بررسی نقش مردم و سازمانهای اجتماعی در عبور از بحران
شهر بیاعتماد
وقتی جنگ آغاز میشود، نخستین تصاویر معمولا به ساختمانهای ویران، زیرساختهای تخریبشده و جابهجایی جمعیت گره میخورد؛ اما به اعتقاد هوشنگ عشایری، شهرساز و پژوهشگر، خسارت اصلی جنگ در لایهای عمیقتر رخ میدهد؛ جایی که اعتماد اجتماعی فرومیریزد، شبکههای اقتصادی از هم میپاشند و کسبوکارها پشت درهای بسته بقا میجنگند. او معتقد است در چنین شرایطی، این مردم، محلهها و سازمانهای اجتماعی هستند که میتوانند مانع فروپاشی کامل اقتصاد شوند و زمینه بازسازی را فراهم کنند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
وقتی جنگ آغاز میشود، نخستین تصاویر معمولا به ساختمانهای ویران، زیرساختهای تخریبشده و جابهجایی جمعیت گره میخورد؛ اما به اعتقاد هوشنگ عشایری، شهرساز و پژوهشگر، خسارت اصلی جنگ در لایهای عمیقتر رخ میدهد؛ جایی که اعتماد اجتماعی فرومیریزد، شبکههای اقتصادی از هم میپاشند و کسبوکارها پشت درهای بسته بقا میجنگند. او معتقد است در چنین شرایطی، این مردم، محلهها و سازمانهای اجتماعی هستند که میتوانند مانع فروپاشی کامل اقتصاد شوند و زمینه بازسازی را فراهم کنند.
جنگ تنها نبرد میان ارتشها نیست؛ نبردی است که در کوچهها، محلهها، بازارها و حتی روابط روزمره مردم جریان پیدا میکند. در روزهایی که دولتها زیر فشار بحران قرار میگیرند و منابع محدود میشود، بسیاری از وظایفی که پیشتر بر عهده نهادهای رسمی بوده، به دوش جامعه محلی میافتد. هوشنگ عشایری معتقد است درک نقش مردم و سازمانهای اجتماعی در دوران جنگ و پساجنگ، کلید فهم چگونگی تابآوری در شرایط بحرانی است. او میگوید جنگها تنها زیرساختها را نابود نمیکنند، بلکه اعتماد عمومی به بازار و کسبوکارها را نیز کاهش میدهند؛ موضوعی که اگر برای آن چارهای اندیشیده نشود، بازسازی اقتصادی را با دشواریهای جدی روبهرو خواهد کرد.
عشایری در تشریح نقش سازمانهای اجتماعی در دوران جنگ میگوید: در بسیاری از جنگها مشاهده شده که انجمنهای محلی، سازمانهای مردمنهاد، گروههای داوطلب و شبکههای اجتماعی محلی عملا بخشی از وظایف دولت را بر عهده گرفتهاند. این مجموعهها به حفظ زنجیره تأمین کالاهای اساسی، توزیع منابع و حمایت از کسبوکارهای کوچک کمک میکنند. به گفته او، زمانی که ساختارهای رسمی دچار اختلال میشوند، اقتصاد محلی اهمیت دوچندان پیدا میکند. او توضیح میدهد: در شرایط جنگی، بسیاری از کسبوکارهای کوچک تنها به واسطه همکاری مردم و اشتراکگذاری منابع به فعالیت خود ادامه میدهند. همین همکاریهای محلی است که از فروپاشی کامل اقتصاد جلوگیری میکند و امکان حفظ اشتغال را فراهم میآورد. عشایری معتقد است آنچه در ظاهر اقدامی ساده به نظر میرسد، در واقع پایه اصلی بازسازی آینده است. او میگوید: اعتماد اجتماعی سرمایهای است که در روزهای پس از جنگ ارزش آن از بسیاری از منابع مالی بیشتر میشود. اگر این سرمایه حفظ شود، امکان احیای اقتصاد نیز وجود خواهد داشت. این پژوهشگر برای توضیح دیدگاه خود به نمونههای تاریخی اشاره میکند؛ نمونههایی که نشان میدهد چگونه جوامع محلی توانستهاند از دل بحران، مسیر بازسازی را آغاز کنند.
