انقلاب فرانسه و فرزندانش
گروه اندیشه: نقل است در ١٤ جولای ١٧٨٩ وقتي لويي شانزدهم از ايوان كاخ قسمتي از قيام مردم را تماشا ميكرد به اطرافيانش گفته «عجب شورشي!»؛ يكي از آنها پاسخ داده: «اعليحضرتا، شورش نيست، انقلاب است».
انقلاب فرانسه در كنار دو انقلاب بريتانيا و نيز جنگهاي استقلال آمريكا خالق عصر انقلاب است. با اينحال، انقلاب فرانسه متأثر از دو انقلاب ديگر تا حدي پديده تاريخي جدايي بود كه مفهوم مدرن انقلاب را ایجاد كرد، انقلابي كه انقلابيون افراطي آمريكا خود را در آن ميانهرو يافتند. اگر در پي انقلاب صنعتي بريتانيا راهآهن، كارخانه، ماشين بخار و مواد منفجره براي دگرگوني عصر سنتي اجتماعي و اقتصادي جهان فراهم شد، انقلاب سياسي فرانسه نظم قديم را از بنياد منهدم كرد، پرچمهاي سهرنگ را به نماد ملت- دولتهاي نوظهور بدل ساخت، عصر بالزاك را جاي عصر مادام دوبواري نشاند، ارتش آن كل اروپا را درنورديد و سياست آن را از 1789 تا 1917 به مبارزه يا حمايت از اصول 1793 گره زد. كافي است جهان را بدون اشيا، مفاهيم و نامهاي سياسي تصور كنيد كه انقلابهاي صنعتي بريتانيا و سياسي فرانسه به وجود آوردهاند تا به اهميت اين انقلابها پی ببريد. اما وسعت جهان اين انقلاب را بايد در امتداد روابط بين اروپا (دقيقتر اروپاي شمال غربي) و مابقي جهان ديد. عصري كه از پس آن چند کشور اروپايي و نيروي سرمايهداري اروپا بر کل جهان سلطه يافتند، لحظهاي که پس از آن
توسعه اروپا غيرقابل مقاومت شد. بيترديد تسلط کامل سياسي و نظامي اروپا بر جهان محصول عصر انقلاب است. هرچند براي مردم اين جهان و جهان غيراروپايي شرايط و وسايل مقابله را نيز فراهم کرد. جهاني که با نخستين کارخانه دنياي جديد در لانکاشاير، بناي نخستين شبکه راهآهن و فتح زندان باستي آغاز شده بود به انقلابهاي ١٨٤٨ رسيد، به كمون پاريس و شبح كمونيسم كه همه اروپا را درنورديد. گزارشها و تحليلهاي بسياري تاريخ عصر انقلاب را روايت كردهاند. شايد يكي از مهمترين آثار در اين زمينه از آن اريك هابزبام، تاريخنگار بريتانيايي است. اما يكي از جديدترين گزارشها از عصر انقلاب كه ترجمه فارسي آن نيز در دسترس است، روايت رابرت جيلديا در كتاب «فرزندان انقلاب» است كه در قاب انقلاب فرانسه - از پايان جمهوري اول تا آغاز جنگ اول جهاني - به بازخواني عصر انقلاب ميپردازد. وجه تمييز اين روايت نسبت به تاريخنگاريهاي ديگر نگاه متفاوت تاريخنگار به نمونههاي فردي در بستر اجتماعي و موقعيتهاي جمعي است. اين كتاب كه در سال 2008 منتشر شد و با ترجمه خواندني اكبر معصومبيگي در دسترس است، ميكوشد تقريبا همه جنبههاي زمانهاي پرجوشوخروش و در حال
دگرگوني و نيز همه جنبههاي زندگي مردماني را كه در اين دوره زندگي كردهاند، به دقت روايت و بررسي كند.
گزارش جيلديا در اين كتاب عامليت تاريخي را منحصر به فرادستان و نهادهاي اجتماعي و سياسي نميداند و بيشتر در پي يافتن نقش مردم در تحولات اين دوره است و سياست و مردم را در فرايند دگرگونی ساختارها نشان ميدهد. به همين جهت دامنه سوژههاي تاريخياش بسيار گسترده است: از دهقانان تا كمونارها، از انقلابيون و سربازها تا کشيشها، از فمينيستها تا چهرههاي ادبي مثل بالزاک، هوگو، استاندال، فلوبر و زولا. از اينرو، حاصل كتاب را شايد بتوان آشنايي با تاريخ جديد ملتي دانست كه در شكلدادن به عصر ما تأثيري بنيادي داشته و دارند. رابرت جيلديا استاد تاریخ مدرن در دانشگاه آکسفورد است و عمر خود را به بررسی و مطالعه تاریخ و فرهنگ فرانسه مدرن گذرانده است.
