چند شعر از والتر بنیامین
ترجمه امیرهوشنگ افتخاریراد
چند شعری که در پی میآیند، حاصل دوران جوانی والتر بنیامین هستند که در لابهلای نوشتههای جوانی یا در مکاتبه با دوستانش یافت شدهاند.
این شعرها حالوهوای متافیزیکی خاص خودشان را دارند و در عین حال سرشار از انرژیهای نهفتهاند. همانطور که در شعری دیده میشود دلمشغولی بنیامین، «گذشته» بوده است و ارتباط وثیق آن با حال و آینده. و توجه بنیامین به پروست به خاطر مفهوم «زمان» نیز از همین ناشی میشود. او دلمشغول بیداری و خواب است. و دستیازیدن به نیاکان نوعی کنجکاوی به گذشته است. به این اعتبار میپرسد چگونه بیداری توان بروز ابعاد خود را دارد. به نظر میآید او به دنبال چیزی بین بیداری و خواب است، یعنی یافتن حال از طریق گذشته و انرژی که در آینده خواهد بود.
به وقت دیدن نور صبحگاهی
از آن هنگام که آدمی از جنونی مختصر به درآید
یا از مشقتی کور برخیزد
بیداری چگونه میتواند ابعاد خود یابد؟
جریان مد روح، گوش را پر میکند
تا در روز فروکش کند جزرش
و رویایی که از پیش آگاه است، خود را فراموش میکند
ریختمایه، پیش از همه،
بر آنکس نخست بار ظاهر میشود
که به قلمروی اجدادی دست یازد
به مُلتجای اندوه، جنگلی ژرف و رفیع،
که به سر شاخههایش، نوری رسیده است
نوری که درخشش خسته و سرمای شبانه دارد
چقدر زود در این جهان تنها میشوم
که آفریدن دامن گستر است، اما دست من از حرکت باز میماند
و با لرزشی، عریانی خود را احساس میکند
اگر بدینسان تنگ است این فضا برای قلب
پس در کجا میتواند تپید که در قامت واقعیاش باشد؟
آنجا که بیداری از خواب جدا نیست
درخشندگیای آغازیدن میگیرد، جامهای چون ماه میپوشد
و هیچ درخشش و هوشیاری یارای تقلید آن ندارد
مرغزارِ آدمی که در آن میچرد در خواب و بیداری
دیگر رنجی نیست در تاریکیِ کهنِ رویا،
در نور رویای کهن بیدار میشود: خدا.
شاعر
بر گِرد اریکهی زئوس، خدایان المپ گرد آمده بودند.
و آپولو سخن میگفت، نگاهِ خیرهاش به زئوس برگشت، پرسید:
«زئوس کبیر، در خلقتِ بیکرانِ تو، تک تک موجودات را میتوانم تشخیص داد
و به یک نظر هر یک را از دیگری مجزا کنم
تنها اما به عبث به دنبال شاعر میگردم».
حاکم از آن اریکه بدو چنین پاسخ داد:
«نگاهی به زیر افکن بر پرتگاههای زندگی،
شیب تند صخرهها، آنجا که نسلها در تغییر ابدی سرگردانند.
سلسلهای چهل تکه:
برخی با دستهای ملتمسِ برخاسته، متضرع در فلاکت و تعب
برخی دیگر در لهو و لعب،
خندان، بر دامنهها مشغول برچیدن گل و علف
برخی در سکوت خزیده،
نگاه مبهوتشان به زمین فرو دوخته.
بیشماری از مخلوقات را در این اریکه مییابی
هر یک در روح و سلوک متفاوت از دیگری؛
لیکن در آن میان بیهوده به دنبال شاعر میگردی
نگاه کن به حاشیه آن جاده بزرگ سنگی،
جایی که سقوطِ تندِ ناگهانیِ تخته سنگی
غریوکشان برای ابد به اعماق تاریک فرو میرود.
هان، بنگر حاشیهی آن مغاک عظیم را:
کسی آسوده و فارغالبال ایستاده
میان شبِ تیره و زندگیِ رنگ وُ رنگ.
در آرامشی مدام،
یکه و تنها، با فاصلهای از جاده زندگی.
نگاه نافذش اینک به درون رخنه کرده
اینک جسورانه به بالا در نور به سمت ما برمیخیزد،
و اینک بر فراز اریکه، گستره وسیعی را سیر میکند.
دستانش خطوط لایزالی را مینویسد.-
او را نظاره کن و از یاد مبر:
آری، اوست شاعر.»
طوفان
سایههای سنگین، بر سراسر دره چتر باز میکنند.
در ارتفاعات، جنگلها به آرامی زمزمه میکنند،
سرشاخههای نازک و بلند خم و راست میشوند-
مانند چرتی به آرامی سر پایین میآورند- و به خواب میروند.
بر فراز کوهها، ابرها توده میکنند...
