ترجمهای دیگر از عقاید یک دلقک
«زمانی که وارد شهر بُن شدم، هوا تاریک شده بود. سعی کردم ورودم به صورت همیشگی نباشد. یعنی چنان به چشم نیاید که در رفتوآمدهای پنجسالهام شکل گرفته بود: پایینآمدن از پلههای ایستگاههای راهآهن، بالارفتن از پلکان، برزمیننهادن ساک سفر، بلیت را از جیب به در آوردن، دوباره ساک را به دست گرفتن، تحویلدادن بلیت، رفتن به طرف دکه روزنامه و خریدن روزنامه عصر، بیرونرفتن و برای گرفتن تاکسی دستتکاندادن. پنج سال متوالی از جایی آمدهام و به جایی رفتهام، صبحها از پلهها بالا و پایین رفتهام و بعدازظهرها از پلهها پایین و بالا رفتهام، برای گرفتن تاکسی دستی تکان دادهام، در جیبم دنبال پولی گشتهام که به راننده بدهم، از دکهها روزنامه عصر خریده و در گوشهای از ذهنم از این کردار سنجیده و طبیعی خودم لذت بردهام. از زمانی که ماری ترکم کرده تا با آن سوفنر کاتولیک ازدواج کند، عملکردهایم بدون اینکه آرامششان را از دست بدهند، خودکار شدهاند.»
این آغاز یکی از رمانهای مشهور جهان است؛ رمانی که بین رمانخوانهای ایرانی هم بسیار محبوب است و تاکنون چند ترجمه فارسی از آن منتشر شده است؛ رمان «عقاید یک دلقک» اثر هاینریش بُل که اخیرا ترجمهای دیگر از آن در نشر نگاه به چاپ رسیده است. این ترجمه از روی متن آلمانی این رمان انجام شده و مترجم آن سارنگ ملکوتی است. هاینریش بُل از نویسندگان مطرح آلمان پس از جنگ جهانی دوم است. اوضاع اجتماعی نه چندان بسامان آلمان پس از جنگ و نسلی از مردم آلمان که دوران هیتلر را از سر گذرانده و آن دوران با همه پیامدهای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادیاش بر روح و روان و زندگی روزمرهشان تأثیری عمیق به جا گذاشته درونمایه بسیاری از آثار هاینریش بُل است. هاینریش بُل در «عقاید یک دلقک» نیز شرایط آلمان پس از جنگ و آدمهای این دوره خاص از حیات اجتماعی مردم آلمان را بازتاب داده است. راوی این رمان دلقکی است تنها به نام هانس که معشوقهاش او را ترک کرده است. هانس اکنون دچار یک بحران روحی عمیق است. افکار و عقاید او با باورهای جامعهای که در آن زندگی میکند در تعارض است و در جای جای رمان در قالب مونولوگ هانس با این تعارض مواجه میشویم. او وارد
شهر بن، محل زندگیاش، میشود در حالی که به لحاظ روحی سخت آسیب دیده و پولی هم در بساط ندارد. آنچه میخوانید سطرهای دیگری است از این رمان: «در شهر بن همه چیز به گونهای دیگر رقم میخورد. آنجا هیچگاه برنامهای اجرا نکردم، آنجا زندگی میکردم، و تاکسی که میگرفتم مرا نه به هتل بلکه به خانهام میرساند. بایستی میگفتم ما را، من و ماری را. و دربانی در خانه نایستاده بود که با مامور راهآهن اشتباه بگیرمش، ولی این خانه، خانهای که سه تا چهار هفته از وقتم را در آن