شکلهای زندگی: علمیکردن رمان
گریز از شخصیت
نادر شهریوری (صدقی)
تولستوی در خاطرات روزمره خود مینویسد به خاطر نمیآورد اتاق را گردگیری کرده یا نه؟ منظور آن است که یک کار از سر عادت در خاطر نمیماند؛ اما تولستوی با ادراک واقعیت و بیان آن با کلمات آن را به خاطر میآورد. کنش بهخاطرآوردن منطق تکراری عادت را درهم میریزد؛ بنابراین چیزی بیش از واقعیت وجود دارد که اولا واقعیت را یادآوری میکند و ثانیا آن را از چرخه عادت میرهاند. فرایند درک واقعیت آنگاه هنری میشود که با تأخیر صورت گیرد. منظور از تأخیر، مکث، تأمل در موضوع -کاری که تولستوی انجام میدهد- و پروبالدادن به آن است. در اینجا با تعریفی دیگر از هنر مواجه میشویم: هنر میتواند چیزی بیش از واقعیت باشد که در حین آشناییزدایی به وسیله فرم چیزی را یادآوری کند تا آن چیز را از فراموشی نجات دهد.
ادبیات ناتورالیستی اگرچه مانند دیگر ژانرهای هنری میکوشد چیزها را از ورطه فراموشی برهاند؛ اما واقعیت را ترجیح میدهد، وفاداری ناتورالیسم به واقعیت و ترجیح آن به چیزی دیگر، فلسفه وجودی ناتورالیسم است. در ناتورالیسم هنر ذیل واقعیت قرار میگیرد و در بهترین حالت آن را بازنمایی میکند؛ بنابراین فرایند هنری ادراک واقعیت به ناگزیر با تأخیری کمتر رخ میدهد. واکنش آنی به واقعیت از اصول ناتورالیسم است؛ اما این به منزله آن نیست که ناتورالیسم و در اینجا ادبیات ناتورالیستی به فرم بیاعتنا است که برعکس، بسیاری از متون ناتورالیستی از فرمی بسیار زیباییشناسانه بهرهمندند؛ اما این ادبیات با وجود ارائه فرمی درخور، بیشتر شبیه به طرحی است که به منظور تحقیق علمی تهیه و تدوین میشود. مطابق این نقشه ادبیات باید در مسیر تکاملی خود به علم برسد، این شرطی ایدهآل برای ادبیات ناتورالیستی است. زولا در تأیید این موضوع میگوید «همانطور که زیستشناس درباره موجود جاندار به بررسی میپردازد، نویسنده نیز باید راه و روش زیستشناس را در پیش گیرد، روش تجربی باید مورد توجه نویسنده قرار گیرد». در این شرایط علم زیرمجموعه هنر قرار نمیگیرد؛ بلکه
برعکس هنر در خدمت آن قرار میگیرد و آنچه در علم بهویژه مورد توجه قرار میگیرد، مشاهده و تکرار است. زولا نمونهای از تلاشی بیوقفه برای علمیکردن ادبیات است. او با جمعآوری مجموعهای از دادههای ریز و درشت به درون اجتماع میرود و تلاش میکند که حتی جزئیترین امور را نیز نادیده نگیرد؛ همچنین زولا به مشاهده مؤلفههایی میپردازد که در زندگی دائما تکرار میشوند. او با مشاهده عناصر تکرارشونده درصدد برمیآید قانونی مانند قانون جاذبه عمومی کشف کند تا بتواند به حل معضلات پیچیده جامعه بپردازد. در همین بازه زولا میگوید «میخواهم بازنمایم که یک خانواده یعنی گروه کوچکی از افراد در یک جامعه چگونه رفتار میکنند و با زاد و ولد خود ده تا بیست آدم به وجود میآید که در نظر اول عمیقا متفاوتاند؛ ولی تحلیل نشان میدهد که در باطن با یکدیگر ارتباط دارند. توارث همانند جاذبه عمومی قوانین دارد، من سعی خواهم کرد که با حل مسئله دوگانه طبایع و محیط آن سرنخی را پیدا کنم که ریاضیوار از انسانی به انسان دیگر رهنمون میشود».1
