اتم در خدمت جنگ و صلح
حسن فتاحی . فریدون علیمازندرانی . مصطفی روستایی
نفع اجتماع در چیست؟ آیا اجتماع نباید نسبت به شکوفاکردن استعدادهای علمی نظر مساعدی داشته باشد؟ آیا آنقدر توانگر است که بخواهد استعدادهایی را که در اختیارش قرار میگیرد، فدا کند؟ اما باور من این است که مجموعه شایستگیهای لازم برای بروز استعداد اصیل علمی چیزی بهغایت گرانبها و ارزشمند است؛ گنجی نایاب که ضایعکردن آن جنایت است و جنون. باید نگران و مراقب آن بود تا هر فرصتی برای بارورشدن در اختیارش قرار گیرد.
«ماری کوری»
این مقاله نقد و بررسی فیلمی است که بر اساس زندگی بزرگبانوی علم، «ماری کوری» ساخته شده، اما برای فهم عمیق و دقیق این فیلم نیازمند اندکی اطلاعات پایه درباره فیزیک هستهای هستیم؛ بنابراین ابتدا به اختصار و گزیده کمی درباره دانش هستههای اتمی خواهیم گفت و در ادامه به واکاوی فیلم خواهیم پرداخت. هر اتم شامل بخشی مرکزی با بار الکتریکی مثبت به نام «هسته» است. هسته را ساختارهای لایهگونی از الکترونها با بار منفی در بر گرفتهاند. ابعاد هسته در قیاس با ابعاد اتم بسیار کوچک است. چیزی در حدود یکدههزارم تا یکصدهزارم؛ گویی مگسی در یک کلیسای بزرگ، اما هسته بسیار سنگین است. با تقریب مناسب هسته کل جرم اتم را شامل میشود. به سالهای ۱۸۹۰م که نخستین پژوهشها آشکارترین جلوه هسته اتمی یعنی رادیواکتیویته یا پرتوزایی -پرتوژیرایی و پرتوژیرندگی هم ترجمه شده است- بازمیگردیم. دقت کنیم که در این سالها نه خبری از نظریه کوانتومی بود و نه خبری از نظریه نسبیت خاص و عام اینشتین. دو کاشف بزرگ در پژوهش پرتوزایی، «ماری کوری» و «ارنست رادرفورد» بودند. «کوری» در پاریس و «رادرفورد» در مونترال، منچستر و در نهایت در کمبریج. «ماری کوری»
و همسر دانشمندش، «پییر کوری»، ابتدا به جداسازی عنصر پرتوزای رادیوم اقدام کردند. «رادرفورد» هم سه پرتو گسیلشی از عناصر پرتوزا را مشخص کرد که به ترتیب آلفا، بتا و گاما نامید. او به همراه دستیارش، «سادی»، نشان دادند که کیمیاگری محقق شده است. چیزی که امروزه میدانیم نامش «تبدیل هستهای» است. عنصری پرتوزا به عنصری دیگر تبدیل میشود. «رادرفورد»، «گایگر» و «مارسدن» با استفاده از ذرههای آلفا که در حقیقت هسته اتم هلیوم است و پرتو نیست، ورقههای نازک طلا را بمباران کردند. آنها نشان دادند در مرکز اتم یک هسته بسیار کوچک، اما بهشدت سنگین و متراکم وجود دارد. مدل «رادرفورد» از هسته، آن را بسیار کوچک و محدود و متمرکز نشان میدهد. سؤال مهم بعدی این بود که اجزای سازنده هسته چه هستند؟ یکی از اجزا بیچونوچرا پروتون بود چون بار هسته مثبت بود. پروتون درواقع هسته اتم هیدروژن است. ذره دیگر نوترون بود که به سال ۱۹۳۲ توسط «جیمز چادویک» کشف شد؛ دو سال قبل از درگذشت «ماری کوری». نوترون ذرهای با جرم تقریبی برابر با پروتون است، اما بدون بار الکتریکی. ابزار آزمایشی و ذره محبوب «رادرفورد» ذره آلفا بود. او با کمک ذره آلفا به مفهوم
هسته و نخستین نمونه «شیمی هستهای» دست یافت. «رادرفورد» با بمباران گاز نیتروژن بهوسیله ذرههای پرانرژی آلفا نیتروژن را به اکسیژن تبدیل کرد. «چادویک» هم با بمباران بریلیوم با ذره آلفا نوترون تولید کرد. در پاریس هم «ایرن کوری»، دختر بزرگ و بالیاقت «ماری» و «پییر»، با همراهی همسرش «فردریک» بور و آلومینیوم را با ذرات آلفا بمباران کردند تا عناصر پرتوزای مصنوعی را که در طبیعت پیدا نمیشود، تولید کنند. «انریکو فِرمی» در رُم ایتالیا پرتابه مؤثر دیگری برای آزمایشهای بمبارانکردن یافت؛ نوترونهای کند یا به زبان دقیقتر نوترونهای کمانرژی. برخی از عناصر در جدول تناوبی با جذب نوترونهای کند، پرتوزا میشوند. گیراندازی نوترون تأثیر ویرانگری بر یکی از سنگینترین عنصرهای پرتوزا یعنی اورانیوم میگذارد. بمباران هسته اورانیوم با نوترون باعث میشود هسته اورانیوم از هم پاشیده و به دو پاره مجزا شکافته شود. جرم این دوپاره که به «پارههای شکافت» موسوماند، با تقریب مناسبی خیلی با هم تفاوت معناداری ندارند. «فرمی» و همکارانش به سال ۱۹۳۵م نخستین بمباران اورانیوم با نوترونهای کند را انجام دادند، اما در تعبیر نتایج حاصل دچار
خطا شدند. بالاخره سه سال بعد به سال ۱۹۳۸م درحالیکه هنوز جنگ جهانی دوم شروع نشده بود، بانوی فیزیکدان دیگری به نام «لیزه مایتنر» و «اُتو فریش» در سوئد و نیز «اُتو هان» و «فرتیس اشتراسمان» در برلینِ آلمان مفهوم «شکافت هستهای» را مطرح کردند. در یک رویداد شکافت، یک نوترون مصرف و دو یا سه نوترون تولید میشود. اگر به نوترونهای تولیدی و مصرفی با دقت نگاه کنیم، درمییابیم که نوترونهای تولیدی میتوانند سبب شکافتهای هستهای بیشتری شوند. نتیجه آنکه واکنش هستهای شکافت زنجیرهای خواهیم داشت. یک واکنش هستهای زنجیرهای اگر کنترل شود میتواند در هیبت یک راکتور یا واکنشگاه هستهای انرژی فراوانی تولید کند و اگر مهار نشود ممکن است به شکل یک بمب عمل کند که قادر است فاجعهای همچون هیروشیما و ناگازاکی را رقم بزند. در یک آزمایش پیچیده بیسابقه، «فرمی» و گروه کاری او به سال ۱۹۴۲م نشان داد که چگونه واکنش زنجیرهای اورانیوم کنترل میشود. در سه سال بعد گروه برجستهای از فیزیکدانان، مهندسان، شیمیدانان و ریاضیدانان و نیز نیروهایی از ارتش ایالات متحده آمریکا با کار در لوسآلاموسِ نیومکزیکو، بمبی را طراحی کردند که وقتی در
هیروشیما و ناگازاکی استفاده شد، خودِ دانشمندان طراح آن از عمق فاجعهای که سیاستمداران و جنگافروزان رقم زدند، به وحشت افتادند.
نگاهی سریع به فیلم رادیواکتیو
رادیواکتیو فیلمی است که در صد دقیقه تلاش میکند نگاهی به زندگی «ماری کوری» بیندازد. فیلم با تصویری از خورشید و بازتاب آن روی شیشه عینک «ماری کوری» شروع میشود که صدای کفشش نشان از قدمهای راسخ است. فیلم با روزی از روزهای سال ۱۹۳۴م. شروع میشود. «ماری کوری» به آزمایشگاهش میرود، بدون اتلاف وقت پشت میز کارش مینشیند و مشغول مقالهخواندن میشود، اما ناگهان نقش زمین میشود. در اتاق کار آزمایشگاه میکروسکوپی که حالا دیگر برای بچههای دبیرستانی هم قدیمی محسوب میشود، چشمک میزند. اولین کلمهای هم که در فیلم شنیده میشود «مادام کوری» است. سپس سالن بیمارستان نشان داده میشود. «مادام کوری» را درحالیکه روی برانکار (برانکار واژهای فرانسوی است) است برای مداوا به بخشی که امروزه نام آن را بخش مراقبتهای ویژه مینامیم، منتقل میکنند. سپس فیلم به روزهای پررونق پاریس بازمیگردد. دختری جوان و بلندقامت که در زیبایی هیچ کم از دختران پاریسی ندارد، در حال راهرفتن و خواندن کتاب علمی است که به مرد جوان شیکپوش 35سالهای در خیابان میخورد و کتابش زمین میافتد. آن مرد جوان کسی نبود جز «پییر کوری». در ادامه این دو با هم آشنا
میشوند و راه پر فرازوفرودی را طی میکنند. فیلم از این نقطه شروع میشود، اما این دو در حالی کار و زندگی را با هم شروع میکنند که راه درازی را از روابط عشقی و علمی طی کردهاند. فیلم با حضور «ماری کوری» در آزمایشگاه «پییر» پیش میرود و سپس ازدواج. دو دختر این زوج در حالی به دنیا میآیند که به سال ۱۹۰۳ هر دو به همراه «هنری بکرل» نامزد جایزه نوبل میشوند. همه چیز خوب پیش میرود تا اینکه به ناگاه در حادثهای «پییر کوری» در اوج بالندگی علمی بر اثر تصادف با درشکه چشم از جهان فرومیبندد. فیلم اینگونه ادامه مییابد که بیشتر روی دشواریهای زندگی «ماری کوری» تمرکز دارد و به روابط شخصیاش میپردازد. در همین حین بزرگشدن دخترانش را هم به تصویر میکشد، بهویژه «ایرن». بخشی از فیلم به خدمات «ماری کوری» و دخترش در جنگ جهانی اول اختصاص دارد که دستگاه سیار عکسبرداری پرتوایکس ساختند. بخشهای پایانی فیلم که همزمان با پیرشدن «ماری کوری» و عاشقشدن دختر اولش همراه است، حضور معنوی «پییر» را در زندگی او بارها به تصویر میکشد که شاید این تأکید برگرفته از کارگردان خانم فیلم باشد که به جنبههای احساسی فیلم توجه کرده، اما
ایکاش کمی بیشتر در جهانبینی و نحوه تفکر «ماری کوری» هم دقیق میشد. به باور ما ارزشش را داشت تا 20 دقیقه به فیلم افزوده میشد، اما بخشهای درخور تأمل جهانبینی «ماری کوری» و نیز حضورش در فراهمایی سولوی و سفرش به آمریکا را هم به تصویر میکشید. درهرحال، فیلم رادیواکتیو اثر خوبی است که میتواند برای نسل جوان ایران الهامبخش باشد. میخواهیم تأکید کنیم در عصر حاضر که مسلم شده است یکی از معیارهای توسعهیافتگی علمی جنسیتزدایی از چهره علم است؛ بنابراین این فیلم را نه بهعنوان فیلمی برای دختران ایرانی بلکه برای تمام جوانان مشتاق علم پیشنهاد میکنیم.
