مهاجرت و رهاسازی سالمندان
پیری همیشه یکی از دشوارترین آزمونهای جامعه بشری بوده است. تاریخ انسان سرشار از لحظههایی است که در آن، پیر و فرسودهای در میانه کوچ جا مانده، بر تکهای یخ رها شده، به کوهی دوردست برده شده یا با آیینی خاموش از دایره زندگان کنار گذاشته شده است. پژوهشگران این پدیده را با واژه لاتین Senicide (پیرکشی) میشناسند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
علی مرسلی: پیری همیشه یکی از دشوارترین آزمونهای جامعه بشری بوده است. تاریخ انسان سرشار از لحظههایی است که در آن، پیر و فرسودهای در میانه کوچ جا مانده، بر تکهای یخ رها شده، به کوهی دوردست برده شده یا با آیینی خاموش از دایره زندگان کنار گذاشته شده است. پژوهشگران این پدیده را با واژه لاتین Senicide (پیرکشی) میشناسند. شاید صریحترین نمونههای این پدیده را بتوان در میان اقوام شکارچی-گردآورنده شمالگان یافت. در میان اینوئیتها، رهاکردن سالمندان بر روی یخ در سالهای قحطی رخ میداد؛ زمانی که بقای گروه، از هر ملاحظه دیگری مهمتر میشد. آخرین نمونه مستند این رویه در سال ۱۹۳۹ ثبت شده است. در شرق سیبری نیز چوکچیها آیینی مشابه داشتند؛ سالمند یا بیمار لاعلاج گاه از نزدیکان خود میخواست او را خلاص کنند، نه از سر میل به خودکشی، بلکه بهمثابه رسمی آیینی برای بازگرداندن زندگی به چرخه طبیعت. در ژاپن، این مسئله به قلمرو اسطوره راه یافت. روایت «اوباسوته» -به معنای «رهاکردن پیرزن» یا «رهاکردن والدین»- قرنهاست در فولکلور ژاپنی حضور دارد. در این روایت، سالمند ناتوان را به کوهی دورافتاده یا جنگلی متروک میبردند و همانجا رها میکردند (در ادبیات و فرهنگ عامه فارسی نیز روایتهایی کمابیش مشابه وجود دارد). یکی از مکانهایی که بعدها با افسانه اوباسوته ژاپنی پیوند خورد، جنگل آئوکیگاهارا در دامنه کوه فوجی بود. با این حال، نکته مهم آن است که بیشتر داستانهای اوباسوته نه برای توجیه این عمل، بلکه برای هشداردادن علیه آن نوشته شدهاند. جامعهای که چنین روایتی میسازد، در واقع از وسوسهای سخن میگوید که میخواهد مهارش کند.
در اسکاندیناوی، افسانه دیگری شکل گرفت؛ سالمندانی که خود را از صخرههایی موسوم به «آتستوپا» -به معنای «پرتگاه خاندان»- به پایین پرتاب میکردند. اما همین افسانه یا حقیقت باعث شده که امروز در مباحث سیاسی سوئد، واژه «آتستوپا» به استعارهای برای نظام ناکارآمد حمایت از سالمندان تبدیل شود. احتمالا کهنترین روایت پیرکشی به سارداینیا بازمیگردد؛ قومی باستانی که هنگام کشتن سالمندان بلند میخندیدند؛ همان «خنده ساردونیک» که بعدها در زبانهای اروپایی به معنای خندهای تلخ و بیرحمانه ماندگار شد. اما این خنده، الزاما نشانه قساوت نبود، بلکه معنایی آیینی داشت؛ نوعی بازگرداندن مرگ به دست بشر به چرخه حیات. سیسرون، فیلسوف رومی، در رساله «درباره پیری» از شأن سالمندان دفاع میکند، اما واقعیت اجتماعی روم چیز دیگری بود. سالمندی در روم امتیاز ویژهای به همراه نداشت و بسیاری از پیران در حاشیه جامعه زندگی میکردند. فاصله میان ستایش اخلاقی سالمندان و واقعیت زندگی آنان، فاصلهای آشناست؛ شکافی که جهان امروز نیز همچنان با آن روبهرو است. شگفتآور آنکه همین الان در برخی روستاهای جنوبی ایالت تامیلنادوی هند، رویهای موسوم به «تالائیکوتال» همچنان گزارش میشود؛ آیینی که در آن سالمند را با روغن شستوشو میدهند و سپس با خوراندن حجم زیادی آب نارگیل، بدنش را به سمت نارسایی کلیوی و مرگ سوق میدهند. در جامعهای که احترام به والدین را بخشی از هویت فرهنگی خود میداند، فقر، هزینه درمان و گاه طمع در