اوج و حضیض انقلاب
جيلديا فرانسه قرن نوزدهم را یکی از سرمشقهای بزرگ و فراگیر فرهنگی در سراسر جهان میداند که با ادبیات، فلسفه، هنر، شعر و فناوری مدرن و درخشان چشم جهانیان را خیره کرد. اما روایت جیلدیا محدود به این امور نیست و به فرانسه انقلابی هم میپردازد؛ به فرانسهای که سرزمین انقلاب و شوریدن بر ستم و نامردمی، سرزمین هرجومرجهای سیاسی و اجتماعی است. این انقلاب، فرانسه را به دو اردوی آشتیناپذیر تقسیم کرد. هریک از اردوها دریافت خود را از آنچه فرانسه باید باشد تعریف کرد و برای خود مدعی مشروعیت تام شد. یک اردوگاه بازگرداندن رژیم سابق، سلطنت مبتنی بر حق الاهی، و برتری کلیسای کاتولیک را در سر میپروراندند که سلطنت را تقدیس میکرد. اردوگاه دیگر با همان جوشوخروش باور داشت که انقلاب برای سرنگونکردن رژیم سابق، که از اصلاح خود سر باز میزد و حق هر انسانی را در برخورداری از آزادی و خودفرمانی زیرپا میگذاشت، ضرورت داشت. با تمام این اوصاف، بعد از انقلاب نظم نوینی بر فرانسه و بر همه بخشهای زندگی فرانسوی حاکم شد که حاصل کار انقلابیون بود. جيلديا نشان میدهد که انقلابیون بهجای تقسیم فرانسه به استانها و انبوهی از دیگر حوزههای
قضائی، کشور را به هشتادوسه برزن یا بخش کموبیش برابر تقسیم کردند که به دست مجریان محلی برگزیده اداره میشد؛ کلیسای کاتولیک با تدوین «قانون مدنی روحانیت» که امکان میداد انتخاب کشیشان و اسقفها به دست هیئت شهروندان انجام گیرد با انقلاب آشتی کرد و درعینحال با تساهل نسبت به پروتستانها و یهودیان، انحصار مذهب کاتولیک به پایان آمد؛ با الغای حق انحصاری پسر ارشد بر ارث، حق برابر تمامی فرزندان بر مالکیت خانواده تثبیت شد؛ با فروش زمینهای کلیسا برای حل بحران مالی دولت، ملکداری در جامعه فرانسه گسترش یافت؛ زنان از طریق قانون طلاق رهایی یافتند و وارد عرصههای سیاسی شدند و سرانجام آزادی مطبوعات و تئاتر بحث سیاسی را در مقیاسی بیسابقه آزاد کرد.
بااینحال جیلدیا نشان میدهد چندی نگذشت که انقلاب از سوی دشمنان از داخل و خارج تهدید شد و واحد تازهای از نسل انقلابی سلطنت را واژگون کرد، جمهوری اعلام کرد شاه را محاکمه و اعدام کرد و به خواستهای مردمی برای راهاندازی «وحشت» یا همان «ترور» گردن گذاشت. به مدت یک سال، از ژوییه 1793 تا 1794، ژاکوبنها با 12 مرد از «کمیته امنیت عمومی کنوانسیون» مجلس نمایندگان که در سال 1792 انتخاب شده بود، بر جمهوری حکومت کرد. این کمیته زیر نظر روبسپیر بود. به روایت جیلدیا، در این دوره جنگ داخلی کشور را تهدید میکرد، اصلاح کلیسا کنار گذاشته شد و کارزاری برای مسیحیتزدایی به راه افتاد که کوشید دین سازمانیافته را که اکنون تهدیدی برای انقلاب به شمار میآمد، از میان بردارد؛ طبقات ممتاز اشرافیت و روحانیت مورد تعقیب و آزار قرار گرفتند و به زندگی مخفی یا تبعید رانده شدند؛ زنان از عرصه سیاسی بیرون رانده شدند و روشنفکران سیاسی در عرصه هنر در معرض سانسور قرار گرفتند. جیلدیا بر این باور است که حکومت ژاکوبنها فرانسه را به دو بخش تقسیم کرد. او نشان میدهد چگونه کسانی که از دست روبسپیر جان به در بردند، در ژوییه 1794 بر ضد او برخاستند و
در پی احیای جمهوری بر شالودهای پایدار برآمدند. اکنون نوبت به نسل جوانتری از انقلابیون رسیده بود که پس از 1760 به دنیا آمده بودند. آزادی بعد از ژاکوبنها هم در هرج و مرج فروپاشید و در نظر نویسنده راهحل آشکار چیزی نبود جز توسل به «دیکتاتوری ژنرالی» که از دل سپاهیان انقلابی پدید آمده بود و فرانسه را در بلژیک و هلند و راینلند و سوئیس و ایتالیا بهعنوان «ملت بزرگ» شناسانده و تثبیت کرده بود. از میان ژنرالهای انقلابی که در دهه 1760 به دنیا آمده بودند، چندین نامزد وجود داشت، ولی ژنرال ناپلئون، فاتح ایتالیا پس از 1797 و مصر و سوریه در 1789 بود که به هیئت دیکتاتور سربرآورد. جیلدیا میگوید از آن پس «انقلاب بهمثابه خشونت پایان گرفت و اصول انقلاب با نیاز به نظم و وحدت درهم آمیخت. فرانسه تحت تمرکز اجرایی مفرط رئیسان و شهردارانی قرار گرفت که از جانب حکومت مرکزی به کار گماشته میشدند. اشرافیت جدیدی ابداع شد که مرکب از نخبگان نظامی و کشوری رژیم بود. کلیسای کاتولیک مطابق توافقنامه از نو برقرار شد، اما بهعنوان بخشی از دوایر دولتی نه مؤسسهای مستقل. آزادی زنان تابع اولویتهای خانواده شد و طلاق به شرط توافق دو طرف
برافتاد. هنرها یا با سانسور محدود شدند یا با تبلیغات مهار شدند». ژاک لویی داوید و شاگردانش در این دوره به استخدام درآمدند تا امپراتور و اعمال شکوهمند او را نقاشی کنند.
بههرحال اگر جمهوری برآمده از انقلاب در سال 1854 به پایان رسید، در نظر جیلدیا ظاهرا انقلاب در سال 1814-1815 با بازگرداندن سلطنت به آخر رسیده بود. او علت را در این میبیند که آموزش شهروندان چنان که باید و شاید کامل نبود و ماجرای گروه مخالف آنطورکه باید تمام نشده بود. در نظر او انقلاب و جمهوری کار نیمهتمام انقلابیون شمرده میشد که در قرن نوزدهم و در سالهای 1815، 1830، 1848 و 1871 بارها به آنها بازگشتند تا کاملتر و پایدارتر از گذشته به آن دست یابند.