همه تلاش زولا معطوف به علمیکردن رمان است؛ علمیکردن رمان به معنای بهدستآوردن مؤلفههایی مانند «توارث» است که دائما تکرار میشود. زولا با تأکید بر عناصر تکرارشونده در اجتماع، مؤلفه «شخصیت» در ادبیات را در سایه قرار میدهد؛ بههمیندلیل در آثار زولا شخصیت چندان جایگاهی ندارد. او هرگز بر خصوصیات ممیزه، خلقوخوی ویژه و در یک کلام «تشخص» منحصربهفردی که بتواند قاعده تکرار را برهم بزند، تکیه نمیکند و به جای آن بر «تیپ» و «گونهای اجتماعی» تأکید میکند. تفاوت «شخصیت» با «تیپ» را میتوان در مقایسه میان داستایفسکی و زولا دریافت. در عالم ادبیات هیچ تفاوتی تا به این اندازه آشکار نیست. انسان در داستانهای داستایفسکی موجودی غیرپیچیده و غیرتیپیک است که در درون او «من»های متنوع یا حتی متخاصمی وجود دارند که دائما در تنش با یکدیگر، درصدد نمایانکردن خود هستند. «ناگهان» تنها واژه عمیقا مورد علاقه داستایفسکی است؛ زیرا همه چیز «ناگهان» رخ میدهد. آنها مانند آناستازیا در رمان «ابله» بهناگاه در مسیر بخت و تصادف قرار میگیرند و آنگاه تلاش میکنند تا با تکیه بر اراده خود که «تشخص» آنان است، جهان تازهای را برای خود رقم
بزنند؛ تنها با خواندن داستایفسکی است که میتوان به ایده فلسفی «نقش شخصیت در تاریخ» پی برد. بههمیندلیل شخصیتهای داستایفسکی تلاش نمیکنند تا خود را با واقعیت تطبیق دهند؛ بلکه هرکدام خود واقعیتی نابهنگاماند که تلاش میکنند سرفصلهای جدیدی را به وجود آورند. شخصیتهای داستایفسکی به خاطر فردیت اغراقشدهشان همواره شهرتی بیش از خود داستایفسکی دارند؛ بههمیندلیل خواننده رمان بیشتر از آنکه با داستایفسکی آشنا باشد، با شخصیتهای داستانیاش آشنا و دمخور است؛ اما در زولا با شخصیت سروکاری نداریم؛ بلکه با «تیپ»، تیپهای اجتماعی مواجه میشویم. تیپهای اجتماعی زولا تفاوتی با گونههای طبیعی ندارند. آنها تابع قوانینی ثابت و تکرارشونده هستند. در زولا با بخت، تصادف و رخداد مواجه نمیشویم؛ زیرا تکرار که لازمه علمیکردن رمان است، جهانی برای ظهور نابهنگام رخداد باقی نمیگذارد.
«شاهکار» نام رمانی دیگر از امیل زولا است. این رمان چنانکه از نام آن پیداست، به تلاش نقاشی به نام کلود لانتیه برمیگردد که درصدد خلق شاهکاری است که نام او را جاودانه کند، کلود لانتیه که نقاشی طبیعتگراست، توجه خود را به طبیعتی متمرکز میکند که بیرون از ذهن او وجود دارد. تلاش نقاش به طور کامل معطوف به ارائه اصیل و طبیعت زندگی است، او در طبیعت اصالتی را میبیند که در اجتماع مشاهده نمیکند. بههمیندلیل با تمام توان توجه خود را معطوف به ارائه شاهکاری منحصربهفرد میکند؛ اما تلاشهای طولانی و بیوقفه او