نگاهی عمیق به فیلم رادیواکتیو
فیلم «ماری کوری» با صحنهای از تابش خورشید شروع میشود که برای تماشاگر امروزی -اگر سررشتهای از دانش فیزیک داشته باشد- یادآور واکنشهای گداخت هستهای در مرکز خورشید است. چیزی که «ماری کوری» از آن اطلاع نداشت، زیرا هنوز علم «اخترفیزیک هستهای» به معنای امروزی و مدرن آن زاده نشده بود. در همان صحنه نخستین دو چیز جلبتوجه میکند. نخست میکروسکوپی که روی میز است و بعدی تکاپوی دختران و پسرانی که در آزمایشگاه مشغول کارند. اگر امروز چنین میکروسکوپی را به دانشجوی سال اول رشتههای علوم هدیه بدهید، احتمالا با خودش خواهد گفت برای زینتبخشی اتاق کار خوب است اما دانشمندان طراز اول دنیا با چنین ابزارهایی کار کردهاند و دستاورد داشتهاند. کار با چنین میکروسکوپی دیگر جنبه پژوهشی ندارد اما بیشک درسهای آموختنی بسیاری دارد. الزاما داشتن فناوری پیشرفته برای کار آموزشی به معنای روش درست نیست. تجربه نویسندگان هم نشان داده که تا بینش علمی افراد در کار با ابزارها بالا نرود، ارتقای ابزار کارساز نیست. نکته دیگر صحنه آزمایشگاه فیلم این است که در آن زمان بعید است این تعداد دختر در آزمایشگاهی مشغول پژوهش بوده باشند. حضور زنان در علم
در اروپا و البته کل دنیا بهسختی پذیرفته شد. صحنه دیگر فیلم که در همان چند دقیقه اول است، مشاجره «ماری کوری» جوان با پروفسور «لیپمن» است. پروفسور «لیپمن» با ریش پروفسوری و درحالیکه سیگار میکشد، خطاب به «ماری کوری» که در حال اعتراض به جابهجایی تجهیزاتش است، میگوید: آزمایشگاه خودتان را برپا کنید و وقتی «ماری کوری» میگوید بودجهای ندارد، پروفسور ادامه میدهد: پس شما با آیندهنگر نبودنتان درس بزرگی میدهید. از یاد نبریم که آن زمان حضور زنان در دانشگاههای دنیا بیشتر با همت خودشان بود؛ بنابراین با روحیهای که «ماری کوری» داشت، چنین چیزی عجیب نیست. او زنی سرسخت و صریح بود. از صحنههای جالب فیلم آنجایی است که «ماری» در اتاق زیرشیروانی با نور چراغ گردسوز در حال کتابخواندن بود. در زندگینامه «ماری کوری» چنین آمده است که او در اتاقی زیرشیروانی زندگی میکرد، قبل از آشنایی با «پییر»، درحالیکه دانشجوی دانشگاه سوربن پاریس بود. «ماری» از شدت بیپولی در اتاقی که تابستان گرم و زمستان سرد بود، از شدت درسخواندن خستگی مفرط داشت و گرسنگی امانش را هم بریده بود. بیجهت نیست که یکی از ماندگارترین جملات «ماری کوری» با این
چند کلمه آغاز میشود که زندگی هیچیک از ما آسان نیست. حضور «پییر کوری» نقطه عطفی میشود. به روایت فیلم که چندان با واقعیت منطبق نیست اما دور از آن هم نیست، «ماری» از سر ناچاری اما بهواقع از سر خوشاقبالی، برای ادامه تحقیقاتش وارد آزمایشگاه نهچندان مجهز اما پُرروحیه علمی «پییر» میشود. نکته مهمی در اینجا وجود دارد. «ماری» به «پییر» میگوید علاقهای به دخالت در اموراتش ندارد و تأکید میکند که آدم قدردانی نیست اما «پییر» کوری پخته و هوشمندانه برخورد میکند. به «ماری» میگوید علم با همکاری پیش میرود. نکتهای که در اینجا آموزنده است برخورد «پییر کوری» است. چهبسا اگر او هم مانند «ماری» برخوردی تند و فردمحور داشت، هرگز چنین زوج علمی شکل نمیگرفت و جهان علم بانویی مثل «ماری کوری» نداشت. ممکن است دانشجوی جوانی برحسب خلقوخوی جوانی رفتاری تند داشته باشد. این هنر استاد است که خشت خام دانشجو را در کوره آموزش علمی و پرورشِ منش درست بپزد و از او فردی مفید برای توسعه علم و کشور بسازد. در ادامه فیلم نقطه عطف علمی مهمی به تماشا درآمده است. «هنری بکرل» معتقد بود عنصر پرتوزا با عنصر دیگر واکنش میدهد و به عنصری
دیگر تبدیل میشود اما «ماری» و «پییر» دریافتند همانطورکه به قول «ماری»، غوره خودش به انگور تبدیل میشود و تغییر ماهیت میدهد، عنصر پرتوزای طبیعی هم خودش به عنصری دیگر تبدیل میشود و در این میان انرژی بسیار زیادی آزاد میشود. فهم این موضوع سنگ بنای انرژی هستهای بود. آرامآرام روابط میان «پییر» و «ماری» گرمتر میشود و رنگوبوی عاشقانهتری میگیرد. «ماری» به «پییر» میگوید که خودخواه است اما «پییر» میگوید: تو خودخواه نیستی بلکه غرق افکار خودت هستی. قدمزدنهای شبانه در خیابانهای پاریس که آن زمان با الکتریسیته روشن بودند، شروع میشود. دو دانشمند دست در دست هم قدم میزنند. «پییر» اعتراف میکند که «ماری» از هر زن دیگری که میتوانست داشته باشد، بهتر است. بدینسان آنها باهم ازدواج میکنند. «ماری کوری» که درواقع تا پیش از آن «ماریا اسکلودوفسکا» بود، همسر «پییر» میشود. «ماری» نامی بود که بعد از مهاجرت از لهستان به فرانسه برای خود برگزید. در جشن ازدواج «ماری» و «پییر» که بخشی از آن در خانه والدین «پییر» بود، چندنفری از اقوام «ماری»، ازجمله خواهرش حضور داشت. فیلم در صحنهای بعد از ازدواج نقطه عطف
آموزندهای دارد. «پییر» چشمان «ماری» را بسته و دست او را گرفته بود و با خودش جایی میبرد. دستمال را از روی چشمان «ماری» برداشت. «ماری» خود را در انبار بزرگ و متروکهای دید که برای کار علمیشان بینظیر بود. «لانژون»، دانشجو و همکار «پییر»، به «ماری» میگوید: به کاخ ورسای خوش آمدی. آری حق با «لانژون» بود. برای پژوهشگران راستین، آزمایشگاهشان یا هرجایی که در آن به پژوهش مشغولاند، بسان کاخ ورسای است. حس و تجربه چنین چیزی را کسانی درک میکنند که روزها و هفتهها و ماهها و سالهایی را در آزمایشگاه گذراندهاند و در پی کشف رازهای طبیعت با ابزارها و محیط علمی چنان خو گرفتهاند که گویی در کاخ ورسای حضور دارند. فیلم با چندین صحنه از کار طاقتفرسای استخراج اورانیوم ادامه مییابد. نکته جالبتوجه این است که «ماری» هرچند در کاخ ورسای خودش بود اما ابدا رفتارش مانند پرنسسها نبود بلکه برعکس پابهپای مردان گروه کار میکرد و با میلههای سنگین سنگ معدن اورانیت را میکوبید. بد نیست این رفتار پژوهشگرانه با رفتارهایی مقایسه شوند که به دختران اجازه نمیدهند دست به سیاهوسفید بزنند. پدیدهای که هم به ضرر فرد است و هم به ضرر
جمع. «ماری کوری» حالا باردار بود اما بارداری مانع کار نبود. او در عین بارداری کار علمی هم میکرد. در صحنهای از فیلم «ماری» و «پییر» از شدت خستگی کف آزمایشگاه خوابشان برده بود. خوابی شیرین که طعم آن را کسانی میفهمند که کار واقعی ذهنی یا جسمی انجام میدهند. این تفکر را مقایسه کنید با آنچه طی چند سال در جامعه ما رواج یافته است. کار سبکِ پشتمیزی که نه نیاز به قوه اندیشه و تحلیل دارد و نه نیاز به مهارت. زوج علمی داستان ما بالاخره پس از کار جانفرسا موفق به تولید رادیوم میشوند و کشف پرتوزایی دو عنصر پلونیوم و رادیوم را گزارش میکنند. در جلسهای که به مناسبت اعلام این کشف در تالار دانشگاه سوربن یا فرهنگستان علوم فرانسه تشکیل شده بود، «ماری کوری» با جسارت تمام خطاب به دانشمندان حاضر در جلسه که از کشف پرتوزایی به شگفت آمده بودند، میگوید: برداشت شما از اتم اشتباه است. بهتر است جمله «ماری» را اینگونه بگوییم که برداشت آنها هم از اتم و هم از هسته اتمی اشتباه بوده است زیرا هنوز مکانیک کوانتومی به روزهای پرشکوه خود که پرده از رازهای اتم و هسته برداشت، نرسیده بود. در جایی از فیلم «پییر کوری» همسرش را به جلسه
احضار روح دعوت میکند اما «ماری» درحالیکه با اصل و اساس روحگرایی مخالفت میکرد و آن را شیادی میخواند، میگوید: چیزی برای آنالیز وجود ندارد. دو صحنه از فیلم باهم همزمان است. نخستینِ آن تکسرفههای «پییر» است که نشان از بروز بیماری است. دومین هم برداشتهای تبلیغاتی از دستاورد هستهای زوج «کوری» است. «پییر» از جعبهای چند تا وسیله درمیآورد که نشاندهنده استفاده تبلیغاتی از کشف پرتوزایی یا همان رادیواکتیویته است. سیگار رادیواکتیو، شکلات رادیواکتیو و کبریت رادیواکتیو. محصولاتی اینچنین را که «پییر» به «ماری» نشان میدهد، میتوان آغازگر عصر تبلیغات محصولات مبتنی بر فناوری هستهای دانست. شاید ملموسترین آن برای مردم عادی مراکز پزشکی هستهای باشد که حالا در هر شهر ایران یک یا چند مرکز پیدا میشود. یکی از دیالوگهای مهم فیلم هم همینجاست. «پییر» به نقل از دوست پزشکش میگوید که ماده پرتوزا باعث کوچکشدن تومور بیمار مبتلا به سرطان شده است. بهواقع قدمت علم پرتودرمانی به همان زمان بازمیگردد و یکی از زیباترین جلوههای دانش و فناوری هستهای است که به درمان بیماریهایی همچون سرطان همت گمارده است. فناوری
هستهای در دست اهل آن توانایی نجات بشر از بحرانهای بزرگی را دارد؛ از درمان سرطان تا کشاورزی. در جایی از فیلم، بیننده به سال ۱۹۵۷-م. پرت میشود. به کلیولند آمریکا. زمانی که 23 سال از مرگ «ماری کوری» و بیش از نیمقرن از مرگ دردناک «پییر» میگذرد. پسربچهای روی ویلچر است و سرطان دارد. پزشک به پدر نگران میگوید به لطف فناوری هستهای و شتابدهنده خطی، ممکن است بتوانند پسر خردسال را درمان کنند یا لااقل چندسالی به طول عمر او بیفزایند. بد نیست همینجا به نکتهای هم اشاره کنیم. احتمالا شنیدهاید که میگویند در مراکز درمانی برای بیماران سرطانی بیخود و بیدلیل پرتودرمانی تجویز میشود. وقتی هم حال بیمار بهجای بهبود وضعش وخیمتر شده و حتی چشم از جهان فرومیبندد، توپ را به زمین پرتودرمانی میاندازند. این در حالی است که برای بیماریهای لاعلاج هنوز تحقیقات پرتودرمانی ادامه دارد. از سوی دیگر نکته مهمی از چشم دور نماند. اگر پزشکی خطا مرتکب شود و با اهدافی مخالف قسمی که یاد کرده، عمل کند، این را نباید به حساب علم پزشکی هستهای نوشت یا اگر دستگاه و کارورز آن درست و با مهارت کار نکنند، ایراد کار از آنهاست، نه علم هستهای.
