به سپهسالاری ابومسلم خراسانی ترغیب کند که شاکله اصلی آن، ایرانیان به‌ویژه اهالی خراسان بود، و نقش اصلی را در انتقال خلافت از بنی‌امیه به بنی‌عباس بازی کرد. اما خلیفه عباسی المنصور که همانند همه خلفای پیشین و پسین، همواره از میهن‌دوستی ایرانیان بیم داشت، ابومسلم را کشت، سپاه او را منحل و خود ابن‌مقفع را هم زنده‌زنده مثله کرد و در تنور سوزاند تا ایران‌زمین را از چنین نخبگان نظامی و فرهنگی تهی کند. تا اینجا، این نتیجه مقدماتی را می‌توان گرفت که در پیامد زوال اندیشه سیاسی، به‌ دلایلی که می‌توان درباره آنها بحث کرد، ایرانیان آن‌گونه که در جبهه نظامی برای عباسیان جنگیدند، قبل و بعد از آن، برای خود نجنگیدند. و البته، آن‌گونه هم که در سنگر فرهنگ برای هویت ایرانی و تمدنی خود جنگیدند، برای دیگری نجنگیدند. اگر نبوغ نظامی ابومسلم‌ها در خدمت به عباسیان هدر رفت، اما نبوغ فرهنگی «ابن‌مقفع‌»ها، یکسره در خدمت هویت و تمدن ایرانی بود.
اما پس از ابن‌مقفع، حکیم ابوالقاسم فردوسی، دومین و بزرگ‌ترین ایرانی از سده چهارم هجری تاکنون است که با تدوین تاریخ ایران در یک روایت حماسی‌-پهلوانی، کوشید خودآگاهی ملی فروخفته ایرانی در جبهه و جنگ‌های سرزمینی را بیدار کند. هرچند فردوسی با همه تلاش خود نتوانست روح جنگندگی را در ایرانیان زنده کند، اما با جاودانه‌کردن «خاطره پهلوانی ایرانی» در «حافظه فرهنگی ایرانیان»، امیدوارانه به انتظار روزی نشست، تا آن روح ایرانی را که در کالبد رستم داستان دمیده بود، آن روح ایرانی و ملی در جان یک‌یک ایرانیان دمیده شود.
وضعیت ایران در فاصله فردوسی تا جنگ چالدران، و از آنجا تا جنگ‌های ایران و روس، و تا جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، به‌ویژه از منظر حسرت و انتظار فردوسی را، فرخی‌یزدی در یک بیت شاهکار، به‌ زیبایی و شیوایی ترسیم کرده است. فرخی در بیت مد‌نظر می‌گوید؛ فرهاد زخمی و غرق خون و درد بود، اما حسرت دیدار شیرین اجازه نمی‌داد تسلیم مرگ شده و از درد بی‌امان زخم‌های بی‌شمار رهایی یابد؛ بنابراین با خواندن افسانه شیرین در گوشش، او را خواب کردند تا دوره طولانی برای دیدار شیرین را تاب بیاورد.
غرق خون بود و نمی‌مُرد ز حسرت فرهاد/
خواندم افسانه شیرین و به خوابَش کردم
ایران غرق خون ما هم، با همه زخم‌های بی‌شماری که بر تن داشت، نمی‌توانست بمیرد، بنابراین فردوسی با خواندن افسانه آمدن رستم در جنگ با سپاه اشکبوس، ایران زخمی و غرق خون و درد را به انتظار آمدن رستم‌های هر منزل و دوران تاریخی، به‌ خواب کرد و زنده نگه داشت یا به سخنی بهتر، تداوم ایران را تا خیزش دوباره رستم‌های واقعی هر دوره و دوران تضمین کرد.
روزگاران گذشت و گذشت تا اینکه نطفه خودآگاهی نوآیین ایرانی که فردوسی آن را در زهدان مام میهن به یادگار سپرده بود، چند سده بعد، در جنگ چالدران بسته شد. اما دریغ و درد که با تداوم وضعیت امتناعی اندیشه سیاسی و انحطاط عینی ایران، و در نتیجه التفات‌نکردن به نوآیین‌شدن استراتژی جنگ‌های نوین، در پیامد کشف سلاح‌های آتشین که برای اولین‌بار ماکیاولی -تقریبا هم‌زمان با جنگ چالدران- به آن توجه پیدا کرد، آن نطفه به جنین و سپس به تولد نینجامید. باری، این‌گونه شد که در نتیجه عدم درک منطق دوران جدید، که در‌این‌باره به دو گونه نگاه به بخت و همای سعادت، اشاره‌ای کردم، تولد آن حمل منتَظَر، برای چند سده دیگر به عهده تعویق افتاد.