ارث، هنوز چنین رویهای را زنده نگه داشته است. در فلات ایران، پیرکشی صورتی دیگر به خود میگیرد. این صورت، نه آیینی، نه اسطورهای و نه حتی آشکار بوده است. ایلات بزرگی همچون بختیاری در زاگرس مرکزی و قشقایی در فارس، هر سال دو بار کوچ میکردند؛ از ییلاق به قشلاق و دوباره از قشلاق به ییلاق. این جابهجایی هرگز از جنس «سفر» نبود، بلکه نبردی دائمی با کوه، برف، رودخانه و گرسنگی برای زندهماندن بود. در سال ۱۹۲۴، دو فیلمساز آمریکایی، مریان کوپر و ارنست شودساک (همانهایی که بعدها «کینگکنگ» را ساختند) کوچ ایل بختیاری را از دریچه دوربین ثبت کردند. حاصل این سفر مستند «علف؛ نبرد یک ملت برای زندگی» بود؛ روایتی از ۵۰ هزار انسان و نزدیک به نیممیلیون دام که باید از رودخانه کارون عبور میکردند، از دامنههای زردکوه بالا میرفتند و هفتهها در مسیری میماندند که کوچکترین لغزش در آن میتوانست به مرگ بینجامد. در تصاویر این فیلم، کودکانی دیده میشوند که گوسالهای را بر دوش حمل میکنند و مردانی که با پای برهنه برف را میشکافند. در چنین نظمی، کسی که از پا میافتاد، اغلب در مسیر جا میماند. در حافظه شفاهی عشایر ایران هنوز روایت سالمندانی باقی مانده که در فصل کوچ جا گذاشته میشدند؛ پیرمرد یا پیرزنی که دیگر توان عبور از گردنه را نداشت. گاه برای او چادری کوچک برپا میکردند و اندکی آذوقه کنار دستش میگذاشتند، با این امید -یا شاید این وهم- که بازگشتی در کار خواهد بود. اما همه میدانستند که جامانده، نخواهد ماند.
این رفتار در میان عشایر ایران نه نامی داشت، نه آیینی و نه افسانهای که آن را توجیه کند. اگر در ژاپن با اسطوره همراه بود و در شمالگان با مناسکی شناختهشده، در اینجا در سکوت رخ میداد و در سکوت نیز به حافظه نسلها منتقل میشد؛ سکوتی که شاید خود عمیقترین نشانه عذاب وجدان جمعی بود. جامعهای که توان مراقبت از سالمند را از دست میدهد، ناگزیر راهی برای کنارگذاشتن او پیدا میکند و سپس برای آن توجیهی اخلاقی، اقتصادی یا فرهنگی میتراشد و گاه، مانند تجربه عشایر ایران، حتی نامی هم ندارد. امروز اما شکل مسئله تغییر کرده، نه ماهیت آن. فرزندانی که به شهری دیگر یا کشوری دیگر مهاجرت میکنند و والدینی که در خانهای خالی جا میمانند، بخشی از همین گسستاند. این جاگذاشتن، صرفا جدایی جغرافیایی نیست؛ شکافی است در تداوم نسل، حافظه و خانواده. فرزندان مهاجر، هرچند موفق و برخوردار، اغلب دیگر ادامهدهنده جهان فرهنگی والدین خود نیستند و رابطه میان دو نسل، آرامآرام از پیوندی زنده به خاطرهای دور بدل میشود. شاید تراژدی مهاجرت، از جهتی، حتی از جاماندن سالمندان در کوچهای عشایری نیز تلختر باشد؛ زیرا مهاجران نهفقط والدین خود، بلکه روند پیرشدن آنان را نیز از دست میدهند. برای بسیاری از آنان، پدر و مادر هنوز همان تصویر سالهای دورِ پیش از مهاجرتاند؛ همان چهرههای استوار و آشنا. فاصله جغرافیایی اجازه نمیدهد فرسودگی تدریجی، کمتوانی، زوال حافظه و نزدیکشدن آرام مرگ را ببینند و برای آن آماده شوند. گویی «پیرکشی» مدرن، نه در یک لحظه، بلکه از همان روز مهاجرت آغاز شده و سال به سال، آرام و بیصدا ادامه یافته است. از همین رو، فاصله میان پیرزنی که روزگاری در برفهای زاگرس جا میماند و سالمندی که امروز در اتاقی خاموش در خانه سالمندان، در خانهای خالی یا در بیمارستانی دور از فرزندان جان میدهد، کمتر از آن چیزی است که دوست داریم باور کنیم. زمانه عوض شده، جغرافیا تغییر کرده و همه جنبههای حیات ما مدرنتر شده، اما مسئله همان است و کوچ همان کوچ است. انسانی که دیگر نمیتواند همراه شود، سرانجام باید جا بماند.