به نتیجه نمیرسد؛ زیرا طبیعت چنانکه هست، به طور کامل به چنگ نمیآید، به بیانی دیگر همواره بخشی از واقعیت - طبیعت- فدا میشود تا گوشه دیگری از آن نمایانده شود. این دیگر به ذهنیت هنرمند و «شخصیت» او بازمیگردد که در واقعیتهای بیرون از ذهن، دخل و تصرف میکند. سرنوشت کلود لانتیه، سرنوشت غمانگیزی است که به خودکشی او منتهی میشود. کلود لانتیه بعد از سالها تلاش بیوقفه درمییابد که ناموفق بوده است. او نمیتواند شاهکاری ارائه دهد. لانتیه تنها در پی این شکست است که درمییابد چیزی بیش از واقعیت وجود دارد که واقعیت
را یادآوری میکند. به این شکل تلقی او از هنر تغییر میکند. «آیا چیزی جز بیان آنچه آدمی در درون خود احساس میکند، در هنر وجود دارد».2
رمان «شاهکار» اشارهای آشکارا به پل سزان، دوست قدیمی و همکلاسی زولا دارد که «خالق طبیعت بیجان» نام گرفته بود. از طرف دیگران چندان جدی گرفته نمیشد، از نظر زولا نیز نقاش مستعدی به حساب نمیآمد. «شاهکار» زولا را به یک معنا میتوان هجو سزان تلقی کرد*. انگار بعدها ثابت شد که سزان، نقاش مهم و تأثیرگذارتری بوده که بر نحلههای فکری بعد از خود مانند پیکاسو و کوبیسم تأثیر تعیینکنندهای گذاشته است. اتفاقا آنچه باعث اهمیت سزان شد، پاشنهآشیل زولا بود؛ یعنی همان چیزی که زولا بنای باعظمت آثار خود را بر روی آن بنا نهاده بود و آن چیزی نیست جز مقوله فیالواقع ناشناخته «واقعیت». واقعیت بعدها به نظر سزان بسی ژرفتر از نگاه اولیه به نظر میآمد. او برخلاف زولا به دنبال شباهتهای وراثت و کشف مؤلفههای مشابه تکرارشونده به منظور ارتقای هنر به علم نبود؛ بلکه بیشتر به دنبال تفاوتها بود. چه بسا او نیز مانند تولستوی درصدد بود چرخه تکرار چیزها را درهم ریزد تا واقعیت، دستکم بخشی از واقعیت را در قالب فرم هنری نجات دهد.
پینوشتها
*انتشار رمان «شاهکار» از طرف زولا باعث جدایی همیشگی این دو دوست قدیمی شد. سزان با انتشار یادداشتی به دوستی خود با زولا خاتمه میدهد.
1. «دارایی خانواده روگن»، امیل زولا، محمدتقی غیاثی.
2. «شاهکار»، امیل زولا، علیاکبر معصومبیگی.
تولستوی در خاطرات روزمره خود مینویسد به خاطر نمیآورد اتاق را گردگیری کرده یا نه؟ منظور آن است که یک کار از سر عادت در خاطر نمیماند؛ اما تولستوی با ادراک واقعیت و بیان آن با کلمات آن را به خاطر میآورد. کنش بهخاطرآوردن منطق تکراری عادت را درهم میریزد؛ بنابراین چیزی بیش از واقعیت وجود دارد که اولا واقعیت را یادآوری میکند و ثانیا آن را از چرخه عادت میرهاند. فرایند درک واقعیت آنگاه هنری میشود که با تأخیر صورت گیرد. منظور از تأخیر، مکث، تأمل در موضوع -کاری که تولستوی انجام میدهد- و پروبالدادن به آن است. در اینجا با تعریفی دیگر از هنر مواجه میشویم: هنر میتواند چیزی بیش از واقعیت باشد که در حین آشناییزدایی به وسیله فرم چیزی را یادآوری کند تا آن چیز را از فراموشی نجات دهد.