عشایری میگوید پس از پایان جنگ جهانی دوم، شهر برلین با ویرانی گسترده مواجه بود، اما همین شبکههای اجتماعی و گروههای محلی بودند که زمینه احیای اقتصاد را فراهم کردند. او توضیح میدهد: در سالهای پس از جنگ، مردم با ابتکارهای محلی، تعمیرگاههای مشارکتی و کسبوکارهای کوچک را راهاندازی کردند. همین فعالیتها بعدها به بخشی از آن چیزی تبدیل شد که از آن بهعنوان معجزه اقتصادی آلمان یاد میشود. به اعتقاد او، مهمترین درس تجربه آلمان این بود که بازسازی اقتصادی صرفا با سرمایه و بودجه دولتی محقق نمیشود، بلکه نیازمند اعتماد، مشارکت و شبکهسازی اجتماعی است.
عشایری سپس به تجربه بوسنی و هرزگوین اشاره میکند؛ کشوری که پس از جنگ داخلی با شکافهای عمیق اجتماعی و اقتصادی روبهرو شد. او میگوید: در بوسنی، تعاونیهای محلی و سازمانهای اجتماعی نقش مهمی در بازگرداندن مردم به چرخه تولید داشتند. بسیاری از کسبوکارهای کوچک با حمایتهای مردمی و سازمانهای غیردولتی شکل گرفتند و همین موضوع به احیای اقتصاد محلی کمک کرد. اما از نگاه او، شاید یکی از مهمترین نمونهها رواندا باشد؛ کشوری که پس از نسلکشی سال ۱۹۹۴ تقریبا با نابودی بخش بزرگی از اقتصاد خود مواجه شد.
عشایری توضیح میدهد: در رواندا، زنان، تعاونیهای محلی و شبکههای اجتماعی نقش تعیینکنندهای در بازسازی اقتصاد ایفا کردند. وامهای خرد، کسبوکارهای کوچک و مشارکت محلی باعث شد کشوری که در آستانه فروپاشی کامل قرار داشت، مسیر رشد اقتصادی را دوباره آغاز کند. او معتقد است بسیاری تصور میکنند پایان جنگ به معنای پایان بحران است، در حالی که چالشهای اصلی تازه از همان نقطه آغاز میشوند. او میگوید: دوران پساجنگ معمولا با بیکاری گسترده، کمبود سرمایه، مهاجرت، آسیبهای روانی و کاهش اعتماد اجتماعی همراه است. در چنین شرایطی، اگر جامعه محلی فعال نباشد، بازسازی اقتصادی بسیار کُند و پرهزینه خواهد بود. عشایری تأکید میکند که آموزش مهارتهای جدید، حمایت از کسبوکارهای خرد، ایجاد تعاونیها و استفاده از ظرفیت محلهها از مهمترین ابزارهای عبور از این مرحله است. او معتقد است اگرچه پایان جنگ میتواند آغازی برای بازسازی باشد، اما در عمل جامعه با مجموعهای از بحرانهای درهمتنیده روبهرو میشود؛ بحرانهایی که هر کدام میتوانند روند احیای اقتصادی را مختل کنند. او میگوید: تجربه کشورهای مختلف نشان میدهد پس از جنگ معمولا با چند مسئله مشترک مواجه هستیم؛ بیکاری، مهاجرت، ساختوساز غیرمجاز، ناترازی انرژی، کمبود آب، سوءتغذیه و در نهایت کاهش سرمایه اجتماعی و اخلاق عمومی. به اعتقاد او، حل این مشکلات از مسیر برنامههای کاملا متمرکز و دولتی به تنهایی ممکن نیست و باید ظرفیتهای محلی و مردمی به میدان بیایند. عشایری معتقد است بیکاری یکی از نخستین پیامدهای جنگ است؛ پدیدهای که نهتنها معیشت خانوارها را تهدید میکند، بلکه زمینهساز گسترش فقر