«وش»
در دنیای این روزای ما، بعضی آدمها را نمیشود به یک روز، یک سال، یک فصل یا حتی یک عمر سپرد. بعضیها از تقویم عبور میکنند، از تاریخ میگذرند و به حافظه میرسند. میآیند که بمانند، میروند که بمانند و خاموش میشوند تا جهان تازه بفهمد چه صدایی را از دست داده است.
در دنیای این روزای ما، بعضی آدمها را نمیشود به یک روز، یک سال، یک فصل یا حتی یک عمر سپرد. بعضیها از تقویم عبور میکنند، از تاریخ میگذرند و به حافظه میرسند. میآیند که بمانند، میروند که بمانند و خاموش میشوند تا جهان تازه بفهمد چه صدایی را از دست داده است. امروز از همان روزهایی است که آدم دلش میخواهد کمی از شتاب جهان فاصله بگیرد، پرده را کنار بزند، به دوردست نگاه کند و به چیزی بیندیشد که سالهاست در ما مانده است؛ چیزی نهچندان دور، نهچندان آشکار، اما همیشه حاضر. مثل عطری که از اتاقی خالی میآید، مثل نوری که از پنجرهای بسته میگذرد، مثل خاطرهای که هرچه از آن دورتر میشویم، نزدیکتر میشود.
بعضی صداها فقط صدا نیستند؛ خانهاند، پناهاند، خاطرهاند. گاهی دستی هستند بر شانه یک دل خسته، گاهی پنجرهای رو به هوای تازه، گاهی چراغی کوچک در شبی که همه راهها به تاریکی میرسند.
چه بسیار شبهایی که آدم از جهان خسته است؛ از خبرها، از رفتنها، از نرسیدنها، از فرداهایی که هنوز نیامدهاند اما خستگیشان را از امروز بر دوش ما گذاشتهاند. در چنین شبهایی، یک صدا میتواند کاری کند که هیچ کلمهای از عهدهاش برنمیآید؛ میتواند بغض را به اشک، اشک را به آرامش و آرامش را دوباره به امید بدل کند.
شاید ماندگاری همین باشد؛ اینکه آدمی بعد از رفتن، در ما ادامه پیدا کند. در خلوت ما، در سکوت ما، در شعرهایی که بیاختیار زمزمه میکنیم، در پنجرههایی که شبهنگام باز میگذاریم، در دلتنگیهایی که نامی برایشان نداریم. سالها گذشته است. خیلی چیزها عوض شده. شهرها پیرتر شدهاند، خیابانها شلوغتر، دلها خستهتر و فرداها مبهمتر. ما از کنار روزهای زیادی گذشتهایم؛ روزهایی که آمدند، شکستند، گذشتند و گم شدند. اما بعضی چیزها، عجیب، تسلیم گذر زمان نمیشوند. هنوز یک نغمه میتواند ما را به سالی دور ببرد. هنوز یک بیت میتواند کسی را از اعماق خاطره بیرون بکشد. هنوز یک صدا میتواند در ازدحام این همه صدا، راه خودش را پیدا کند و درست به همان جایی برسد که سالهاست کسی دستش به آن نرسیده است؛ به دل. شاید برای همین است که بعضی رفتنها، رفتن نیستند. بعضی خاموشیها، خاموشی نیستند. بعضی نبودنها، از هزار بودن پررنگترند. آدمهایی هستند که دیگر کنار ما نیستند، اما هنوز با ما راه میروند؛ در جاده، در خلوت، در باران، در شب، در تنهایی. ما آنها را نمیبینیم، اما گاهی ناگهان چیزی درونمان میلرزد و میفهمیم هنوز جایی در ما برایشان چراغی روشن است. و چه زیباست که انسان بتواند چنین بماند؛ نه در قاب عکس، نه در سطر تاریخ، نه در حافظه تقویم، بلکه در قلب مردمی که شاید هرگز او را ندیده باشند، اما چیزی از او را زندگی کردهاند. شاید این شریفترین شکل ماندن باشد؛ اینکه نباشی و هنوز باشی. اینکه خاموش شوی و هنوز شنیده شوی. اینکه دور شوی و هنوز نزدیک بمانی. اینکه زمان بگذرد و تو نگذری. و شاید راز بعضی آدمها همین است؛ میروند، اما رفتنی نیستند. میخوابند، اما خاموش نیستند. یک روز، میان این همه خستگی و هیاهو، ناگهان از جایی دور، صدایی در ما برمیخیزد؛ صدایی که انگار میگوید هنوز میتوان دوست داشت، هنوز میتوان امید داشت، هنوز میتوان به فردا دل بست. و ما چشمهایمان را میبندیم. جهان برای لحظهای ساکت میشود و میفهمیم بعضی صداها برای شنیدهشدن به گوش احتیاج ندارند، به دل احتیاج دارند. و بعضی آدمها برای ماندن به حضور احتیاج ندارند؛ به خاطرهای زنده، به قلبی روشن و به نسلی نیاز دارند که هنوز بلد باشد یادشان را دوست بدارد. شاید ماندن همین باشد؛ نه آنکه در جهان باشی، آنکه جهان، بی حضور تو، هنوز چیزی از تو کم نداشته باشد. نه آنکه صدایت شنیده شود، آنکه سکوتت هم شنیدنی باشد. نه آنکه در تقویم بمانی، آنکه از تقویم عبور کنی و در دل بمانی. بعضیها یک بار به دنیا میآیند، اما بارها در ما متولد میشوند. هر بار که دلی برای شنیدن باز میشود، هر بار که شعری در خلوتی زمزمه میشود، هر بار که انسانی میان این همه تاریکی، به روشنایی دل میبندد. و آن وقت میفهمیم بعضی آدمها نمیروند؛ فقط از جهان بیرون، به جهان درون ما کوچ میکنند. آنجا، در عمیقترین جای قلب، تا همیشه مانا میمانند.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.