5 نسل از انقلاب فرانسه
جيلديا كتاب را با كشتار بزرگ بعد از انقلاب آغاز ميکند و تقريبا صد سال بعد با كشتار بزرگتري كه در جريان جنگ اول رخ ميدهد، به پايان ميبرد. آنچه در اين فاصله ١٠٥ساله روايت ميشود، تاريخ قرن خونين نوزدهم فرانسه است كه در آن هر نسلي از «فرزندان انقلاب» جنگي يا انقلابي ديده است. نسلهایی که جیلدیا به آنها میپردازد، زیستشناختی نبودند و در زمانی واحد به دنیا نیامده بودند، بلکه نسلهایی تاریخی بودند که با رویدادهای واحد شکل گرفته بودند. او بر این باور است که این رویدادهای واحد میتوانست چنین رویدادهایی باشد: 1) انقلابهای 1789، 1830، 1871؛ 2) «صد روز» 1815 که ناپلئون برای مدت کوتاهی از تبعید به قدرت بازگشت و سپس در واترلو سرنگون شد؛ 3) شکست در جنگ فرانسه با پروس در سال 1870؛ 4) تجاوز بریتانیا در سال 1898 برای بهمعارضهگرفتن قدرت فرانسه؛ 5) تجاوز آلمان در سال 1905 یا 1911. این رویدادها به نسلهایی پشت سرهم شکل داد که بهخاطر رویدادهای گوناگونی که از سر گذرانده بودند، با هم تفاوت داشتند.
او پنج نسل را در دورهاي تاريخي كه براي كتاب تعيين كرده گزارش و خاطره انقلاب را نسلبهنسل روايت ميكند. نخست از نسل كساني مينويسد كه حدود سال ١٧٦٠ متولد شدند. اينها يا در رخدادهاي ١٧٨٩ و پس از آن شركت داشتند يا همعصر آن بودند. در واقع انقلاب 1789 را این نسل به پیش برد، اگرچه دهه انقلابی 1799-1789 طیف وسیعی از گروههای سنی را به میدان کشید که میان سالهای 1750 و 1770 به دنیا آمده بودند. نسل دوم آنهایی بودند كه حولوحوش سال ١٨٠٠ به دنيا آمدند و تصور و تجربهاي از انقلاب قبلي نداشتند. آنها مستقیم شاهد انقلاب نبودند و فرزند انقلابیون به حساب میآمدند. این نسل در دوره امپراتوری ناپلئونی بالید و در حدود 1820 به پختگی رسید. به باور جیلدیا، این نسل بهشدت خودآگاه بود، در دوره هیجانآمیز و باعظمتی بار آمد که با شکست نهایی امپراتور در واترلو، در پی بازگشت «صد روزه» ناپلئون در سال 1815، ناگهان به پایان آمد. به گفته نویسنده «این نسل از حملههای سلطنت به انقلاب، تبعید شاهکشان و اتحاد ویرانگر تخت و محراب نفرت داشت. میخواست انقلاب را در مقام آورنده آزادی، برابری و برادری بازیابد و به این آزمون بازگردد، ولی اینبار
بدون حکومت وحشت». در این نسل روزنامهنگاران لیبرالی حضور داشتند که پس از دوره بازگشت سلطنت در پاریس فعالیت میکردند.
نسل سوم متولدان حدود سال 1830 بودند و كودكيشان همزمان بود با شورشهاي ژوئن ١٨٤٨. این نسل به گفته جیلدیا پیش از آنکه از دست برود، بهندرت فرصتی یافت تا توهمی را بپروراند: «نخست بر اثر خیزش خشونتآمیز ژوئن 1848 و سرکوب بیرحمانه آن و سپس با کودتا و دیکتاتوری لویی ناپلئون نابود شد». اگر نسل 1800 (نسل دوم) دلبسته سلطنت مشروطه یا جمهوری بود، نسل 1830 (نسل سوم) کمتر ایدئولوژیک، بیشتر عملگرا و کمتر به این یا آن شکل حکومت خاص متعهد بود.
جیلدیا این نسل را نسل سازندگان مینامد نه رؤیاپردازان. او این نسل را تمرکزگرا میداند که از تمرکز تصمیمگیری سیاسی در پاریس خشنود بود، اما خواهان آن بود که امور اداری و اجرایی به مجامع وزارتی، که با رئیسان دوایر مشورت میکرد، و به شوراهای شهرداری واگذار شود که شهردارانش میباید انتخاب میشدند. این گروه در امپراطوری نفوذ هم کرده بود ولی در جمهوری سوم دستخوش دگرگونیهای مشخص شد. نویسنده نشان میدهد که در جمهوری دوم پس از «روزهای ژوئن» و امپراطوری دوم تا 1860 نفوذ سیاسی کلیسا بازگشت و از اینرو، نسل سوم هدف خود را کاستن از این نفوذ سیاسی قرار داد. اگر روحانیتستیزی نسل دوم سنتشکنانه بود، روحانیتستیزی نسل سوم علمی بود، «زیرا اخلاق عرفی پروراند که به جای آموزش دینی در مدرسههای دولتی نشست و جای ترس از جهنم را به ترس از بینظمی اجتماعی داد».