یکی دیگر از ماندگارترین جملات «ماری کوری» در گفتوگویش با خواهرش رخ میدهد. «ماری» در پاسخ به خواهرش که میگوید حالا دیگر پس از دریافت جایزه نوبل مشهور شدهاند، جوابی عالی و هوشمندانه میدهد: شهرت برای احمقها مهم است. کافی است نگاهی به دوروبرمان بیندازیم تا به عمق این جمله پی ببریم. «ماری کوری» بهواقع «معنای زندگی» را دریافته بود و آن را برای کسب شهرت هدر نمیکرد. او وقتی برای شهرتاندوزی نداشت و هرچه بود، اشتیاق شدیدش به کشف رازهای طبیعت بود. بچه دوم «ماری کوری» هم مثل دختر اولش در خانه به دنیا میآید. «ماری» علاقهای به حضور در بیمارستان نداشت و گویا ریشهاش در کودکی او بوده است که مرگ مادرش درحالیکه او کمسن بود، در بیمارستان رقم خورد. درحالیکه «ماری» دختر دومش، «اِیو» را در آغوش گرفته به دختر اولش، «ایرن» میگوید به چه فکر میکنی؟ «ایرن» خردسال میگوید به هیچ چیز. «ماری» میگوید: همیشه باید به چیزی فکر کنی. خودش هم در تمام زندگیاش اینچنین بود و مدام به چیزی مهم فکر میکرد. به روایت فیلم، درحالیکه «ماری» در سال ۱۹۰۳ تازه دختر دومش را به دنیا آورده بود، به همراه «بکرل» و شوهرش نامزد دریافت جایزه
نوبل میشوند؛ اما گویا در دعوتنامه فقط از «پییر» دعوت شده بود تا به استکهلم برود. «پییر» به استکهلم میرود؛ درحالیکه بیمار است و در سرفههایش خون دیده میشود. او به روایت فیلم سخنرانی تأملبرانگیزی دارد. درست زمانی که «پییر» در تالار آکادمی علوم سوئد مشغول صحبت از مزایا و معایب کشف عناصر پرتوزاست و درحالیکه میگوید عناصر پرتوزا اگر دست عاقلان باشد، دریایی از مواهب را به همراه دارد و اگر در دست جاهلان باشد، منجر به فاجعه میشود، فیلم همزمان با صدای او به سال ۱۹۴۵ میلادی میپرد؛ به شهر هیروشیما. هواپیمایی بمبی را رها میکند که یکی از مرگبارترین حوادث تاریخ جنگها میشود. قبل از اینکه ادامه دهیم، پیشنهاد میکنم خوانندگان به مقاله «علم چهره جنگ را تغییر میدهد» مراجعه کنند. این مقاله در مهر سال گذشته در صفحه علم روزنامه «شرق» به قلم نویسندگان همین مقاله منتشر شده است. به خانه زوج «کوری» بازگردیم. «پییر» جایزه نوبل را به نمایندگی از همسرش دریافت کرده و به خانه بازمیگردد. «ماری» از اینکه دعوت نشده بود، خشمگین بود؛ اما «پییر» معتقد بود این دستاورد سترگ علمی از هر دو نفر آنها بزرگتر است و باید یک نفر
میرفت تا از آن دفاع کند. در میانه این بگومگوی زوج دانشمند، «ماری» با همان اخلاق پر از صراحت و هیجانش یک سیلی به گوش «پییر» مینوازد؛ اما خیلی زود روابطشان به حال عادی بازمیگردد و «ماری» میفهمد که شوهرش سخت بیمار است. درسی که خوب است پژوهشگران از این صحنه از فیلم بیاموزند، از این قرار است که اگر در جایی کار میکنید که یک زوج پژوهشگر، با هر رتبه و درجهای مشغول به کار هستند، میان مشاجرههای آنها وارد نشوید. خوب است دو ضربالمثل را که احتمالا ریشه ایرانی دارند، از یاد نبرید. نخست اینکه «زن و شوهر دعوا کنند، دیگران باور کنند» و دیگری «قاضی دعوای زوجین به دنیا نیامده است». شما خودتان را در مسائل زندگی مشترک همکارانتان دخالت ندهید و کار را به بخشهای مشاوره نهاد علمی بسپارید. از بخشهای دردناک فیلم صحنه مرگ دلخراش «پییر» کوری است. گزارش دقیق لحظه مرگ ثبت نشده؛ اما آنچه میدانیم، چنین است که «پییر» در حال گذر از خیابان بوده که اسب درشکهای رَم کرده و او زیر سُم و چرخهای درشکه میماند و به سرش آسیب وارد میشود و در 46 یا 47سالگی دار فانی را با کارنامهای درخشان از علم وداع میگوید؛ اما فیلم لحظه قبل از
مرگ را چنین نمایش داده است. «پییر» با لباسی فاخر و کلاه به سر، درحالیکه پشت ویترین یک طلافروشی انگشتری زنانه را میبیند و در ذهنش مرور میکند تا برای «ماری» بخرد و درحالیکه یک بطری ماءالشعیر اصل در دست دارد، با درشکه تصادف میکند و میمیرد. وداع «ماری» با جسد شوهرش دردناک، اما دیدنی است. زنی که باور داشت نباید منکوب دشواریها شد، با صدای بلند زار میزند و گریه میکند. بعد از مرگ «پییر»، «ماری» میماند و دو دختربچه و البته اداره آزمایشگاه. ناگفته نماند که «ماری کوری» بعد از مرگ همسر روزها و ماههای سختی را سپری میکند. احساس تنهایی شدید و جای خالی «پییر» مانند باد سوزناک زمستانهای اروپا تا مغز استخوانش نفوذ کرده است. «ماری» خطاب به دوستی چنین میگوید: بعد از «پییر» من گم شدهام. در زندگینامه «ماری» اینطور نوشتهاند که او برای زمانی طولانی لباس ساده مشکی خود را از تن درنیاورد. یکی دیگر از صحنههای پرحرارت فیلم جایی است که «ماری» در حال تدریس فیزیک هستهای است و در کلاس درس که البته به سنت دانشگاههای اروپا سالن فراهمایی است، در کنار دانشجویان، در خیال خود «پییر» را میبیند که نشسته است. تا آخر
فیلم، حتی وقتی بار دیگر دلباختگی را تجربه میکند، «پییر» با اوست. همانگونه که اشاره شد، در فیلم پرشهای زمانی جالبی وجود دارد. از آزمایشگاه «ماری کوری» به لوسآلاموس و منهتن میرود. در جایی از فیلم کارگردان شهرکی را از آدمهای مصنوعی به تصویر کشیده که تعدادی از شهروندان با پرداخت پولی آمدهاند تا یک انفجار هستهای را تماشا کنند. اینکه چگونه همه چیز در چشم برهمزدنی نابود میشود. صحنههای جالبی است. آقایان با کراوات و خانمهای سانتیمانتال گویی در سالن سینما نشستهاند و با عینک مخصوص انفجار را تماشا میکنند. با دیدن این صحنه یاد یکی از کلمات کلیدی پروفسور «ایوری» افتادیم که سلاحهای هستهای را «دینامیک شیطانی» نام نهاده است. بهراستی چه بر سر شرافت و حس انسانیت و نوعدوستی آدمی میآید که اینچنین نابودی دیگران را به تماشا مینشیند. اجازه دهید کمی بیشتر واکاوی کنیم. ایران به خاطر پرونده هستهای با برخی کشورهای غربی که از قضا از دارندگان سلاحهای هستهای هستند و از استفادهکنندگان آن، در تنشی بیسابقه است. در همین زمان و در همین شرایط بد اقتصادی و بحران کرونا، عدهای که اصطلاحا کاسبان تحریم نام دارند، نه
اینکه تماشاگر باشند؛ بلکه خون مردم را در شیشه کردهاند. کاسبان تحریم، کسانی هستند که در سلسلهمراتب اقتصادی حضور دارند. از مدیر ارشد یک شرکت داروسازی بگیرید که از خود چهرهای موجه و دلسوز نشان میدهد؛ اما در پس پرده نامش بر تابلوی داروخانهای هویداست که آن داروخانه در دستان بنگاهداری است و با وجود چندین شکایت کماکان با شیادی مشغول پول درآوردن از جیب ملت و دورزدن دولت است تا کسی که مواد غذایی یا مصالح یا هر چیز دیگر را احتکار میکند. کاسبان تحریم حتی میتوانند ایرانی نباشند. مدیران شرکتهای غیرایرانی که کالای خود را چندین برابر میفروشند، هم از تحریم ایران به بهانههای هستهای سود میبرند. آنچه دراینمیان برای مردم لاینحل و مبهم و حتی اشتباه باقی میماند، مقصر قلمدادشدن صنعت هستهای است. نتیجه آنکه حتی استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران هم اساسا صنعت هستهای را با واژه ناپسند «چاه ویل» استفاده میکند. حال آنکه مشکل جای دیگر و چیز دیگری است. آری کاسبان تحریم مانند تماشاگرانی هستند که به تماشای نابودی مردم بر اثر انفجار رفتهاند. برای آنها همه چیز مثل یک فیلم سینمایی است. به داستان «ماری کوری» بازگردیم. پس
از مدتی بین «ماری» و «لانژون» رابطهای عاشقانه شکل میگیرد. این داستان به روایت فیلم به روزنامهها کشیده میشود؛ اما ما در این مقاله قصد نداریم آنها را و آنچه در دیگر کتابها آمده، بازگو کنیم؛ زیرا بر این باور هستیم که هر آنچه بوده، زندگی شخصی «ماری کوری» بوده است و دانستن آن پس از گذشت بیش از صد سال کمکی به کسی نخواهد کرد؛ بنابراین از ادامه روایت صرفنظر میکنیم و مهمترین درس را اینگونه به خاطر میسپاریم که ورود به زندگی و حریم شخصی دیگران، ازجمله دانشمندان ناپسند است و حق نداریم در جایگاه قضاوت بنشینیم؛ اما خوب است به جملهای از «ماری کوری» اشاره کنیم. در صحنهای از فیلم «ماری» و خواهرش نشستهاند و درباره حواشی پیشآمده درباره «ماری» و «لانژون» حرف میزنند. خواهر «ماری» میگوید: مردم دارند به ما نگاه میکنند و «ماری» پاسخ میدهد: مردم همیشه نگاه میکنند. راهبرد «ماری کوری» در زندگیاش چنین بوده است. او حتی جمله معروفی دارد؛ مبنی بر اینکه به مردم کمتر و به اندیشهها بیشتر توجه کن. باز از آن صحنههای ماندگار فیلم که به حرف «ماری کوری» مهر تأیید میزند، جایی است که در پی درج مسائل شخصی زندگی «ماری کوری»
در روزنامه، عدهای جلوی درِ خانه او تجمع میکنند و در نهایتِ بیادبی او را «لهستانی کثیف» خطاب میکنند و از او خواستار ترک فرانسه هستند. «ماری» خطاب به دخترش میگوید: این مردم یادشان رفته که من همان زنی هستم که برای فرانسه جایزه نوبل را به ارمغان آوردهام. خواهر «ماری» از او میخواهد به لهستان بروند؛ اما «ماری» میگوید دخترانش متعلق به فرانسه هستند و علاوهبرآن «پییر» در فرانسه مدفون است.«ماری کوری» یکبار دیگر برنده جایزه نوبل سال ۱۹۱۱-م میشود. اینبار جایزه نوبل شیمی را تصاحب میکند و به همراه دختر نوجوانش، «ایرن» به سوئد میرود تا جایزهاش را بگیرد. در فیلم نشان داده نشده، اما فرایند دریافت جایزه به این راحتیها نبود. ولی بالاخره «ماری» به قول خودش منکوب نشد و برای اولین و آخرینبار تاکنون، در تاریخ جوایز نوبل دو بار جایزه گرفت. جنگ جهانی دوم شروع میشود. سال ۱۹۱۴-م است و «ماری کوری» 47ساله بار دیگر با دانش خود به کمک کشور و درحقیقت به توسعه علمی میشتابد. فیلم اینطور نشان میدهد که «ماری کوری» قصد حمایت عملی از جنگ را نداشته است و به ترغیب دخترش «ایرن» وارد کارزار شده، اما «ویلیام کوپر» در کتابش با