شامگاه برزخ میان جنگ چالدران تا سلسله جنگ‌های ایران و روس، طولانی‌ترین دوره گذار غبارآلود یا دوره پر دود و آه حسرت و انتظار برای تولد خودآگاهی ملی و نوآیین ایرانی در تاریخ ماست که به تعبیری از سعدی، «وجودی حاضر و غایب» داشتیم.
اما بالاخره ایرانیان معاصر در پرتو آگاهی ملی به چنین وادادگی تاریخی و در پی یک دوره طولانی حسرت و انتظار، به مشق پایداری نظامی در کنار پایداری فرهنگی پرداخته و از دلاوری‌های عباس‌میرزا در جنگ‌های ایران و روس تزاری تا نمایش قدرت در ساحل اروند در ۱۳۵۳ و تحمیل قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر به عراق، و از آنجا تا جنگ تحمیلی هشت‌ساله عراق به کشور، مسیری سخت و پرفراز‌و‌نشیب را پیمودند.
نطفه این خودآگاهی، چنان‌که گذشت، در جنگ چالدران بسته شد، اما آنچه باعث شد، زایش خودآگاهی ملی از آن نطفه تا سلسله شکست‌های سپاه عباس‌میرزا از ارتش منظم و مجهز روس تزاری به تأخیر افتد، بی‌توجهی به منطق جنگ‌های نوین مبتنی بر سلاح‌های آتشین در امتداد اندیشه سیاسی دوران جدید بود که اگرچه فهم آن سده‌ها طول کشید، اما بالاخره با جنبش مشروطه، درکی حتی اجمالی از آن حاصل شد.
به‌ هر روی، خودآگاهی ملی و استراتژی نظامی مبتنی بر ضرورت‌های طبیعی و سیاسی‌ و فرهنگی ایران که از اولین عملیات وعده صادق تا الان، سراسر کشور را در خود فرو برده، در این بیش از یک هزاره اخیر، بی‌نظیر بوده است. امروز که این نوشته را به پایان می‌برم، در پایان سی‌وچهارمین روز از دومین جنگ جانانه و فراتر از انتظار نیروهای مسلح ایران با قدرتمندترین بلوک نظامی و ماشین جنگی جدید هستیم که گیتی تاکنون به خود دیده است. به‌جرئت توانیم گفت که ایرانیان با درک مختصات و ضرورت‌های جغرافیای سیاسی و طبیعی ایران و با استفاده خوب از این دارایی‌ها که تنگه هرمز در رأس همه آنهاست، آیین جنگ میهنی برای یکپارچگی سرزمینی را نو کردند. درخشش بی‌نظیر نیروهای مسلح ایران در شرایطی است که مجموعه سلاح‌های نوین آنها در مقایسه با جبهه خصم، کامل نیست، پس آنچه این موقعیت برتر را به ایران ارزانی داشته، دارایی‌های طبیعی استراتژیکی ایران و خودباوری ملی ایرانیان است.
اینک با وامی از مولوی می‌توانیم بگوییم: آن نسل از شیرهای خدا و رستم‌های دستان که مام میهن حسرت تولد آنها را داشت، مدتی است که در برابر نگاه تحسین جهانیان، چشم بر بلندای دماوند گشوده و بالیده‌اند، به‌طوری‌که همای سعادت همانند ایزدبانوی بخت، در تمنای نشستن بر دوش آنهاست.
اینک فردوسی در سرای همیشگی خود در توس، به این اطمینان رسیده که تمنایش در بیت زیر، به حقیقت پیوسته است:
یلان‌اند با چنگ‌های دراز/
ندارند از ایران، چُنین دستْ باز
اما واپسین سخن با هم‌میهنانم در داخل و به‌ویژه در خارج از کشور: با آنان که در مسیر ایران‌ستیزی خود، و نیز آنان که برای رسیدن به بلندپروازی‌های سیاسی و ایدئولوژیکی خود، دعوت‌نامه برای متجاوزان فرستادند، و حتی با شنیدن آرزوهای شوم رئیس‌جمهور خون‌خوار آمریکا، پشیمان نشدند، سخنی ندارم؛ زیرا آنها را دیگر ایرانی و هم‌میهن خود نمی‌دانم. ولی هم‌میهمانی که تاکنون به‌ هر دلیلی به حمایت از سربازان کشور برنخاسته‌اند، باید بدانند؛ آنچه امروز بر ایران می‌گذرد، بالاتر از حکومت، موجودیت کشور را تهدید می‌کند. مبادا روزی بیاید که با مشاهده پاره‌پاره شدن میهن باشکوه، پشیمان شوید که نوش‌دارو پس از مرگ سهراب، فایده‌ای نخواهد داشت.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.