نسل چهارم كساني بودند كه پيرامون سال ١٨٦٠ چشم به جهان پس از انقلاب گشودند و طي جنگ فرانسه و پروس و حكومت كمون پاريس در فاصله ١٨٧٠ تا ١٨٧١ كودكي خود را گذراندند. رمان «شكست» اميل زولا يكي از معدود روايتهايي است كه تصویري نزديك به واقعيت از جنگ و کمون ارائه ميدهد. جیلدیا روایت میکند که چطور كمتر از دو هفته بعد از شكست كمون و هزاران نفري كه قتل عام شدند، گوستاو فلوبر كه به پاريس برگشته بود به ژرژ ساند نوشت: «بوي اجساد كمتر از بوي عفن خودپرستي كه از دهان اين جماعت استشمام ميشود مايه بيزاري من است. در قياس با انبوه بلاهت پاريسي منظره ويرانهها هيچ نيست». جیلدیا کمون را هم پیکاری طبقاتی، هم جنگی میان پاریس و استانها، هم جنگی با مذهب سازمانیافته و هم انقلابی در نقشهای جنسیتی میداند که زخمهای عمیقی در جامعه فرانسه به جای گذاشت. به هر ترتیب، نسل چهارم در طی سالهای آغازین امپراطوری سوم به بلوغ رسید، سالهایی که رژیم در برابر تهدیدهای بازگشت سلطنت با رژیم بناپارتیستی یا انقلاب مردمی به خوبی محافظت میشد. به روایت جیلدیا، در دهه 1890 بسیاری از سلطنتطلبان و بناپارتیستها گرد جمهوری جمع شدند و حتی
سوسیالیستهای مارکسیست به روند دموکراتیک متعهد شدند. به گفته او، رویدادی که به این جریان شکل داد قضیه دریفوس در سالهای 1897 -1899 بود که درهای ستیز کهنه میان جمهوریخواهان و کاتولیکها از نو باز شد و جرقه ستیزهای جدید میان یهوددوستان و یهودستیزان، میهنپرستان انقلابی و ناسیونالیستهای مرتجع را شعلهور ساخت. او معتقد است درس عمدهای که نسل چهارم آموخت این بود که چنین ستیزهایی نابهنجارند و لازم است با روندی از آنچه صلح شمرده میشد، این کشاکشها را فرونشاند. آنها به این نتیجه رسیدند که باید جمهوری متمرکزی ایجاد شود که حتیالامکان مردمان بسیاری را زیر سایه خود بگیرد. رهبران این نسل که زمام امور دولت را پس از قضیه دریفوس در دروه موسوم به «روزگار زیبا» تا 1914 به دست گرفتند، هم از راست میانه بودند و هم چپ میانه. این نسل متعهد شده بود که انقلاب را به روشهایی متعدد احیا کند. از اینرو، نظام تمرکز اداری را که با اصلاحات معدودی به دست نسل 1830، همچنان فرانسه را در 1800 بسیار محکم نگه داشته بود، به معارضه گرفتند. به روایت جیلدیا، نسل چهارم برخلاف نسل سوم که از شکست 1870 یکه خورد، علیه نظامیگری و بیعلاقگی به عظمت
ملی گرایید.
و سرانجام نسل آخر مد نظر جيلديا نسل متولدان حدود ١٨٩٠ است كه دور از خانه جان دادند و بیشتر متأثر از رژیمی بودند که از پیکارهای سیاسی و مذهبی حول قضیه دریفوس سر برآورد، نه از خود این پیکارها. نسل پنجم جمهوری میانهرو را محصول ساخت و پاخت احزاب سیاسی و قربانیکردن منافع ملی به دست سیاستمدارانی میدانستند که غالبا یهودی، پروتستان یا فراماسون بودند. اعضای این نسل موضعی در دو سر افراط سیاسی اختیار کردند. بیشتر اعضای این نسل ملهم از ضددریفوسیها بودند. این نسل یکمیلیونونیم تن از اعضای خود را در میدان جنگ جهانی اول از دست داد و به گفته جیلدیا، قدرت فرانسه را در وحدت ملی به اثبات رساند و سرانجام شکافهایی را که از انقلاب به ارث برده بود دفن کرد. با اینحال، جیلدیا چهار نسل اول را بانی اصلی ساختن فرانسه در طی انقلاب و پس از آن میداند که با انقلابها و جنگهای پیدرپی ساخته شده است.
مشاهدات فرزندان انقلاب
روايت جيلديا از رويدادهاي فرانسه قرن نوزدهم كه شامل انبوهي از اطلاعات تاريخي، سياسي، فرهنگي، ادبي و اقتصادي است نشان ميدهد چگونه بورژوازي فرانسه با كنارزدن سلطنت و عقبههاي آن و سركوب خونين حكومت كارگران در كمون پاريس، سرانجام توانست تحت لواي هويت ملي و متحدکردن فرانسه همه موانع را از سر راه بردارد و بر رقيبان خود پيروز شود و منافع يك طبقه را منافع همه طبقات اجتماعي جلوه دهد. از اینرو، رويكرد تاريخنگاري جيلديا در اين كتاب نیز برخلاف تاريخنگاري از بالا که سلطهاي طولاني در تاريخنگاري جهان داشته، تاريخنگاري اجتماعي و از پايين است و ميكوشد تاريخ حاشيهها، افراد، نامهای خاص، گروهها و طبقات پايين جامعه فرانسه را از ١٧٩٩ تا ١٩١٤ روايت كند، تاريخ جنبشهاي اجتماعي اين گروهها و طبقات و نقششان در فرايند تکوين جامعه فرانسه و اروپاي قرن نوزدهم، تاريخ فعاليتهاي اجتماعي- سياسي مردم. به همين دليل، روايت او از تاريخ فرانسه سده نوزدهم تاريخ «فرزندان انقلاب» فرانسه است. او نشان میدهد هر نسل از فرزندان انقلاب بزرگ فرانسه دستخوش جنگها، انقلابها و وحشتهای خاص خود بوده است. به روايت جيلديا، مواجهات و مشاهدات
پنجنسلي كه همپوشاني داشتند تاريخ عصر انقلاب است. آنها فروپاشي سلطنت خاندان بوربن را ديدند، تأسيس و شكست جمهوري اول، ظهور و افول ناپلئون اول، بازگشت سلطنت، برآمدن جمهوري دوم و سوم و از همه مهمتر شاهد دورهاي بودند كه هنوز ساختاربخش رؤياهاي ماست.