ادبیات ناتورالیستی اگرچه مانند دیگر ژانرهای هنری میکوشد چیزها را از ورطه فراموشی برهاند؛ اما واقعیت را ترجیح میدهد، وفاداری ناتورالیسم به واقعیت و ترجیح آن به چیزی دیگر، فلسفه وجودی ناتورالیسم است. در ناتورالیسم هنر ذیل واقعیت قرار میگیرد و در بهترین حالت آن را بازنمایی میکند؛ بنابراین فرایند هنری ادراک واقعیت به ناگزیر با تأخیری کمتر رخ میدهد. واکنش آنی به واقعیت از اصول ناتورالیسم است؛ اما این به منزله آن نیست که ناتورالیسم و در اینجا ادبیات ناتورالیستی به فرم بیاعتنا است که برعکس، بسیاری از متون ناتورالیستی از فرمی بسیار زیباییشناسانه بهرهمندند؛ اما این ادبیات با وجود ارائه فرمی درخور، بیشتر شبیه به طرحی است که به منظور تحقیق علمی تهیه و تدوین میشود. مطابق این نقشه ادبیات باید در مسیر تکاملی خود به علم برسد، این شرطی ایدهآل برای ادبیات ناتورالیستی است. زولا در تأیید این موضوع میگوید «همانطور که زیستشناس درباره موجود جاندار به بررسی میپردازد، نویسنده نیز باید راه و روش زیستشناس را در پیش گیرد، روش تجربی باید مورد توجه نویسنده قرار گیرد». در این شرایط علم زیرمجموعه هنر قرار نمیگیرد؛ بلکه
برعکس هنر در خدمت آن قرار میگیرد و آنچه در علم بهویژه مورد توجه قرار میگیرد، مشاهده و تکرار است. زولا نمونهای از تلاشی بیوقفه برای علمیکردن ادبیات است. او با جمعآوری مجموعهای از دادههای ریز و درشت به درون اجتماع میرود و تلاش میکند که حتی جزئیترین امور را نیز نادیده نگیرد؛ همچنین زولا به مشاهده مؤلفههایی میپردازد که در زندگی دائما تکرار میشوند. او با مشاهده عناصر تکرارشونده درصدد برمیآید قانونی مانند قانون جاذبه عمومی کشف کند تا بتواند به حل معضلات پیچیده جامعه بپردازد. در همین بازه زولا میگوید «میخواهم بازنمایم که یک خانواده یعنی گروه کوچکی از افراد در یک جامعه چگونه رفتار میکنند و با زاد و ولد خود ده تا بیست آدم به وجود میآید که در نظر اول عمیقا متفاوتاند؛ ولی تحلیل نشان میدهد که در باطن با یکدیگر ارتباط دارند. توارث همانند جاذبه عمومی قوانین دارد، من سعی خواهم کرد که با حل مسئله دوگانه طبایع و محیط آن سرنخی را پیدا کنم که ریاضیوار از انسانی به انسان دیگر رهنمون میشود».1
همه تلاش زولا معطوف به علمیکردن رمان است؛ علمیکردن رمان به معنای بهدستآوردن مؤلفههایی مانند «توارث» است که دائما تکرار میشود. زولا با تأکید بر عناصر تکرارشونده در اجتماع، مؤلفه «شخصیت» در ادبیات را در سایه قرار میدهد؛ بههمیندلیل در آثار زولا شخصیت چندان جایگاهی ندارد. او هرگز بر خصوصیات ممیزه، خلقوخوی ویژه و در یک کلام «تشخص» منحصربهفردی که بتواند قاعده تکرار را برهم بزند، تکیه نمیکند و به جای آن بر «تیپ» و «گونهای اجتماعی» تأکید میکند. تفاوت «شخصیت» با «تیپ» را میتوان در مقایسه میان داستایفسکی و زولا دریافت. در عالم ادبیات هیچ تفاوتی تا به این اندازه آشکار نیست. انسان در داستانهای داستایفسکی موجودی غیرپیچیده و غیرتیپیک است که در درون او «من»های متنوع یا حتی متخاصمی وجود دارند که دائما در تنش با یکدیگر، درصدد نمایانکردن خود هستند. «ناگهان» تنها واژه عمیقا مورد علاقه داستایفسکی است؛ زیرا همه چیز «ناگهان» رخ میدهد. آنها مانند آناستازیا در رمان «ابله» بهناگاه در مسیر بخت و تصادف قرار میگیرند و آنگاه تلاش میکنند تا با تکیه بر اراده خود که «تشخص» آنان است، جهان تازهای را برای خود رقم
بزنند؛ تنها با خواندن داستایفسکی است که میتوان به ایده فلسفی «نقش شخصیت در تاریخ» پی برد. بههمیندلیل شخصیتهای داستایفسکی تلاش نمیکنند تا خود را با واقعیت تطبیق دهند؛ بلکه هرکدام خود واقعیتی نابهنگاماند که تلاش میکنند سرفصلهای جدیدی را به وجود آورند. شخصیتهای داستایفسکی به خاطر فردیت اغراقشدهشان همواره شهرتی بیش از خود داستایفسکی دارند؛ بههمیندلیل خواننده رمان بیشتر از آنکه با داستایفسکی آشنا باشد، با شخصیتهای داستانیاش آشنا و دمخور است؛ اما در زولا با شخصیت سروکاری نداریم؛ بلکه با «تیپ»، تیپهای اجتماعی مواجه میشویم. تیپهای اجتماعی زولا تفاوتی با گونههای طبیعی ندارند. آنها تابع قوانینی ثابت و تکرارشونده هستند. در زولا با بخت، تصادف و رخداد مواجه نمیشویم؛ زیرا تکرار که لازمه علمیکردن رمان است، جهانی برای ظهور نابهنگام رخداد باقی نمیگذارد.