سپری میکردم در چشم من از هر هتلی غریبتر مینمود. میبایستی جلوی خودم را میگرفتم که جلوی ایستگاه راهآهن تاکسی صدا نکنم، چنان به این کار عادت کرده بودم که بیاختیار انجامش میدادم. فقط یک مارک در جیبم داشتم. روی پلهها ایستادم تا مطمئن شوم کلیدهایم را همراه دارم، کلید خانه، کلید اتاقم، کلید میز تحریرم. داخل میز تحریرم حتما میتوانستم کلید دوچرخهام را پیدا کنم. زمان زیادی به یک پانتومیم با کلید فکر میکنم، به یک دستهکلید بزرگ از یخ فکر میکنم که در طول برنامهام آب میشود. پولی برای تاکسی نداشتم و برای اولین بار در عمرم به این پول احتیاج داشتم. زانویم
متورم شده بود و من لنگانلنگان از جلوی میدان راهآهن به طرف خیابان پست میرفتم. این دو دقیقه راه از ایستگاه راهآهن تا خانهامان به نظرم تمامنشدنی میرسید. به جعبه نصبشده اتوماتیک سیگار تکیه کردم و به خانهای نگاه انداختم که پدربزرگم یک آپارتمان از آن را به من هدیه داده بود. آپارتمانهایی جذاب و زیبا با نمای بالکنهای مقابلشان کنار هم ردیف شده بودند؛ پنج طبقه با پنج بالکن رنگین متفاوت، و آپارتمان من در طبقه پنجم قرار داشت جایی که رنگها آجریاند. آیا این هم برنامهای بود که اجرا میکردم؟ کلید را درون قفل میچرخانم، بدون تعجب به علت آبنشدن کلید در آسانسور را باز میکنم و روی دکمه پنج میزنم. با صدای خفه به بالا حمل میشوم، از پنجره کوچک آسانسور رد میشوم، از طبقات راهروها را مینگرم و همزمان از پنجره راهروها نظری به بیرون میاندازم: یک مجسمه یادگاری، میدان، کلیسا، نور آفتاب و برشهای سیاه، سقف بتونی و دوباره کمی دورتر مجسمه یادبود، میدان، کلیسا، رنگ نور، سه بار. و دفعه چهارم فقط میدان و کلیسا دیده میشوند. کلید آپارتمان را در قفل میچرخانم و با شگفتی میبینم که در باز میشود.»
«زمانی که وارد شهر بُن شدم، هوا تاریک شده بود. سعی کردم ورودم به صورت همیشگی نباشد. یعنی چنان به چشم نیاید که در رفتوآمدهای پنجسالهام شکل گرفته بود: پایینآمدن از پلههای ایستگاههای راهآهن، بالارفتن از پلکان، برزمیننهادن ساک سفر، بلیت را از جیب به در آوردن، دوباره ساک را به دست گرفتن، تحویلدادن بلیت، رفتن به طرف دکه روزنامه و خریدن روزنامه عصر، بیرونرفتن و برای گرفتن تاکسی دستتکاندادن. پنج سال متوالی از جایی آمدهام و به جایی رفتهام، صبحها از پلهها بالا و پایین رفتهام و بعدازظهرها از پلهها پایین و بالا رفتهام، برای گرفتن تاکسی دستی تکان دادهام، در جیبم دنبال پولی گشتهام که به راننده بدهم، از دکهها روزنامه عصر خریده و در گوشهای از ذهنم از این کردار سنجیده و طبیعی خودم لذت بردهام. از زمانی که ماری ترکم کرده تا با آن سوفنر کاتولیک ازدواج کند، عملکردهایم بدون اینکه آرامششان را از دست بدهند، خودکار شدهاند.»