گروه اندیشه: نقل است در ١٤ جولای ١٧٨٩ وقتي لويي شانزدهم از ايوان كاخ قسمتي از قيام مردم را تماشا ميكرد به اطرافيانش گفته «عجب شورشي!»؛ يكي از آنها پاسخ داده: «اعليحضرتا، شورش نيست، انقلاب است».
انقلاب فرانسه در كنار دو انقلاب بريتانيا و نيز جنگهاي استقلال آمريكا خالق عصر انقلاب است. با اينحال، انقلاب فرانسه متأثر از دو انقلاب ديگر تا حدي پديده تاريخي جدايي بود كه مفهوم مدرن انقلاب را ایجاد كرد، انقلابي كه انقلابيون افراطي آمريكا خود را در آن ميانهرو يافتند. اگر در پي انقلاب صنعتي بريتانيا راهآهن، كارخانه، ماشين بخار و مواد منفجره براي دگرگوني عصر سنتي اجتماعي و اقتصادي جهان فراهم شد، انقلاب سياسي فرانسه نظم قديم را از بنياد منهدم كرد، پرچمهاي سهرنگ را به نماد ملت- دولتهاي نوظهور بدل ساخت، عصر بالزاك را جاي عصر مادام دوبواري نشاند، ارتش آن كل اروپا را درنورديد و سياست آن را از 1789 تا 1917 به مبارزه يا حمايت از اصول 1793 گره زد. كافي است جهان را بدون اشيا، مفاهيم و نامهاي سياسي تصور كنيد كه انقلابهاي صنعتي بريتانيا و سياسي فرانسه به وجود آوردهاند تا به اهميت اين انقلابها پی ببريد. اما وسعت جهان اين انقلاب را بايد در امتداد روابط بين اروپا (دقيقتر اروپاي شمال غربي) و مابقي جهان ديد. عصري كه از پس آن چند کشور اروپايي و نيروي سرمايهداري اروپا بر کل جهان سلطه يافتند، لحظهاي که پس از آن
توسعه اروپا غيرقابل مقاومت شد. بيترديد تسلط کامل سياسي و نظامي اروپا بر جهان محصول عصر انقلاب است. هرچند براي مردم اين جهان و جهان غيراروپايي شرايط و وسايل مقابله را نيز فراهم کرد. جهاني که با نخستين کارخانه دنياي جديد در لانکاشاير، بناي نخستين شبکه راهآهن و فتح زندان باستي آغاز شده بود به انقلابهاي ١٨٤٨ رسيد، به كمون پاريس و شبح كمونيسم كه همه اروپا را درنورديد. گزارشها و تحليلهاي بسياري تاريخ عصر انقلاب را روايت كردهاند. شايد يكي از مهمترين آثار در اين زمينه از آن اريك هابزبام، تاريخنگار بريتانيايي است. اما يكي از جديدترين گزارشها از عصر انقلاب كه ترجمه فارسي آن نيز در دسترس است، روايت رابرت جيلديا در كتاب «فرزندان انقلاب» است كه در قاب انقلاب فرانسه - از پايان جمهوري اول تا آغاز جنگ اول جهاني - به بازخواني عصر انقلاب ميپردازد. وجه تمييز اين روايت نسبت به تاريخنگاريهاي ديگر نگاه متفاوت تاريخنگار به نمونههاي فردي در بستر اجتماعي و موقعيتهاي جمعي است. اين كتاب كه در سال 2008 منتشر شد و با ترجمه خواندني اكبر معصومبيگي در دسترس است، ميكوشد تقريبا همه جنبههاي زمانهاي پرجوشوخروش و در حال
دگرگوني و نيز همه جنبههاي زندگي مردماني را كه در اين دوره زندگي كردهاند، به دقت روايت و بررسي كند.
گزارش جيلديا در اين كتاب عامليت تاريخي را منحصر به فرادستان و نهادهاي اجتماعي و سياسي نميداند و بيشتر در پي يافتن نقش مردم در تحولات اين دوره است و سياست و مردم را در فرايند دگرگونی ساختارها نشان ميدهد. به همين جهت دامنه سوژههاي تاريخياش بسيار گسترده است: از دهقانان تا كمونارها، از انقلابيون و سربازها تا کشيشها، از فمينيستها تا چهرههاي ادبي مثل بالزاک، هوگو، استاندال، فلوبر و زولا. از اينرو، حاصل كتاب را شايد بتوان آشنايي با تاريخ جديد ملتي دانست كه در شكلدادن به عصر ما تأثيري بنيادي داشته و دارند. رابرت جيلديا استاد تاریخ مدرن در دانشگاه آکسفورد است و عمر خود را به بررسی و مطالعه تاریخ و فرهنگ فرانسه مدرن گذرانده است.