نام «Great Physicists» مینویسد که «ماری» خودش پیشقدم شد و «ایرن» جوان را بهعنوان دستیار انتخاب کرد. هرچه باشد، به قول «ایرن»: تو «ماری» هستی و وقتش است که در این جنگ شرکت کنی؛ بنابراین «ماری» با راهاندازی واحد متحرک عکسبرداری پرتوایکس، بار دیگر علم را در میانه جنگ برای نجات جان انسانها به کار میگیرد و بار دیگر محبوب قلبها میشود، اما او کماکان بر این باور است که: مردم همیشه نگاه میکنند و شهرت برای احمقهاست. او نه در پی تشویق مردم و نه در پی اهمیتدادن به قضاوت مردم است. «ماری» راه خودش را میرود. از صحنههای جالب فیلم نخستین مواجهه «ماری کوری» با نامزد دختر بزرگش است. «ماری» از داماد آیندهاش درباره علم میپرسد. بد نیست بدانید دختر «ماری کوری» و همسرش هم برنده جایزه نوبل شدند. درواقع در خانواده چهارنفره «کوری»، چهار جایزه نوبل وجود دارد. البته دختر کوچکتر، «ایو»، نوبل نگرفت، اما مادر دو بار دریافت کرد. اگر در ویکیپدیا چرخی بزنید خواهید دید فرزندان، نوادگان و نتیجههای زوج «ماری» و «پییر» آدمحسابی شدهاند. یکی از صحنههای تکاندهنده فیلم جایی است که «ماری کوری» به همراه «ایرن» به ملاقات وزیر و
پروفسور «لیپمن» میروند. «ماری» هر دو مدال نوبل خود را آورده از وزیر میخواهد در ازای دریافت مدالها که از طلای خالص ساخته شدهاند به او بودجه کافی برای توسعه دستگاه متحرک پرتوایکس بدهند تا در جبهه جنگ از آن استفاده کند. چنین صحنههایی در کشور ما هم رخ داده است. طی هشت سال جنگ با عراق نمونههای فراوانی از زنان و مردانی داریم که با جانودل به جبهههای جنگ کمک کردند. از پیرزن روستایی که تمام تخممرغهایش را تقدیم میکرد تا پزشکانی که بیوقفه برای خدمت به جنگ کار میکردند. صحنههای دردناک بیمارستان که «ماری» همواره از آن فراری بود از بخشهای خوب فیلم است که جا داشت بیشتر به آن پرداخته شود. به دلیل نبود دستگاه تصویربرداری بیشتر جراحات وارده منجر به قطع عضو میشد، اما تصویربرداری باعث نجات جان بسیاری شد. آنچه فیلم میتوانست نشان دهد این است که در همان جنگ جهانی اول دانشمندانی بودند که تمامقد وارد جنگ شدند، آزمایشگاه خود را در اختیار تحقیقات نظامی قرار دادند و سلاح نامتعارف همچون گازهای سمی و کشنده تولید کردند که به تراژدیهای دردناکی منجر شد. «آلبرت اینشتین» دانشمندی بود که در جنگ جهانی اول موضع صلحطلبی و
دوری از جنگ را برگزید. نکتهای که باید به آن دقت کرد از این قرار است که بیشک وظیفه نهادهای علمی هر کشوری است که در توسعه صنعت دفاعی کشور بکوشند. همانطور که باید در تقویت و توسعه دیگر بخشها کوشا باشند. روندی که در تمام دنیا وجود دارد، اما میان «مشارکت در دفاع ملی» و «مشارکت در کشتارهای دستهجمعی» تفاوت معناداری وجود دارد. صحنههای پایانی فیلم با بیماری و خیالپردازی «ماری» تمام میشود. «ماری» در عالم خیال وارد بیمارستانی میشود که روی تمام تختها «پییر» خوابیده است. گویی فیلم میخواهد نشان دهد دستاورد «پییر» و «ماری» در روند درمان تمام بیماران به کار میرود و نام این دو زنده است. فیلم رادیواکتیو با جملهای از «ماری کوری»، درحالیکه در عالم خیال با «پییر کوری» از راهرو بیمارستان خارج میشود، پایان میپذیرد. «ماری» میگوید: چیزهایی که آدم را ضعیف میکند، همان چیزهایی است که آدمی را قوی میکند.
علم در خدمت صلح و توسعه
کار علم به معنای متداول آن، کشف رازهای طبیعت است و بهکاربستن عملی آن در زندگی روزمره. شاید این روزها که همهگیری کرونا کل کره زمین را در برگرفته، کارایی و ارزشمندی علم بیشازپیش برای همه نمایان شده است. این روزها همهجا صحبت از واکسن کروناست. ساختن واکسن محصول تلاش دانشمندانی است که شبانهروز کار کردهاند. با احتساب علوم مهندسی در دایره وسیع علم میتوانیم مثالهای ملموسی در دست داشته باشیم. علم ماده منفجره و دینامیت را تولید میکند که از آن میتوان در اکتشاف معادن و دیگر جاها استفاده کرد. علم عناصر پرتوزا را کشف میکند که با آن میتوان راکتور هستهای ساخت و برق تولید کرد. میتوان رادیودارو ساخت و هزینهها و عوارض درمانی را کاهش داد، اما چه میشود که بهناگاه، دینامیت و اورانیوم و گازهای شیمیایی سر از جنگ درمیآورند؟ پاسخ به این پرسش بهتنهایی چندین کتاب میشود، اما میتوان به زبان ساده به چند نکته اشاره کرد. تا زمانی که «علم عصر فضا و سیاست عصر پارینهسنگی» در زمین حاکم است، علم نخواهد توانست کارکرد واقعی خود را دریابد. دانشمندان و پژوهشگران قدیس نیستند و در میان آنها هم کسانی پیدا میشوند که رسالت بزرگ
انسانی خود را فدای شهرت و ثروت و قدرت میکنند، اما آنچه باعث میشود بستر استفاده نادرست از علم فراهم آید، سیاستهای غلطی است که در جهان و در بخش قابلتوجهی از کشورها وجود دارد. بیشترین تقصیر متوجه سیاستمداران و تفکر حاکمیتی و مدیریتی جهان است و بهتبع آن حکمرانی ضد توسعه در بسیاری از کشورها. جنگ در جهان امروز تبدیل به «بنگاه» شده و در پس ذهن حاکمان سودآوری اقتصادی آن بر هر چیز دیگر تقدم دارد. روند نادرست اقتصاد جهانی منجر به نابرابری شده است و این روند باعث شده تا جان افراد ارزان باشد و اولویت با سود اقلیتها تنظیم شود. سیاست نه به معنای علمِ سیاست بلکه به معنای رایجی که میشناسیم علم را به کار میگیرد تا جاهطلبی خود را گسترش دهد. مادامیکه برخی اصلاحات اساسی در ساختار مدیریت جهان و نیز اقدامات عملی کشورها در تعامل سازنده باهم تغییر نکند، علم نمیتواند برای بهبود کیفیت زندگی افراد معجزه کند، اما اگر هوشمندی سیاسی، از سطح ملی کشورها تا جامعه جهانی به سمت و سویی برود که نوعی همزیستی مسالمتآمیزِ گفتوگومحور شکل بگیرد، علم میتواند برای بهبود زندگی میلیونها انسان شگفتی بیافریند. علم برای آنکه بتواند نقش
خود را در توسعه و صلح ایفا کند، به حاکمان عاقل و مردمان دانا و به ساختارهای مردمسالار و قوانین به دور از نابرابری نیاز دارد.
از «ماری کوری» تا هیروشیما
اجازه دهید بخش پایانی این مقاله را با یادآوری تلخ حادثه ترور یکی از دستاندرکاران هستهای کشورمان به پایان برسانیم. ترور جز اینکه بر چرخه وحشت بیفزاید و درهای گفتوگو را مسدود کند، کارکرد دیگری ندارد. ترور مدیران علمی و دانشمندان نه در ایران و نه در جهان تازگی ندارد. در همین منطقه خاورمیانه بارها رخ داده است. نمونه ملموس آنهم کشور عراق است که پس از فروپاشی رژیم صدام حسین تعدادی از دانشمندان آن به طرز مشکوکی کشته شدند. در کشور مصر هم ترور دانشمندان گزارش شده است و البته ترورها فقط مختص دانشمندان هستهای نبوده است و بازه وسیعتری را شامل میشود. روزی که «ماری کوری» پرتوزایی را کشف کرد هیچ گمان نمیکرد ناعاقلانی در جهان دو جنگ جهانی را رقم بزنند و در دومینِ آن از دستاورد او بمبی بسازند که دو شهر هیروشیما و ناگازاکی را با خاک یکسان کند، اما این اتفاق رخ داد؛ زیرا علم ابزار دست کسانی شده بود که به اخلاق پایبند نبودند و با بهرهگیری از پروپاگاندا، تمایلات ناشفاف و ضدتوسعه جهانشمول خود را به دنیا دیکته کردند و شوربختانه نهادهایی همچون سازمان ملل هم آن قدرت اجرائی لازم را نداشتند. هرچند نباید از یاد ببریم که
نهادی همچون سازمان ملل، تاکنون هنر به خرج داده که مانع از بروز جنگ جهانی سوم شده است. سیاستمداران چند نکته را فراموش کردهاند زیرا افق دیدشان محدود است. آنها فقط بازه زمانی حضور خود را میبینند و برخلاف دانشمندان دید بلندمدت ندارند. نخست اینکه کره زمین با بحرانهایی روبهروست که داشتن انواع تسلیحات هستهای هیچ کمکی در حل بحران نمیکند. تغییرات اقلیمی و بحران غذایی و افزایش جمعیت بحرانهای واقعا جدیای هستند که سلاح هستهای نهتنها یاری نمیرساند که باری اضافه است. دوم اینکه کره زمین نیازمند اصلاح جدی قوانین اقتصادی و ساختارهای سیاسی است. مادامیکه عدهای علم را به گروگان گرفتهاند و آن را ابزار فشار قرار میدهند، سیاره زمین درحالیکه به این زودیها جایگزین ندارد و هشت میلیارد نفر ساکن دارد، به همزیستی بینالمللی، همراه با ناظران فراملی برای پیشگیری از تخطی دست نخواهد یافت. برای اینکه به وخامت اوضاع پی ببرید کافی است به بودجههای صرفشده در امور تسلیحاتی تمام کشورهای دنیا، در مقایسه با بودجههای آنها برای امور فرهنگی نگاهی بیندازید. کافی است ببینید بودجه یونسکو و یونیسف در مقایسه با بودجه نظامی کشورهایی
مثل آمریکا، روسیه و چین چقدر است. اجازه دهید سخن پایانی را با درسی از «ویکتور فرانکل» به پایان برسانیم. «فرانکل» از روانپزشکان نامور جهانی اهل اتریش است. او میگوید مادامیکه زندگی انسان «معنا» پیدا نکند، نه خودش و نه دیگران، روی آرامش نخواهند دید. امروز فردبهفرد ساکنان کره زمین، بهویژه آنها که در مسند کار هستند، نیازمند بازنگری در معنای زندگی فردی و اجتماعی خویشاند. مادامیکه زندگی تکتک افراد کره زمین «معنادار و ارزشمند» تلقی نشود، چرخه باطل جنگ و ترور ادامه دارد. در کنار تمام مصیبتهای بشری، در سایه بیمعنایی زندگی بشر بعید نیست «هیروشیما»های دیگری رخ دهد؛ آنوقت به قول «اینشتین» احتمالا جنگ جهانی چهارم با تیر و کمان و سنگ خواهد بود.