و آسیبهای اجتماعی نیز میشود. او توضیح میدهد: در بسیاری از کشورها پس از جنگ، بخشی از مشاغل از بین میروند، سرمایهگذاری کاهش مییابد و مهاجرانی که به شهرها بازمیگردند، با بازار کاری مواجه میشوند که ظرفیت جذب آنها را ندارد. به گفته او، تجربه رواندا نشان داده است که تعاونیهای محلی میتوانند نقش مهمی در جذب نیروی کار ایفا کنند. عشایری میگوید: مدیران محلی و شوراهای محله باید بتوانند ظرفیتهای هر منطقه را شناسایی کنند. راهاندازی کارگاههای کوچک تولیدی، تعاونیهای خدماتی و مشاغل خرد میتواند بخشی از مشکل بیکاری را حل کند. او معتقد است حتی صندوقهای محلی با مشارکت دولت، کارفرمایان و مردم میتوانند در دوره گذار، نقش مکمل بیمههای حمایتی را ایفا کنند. موضوع دیگری که عشایری بر آن تأکید دارد، مهاجرتهای گسترده پس از جنگ است. او میگوید: وقتی امنیت، اشتغال و خدمات عمومی کاهش پیدا میکند، بخشی از جمعیت ناچار به مهاجرت میشود. این مهاجرتها نهتنها مناطق مبدأ را تضعیف میکند، بلکه فشار سنگینی بر شهرهای مقصد وارد میآورد. به باور او، محلهها میتوانند به عاملی برای حفظ جمعیت و بازگشت مهاجران تبدیل شوند. اگر فرصتهای شغلی، خدمات اجتماعی و حس تعلق محلی تقویت شود، بسیاری از افراد ترجیح میدهند در همان منطقه زندگی و فعالیت کنند. تجربه بوسنی نشان داد که شوراهای محلی نقش مهمی در بازگشت بخشی از مهاجران ایفا کردند. او بر ایجاد شبکههای محلی حمایت اجتماعی و همچنین ارائه خدمات روانشناختی برای کاهش آسیبهای ناشی از مهاجرت تأکید میکند. به گفته این پژوهشگر، یکی از تبعات رایج جنگ و بحرانهای اقتصادی، رشد ساختوسازهای غیرمجاز است. او میگوید: وقتی مسکن کمیاب و گران میشود و نظارت کاهش پیدا میکند، ساختوسازهای بیضابطه افزایش مییابد. این روند در بلندمدت میتواند مشکلات جدی شهری و زیستمحیطی ایجاد کند.
عشایری معتقد است ساکنان هر محله بهترین ناظران توسعه شهری هستند. اگر شوراهای محلی در فرایند برنامهریزی شهری مشارکت داشته باشند و تعاونیهای مسکن تقویت شوند، بسیاری از ساختوسازهای غیرمجاز میتواند به مسیر قانونی هدایت شود. به اعتقاد او، تجربه کشورهای اروپایی پس از جنگ جهانی دوم نشان داده که مشارکت مردم در ساماندهی ساختوسازها، نتایج موفقی به همراه داشته است. عشایری بحران آب و انرژی را از مهمترین چالشهای دوران پساجنگ میداند. او میگوید: جنگ معمولا زیرساختهای حیاتی را تخریب میکند. از طرف دیگر افزایش مصرف، تغییرات اقلیمی و کمبود منابع باعث میشود تأمین آب و انرژی دشوارتر شود. به باور او، راهحل این مسئله صرفا در پروژههای کلان خلاصه نمیشود. او توضیح میدهد: محلهها میتوانند در مدیریت مصرف نقش تعیینکنندهای داشته باشند. از مخازن مشترک ذخیره آب گرفته تا سامانههای کوچک انرژی خورشیدی، همه این اقدامات میتواند بخشی از فشار بر شبکههای اصلی را کاهش دهد.