«شاهکار» نام رمانی دیگر از امیل زولا است. این رمان چنانکه از نام آن پیداست، به تلاش نقاشی به نام کلود لانتیه برمیگردد که درصدد خلق شاهکاری است که نام او را جاودانه کند، کلود لانتیه که نقاشی طبیعتگراست، توجه خود را به طبیعتی متمرکز میکند که بیرون از ذهن او وجود دارد. تلاش نقاش به طور کامل معطوف به ارائه اصیل و طبیعت زندگی است، او در طبیعت اصالتی را میبیند که در اجتماع مشاهده نمیکند. بههمیندلیل با تمام توان توجه خود را معطوف به ارائه شاهکاری منحصربهفرد میکند؛ اما تلاشهای طولانی و بیوقفه او به نتیجه نمیرسد؛ زیرا طبیعت چنانکه هست، به طور کامل به چنگ نمیآید، به بیانی دیگر همواره بخشی از واقعیت - طبیعت- فدا میشود تا گوشه دیگری از آن نمایانده شود. این دیگر به ذهنیت هنرمند و «شخصیت» او بازمیگردد که در واقعیتهای بیرون از ذهن، دخل و تصرف میکند. سرنوشت کلود لانتیه، سرنوشت غمانگیزی است که به خودکشی او منتهی میشود. کلود لانتیه بعد از سالها تلاش بیوقفه درمییابد که ناموفق بوده است. او نمیتواند شاهکاری ارائه دهد. لانتیه تنها در پی این شکست است که درمییابد چیزی بیش از واقعیت وجود دارد که واقعیت
را یادآوری میکند. به این شکل تلقی او از هنر تغییر میکند. «آیا چیزی جز بیان آنچه آدمی در درون خود احساس میکند، در هنر وجود دارد».2
رمان «شاهکار» اشارهای آشکارا به پل سزان، دوست قدیمی و همکلاسی زولا دارد که «خالق طبیعت بیجان» نام گرفته بود. از طرف دیگران چندان جدی گرفته نمیشد، از نظر زولا نیز نقاش مستعدی به حساب نمیآمد. «شاهکار» زولا را به یک معنا میتوان هجو سزان تلقی کرد*. انگار بعدها ثابت شد که سزان، نقاش مهم و تأثیرگذارتری بوده که بر نحلههای فکری بعد از خود مانند پیکاسو و کوبیسم تأثیر تعیینکنندهای گذاشته است. اتفاقا آنچه باعث اهمیت سزان شد، پاشنهآشیل زولا بود؛ یعنی همان چیزی که زولا بنای باعظمت آثار خود را بر روی آن بنا نهاده بود و آن چیزی نیست جز مقوله فیالواقع ناشناخته «واقعیت». واقعیت بعدها به نظر سزان بسی ژرفتر از نگاه اولیه به نظر میآمد. او برخلاف زولا به دنبال شباهتهای وراثت و کشف مؤلفههای مشابه تکرارشونده به منظور ارتقای هنر به علم نبود؛ بلکه بیشتر به دنبال تفاوتها بود. چه بسا او نیز مانند تولستوی درصدد بود چرخه تکرار چیزها را درهم ریزد تا واقعیت، دستکم بخشی از واقعیت را در قالب فرم هنری نجات دهد.
پینوشتها
*انتشار رمان «شاهکار» از طرف زولا باعث جدایی همیشگی این دو دوست قدیمی شد. سزان با انتشار یادداشتی به دوستی خود با زولا خاتمه میدهد.
1. «دارایی خانواده روگن»، امیل زولا، محمدتقی غیاثی.
2. «شاهکار»، امیل زولا، علیاکبر معصومبیگی.