نفع اجتماع در چیست؟ آیا اجتماع نباید نسبت به شکوفاکردن استعدادهای علمی نظر مساعدی داشته باشد؟ آیا آنقدر توانگر است که بخواهد استعدادهایی را که در اختیارش قرار میگیرد، فدا کند؟ اما باور من این است که مجموعه شایستگیهای لازم برای بروز استعداد اصیل علمی چیزی بهغایت گرانبها و ارزشمند است؛ گنجی نایاب که ضایعکردن آن جنایت است و جنون. باید نگران و مراقب آن بود تا هر فرصتی برای بارورشدن در اختیارش قرار گیرد.
«ماری کوری»
این مقاله نقد و بررسی فیلمی است که بر اساس زندگی بزرگبانوی علم، «ماری کوری» ساخته شده، اما برای فهم عمیق و دقیق این فیلم نیازمند اندکی اطلاعات پایه درباره فیزیک هستهای هستیم؛ بنابراین ابتدا به اختصار و گزیده کمی درباره دانش هستههای اتمی خواهیم گفت و در ادامه به واکاوی فیلم خواهیم پرداخت. هر اتم شامل بخشی مرکزی با بار الکتریکی مثبت به نام «هسته» است. هسته را ساختارهای لایهگونی از الکترونها با بار منفی در بر گرفتهاند. ابعاد هسته در قیاس با ابعاد اتم بسیار کوچک است. چیزی در حدود یکدههزارم تا یکصدهزارم؛ گویی مگسی در یک کلیسای بزرگ، اما هسته بسیار سنگین است. با تقریب مناسب هسته کل جرم اتم را شامل میشود. به سالهای ۱۸۹۰م که نخستین پژوهشها آشکارترین جلوه هسته اتمی یعنی رادیواکتیویته یا پرتوزایی -پرتوژیرایی و پرتوژیرندگی هم ترجمه شده است- بازمیگردیم. دقت کنیم که در این سالها نه خبری از نظریه کوانتومی بود و نه خبری از نظریه نسبیت خاص و عام اینشتین. دو کاشف بزرگ در پژوهش پرتوزایی، «ماری کوری» و «ارنست رادرفورد» بودند. «کوری» در پاریس و «رادرفورد» در مونترال، منچستر و در نهایت در کمبریج. «ماری کوری»
و همسر دانشمندش، «پییر کوری»، ابتدا به جداسازی عنصر پرتوزای رادیوم اقدام کردند. «رادرفورد» هم سه پرتو گسیلشی از عناصر پرتوزا را مشخص کرد که به ترتیب آلفا، بتا و گاما نامید. او به همراه دستیارش، «سادی»، نشان دادند که کیمیاگری محقق شده است. چیزی که امروزه میدانیم نامش «تبدیل هستهای» است. عنصری پرتوزا به عنصری دیگر تبدیل میشود. «رادرفورد»، «گایگر» و «مارسدن» با استفاده از ذرههای آلفا که در حقیقت هسته اتم هلیوم است و پرتو نیست، ورقههای نازک طلا را بمباران کردند. آنها نشان دادند در مرکز اتم یک هسته بسیار کوچک، اما بهشدت سنگین و متراکم وجود دارد. مدل «رادرفورد» از هسته، آن را بسیار کوچک و محدود و متمرکز نشان میدهد. سؤال مهم بعدی این بود که اجزای سازنده هسته چه هستند؟ یکی از اجزا بیچونوچرا پروتون بود چون بار هسته مثبت بود. پروتون درواقع هسته اتم هیدروژن است. ذره دیگر نوترون بود که به سال ۱۹۳۲ توسط «جیمز چادویک» کشف شد؛ دو سال قبل از درگذشت «ماری کوری». نوترون ذرهای با جرم تقریبی برابر با پروتون است، اما بدون بار الکتریکی. ابزار آزمایشی و ذره محبوب «رادرفورد» ذره آلفا بود. او با کمک ذره آلفا به مفهوم
هسته و نخستین نمونه «شیمی هستهای» دست یافت. «رادرفورد» با بمباران گاز نیتروژن بهوسیله ذرههای پرانرژی آلفا نیتروژن را به اکسیژن تبدیل کرد. «چادویک» هم با بمباران بریلیوم با ذره آلفا نوترون تولید کرد. در پاریس هم «ایرن کوری»، دختر بزرگ و بالیاقت «ماری» و «پییر»، با همراهی همسرش «فردریک» بور و آلومینیوم را با ذرات آلفا بمباران کردند تا عناصر پرتوزای مصنوعی را که در طبیعت پیدا نمیشود، تولید کنند. «انریکو فِرمی» در رُم ایتالیا پرتابه مؤثر دیگری برای آزمایشهای بمبارانکردن یافت؛ نوترونهای کند یا به زبان دقیقتر نوترونهای کمانرژی. برخی از عناصر در جدول تناوبی با جذب نوترونهای کند، پرتوزا میشوند. گیراندازی نوترون تأثیر ویرانگری بر یکی از سنگینترین عنصرهای پرتوزا یعنی اورانیوم میگذارد. بمباران هسته اورانیوم با نوترون باعث میشود هسته اورانیوم از هم پاشیده و به دو پاره مجزا شکافته شود. جرم این دوپاره که به «پارههای شکافت» موسوماند، با تقریب مناسبی خیلی با هم تفاوت معناداری ندارند. «فرمی» و همکارانش به سال ۱۹۳۵م نخستین بمباران اورانیوم با نوترونهای کند را انجام دادند، اما در تعبیر نتایج حاصل دچار
خطا شدند. بالاخره سه سال بعد به سال ۱۹۳۸م درحالیکه هنوز جنگ جهانی دوم شروع نشده بود، بانوی فیزیکدان دیگری به نام «لیزه مایتنر» و «اُتو فریش» در سوئد و نیز «اُتو هان» و «فرتیس اشتراسمان» در برلینِ آلمان مفهوم «شکافت هستهای» را مطرح کردند. در یک رویداد شکافت، یک نوترون مصرف و دو یا سه نوترون تولید میشود. اگر به نوترونهای تولیدی و مصرفی با دقت نگاه کنیم، درمییابیم که نوترونهای تولیدی میتوانند سبب شکافتهای هستهای بیشتری شوند. نتیجه آنکه واکنش هستهای شکافت زنجیرهای خواهیم داشت. یک واکنش هستهای زنجیرهای اگر کنترل شود میتواند در هیبت یک راکتور یا واکنشگاه هستهای انرژی فراوانی تولید کند و اگر مهار نشود ممکن است به شکل یک بمب عمل کند که قادر است فاجعهای همچون هیروشیما و ناگازاکی را رقم بزند. در یک آزمایش پیچیده بیسابقه، «فرمی» و گروه کاری او به سال ۱۹۴۲م نشان داد که چگونه واکنش زنجیرهای اورانیوم کنترل میشود. در سه سال بعد گروه برجستهای از فیزیکدانان، مهندسان، شیمیدانان و ریاضیدانان و نیز نیروهایی از ارتش ایالات متحده آمریکا با کار در لوسآلاموسِ نیومکزیکو، بمبی را طراحی کردند که وقتی در
هیروشیما و ناگازاکی استفاده شد، خودِ دانشمندان طراح آن از عمق فاجعهای که سیاستمداران و جنگافروزان رقم زدند، به وحشت افتادند.
نگاهی سریع به فیلم رادیواکتیو
رادیواکتیو فیلمی است که در صد دقیقه تلاش میکند نگاهی به زندگی «ماری کوری» بیندازد. فیلم با تصویری از خورشید و بازتاب آن روی شیشه عینک «ماری کوری» شروع میشود که صدای کفشش نشان از قدمهای راسخ است. فیلم با روزی از روزهای سال ۱۹۳۴م. شروع میشود. «ماری کوری» به آزمایشگاهش میرود، بدون اتلاف وقت پشت میز کارش مینشیند و مشغول مقالهخواندن میشود، اما ناگهان نقش زمین میشود. در اتاق کار آزمایشگاه میکروسکوپی که حالا دیگر برای بچههای دبیرستانی هم قدیمی محسوب میشود، چشمک میزند. اولین کلمهای هم که در فیلم شنیده میشود «مادام کوری» است. سپس سالن بیمارستان نشان داده میشود. «مادام کوری» را درحالیکه روی برانکار (برانکار واژهای فرانسوی است) است برای مداوا به بخشی که امروزه نام آن را بخش مراقبتهای ویژه مینامیم، منتقل میکنند. سپس فیلم به روزهای پررونق پاریس بازمیگردد. دختری جوان و بلندقامت که در زیبایی هیچ کم از دختران پاریسی ندارد، در حال راهرفتن و خواندن کتاب علمی است که به مرد جوان شیکپوش 35سالهای در خیابان میخورد و کتابش زمین میافتد. آن مرد جوان کسی نبود جز «پییر کوری». در ادامه این دو با هم آشنا
میشوند و راه پر فرازوفرودی را طی میکنند. فیلم از این نقطه شروع میشود، اما این دو در حالی کار و زندگی را با هم شروع میکنند که راه درازی را از روابط عشقی و علمی طی کردهاند. فیلم با حضور «ماری کوری» در آزمایشگاه «پییر» پیش میرود و سپس ازدواج. دو دختر این زوج در حالی به دنیا میآیند که به سال ۱۹۰۳ هر دو به همراه «هنری بکرل» نامزد جایزه نوبل میشوند. همه چیز خوب پیش میرود تا اینکه به ناگاه در حادثهای «پییر کوری» در اوج بالندگی علمی بر اثر تصادف با درشکه چشم از جهان فرومیبندد. فیلم اینگونه ادامه مییابد که بیشتر روی دشواریهای زندگی «ماری کوری» تمرکز دارد و به روابط شخصیاش میپردازد. در همین حین بزرگشدن دخترانش را هم به تصویر میکشد، بهویژه «ایرن». بخشی از فیلم به خدمات «ماری کوری» و دخترش در جنگ جهانی اول اختصاص دارد که دستگاه سیار عکسبرداری پرتوایکس ساختند. بخشهای پایانی فیلم که همزمان با پیرشدن «ماری کوری» و عاشقشدن دختر اولش همراه است، حضور معنوی «پییر» را در زندگی او بارها به تصویر میکشد که شاید این تأکید برگرفته از کارگردان خانم فیلم باشد که به جنبههای احساسی فیلم توجه کرده، اما
ایکاش کمی بیشتر در جهانبینی و نحوه تفکر «ماری کوری» هم دقیق میشد. به باور ما ارزشش را داشت تا 20 دقیقه به فیلم افزوده میشد، اما بخشهای درخور تأمل جهانبینی «ماری کوری» و نیز حضورش در فراهمایی سولوی و سفرش به آمریکا را هم به تصویر میکشید. درهرحال، فیلم رادیواکتیو اثر خوبی است که میتواند برای نسل جوان ایران الهامبخش باشد. میخواهیم تأکید کنیم در عصر حاضر که مسلم شده است یکی از معیارهای توسعهیافتگی علمی جنسیتزدایی از چهره علم است؛ بنابراین این فیلم را نه بهعنوان فیلمی برای دختران ایرانی بلکه برای تمام جوانان مشتاق علم پیشنهاد میکنیم.