اوج و حضیض انقلاب
جيلديا فرانسه قرن نوزدهم را یکی از سرمشقهای بزرگ و فراگیر فرهنگی در سراسر جهان میداند که با ادبیات، فلسفه، هنر، شعر و فناوری مدرن و درخشان چشم جهانیان را خیره کرد. اما روایت جیلدیا محدود به این امور نیست و به فرانسه انقلابی هم میپردازد؛ به فرانسهای که سرزمین انقلاب و شوریدن بر ستم و نامردمی، سرزمین هرجومرجهای سیاسی و اجتماعی است. این انقلاب، فرانسه را به دو اردوی آشتیناپذیر تقسیم کرد. هریک از اردوها دریافت خود را از آنچه فرانسه باید باشد تعریف کرد و برای خود مدعی مشروعیت تام شد. یک اردوگاه بازگرداندن رژیم سابق، سلطنت مبتنی بر حق الاهی، و برتری کلیسای کاتولیک را در سر میپروراندند که سلطنت را تقدیس میکرد. اردوگاه دیگر با همان جوشوخروش باور داشت که انقلاب برای سرنگونکردن رژیم سابق، که از اصلاح خود سر باز میزد و حق هر انسانی را در برخورداری از آزادی و خودفرمانی زیرپا میگذاشت، ضرورت داشت. با تمام این اوصاف، بعد از انقلاب نظم نوینی بر فرانسه و بر همه بخشهای زندگی فرانسوی حاکم شد که حاصل کار انقلابیون بود. جيلديا نشان میدهد که انقلابیون بهجای تقسیم فرانسه به استانها و انبوهی از دیگر حوزههای
قضائی، کشور را به هشتادوسه برزن یا بخش کموبیش برابر تقسیم کردند که به دست مجریان محلی برگزیده اداره میشد؛ کلیسای کاتولیک با تدوین «قانون مدنی روحانیت» که امکان میداد انتخاب کشیشان و اسقفها به دست هیئت شهروندان انجام گیرد با انقلاب آشتی کرد و درعینحال با تساهل نسبت به پروتستانها و یهودیان، انحصار مذهب کاتولیک به پایان آمد؛ با الغای حق انحصاری پسر ارشد بر ارث، حق برابر تمامی فرزندان بر مالکیت خانواده تثبیت شد؛ با فروش زمینهای کلیسا برای حل بحران مالی دولت، ملکداری در جامعه فرانسه گسترش یافت؛ زنان از طریق قانون طلاق رهایی یافتند و وارد عرصههای سیاسی شدند و سرانجام آزادی مطبوعات و تئاتر بحث سیاسی را در مقیاسی بیسابقه آزاد کرد.
بااینحال جیلدیا نشان میدهد چندی نگذشت که انقلاب از سوی دشمنان از داخل و خارج تهدید شد و واحد تازهای از نسل انقلابی سلطنت را واژگون کرد، جمهوری اعلام کرد شاه را محاکمه و اعدام کرد و به خواستهای مردمی برای راهاندازی «وحشت» یا همان «ترور» گردن گذاشت. به مدت یک سال، از ژوییه 1793 تا 1794، ژاکوبنها با 12 مرد از «کمیته امنیت عمومی کنوانسیون» مجلس نمایندگان که در سال 1792 انتخاب شده بود، بر جمهوری حکومت کرد. این کمیته زیر نظر روبسپیر بود. به روایت جیلدیا، در این دوره جنگ داخلی کشور را تهدید میکرد، اصلاح کلیسا کنار گذاشته شد و کارزاری برای مسیحیتزدایی به راه افتاد که کوشید دین سازمانیافته را که اکنون تهدیدی برای انقلاب به شمار میآمد، از میان بردارد؛ طبقات ممتاز اشرافیت و روحانیت مورد تعقیب و آزار قرار گرفتند و به زندگی مخفی یا تبعید رانده شدند؛ زنان از عرصه سیاسی بیرون رانده شدند و روشنفکران سیاسی در عرصه هنر در معرض سانسور قرار گرفتند. جیلدیا بر این باور است که حکومت ژاکوبنها فرانسه را به دو بخش تقسیم کرد. او نشان میدهد چگونه کسانی که از دست روبسپیر جان به در بردند، در ژوییه 1794 بر ضد او برخاستند و
در پی احیای جمهوری بر شالودهای پایدار برآمدند. اکنون نوبت به نسل جوانتری از انقلابیون رسیده بود که پس از 1760 به دنیا آمده بودند. آزادی بعد از ژاکوبنها هم در هرج و مرج فروپاشید و در نظر نویسنده راهحل آشکار چیزی نبود جز توسل به «دیکتاتوری ژنرالی» که از دل سپاهیان انقلابی پدید آمده بود و فرانسه را در بلژیک و هلند و راینلند و سوئیس و ایتالیا بهعنوان «ملت بزرگ» شناسانده و تثبیت کرده بود. از میان ژنرالهای انقلابی که در دهه 1760 به دنیا آمده بودند، چندین نامزد وجود داشت، ولی ژنرال ناپلئون، فاتح ایتالیا پس از 1797 و مصر و سوریه در 1789 بود که به هیئت دیکتاتور سربرآورد. جیلدیا میگوید از آن پس «انقلاب بهمثابه خشونت پایان گرفت و اصول انقلاب با نیاز به نظم و وحدت درهم آمیخت. فرانسه تحت تمرکز اجرایی مفرط رئیسان و شهردارانی قرار گرفت که از جانب حکومت مرکزی به کار گماشته میشدند. اشرافیت جدیدی ابداع شد که مرکب از نخبگان نظامی و کشوری رژیم بود. کلیسای کاتولیک مطابق توافقنامه از نو برقرار شد، اما بهعنوان بخشی از دوایر دولتی نه مؤسسهای مستقل. آزادی زنان تابع اولویتهای خانواده شد و طلاق به شرط توافق دو طرف
برافتاد. هنرها یا با سانسور محدود شدند یا با تبلیغات مهار شدند». ژاک لویی داوید و شاگردانش در این دوره به استخدام درآمدند تا امپراتور و اعمال شکوهمند او را نقاشی کنند.
بههرحال اگر جمهوری برآمده از انقلاب در سال 1854 به پایان رسید، در نظر جیلدیا ظاهرا انقلاب در سال 1814-1815 با بازگرداندن سلطنت به آخر رسیده بود. او علت را در این میبیند که آموزش شهروندان چنان که باید و شاید کامل نبود و ماجرای گروه مخالف آنطورکه باید تمام نشده بود. در نظر او انقلاب و جمهوری کار نیمهتمام انقلابیون شمرده میشد که در قرن نوزدهم و در سالهای 1815، 1830، 1848 و 1871 بارها به آنها بازگشتند تا کاملتر و پایدارتر از گذشته به آن دست یابند.