این آغاز یکی از رمانهای مشهور جهان است؛ رمانی که بین رمانخوانهای ایرانی هم بسیار محبوب است و تاکنون چند ترجمه فارسی از آن منتشر شده است؛ رمان «عقاید یک دلقک» اثر هاینریش بُل که اخیرا ترجمهای دیگر از آن در نشر نگاه به چاپ رسیده است. این ترجمه از روی متن آلمانی این رمان انجام شده و مترجم آن سارنگ ملکوتی است. هاینریش بُل از نویسندگان مطرح آلمان پس از جنگ جهانی دوم است. اوضاع اجتماعی نه چندان بسامان آلمان پس از جنگ و نسلی از مردم آلمان که دوران هیتلر را از سر گذرانده و آن دوران با همه پیامدهای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادیاش بر روح و روان و زندگی روزمرهشان تأثیری عمیق به جا گذاشته درونمایه بسیاری از آثار هاینریش بُل است. هاینریش بُل در «عقاید یک دلقک» نیز شرایط آلمان پس از جنگ و آدمهای این دوره خاص از حیات اجتماعی مردم آلمان را بازتاب داده است. راوی این رمان دلقکی است تنها به نام هانس که معشوقهاش او را ترک کرده است. هانس اکنون دچار یک بحران روحی عمیق است. افکار و عقاید او با باورهای جامعهای که در آن زندگی میکند در تعارض است و در جای جای رمان در قالب مونولوگ هانس با این تعارض مواجه میشویم. او وارد
شهر بن، محل زندگیاش، میشود در حالی که به لحاظ روحی سخت آسیب دیده و پولی هم در بساط ندارد. آنچه میخوانید سطرهای دیگری است از این رمان: «در شهر بن همه چیز به گونهای دیگر رقم میخورد. آنجا هیچگاه برنامهای اجرا نکردم، آنجا زندگی میکردم، و تاکسی که میگرفتم مرا نه به هتل بلکه به خانهام میرساند. بایستی میگفتم ما را، من و ماری را. و دربانی در خانه نایستاده بود که با مامور راهآهن اشتباه بگیرمش، ولی این خانه، خانهای که سه تا چهار هفته از وقتم را در آن سپری میکردم در چشم من از هر هتلی غریبتر مینمود. میبایستی جلوی خودم را میگرفتم که جلوی ایستگاه راهآهن تاکسی صدا نکنم، چنان به این کار عادت کرده بودم که بیاختیار انجامش میدادم. فقط یک مارک در جیبم داشتم. روی پلهها ایستادم تا مطمئن شوم کلیدهایم را همراه دارم، کلید خانه، کلید اتاقم، کلید میز تحریرم. داخل میز تحریرم حتما میتوانستم کلید دوچرخهام را پیدا کنم. زمان زیادی به یک پانتومیم با کلید فکر میکنم، به یک دستهکلید بزرگ از یخ فکر میکنم که در طول برنامهام آب میشود. پولی برای تاکسی نداشتم و برای اولین بار در عمرم به این پول احتیاج داشتم. زانویم
متورم شده بود و من لنگانلنگان از جلوی میدان راهآهن به طرف خیابان پست میرفتم. این دو دقیقه راه از ایستگاه راهآهن تا خانهامان به نظرم تمامنشدنی میرسید. به جعبه نصبشده اتوماتیک سیگار تکیه کردم و به خانهای نگاه انداختم که پدربزرگم یک آپارتمان از آن را به من هدیه داده بود. آپارتمانهایی جذاب و زیبا با نمای بالکنهای مقابلشان کنار هم ردیف شده بودند؛ پنج طبقه با پنج بالکن رنگین متفاوت، و آپارتمان من در طبقه پنجم قرار داشت جایی که رنگها آجریاند. آیا این هم برنامهای بود که اجرا میکردم؟ کلید را درون قفل میچرخانم، بدون تعجب به علت آبنشدن کلید در آسانسور را باز میکنم و روی دکمه پنج میزنم. با صدای خفه به بالا حمل میشوم، از پنجره کوچک آسانسور رد میشوم، از طبقات راهروها را مینگرم و همزمان از پنجره راهروها نظری به بیرون میاندازم: یک مجسمه یادگاری، میدان، کلیسا، نور آفتاب و برشهای سیاه، سقف بتونی و دوباره کمی دورتر مجسمه یادبود، میدان، کلیسا، رنگ نور، سه بار. و دفعه چهارم فقط میدان و کلیسا دیده میشوند. کلید آپارتمان را در قفل میچرخانم و با شگفتی میبینم که در باز میشود.»