نگاهی عمیق به فیلم رادیواکتیو
فیلم «ماری کوری» با صحنهای از تابش خورشید شروع میشود که برای تماشاگر امروزی -اگر سررشتهای از دانش فیزیک داشته باشد- یادآور واکنشهای گداخت هستهای در مرکز خورشید است. چیزی که «ماری کوری» از آن اطلاع نداشت، زیرا هنوز علم «اخترفیزیک هستهای» به معنای امروزی و مدرن آن زاده نشده بود. در همان صحنه نخستین دو چیز جلبتوجه میکند. نخست میکروسکوپی که روی میز است و بعدی تکاپوی دختران و پسرانی که در آزمایشگاه مشغول کارند. اگر امروز چنین میکروسکوپی را به دانشجوی سال اول رشتههای علوم هدیه بدهید، احتمالا با خودش خواهد گفت برای زینتبخشی اتاق کار خوب است اما دانشمندان طراز اول دنیا با چنین ابزارهایی کار کردهاند و دستاورد داشتهاند. کار با چنین میکروسکوپی دیگر جنبه پژوهشی ندارد اما بیشک درسهای آموختنی بسیاری دارد. الزاما داشتن فناوری پیشرفته برای کار آموزشی به معنای روش درست نیست. تجربه نویسندگان هم نشان داده که تا بینش علمی افراد در کار با ابزارها بالا نرود، ارتقای ابزار کارساز نیست. نکته دیگر صحنه آزمایشگاه فیلم این است که در آن زمان بعید است این تعداد دختر در آزمایشگاهی مشغول پژوهش بوده باشند. حضور زنان در علم
در اروپا و البته کل دنیا بهسختی پذیرفته شد. صحنه دیگر فیلم که در همان چند دقیقه اول است، مشاجره «ماری کوری» جوان با پروفسور «لیپمن» است. پروفسور «لیپمن» با ریش پروفسوری و درحالیکه سیگار میکشد، خطاب به «ماری کوری» که در حال اعتراض به جابهجایی تجهیزاتش است، میگوید: آزمایشگاه خودتان را برپا کنید و وقتی «ماری کوری» میگوید بودجهای ندارد، پروفسور ادامه میدهد: پس شما با آیندهنگر نبودنتان درس بزرگی میدهید. از یاد نبریم که آن زمان حضور زنان در دانشگاههای دنیا بیشتر با همت خودشان بود؛ بنابراین با روحیهای که «ماری کوری» داشت، چنین چیزی عجیب نیست. او زنی سرسخت و صریح بود. از صحنههای جالب فیلم آنجایی است که «ماری» در اتاق زیرشیروانی با نور چراغ گردسوز در حال کتابخواندن بود. در زندگینامه «ماری کوری» چنین آمده است که او در اتاقی زیرشیروانی زندگی میکرد، قبل از آشنایی با «پییر»، درحالیکه دانشجوی دانشگاه سوربن پاریس بود. «ماری» از شدت بیپولی در اتاقی که تابستان گرم و زمستان سرد بود، از شدت درسخواندن خستگی مفرط داشت و گرسنگی امانش را هم بریده بود. بیجهت نیست که یکی از ماندگارترین جملات «ماری کوری» با این
چند کلمه آغاز میشود که زندگی هیچیک از ما آسان نیست. حضور «پییر کوری» نقطه عطفی میشود. به روایت فیلم که چندان با واقعیت منطبق نیست اما دور از آن هم نیست، «ماری» از سر ناچاری اما بهواقع از سر خوشاقبالی، برای ادامه تحقیقاتش وارد آزمایشگاه نهچندان مجهز اما پُرروحیه علمی «پییر» میشود. نکته مهمی در اینجا وجود دارد. «ماری» به «پییر» میگوید علاقهای به دخالت در اموراتش ندارد و تأکید میکند که آدم قدردانی نیست اما «پییر» کوری پخته و هوشمندانه برخورد میکند. به «ماری» میگوید علم با همکاری پیش میرود. نکتهای که در اینجا آموزنده است برخورد «پییر کوری» است. چهبسا اگر او هم مانند «ماری» برخوردی تند و فردمحور داشت، هرگز چنین زوج علمی شکل نمیگرفت و جهان علم بانویی مثل «ماری کوری» نداشت. ممکن است دانشجوی جوانی برحسب خلقوخوی جوانی رفتاری تند داشته باشد. این هنر استاد است که خشت خام دانشجو را در کوره آموزش علمی و پرورشِ منش درست بپزد و از او فردی مفید برای توسعه علم و کشور بسازد. در ادامه فیلم نقطه عطف علمی مهمی به تماشا درآمده است. «هنری بکرل» معتقد بود عنصر پرتوزا با عنصر دیگر واکنش میدهد و به عنصری
دیگر تبدیل میشود اما «ماری» و «پییر» دریافتند همانطورکه به قول «ماری»، غوره خودش به انگور تبدیل میشود و تغییر ماهیت میدهد، عنصر پرتوزای طبیعی هم خودش به عنصری دیگر تبدیل میشود و در این میان انرژی بسیار زیادی آزاد میشود. فهم این موضوع سنگ بنای انرژی هستهای بود. آرامآرام روابط میان «پییر» و «ماری» گرمتر میشود و رنگوبوی عاشقانهتری میگیرد. «ماری» به «پییر» میگوید که خودخواه است اما «پییر» میگوید: تو خودخواه نیستی بلکه غرق افکار خودت هستی. قدمزدنهای شبانه در خیابانهای پاریس که آن زمان با الکتریسیته روشن بودند، شروع میشود. دو دانشمند دست در دست هم قدم میزنند. «پییر» اعتراف میکند که «ماری» از هر زن دیگری که میتوانست داشته باشد، بهتر است. بدینسان آنها باهم ازدواج میکنند. «ماری کوری» که درواقع تا پیش از آن «ماریا اسکلودوفسکا» بود، همسر «پییر» میشود. «ماری» نامی بود که بعد از مهاجرت از لهستان به فرانسه برای خود برگزید. در جشن ازدواج «ماری» و «پییر» که بخشی از آن در خانه والدین «پییر» بود، چندنفری از اقوام «ماری»، ازجمله خواهرش حضور داشت. فیلم در صحنهای بعد از ازدواج نقطه عطف
آموزندهای دارد. «پییر» چشمان «ماری» را بسته و دست او را گرفته بود و با خودش جایی میبرد. دستمال را از روی چشمان «ماری» برداشت. «ماری» خود را در انبار بزرگ و متروکهای دید که برای کار علمیشان بینظیر بود. «لانژون»، دانشجو و همکار «پییر»، به «ماری» میگوید: به کاخ ورسای خوش آمدی. آری حق با «لانژون» بود. برای پژوهشگران راستین، آزمایشگاهشان یا هرجایی که در آن به پژوهش مشغولاند، بسان کاخ ورسای است. حس و تجربه چنین چیزی را کسانی درک میکنند که روزها و هفتهها و ماهها و سالهایی را در آزمایشگاه گذراندهاند و در پی کشف رازهای طبیعت با ابزارها و محیط علمی چنان خو گرفتهاند که گویی در کاخ ورسای حضور دارند. فیلم با چندین صحنه از کار طاقتفرسای استخراج اورانیوم ادامه مییابد. نکته جالبتوجه این است که «ماری» هرچند در کاخ ورسای خودش بود اما ابدا رفتارش مانند پرنسسها نبود بلکه برعکس پابهپای مردان گروه کار میکرد و با میلههای سنگین سنگ معدن اورانیت را میکوبید. بد نیست این رفتار پژوهشگرانه با رفتارهایی مقایسه شوند که به دختران اجازه نمیدهند دست به سیاهوسفید بزنند. پدیدهای که هم به ضرر فرد است و هم به ضرر
جمع. «ماری کوری» حالا باردار بود اما بارداری مانع کار نبود. او در عین بارداری کار علمی هم میکرد. در صحنهای از فیلم «ماری» و «پییر» از شدت خستگی کف آزمایشگاه خوابشان برده بود. خوابی شیرین که طعم آن را کسانی میفهمند که کار واقعی ذهنی یا جسمی انجام میدهند. این تفکر را مقایسه کنید با آنچه طی چند سال در جامعه ما رواج یافته است. کار سبکِ پشتمیزی که نه نیاز به قوه اندیشه و تحلیل دارد و نه نیاز به مهارت. زوج علمی داستان ما بالاخره پس از کار جانفرسا موفق به تولید رادیوم میشوند و کشف پرتوزایی دو عنصر پلونیوم و رادیوم را گزارش میکنند. در جلسهای که به مناسبت اعلام این کشف در تالار دانشگاه سوربن یا فرهنگستان علوم فرانسه تشکیل شده بود، «ماری کوری» با جسارت تمام خطاب به دانشمندان حاضر در جلسه که از کشف پرتوزایی به شگفت آمده بودند، میگوید: برداشت شما از اتم اشتباه است. بهتر است جمله «ماری» را اینگونه بگوییم که برداشت آنها هم از اتم و هم از هسته اتمی اشتباه بوده است زیرا هنوز مکانیک کوانتومی به روزهای پرشکوه خود که پرده از رازهای اتم و هسته برداشت، نرسیده بود. در جایی از فیلم «پییر کوری» همسرش را به جلسه
احضار روح دعوت میکند اما «ماری» درحالیکه با اصل و اساس روحگرایی مخالفت میکرد و آن را شیادی میخواند، میگوید: چیزی برای آنالیز وجود ندارد. دو صحنه از فیلم باهم همزمان است. نخستینِ آن تکسرفههای «پییر» است که نشان از بروز بیماری است. دومین هم برداشتهای تبلیغاتی از دستاورد هستهای زوج «کوری» است. «پییر» از جعبهای چند تا وسیله درمیآورد که نشاندهنده استفاده تبلیغاتی از کشف پرتوزایی یا همان رادیواکتیویته است. سیگار رادیواکتیو، شکلات رادیواکتیو و کبریت رادیواکتیو. محصولاتی اینچنین را که «پییر» به «ماری» نشان میدهد، میتوان آغازگر عصر تبلیغات محصولات مبتنی بر فناوری هستهای دانست. شاید ملموسترین آن برای مردم عادی مراکز پزشکی هستهای باشد که حالا در هر شهر ایران یک یا چند مرکز پیدا میشود. یکی از دیالوگهای مهم فیلم هم همینجاست. «پییر» به نقل از دوست پزشکش میگوید که ماده پرتوزا باعث کوچکشدن تومور بیمار مبتلا به سرطان شده است. بهواقع قدمت علم پرتودرمانی به همان زمان بازمیگردد و یکی از زیباترین جلوههای دانش و فناوری هستهای است که به درمان بیماریهایی همچون سرطان همت گمارده است. فناوری
هستهای در دست اهل آن توانایی نجات بشر از بحرانهای بزرگی را دارد؛ از درمان سرطان تا کشاورزی. در جایی از فیلم، بیننده به سال ۱۹۵۷-م. پرت میشود. به کلیولند آمریکا. زمانی که 23 سال از مرگ «ماری کوری» و بیش از نیمقرن از مرگ دردناک «پییر» میگذرد. پسربچهای روی ویلچر است و سرطان دارد. پزشک به پدر نگران میگوید به لطف فناوری هستهای و شتابدهنده خطی، ممکن است بتوانند پسر خردسال را درمان کنند یا لااقل چندسالی به طول عمر او بیفزایند. بد نیست همینجا به نکتهای هم اشاره کنیم. احتمالا شنیدهاید که میگویند در مراکز درمانی برای بیماران سرطانی بیخود و بیدلیل پرتودرمانی تجویز میشود. وقتی هم حال بیمار بهجای بهبود وضعش وخیمتر شده و حتی چشم از جهان فرومیبندد، توپ را به زمین پرتودرمانی میاندازند. این در حالی است که برای بیماریهای لاعلاج هنوز تحقیقات پرتودرمانی ادامه دارد. از سوی دیگر نکته مهمی از چشم دور نماند. اگر پزشکی خطا مرتکب شود و با اهدافی مخالف قسمی که یاد کرده، عمل کند، این را نباید به حساب علم پزشکی هستهای نوشت یا اگر دستگاه و کارورز آن درست و با مهارت کار نکنند، ایراد کار از آنهاست، نه علم هستهای.