5 نسل از انقلاب فرانسه
جيلديا كتاب را با كشتار بزرگ بعد از انقلاب آغاز ميکند و تقريبا صد سال بعد با كشتار بزرگتري كه در جريان جنگ اول رخ ميدهد، به پايان ميبرد. آنچه در اين فاصله ١٠٥ساله روايت ميشود، تاريخ قرن خونين نوزدهم فرانسه است كه در آن هر نسلي از «فرزندان انقلاب» جنگي يا انقلابي ديده است. نسلهایی که جیلدیا به آنها میپردازد، زیستشناختی نبودند و در زمانی واحد به دنیا نیامده بودند، بلکه نسلهایی تاریخی بودند که با رویدادهای واحد شکل گرفته بودند. او بر این باور است که این رویدادهای واحد میتوانست چنین رویدادهایی باشد: 1) انقلابهای 1789، 1830، 1871؛ 2) «صد روز» 1815 که ناپلئون برای مدت کوتاهی از تبعید به قدرت بازگشت و سپس در واترلو سرنگون شد؛ 3) شکست در جنگ فرانسه با پروس در سال 1870؛ 4) تجاوز بریتانیا در سال 1898 برای بهمعارضهگرفتن قدرت فرانسه؛ 5) تجاوز آلمان در سال 1905 یا 1911. این رویدادها به نسلهایی پشت سرهم شکل داد که بهخاطر رویدادهای گوناگونی که از سر گذرانده بودند، با هم تفاوت داشتند.
او پنج نسل را در دورهاي تاريخي كه براي كتاب تعيين كرده گزارش و خاطره انقلاب را نسلبهنسل روايت ميكند. نخست از نسل كساني مينويسد كه حدود سال ١٧٦٠ متولد شدند. اينها يا در رخدادهاي ١٧٨٩ و پس از آن شركت داشتند يا همعصر آن بودند. در واقع انقلاب 1789 را این نسل به پیش برد، اگرچه دهه انقلابی 1799-1789 طیف وسیعی از گروههای سنی را به میدان کشید که میان سالهای 1750 و 1770 به دنیا آمده بودند. نسل دوم آنهایی بودند كه حولوحوش سال ١٨٠٠ به دنيا آمدند و تصور و تجربهاي از انقلاب قبلي نداشتند. آنها مستقیم شاهد انقلاب نبودند و فرزند انقلابیون به حساب میآمدند. این نسل در دوره امپراتوری ناپلئونی بالید و در حدود 1820 به پختگی رسید. به باور جیلدیا، این نسل بهشدت خودآگاه بود، در دوره هیجانآمیز و باعظمتی بار آمد که با شکست نهایی امپراتور در واترلو، در پی بازگشت «صد روزه» ناپلئون در سال 1815، ناگهان به پایان آمد. به گفته نویسنده «این نسل از حملههای سلطنت به انقلاب، تبعید شاهکشان و اتحاد ویرانگر تخت و محراب نفرت داشت. میخواست انقلاب را در مقام آورنده آزادی، برابری و برادری بازیابد و به این آزمون بازگردد، ولی اینبار
بدون حکومت وحشت». در این نسل روزنامهنگاران لیبرالی حضور داشتند که پس از دوره بازگشت سلطنت در پاریس فعالیت میکردند.
نسل سوم متولدان حدود سال 1830 بودند و كودكيشان همزمان بود با شورشهاي ژوئن ١٨٤٨. این نسل به گفته جیلدیا پیش از آنکه از دست برود، بهندرت فرصتی یافت تا توهمی را بپروراند: «نخست بر اثر خیزش خشونتآمیز ژوئن 1848 و سرکوب بیرحمانه آن و سپس با کودتا و دیکتاتوری لویی ناپلئون نابود شد». اگر نسل 1800 (نسل دوم) دلبسته سلطنت مشروطه یا جمهوری بود، نسل 1830 (نسل سوم) کمتر ایدئولوژیک، بیشتر عملگرا و کمتر به این یا آن شکل حکومت خاص متعهد بود.
جیلدیا این نسل را نسل سازندگان مینامد نه رؤیاپردازان. او این نسل را تمرکزگرا میداند که از تمرکز تصمیمگیری سیاسی در پاریس خشنود بود، اما خواهان آن بود که امور اداری و اجرایی به مجامع وزارتی، که با رئیسان دوایر مشورت میکرد، و به شوراهای شهرداری واگذار شود که شهردارانش میباید انتخاب میشدند. این گروه در امپراطوری نفوذ هم کرده بود ولی در جمهوری سوم دستخوش دگرگونیهای مشخص شد. نویسنده نشان میدهد که در جمهوری دوم پس از «روزهای ژوئن» و امپراطوری دوم تا 1860 نفوذ سیاسی کلیسا بازگشت و از اینرو، نسل سوم هدف خود را کاستن از این نفوذ سیاسی قرار داد. اگر روحانیتستیزی نسل دوم سنتشکنانه بود، روحانیتستیزی نسل سوم علمی بود، «زیرا اخلاق عرفی پروراند که به جای آموزش دینی در مدرسههای دولتی نشست و جای ترس از جهنم را به ترس از بینظمی اجتماعی داد».