اما زمزمه به غوغایی درمیآید، از ارتفاعات
طوفان با غرشی تو خالی و سبعیتی فزاینده میروبد
و از آن بلندی با سر فرود میآید
و با وزشی سهمگین به دره هجوم میآورد، بالهایش تاریکی میگسترند
از هر طرف... جنگل در غوغاست.
طوفان زوزه میکشد؛
همه جا، چنگالهایش زمین را از هم وامیدرد.
با لگدی سهمگین دامنه کوه را از هم میپاشد...کنده درختان خرد میشوند؛
در اوج، خود را به جان ابرها میاندازد.
و پشت کوه از منظر بیرون میشود...
زوزهای در دور دست، قاصدیست که خبر از ستیز خود با ابرهای غولآسا میدهد.
نهانگاه بهاری
دیوارهای عریان راست بالا میروند.
سقفهای تخت و مسطح به آسمان بر فراز میشوند...
اما در اعماق، اعماق زیرین،
محصور در دیوارها وُ پرچینها
راه-چمنی بسان مخفیگاهی نهفته است.
آسمان آبی بهار، از میان بامهای همجوار نمایان است.
علفزاری کوچک. و سنگ فرشی مارپیچ و زرد رنگ
محجوبانه و تنگاتنگ دورِ علفزار تُنُک است.
اما در گوشهای، پرچینهایی که همچنان بر مسدودکردن پا میفشارند
و دیوار بلند سرخ رنگ، تاریک و خشن سر برآورده،
درخت آمرودی ایستاده است؛ و شاخههای بلندش
به پرچین میرسد... ساقهی تاریک پر از گلهای سفید، روشن و رخشان.
و گه گاهی بادی آرام میوزد،
و شکوفهها، تابخوران به باغ میریزند.
سرزمین بیگانه
سرزمین غریبه را شهرستانهایی است.
احساسات کور در آنجا طالب ندارند؛
تلو تلو میخورند، چنانکه در سرسراها.
سیارهای که «من» باشد!
با حرکتی نمادین،
چنانکه خاموش در خلأ غوطه خوری،
و جایی که میافتی، زمانهای نامتناهی بدل به فضا میشوند؛
اَشکال، خیرهکننده به من هجوم میآورند.
اندیشههای جانکاه، همهی نواحی را به
«با وجود این» یا «به اجمال» خود وامیگذارند.
عقلانیت، درهم شکسته، آخرین رایحه را ساطع میکند-
در حالیکه دشنامهایش با نوارهای رنگین،
بال بال زنان، سخت شده در هسته خود
و محو شده.
کوری، پشتی خداگونه دارد
و نیایشگر را از پلهای چوبی رد میکند.
چند شعری که در پی میآیند، حاصل دوران جوانی والتر بنیامین هستند که در لابهلای نوشتههای جوانی یا در مکاتبه با دوستانش یافت شدهاند.
این شعرها حالوهوای متافیزیکی خاص خودشان را دارند و در عین حال سرشار از انرژیهای نهفتهاند. همانطور که در شعری دیده میشود دلمشغولی بنیامین، «گذشته» بوده است و ارتباط وثیق آن با حال و آینده. و توجه بنیامین به پروست به خاطر مفهوم «زمان» نیز از همین ناشی میشود. او دلمشغول بیداری و خواب است. و دستیازیدن به نیاکان نوعی کنجکاوی به گذشته است. به این اعتبار میپرسد چگونه بیداری توان بروز ابعاد خود را دارد. به نظر میآید او به دنبال چیزی بین بیداری و خواب است، یعنی یافتن حال از طریق گذشته و انرژی که در آینده خواهد بود.
به وقت دیدن نور صبحگاهی
از آن هنگام که آدمی از جنونی مختصر به درآید
یا از مشقتی کور برخیزد
بیداری چگونه میتواند ابعاد خود یابد؟
جریان مد روح، گوش را پر میکند
تا در روز فروکش کند جزرش
و رویایی که از پیش آگاه است، خود را فراموش میکند
ریختمایه، پیش از همه،
بر آنکس نخست بار ظاهر میشود
که به قلمروی اجدادی دست یازد
به مُلتجای اندوه، جنگلی ژرف و رفیع،
که به سر شاخههایش، نوری رسیده است
نوری که درخشش خسته و سرمای شبانه دارد
چقدر زود در این جهان تنها میشوم
که آفریدن دامن گستر است، اما دست من از حرکت باز میماند
و با لرزشی، عریانی خود را احساس میکند
اگر بدینسان تنگ است این فضا برای قلب
پس در کجا میتواند تپید که در قامت واقعیاش باشد؟
آنجا که بیداری از خواب جدا نیست
درخشندگیای آغازیدن میگیرد، جامهای چون ماه میپوشد
و هیچ درخشش و هوشیاری یارای تقلید آن ندارد
مرغزارِ آدمی که در آن میچرد در خواب و بیداری
دیگر رنجی نیست در تاریکیِ کهنِ رویا،
در نور رویای کهن بیدار میشود: خدا.
شاعر
بر گِرد اریکهی زئوس، خدایان المپ گرد آمده بودند.