عشایری معتقد است یکی از مهمترین مزیتهای این رویکرد، افزایش خودکفایی محلی و کاهش آسیبپذیری در برابر بحرانهای آینده است.
به گفته او، تورم، اختلال در زنجیره تأمین و کاهش تولید داخلی، مستقیماً بر کیفیت تغذیه مردم اثر میگذارد.
عشایری میگوید: در بسیاری از جوامع پس از جنگ، خانوادهها به سمت غذاهای ارزانتر و کمارزشتر سوق پیدا میکنند. این روند به سوءتغذیه، بیماری و کاهش کیفیت زندگی منجر میشود.
او راهکار را در تقویت تولید محلی و کشاورزی شهری میداند. باغچههای محلی، تعاونیهای غذایی و بازارهای مستقیم بین تولیدکننده و مصرفکننده میتوانند هم هزینهها را کاهش دهند و هم دسترسی مردم به غذای سالم را افزایش دهند.
اما از نگاه عشایری، تمام این چالشها یک نقطه مشترک دارند؛ اینکه بدون مشارکت مردم و بدون بازگشت اعتماد اجتماعی، هیچ برنامه بازسازی پایداری به نتیجه نخواهد رسید.
عشایری توضیح میدهد: در شرایط جنگی و پساجنگ، اعتماد عمومی کاهش پیدا میکند. مردم دیگر به سادگی به یکدیگر، به نهادها یا حتی به بازار اعتماد نمیکنند. همین مسئله زمینه را برای گسترش فساد، احتکار، سوداگری، رقابت ناسالم و رفتارهای فرصتطلبانه فراهم میکند.
عشایری برای توضیح امکان بازگشت اعتماد اجتماعی به تجربه رواندا اشاره میکند؛ کشوری که پس از نسلکشی سال ۱۹۹۴ با یکی از عمیقترین بحرانهای اجتماعی جهان مواجه شد.
او میگوید: پس از کشتهشدن صدها هزار نفر، جامعه رواندا با موجی از انتقامجویی، بیاعتمادی و فساد روبهرو شد. اما دولت و نهادهای اجتماعی این کشور تلاش کردند به جای تمرکز صرف بر مجازات، به سمت عدالت ترمیمی حرکت کنند.
به گفته او، دادگاههای محلی موسوم به «گاکاچا» بستری برای گفتوگو، جبران خسارت و بازسازی روابط اجتماعی فراهم کردند.
عشایری معتقد است مهمترین درس رواندا این بود که جامعه بدون بازسازی اعتماد، قادر به بازسازی اقتصاد نیست. سرمایه اجتماعی همان چیزی است که مردم را دوباره کنار هم قرار میدهد. بدون آن، حتی اگر منابع مالی هم وجود داشته باشد، توسعه پایدار شکل نمیگیرد.
عشایری باور دارد که بازسازی اخلاق عمومی پروژهای صرفا دولتی نیست.
او میگوید: این کار باید از پایین به بالا شکل بگیرد. مدرسه، مسجد، رسانه، سازمانهای مردمنهاد و شوراهای محلی همگی باید در این فرایند نقش داشته باشند.
به گفته او، آموزش مهارتهای زندگی، ترویج فرهنگ گفتوگو، تقویت روحیه همکاری و ایجاد فضاهای مشارکتی از مهمترین ابزارهای مقابله با فروپاشی اجتماعی است.
او تأکید میکند: مردم باید احساس کنند صدایشان شنیده میشود و در تصمیمگیریها نقش دارند. هر جا این احساس شکل گرفته، بازسازی اجتماعی نیز موفقتر بوده است.