یکی دیگر از ماندگارترین جملات «ماری کوری» در گفتوگویش با خواهرش رخ میدهد. «ماری» در پاسخ به خواهرش که میگوید حالا دیگر پس از دریافت جایزه نوبل مشهور شدهاند، جوابی عالی و هوشمندانه میدهد: شهرت برای احمقها مهم است. کافی است نگاهی به دوروبرمان بیندازیم تا به عمق این جمله پی ببریم. «ماری کوری» بهواقع «معنای زندگی» را دریافته بود و آن را برای کسب شهرت هدر نمیکرد. او وقتی برای شهرتاندوزی نداشت و هرچه بود، اشتیاق شدیدش به کشف رازهای طبیعت بود. بچه دوم «ماری کوری» هم مثل دختر اولش در خانه به دنیا میآید. «ماری» علاقهای به حضور در بیمارستان نداشت و گویا ریشهاش در کودکی او بوده است که مرگ مادرش درحالیکه او کمسن بود، در بیمارستان رقم خورد. درحالیکه «ماری» دختر دومش، «اِیو» را در آغوش گرفته به دختر اولش، «ایرن» میگوید به چه فکر میکنی؟ «ایرن» خردسال میگوید به هیچ چیز. «ماری» میگوید: همیشه باید به چیزی فکر کنی. خودش هم در تمام زندگیاش اینچنین بود و مدام به چیزی مهم فکر میکرد. به روایت فیلم، درحالیکه «ماری» در سال ۱۹۰۳ تازه دختر دومش را به دنیا آورده بود، به همراه «بکرل» و شوهرش نامزد دریافت جایزه
نوبل میشوند؛ اما گویا در دعوتنامه فقط از «پییر» دعوت شده بود تا به استکهلم برود. «پییر» به استکهلم میرود؛ درحالیکه بیمار است و در سرفههایش خون دیده میشود. او به روایت فیلم سخنرانی تأملبرانگیزی دارد. درست زمانی که «پییر» در تالار آکادمی علوم سوئد مشغول صحبت از مزایا و معایب کشف عناصر پرتوزاست و درحالیکه میگوید عناصر پرتوزا اگر دست عاقلان باشد، دریایی از مواهب را به همراه دارد و اگر در دست جاهلان باشد، منجر به فاجعه میشود، فیلم همزمان با صدای او به سال ۱۹۴۵ میلادی میپرد؛ به شهر هیروشیما. هواپیمایی بمبی را رها میکند که یکی از مرگبارترین حوادث تاریخ جنگها میشود. قبل از اینکه ادامه دهیم، پیشنهاد میکنم خوانندگان به مقاله «علم چهره جنگ را تغییر میدهد» مراجعه کنند. این مقاله در مهر سال گذشته در صفحه علم روزنامه «شرق» به قلم نویسندگان همین مقاله منتشر شده است. به خانه زوج «کوری» بازگردیم. «پییر» جایزه نوبل را به نمایندگی از همسرش دریافت کرده و به خانه بازمیگردد. «ماری» از اینکه دعوت نشده بود، خشمگین بود؛ اما «پییر» معتقد بود این دستاورد سترگ علمی از هر دو نفر آنها بزرگتر است و باید یک نفر
میرفت تا از آن دفاع کند. در میانه این بگومگوی زوج دانشمند، «ماری» با همان اخلاق پر از صراحت و هیجانش یک سیلی به گوش «پییر» مینوازد؛ اما خیلی زود روابطشان به حال عادی بازمیگردد و «ماری» میفهمد که شوهرش سخت بیمار است. درسی که خوب است پژوهشگران از این صحنه از فیلم بیاموزند، از این قرار است که اگر در جایی کار میکنید که یک زوج پژوهشگر، با هر رتبه و درجهای مشغول به کار هستند، میان مشاجرههای آنها وارد نشوید. خوب است دو ضربالمثل را که احتمالا ریشه ایرانی دارند، از یاد نبرید. نخست اینکه «زن و شوهر دعوا کنند، دیگران باور کنند» و دیگری «قاضی دعوای زوجین به دنیا نیامده است». شما خودتان را در مسائل زندگی مشترک همکارانتان دخالت ندهید و کار را به بخشهای مشاوره نهاد علمی بسپارید. از بخشهای دردناک فیلم صحنه مرگ دلخراش «پییر» کوری است. گزارش دقیق لحظه مرگ ثبت نشده؛ اما آنچه میدانیم، چنین است که «پییر» در حال گذر از خیابان بوده که اسب درشکهای رَم کرده و او زیر سُم و چرخهای درشکه میماند و به سرش آسیب وارد میشود و در 46 یا 47سالگی دار فانی را با کارنامهای درخشان از علم وداع میگوید؛ اما فیلم لحظه قبل از
مرگ را چنین نمایش داده است. «پییر» با لباسی فاخر و کلاه به سر، درحالیکه پشت ویترین یک طلافروشی انگشتری زنانه را میبیند و در ذهنش مرور میکند تا برای «ماری» بخرد و درحالیکه یک بطری ماءالشعیر اصل در دست دارد، با درشکه تصادف میکند و میمیرد. وداع «ماری» با جسد شوهرش دردناک، اما دیدنی است. زنی که باور داشت نباید منکوب دشواریها شد، با صدای بلند زار میزند و گریه میکند. بعد از مرگ «پییر»، «ماری» میماند و دو دختربچه و البته اداره آزمایشگاه. ناگفته نماند که «ماری کوری» بعد از مرگ همسر روزها و ماههای سختی را سپری میکند. احساس تنهایی شدید و جای خالی «پییر» مانند باد سوزناک زمستانهای اروپا تا مغز استخوانش نفوذ کرده است. «ماری» خطاب به دوستی چنین میگوید: بعد از «پییر» من گم شدهام. در زندگینامه «ماری» اینطور نوشتهاند که او برای زمانی طولانی لباس ساده مشکی خود را از تن درنیاورد. یکی دیگر از صحنههای پرحرارت فیلم جایی است که «ماری» در حال تدریس فیزیک هستهای است و در کلاس درس که البته به سنت دانشگاههای اروپا سالن فراهمایی است، در کنار دانشجویان، در خیال خود «پییر» را میبیند که نشسته است. تا آخر
فیلم، حتی وقتی بار دیگر دلباختگی را تجربه میکند، «پییر» با اوست. همانگونه که اشاره شد، در فیلم پرشهای زمانی جالبی وجود دارد. از آزمایشگاه «ماری کوری» به لوسآلاموس و منهتن میرود. در جایی از فیلم کارگردان شهرکی را از آدمهای مصنوعی به تصویر کشیده که تعدادی از شهروندان با پرداخت پولی آمدهاند تا یک انفجار هستهای را تماشا کنند. اینکه چگونه همه چیز در چشم برهمزدنی نابود میشود. صحنههای جالبی است. آقایان با کراوات و خانمهای سانتیمانتال گویی در سالن سینما نشستهاند و با عینک مخصوص انفجار را تماشا میکنند. با دیدن این صحنه یاد یکی از کلمات کلیدی پروفسور «ایوری» افتادیم که سلاحهای هستهای را «دینامیک شیطانی» نام نهاده است. بهراستی چه بر سر شرافت و حس انسانیت و نوعدوستی آدمی میآید که اینچنین نابودی دیگران را به تماشا مینشیند. اجازه دهید کمی بیشتر واکاوی کنیم. ایران به خاطر پرونده هستهای با برخی کشورهای غربی که از قضا از دارندگان سلاحهای هستهای هستند و از استفادهکنندگان آن، در تنشی بیسابقه است. در همین زمان و در همین شرایط بد اقتصادی و بحران کرونا، عدهای که اصطلاحا کاسبان تحریم نام دارند، نه
اینکه تماشاگر باشند؛ بلکه خون مردم را در شیشه کردهاند. کاسبان تحریم، کسانی هستند که در سلسلهمراتب اقتصادی حضور دارند. از مدیر ارشد یک شرکت داروسازی بگیرید که از خود چهرهای موجه و دلسوز نشان میدهد؛ اما در پس پرده نامش بر تابلوی داروخانهای هویداست که آن داروخانه در دستان بنگاهداری است و با وجود چندین شکایت کماکان با شیادی مشغول پول درآوردن از جیب ملت و دورزدن دولت است تا کسی که مواد غذایی یا مصالح یا هر چیز دیگر را احتکار میکند. کاسبان تحریم حتی میتوانند ایرانی نباشند. مدیران شرکتهای غیرایرانی که کالای خود را چندین برابر میفروشند، هم از تحریم ایران به بهانههای هستهای سود میبرند. آنچه دراینمیان برای مردم لاینحل و مبهم و حتی اشتباه باقی میماند، مقصر قلمدادشدن صنعت هستهای است. نتیجه آنکه حتی استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران هم اساسا صنعت هستهای را با واژه ناپسند «چاه ویل» استفاده میکند. حال آنکه مشکل جای دیگر و چیز دیگری است. آری کاسبان تحریم مانند تماشاگرانی هستند که به تماشای نابودی مردم بر اثر انفجار رفتهاند. برای آنها همه چیز مثل یک فیلم سینمایی است. به داستان «ماری کوری» بازگردیم. پس
از مدتی بین «ماری» و «لانژون» رابطهای عاشقانه شکل میگیرد. این داستان به روایت فیلم به روزنامهها کشیده میشود؛ اما ما در این مقاله قصد نداریم آنها را و آنچه در دیگر کتابها آمده، بازگو کنیم؛ زیرا بر این باور هستیم که هر آنچه بوده، زندگی شخصی «ماری کوری» بوده است و دانستن آن پس از گذشت بیش از صد سال کمکی به کسی نخواهد کرد؛ بنابراین از ادامه روایت صرفنظر میکنیم و مهمترین درس را اینگونه به خاطر میسپاریم که ورود به زندگی و حریم شخصی دیگران، ازجمله دانشمندان ناپسند است و حق نداریم در جایگاه قضاوت بنشینیم؛ اما خوب است به جملهای از «ماری کوری» اشاره کنیم. در صحنهای از فیلم «ماری» و خواهرش نشستهاند و درباره حواشی پیشآمده درباره «ماری» و «لانژون» حرف میزنند. خواهر «ماری» میگوید: مردم دارند به ما نگاه میکنند و «ماری» پاسخ میدهد: مردم همیشه نگاه میکنند. راهبرد «ماری کوری» در زندگیاش چنین بوده است. او حتی جمله معروفی دارد؛ مبنی بر اینکه به مردم کمتر و به اندیشهها بیشتر توجه کن. باز از آن صحنههای ماندگار فیلم که به حرف «ماری کوری» مهر تأیید میزند، جایی است که در پی درج مسائل شخصی زندگی «ماری کوری»
در روزنامه، عدهای جلوی درِ خانه او تجمع میکنند و در نهایتِ بیادبی او را «لهستانی کثیف» خطاب میکنند و از او خواستار ترک فرانسه هستند. «ماری» خطاب به دخترش میگوید: این مردم یادشان رفته که من همان زنی هستم که برای فرانسه جایزه نوبل را به ارمغان آوردهام. خواهر «ماری» از او میخواهد به لهستان بروند؛ اما «ماری» میگوید دخترانش متعلق به فرانسه هستند و علاوهبرآن «پییر» در فرانسه مدفون است.«ماری کوری» یکبار دیگر برنده جایزه نوبل سال ۱۹۱۱-م میشود. اینبار جایزه نوبل شیمی را تصاحب میکند و به همراه دختر نوجوانش، «ایرن» به سوئد میرود تا جایزهاش را بگیرد. در فیلم نشان داده نشده، اما فرایند دریافت جایزه به این راحتیها نبود. ولی بالاخره «ماری» به قول خودش منکوب نشد و برای اولین و آخرینبار تاکنون، در تاریخ جوایز نوبل دو بار جایزه گرفت. جنگ جهانی دوم شروع میشود. سال ۱۹۱۴-م است و «ماری کوری» 47ساله بار دیگر با دانش خود به کمک کشور و درحقیقت به توسعه علمی میشتابد. فیلم اینطور نشان میدهد که «ماری کوری» قصد حمایت عملی از جنگ را نداشته است و به ترغیب دخترش «ایرن» وارد کارزار شده، اما «ویلیام کوپر» در کتابش با