و آپولو سخن میگفت، نگاهِ خیرهاش به زئوس برگشت، پرسید:
«زئوس کبیر، در خلقتِ بیکرانِ تو، تک تک موجودات را میتوانم تشخیص داد
و به یک نظر هر یک را از دیگری مجزا کنم
تنها اما به عبث به دنبال شاعر میگردم».
حاکم از آن اریکه بدو چنین پاسخ داد:
«نگاهی به زیر افکن بر پرتگاههای زندگی،
شیب تند صخرهها، آنجا که نسلها در تغییر ابدی سرگردانند.
سلسلهای چهل تکه:
برخی با دستهای ملتمسِ برخاسته، متضرع در فلاکت و تعب
برخی دیگر در لهو و لعب،
خندان، بر دامنهها مشغول برچیدن گل و علف
برخی در سکوت خزیده،
نگاه مبهوتشان به زمین فرو دوخته.
بیشماری از مخلوقات را در این اریکه مییابی
هر یک در روح و سلوک متفاوت از دیگری؛
لیکن در آن میان بیهوده به دنبال شاعر میگردی
نگاه کن به حاشیه آن جاده بزرگ سنگی،
جایی که سقوطِ تندِ ناگهانیِ تخته سنگی
غریوکشان برای ابد به اعماق تاریک فرو میرود.
هان، بنگر حاشیهی آن مغاک عظیم را:
کسی آسوده و فارغالبال ایستاده
میان شبِ تیره و زندگیِ رنگ وُ رنگ.
در آرامشی مدام،
یکه و تنها، با فاصلهای از جاده زندگی.
نگاه نافذش اینک به درون رخنه کرده
اینک جسورانه به بالا در نور به سمت ما برمیخیزد،
و اینک بر فراز اریکه، گستره وسیعی را سیر میکند.
دستانش خطوط لایزالی را مینویسد.-
او را نظاره کن و از یاد مبر:
آری، اوست شاعر.»
طوفان
سایههای سنگین، بر سراسر دره چتر باز میکنند.
در ارتفاعات، جنگلها به آرامی زمزمه میکنند،
سرشاخههای نازک و بلند خم و راست میشوند-
مانند چرتی به آرامی سر پایین میآورند- و به خواب میروند.
بر فراز کوهها، ابرها توده میکنند...
اما زمزمه به غوغایی درمیآید، از ارتفاعات
طوفان با غرشی تو خالی و سبعیتی فزاینده میروبد
و از آن بلندی با سر فرود میآید
و با وزشی سهمگین به دره هجوم میآورد، بالهایش تاریکی میگسترند
از هر طرف... جنگل در غوغاست.
طوفان زوزه میکشد؛
همه جا، چنگالهایش زمین را از هم وامیدرد.
با لگدی سهمگین دامنه کوه را از هم میپاشد...کنده درختان خرد میشوند؛
در اوج، خود را به جان ابرها میاندازد.
و پشت کوه از منظر بیرون میشود...
زوزهای در دور دست، قاصدیست که خبر از ستیز خود با ابرهای غولآسا میدهد.
نهانگاه بهاری
دیوارهای عریان راست بالا میروند.
سقفهای تخت و مسطح به آسمان بر فراز میشوند...
اما در اعماق، اعماق زیرین،
محصور در دیوارها وُ پرچینها
راه-چمنی بسان مخفیگاهی نهفته است.
آسمان آبی بهار، از میان بامهای همجوار نمایان است.
علفزاری کوچک. و سنگ فرشی مارپیچ و زرد رنگ
محجوبانه و تنگاتنگ دورِ علفزار تُنُک است.
اما در گوشهای، پرچینهایی که همچنان بر مسدودکردن پا میفشارند
و دیوار بلند سرخ رنگ، تاریک و خشن سر برآورده،
درخت آمرودی ایستاده است؛ و شاخههای بلندش
به پرچین میرسد... ساقهی تاریک پر از گلهای سفید، روشن و رخشان.
و گه گاهی بادی آرام میوزد،
و شکوفهها، تابخوران به باغ میریزند.
سرزمین بیگانه
سرزمین غریبه را شهرستانهایی است.
احساسات کور در آنجا طالب ندارند؛
تلو تلو میخورند، چنانکه در سرسراها.
سیارهای که «من» باشد!
با حرکتی نمادین،
چنانکه خاموش در خلأ غوطه خوری،
و جایی که میافتی، زمانهای نامتناهی بدل به فضا میشوند؛
اَشکال، خیرهکننده به من هجوم میآورند.
اندیشههای جانکاه، همهی نواحی را به
«با وجود این» یا «به اجمال» خود وامیگذارند.
عقلانیت، درهم شکسته، آخرین رایحه را ساطع میکند-
در حالیکه دشنامهایش با نوارهای رنگین،
بال بال زنان، سخت شده در هسته خود
و محو شده.
کوری، پشتی خداگونه دارد
و نیایشگر را از پلهای چوبی رد میکند.