نسل چهارم كساني بودند كه پيرامون سال ١٨٦٠ چشم به جهان پس از انقلاب گشودند و طي جنگ فرانسه و پروس و حكومت كمون پاريس در فاصله ١٨٧٠ تا ١٨٧١ كودكي خود را گذراندند. رمان «شكست» اميل زولا يكي از معدود روايتهايي است كه تصویري نزديك به واقعيت از جنگ و کمون ارائه ميدهد. جیلدیا روایت میکند که چطور كمتر از دو هفته بعد از شكست كمون و هزاران نفري كه قتل عام شدند، گوستاو فلوبر كه به پاريس برگشته بود به ژرژ ساند نوشت: «بوي اجساد كمتر از بوي عفن خودپرستي كه از دهان اين جماعت استشمام ميشود مايه بيزاري من است. در قياس با انبوه بلاهت پاريسي منظره ويرانهها هيچ نيست». جیلدیا کمون را هم پیکاری طبقاتی، هم جنگی میان پاریس و استانها، هم جنگی با مذهب سازمانیافته و هم انقلابی در نقشهای جنسیتی میداند که زخمهای عمیقی در جامعه فرانسه به جای گذاشت. به هر ترتیب، نسل چهارم در طی سالهای آغازین امپراطوری سوم به بلوغ رسید، سالهایی که رژیم در برابر تهدیدهای بازگشت سلطنت با رژیم بناپارتیستی یا انقلاب مردمی به خوبی محافظت میشد. به روایت جیلدیا، در دهه 1890 بسیاری از سلطنتطلبان و بناپارتیستها گرد جمهوری جمع شدند و حتی
سوسیالیستهای مارکسیست به روند دموکراتیک متعهد شدند. به گفته او، رویدادی که به این جریان شکل داد قضیه دریفوس در سالهای 1897 -1899 بود که درهای ستیز کهنه میان جمهوریخواهان و کاتولیکها از نو باز شد و جرقه ستیزهای جدید میان یهوددوستان و یهودستیزان، میهنپرستان انقلابی و ناسیونالیستهای مرتجع را شعلهور ساخت. او معتقد است درس عمدهای که نسل چهارم آموخت این بود که چنین ستیزهایی نابهنجارند و لازم است با روندی از آنچه صلح شمرده میشد، این کشاکشها را فرونشاند. آنها به این نتیجه رسیدند که باید جمهوری متمرکزی ایجاد شود که حتیالامکان مردمان بسیاری را زیر سایه خود بگیرد. رهبران این نسل که زمام امور دولت را پس از قضیه دریفوس در دروه موسوم به «روزگار زیبا» تا 1914 به دست گرفتند، هم از راست میانه بودند و هم چپ میانه. این نسل متعهد شده بود که انقلاب را به روشهایی متعدد احیا کند. از اینرو، نظام تمرکز اداری را که با اصلاحات معدودی به دست نسل 1830، همچنان فرانسه را در 1800 بسیار محکم نگه داشته بود، به معارضه گرفتند. به روایت جیلدیا، نسل چهارم برخلاف نسل سوم که از شکست 1870 یکه خورد، علیه نظامیگری و بیعلاقگی به عظمت
ملی گرایید.
و سرانجام نسل آخر مد نظر جيلديا نسل متولدان حدود ١٨٩٠ است كه دور از خانه جان دادند و بیشتر متأثر از رژیمی بودند که از پیکارهای سیاسی و مذهبی حول قضیه دریفوس سر برآورد، نه از خود این پیکارها. نسل پنجم جمهوری میانهرو را محصول ساخت و پاخت احزاب سیاسی و قربانیکردن منافع ملی به دست سیاستمدارانی میدانستند که غالبا یهودی، پروتستان یا فراماسون بودند. اعضای این نسل موضعی در دو سر افراط سیاسی اختیار کردند. بیشتر اعضای این نسل ملهم از ضددریفوسیها بودند. این نسل یکمیلیونونیم تن از اعضای خود را در میدان جنگ جهانی اول از دست داد و به گفته جیلدیا، قدرت فرانسه را در وحدت ملی به اثبات رساند و سرانجام شکافهایی را که از انقلاب به ارث برده بود دفن کرد. با اینحال، جیلدیا چهار نسل اول را بانی اصلی ساختن فرانسه در طی انقلاب و پس از آن میداند که با انقلابها و جنگهای پیدرپی ساخته شده است.
مشاهدات فرزندان انقلاب
روايت جيلديا از رويدادهاي فرانسه قرن نوزدهم كه شامل انبوهي از اطلاعات تاريخي، سياسي، فرهنگي، ادبي و اقتصادي است نشان ميدهد چگونه بورژوازي فرانسه با كنارزدن سلطنت و عقبههاي آن و سركوب خونين حكومت كارگران در كمون پاريس، سرانجام توانست تحت لواي هويت ملي و متحدکردن فرانسه همه موانع را از سر راه بردارد و بر رقيبان خود پيروز شود و منافع يك طبقه را منافع همه طبقات اجتماعي جلوه دهد. از اینرو، رويكرد تاريخنگاري جيلديا در اين كتاب نیز برخلاف تاريخنگاري از بالا که سلطهاي طولاني در تاريخنگاري جهان داشته، تاريخنگاري اجتماعي و از پايين است و ميكوشد تاريخ حاشيهها، افراد، نامهای خاص، گروهها و طبقات پايين جامعه فرانسه را از ١٧٩٩ تا ١٩١٤ روايت كند، تاريخ جنبشهاي اجتماعي اين گروهها و طبقات و نقششان در فرايند تکوين جامعه فرانسه و اروپاي قرن نوزدهم، تاريخ فعاليتهاي اجتماعي- سياسي مردم. به همين دليل، روايت او از تاريخ فرانسه سده نوزدهم تاريخ «فرزندان انقلاب» فرانسه است. او نشان میدهد هر نسل از فرزندان انقلاب بزرگ فرانسه دستخوش جنگها، انقلابها و وحشتهای خاص خود بوده است. به روايت جيلديا، مواجهات و مشاهدات
پنجنسلي كه همپوشاني داشتند تاريخ عصر انقلاب است. آنها فروپاشي سلطنت خاندان بوربن را ديدند، تأسيس و شكست جمهوري اول، ظهور و افول ناپلئون اول، بازگشت سلطنت، برآمدن جمهوري دوم و سوم و از همه مهمتر شاهد دورهاي بودند كه هنوز ساختاربخش رؤياهاي ماست.