نام «Great Physicists» مینویسد که «ماری» خودش پیشقدم شد و «ایرن» جوان را بهعنوان دستیار انتخاب کرد. هرچه باشد، به قول «ایرن»: تو «ماری» هستی و وقتش است که در این جنگ شرکت کنی؛ بنابراین «ماری» با راهاندازی واحد متحرک عکسبرداری پرتوایکس، بار دیگر علم را در میانه جنگ برای نجات جان انسانها به کار میگیرد و بار دیگر محبوب قلبها میشود، اما او کماکان بر این باور است که: مردم همیشه نگاه میکنند و شهرت برای احمقهاست. او نه در پی تشویق مردم و نه در پی اهمیتدادن به قضاوت مردم است. «ماری» راه خودش را میرود. از صحنههای جالب فیلم نخستین مواجهه «ماری کوری» با نامزد دختر بزرگش است. «ماری» از داماد آیندهاش درباره علم میپرسد. بد نیست بدانید دختر «ماری کوری» و همسرش هم برنده جایزه نوبل شدند. درواقع در خانواده چهارنفره «کوری»، چهار جایزه نوبل وجود دارد. البته دختر کوچکتر، «ایو»، نوبل نگرفت، اما مادر دو بار دریافت کرد. اگر در ویکیپدیا چرخی بزنید خواهید دید فرزندان، نوادگان و نتیجههای زوج «ماری» و «پییر» آدمحسابی شدهاند. یکی از صحنههای تکاندهنده فیلم جایی است که «ماری کوری» به همراه «ایرن» به ملاقات وزیر و
پروفسور «لیپمن» میروند. «ماری» هر دو مدال نوبل خود را آورده از وزیر میخواهد در ازای دریافت مدالها که از طلای خالص ساخته شدهاند به او بودجه کافی برای توسعه دستگاه متحرک پرتوایکس بدهند تا در جبهه جنگ از آن استفاده کند. چنین صحنههایی در کشور ما هم رخ داده است. طی هشت سال جنگ با عراق نمونههای فراوانی از زنان و مردانی داریم که با جانودل به جبهههای جنگ کمک کردند. از پیرزن روستایی که تمام تخممرغهایش را تقدیم میکرد تا پزشکانی که بیوقفه برای خدمت به جنگ کار میکردند. صحنههای دردناک بیمارستان که «ماری» همواره از آن فراری بود از بخشهای خوب فیلم است که جا داشت بیشتر به آن پرداخته شود. به دلیل نبود دستگاه تصویربرداری بیشتر جراحات وارده منجر به قطع عضو میشد، اما تصویربرداری باعث نجات جان بسیاری شد. آنچه فیلم میتوانست نشان دهد این است که در همان جنگ جهانی اول دانشمندانی بودند که تمامقد وارد جنگ شدند، آزمایشگاه خود را در اختیار تحقیقات نظامی قرار دادند و سلاح نامتعارف همچون گازهای سمی و کشنده تولید کردند که به تراژدیهای دردناکی منجر شد. «آلبرت اینشتین» دانشمندی بود که در جنگ جهانی اول موضع صلحطلبی و
دوری از جنگ را برگزید. نکتهای که باید به آن دقت کرد از این قرار است که بیشک وظیفه نهادهای علمی هر کشوری است که در توسعه صنعت دفاعی کشور بکوشند. همانطور که باید در تقویت و توسعه دیگر بخشها کوشا باشند. روندی که در تمام دنیا وجود دارد، اما میان «مشارکت در دفاع ملی» و «مشارکت در کشتارهای دستهجمعی» تفاوت معناداری وجود دارد. صحنههای پایانی فیلم با بیماری و خیالپردازی «ماری» تمام میشود. «ماری» در عالم خیال وارد بیمارستانی میشود که روی تمام تختها «پییر» خوابیده است. گویی فیلم میخواهد نشان دهد دستاورد «پییر» و «ماری» در روند درمان تمام بیماران به کار میرود و نام این دو زنده است. فیلم رادیواکتیو با جملهای از «ماری کوری»، درحالیکه در عالم خیال با «پییر کوری» از راهرو بیمارستان خارج میشود، پایان میپذیرد. «ماری» میگوید: چیزهایی که آدم را ضعیف میکند، همان چیزهایی است که آدمی را قوی میکند.
علم در خدمت صلح و توسعه
کار علم به معنای متداول آن، کشف رازهای طبیعت است و بهکاربستن عملی آن در زندگی روزمره. شاید این روزها که همهگیری کرونا کل کره زمین را در برگرفته، کارایی و ارزشمندی علم بیشازپیش برای همه نمایان شده است. این روزها همهجا صحبت از واکسن کروناست. ساختن واکسن محصول تلاش دانشمندانی است که شبانهروز کار کردهاند. با احتساب علوم مهندسی در دایره وسیع علم میتوانیم مثالهای ملموسی در دست داشته باشیم. علم ماده منفجره و دینامیت را تولید میکند که از آن میتوان در اکتشاف معادن و دیگر جاها استفاده کرد. علم عناصر پرتوزا را کشف میکند که با آن میتوان راکتور هستهای ساخت و برق تولید کرد. میتوان رادیودارو ساخت و هزینهها و عوارض درمانی را کاهش داد، اما چه میشود که بهناگاه، دینامیت و اورانیوم و گازهای شیمیایی سر از جنگ درمیآورند؟ پاسخ به این پرسش بهتنهایی چندین کتاب میشود، اما میتوان به زبان ساده به چند نکته اشاره کرد. تا زمانی که «علم عصر فضا و سیاست عصر پارینهسنگی» در زمین حاکم است، علم نخواهد توانست کارکرد واقعی خود را دریابد. دانشمندان و پژوهشگران قدیس نیستند و در میان آنها هم کسانی پیدا میشوند که رسالت بزرگ
انسانی خود را فدای شهرت و ثروت و قدرت میکنند، اما آنچه باعث میشود بستر استفاده نادرست از علم فراهم آید، سیاستهای غلطی است که در جهان و در بخش قابلتوجهی از کشورها وجود دارد. بیشترین تقصیر متوجه سیاستمداران و تفکر حاکمیتی و مدیریتی جهان است و بهتبع آن حکمرانی ضد توسعه در بسیاری از کشورها. جنگ در جهان امروز تبدیل به «بنگاه» شده و در پس ذهن حاکمان سودآوری اقتصادی آن بر هر چیز دیگر تقدم دارد. روند نادرست اقتصاد جهانی منجر به نابرابری شده است و این روند باعث شده تا جان افراد ارزان باشد و اولویت با سود اقلیتها تنظیم شود. سیاست نه به معنای علمِ سیاست بلکه به معنای رایجی که میشناسیم علم را به کار میگیرد تا جاهطلبی خود را گسترش دهد. مادامیکه برخی اصلاحات اساسی در ساختار مدیریت جهان و نیز اقدامات عملی کشورها در تعامل سازنده باهم تغییر نکند، علم نمیتواند برای بهبود کیفیت زندگی افراد معجزه کند، اما اگر هوشمندی سیاسی، از سطح ملی کشورها تا جامعه جهانی به سمت و سویی برود که نوعی همزیستی مسالمتآمیزِ گفتوگومحور شکل بگیرد، علم میتواند برای بهبود زندگی میلیونها انسان شگفتی بیافریند. علم برای آنکه بتواند نقش
خود را در توسعه و صلح ایفا کند، به حاکمان عاقل و مردمان دانا و به ساختارهای مردمسالار و قوانین به دور از نابرابری نیاز دارد.
از «ماری کوری» تا هیروشیما
اجازه دهید بخش پایانی این مقاله را با یادآوری تلخ حادثه ترور یکی از دستاندرکاران هستهای کشورمان به پایان برسانیم. ترور جز اینکه بر چرخه وحشت بیفزاید و درهای گفتوگو را مسدود کند، کارکرد دیگری ندارد. ترور مدیران علمی و دانشمندان نه در ایران و نه در جهان تازگی ندارد. در همین منطقه خاورمیانه بارها رخ داده است. نمونه ملموس آنهم کشور عراق است که پس از فروپاشی رژیم صدام حسین تعدادی از دانشمندان آن به طرز مشکوکی کشته شدند. در کشور مصر هم ترور دانشمندان گزارش شده است و البته ترورها فقط مختص دانشمندان هستهای نبوده است و بازه وسیعتری را شامل میشود. روزی که «ماری کوری» پرتوزایی را کشف کرد هیچ گمان نمیکرد ناعاقلانی در جهان دو جنگ جهانی را رقم بزنند و در دومینِ آن از دستاورد او بمبی بسازند که دو شهر هیروشیما و ناگازاکی را با خاک یکسان کند، اما این اتفاق رخ داد؛ زیرا علم ابزار دست کسانی شده بود که به اخلاق پایبند نبودند و با بهرهگیری از پروپاگاندا، تمایلات ناشفاف و ضدتوسعه جهانشمول خود را به دنیا دیکته کردند و شوربختانه نهادهایی همچون سازمان ملل هم آن قدرت اجرائی لازم را نداشتند. هرچند نباید از یاد ببریم که
نهادی همچون سازمان ملل، تاکنون هنر به خرج داده که مانع از بروز جنگ جهانی سوم شده است. سیاستمداران چند نکته را فراموش کردهاند زیرا افق دیدشان محدود است. آنها فقط بازه زمانی حضور خود را میبینند و برخلاف دانشمندان دید بلندمدت ندارند. نخست اینکه کره زمین با بحرانهایی روبهروست که داشتن انواع تسلیحات هستهای هیچ کمکی در حل بحران نمیکند. تغییرات اقلیمی و بحران غذایی و افزایش جمعیت بحرانهای واقعا جدیای هستند که سلاح هستهای نهتنها یاری نمیرساند که باری اضافه است. دوم اینکه کره زمین نیازمند اصلاح جدی قوانین اقتصادی و ساختارهای سیاسی است. مادامیکه عدهای علم را به گروگان گرفتهاند و آن را ابزار فشار قرار میدهند، سیاره زمین درحالیکه به این زودیها جایگزین ندارد و هشت میلیارد نفر ساکن دارد، به همزیستی بینالمللی، همراه با ناظران فراملی برای پیشگیری از تخطی دست نخواهد یافت. برای اینکه به وخامت اوضاع پی ببرید کافی است به بودجههای صرفشده در امور تسلیحاتی تمام کشورهای دنیا، در مقایسه با بودجههای آنها برای امور فرهنگی نگاهی بیندازید. کافی است ببینید بودجه یونسکو و یونیسف در مقایسه با بودجه نظامی کشورهایی
مثل آمریکا، روسیه و چین چقدر است. اجازه دهید سخن پایانی را با درسی از «ویکتور فرانکل» به پایان برسانیم. «فرانکل» از روانپزشکان نامور جهانی اهل اتریش است. او میگوید مادامیکه زندگی انسان «معنا» پیدا نکند، نه خودش و نه دیگران، روی آرامش نخواهند دید. امروز فردبهفرد ساکنان کره زمین، بهویژه آنها که در مسند کار هستند، نیازمند بازنگری در معنای زندگی فردی و اجتماعی خویشاند. مادامیکه زندگی تکتک افراد کره زمین «معنادار و ارزشمند» تلقی نشود، چرخه باطل جنگ و ترور ادامه دارد. در کنار تمام مصیبتهای بشری، در سایه بیمعنایی زندگی بشر بعید نیست «هیروشیما»های دیگری رخ دهد؛ آنوقت به قول «اینشتین» احتمالا جنگ جهانی چهارم با تیر و کمان و سنگ خواهد بود.