|

خوشحالم از اینکه می‌خندی

این روزها مردم ایران کمتر از آرزوهایشان حرف می‌زنند و بیشتر از نگرانی‌هایشان. در صف نان، در تاکسی، پشت دخل مغازه‌ها، در راهروهای اداره‌ها و دور میزهای شام، حرف‌ها اغلب از یک نقطه آغاز می‌شود و به همان نقطه بازمی‌گردد؛ به گرانی، به آینده، به خستگی و به دلواپسی.

این روزها مردم ایران کمتر از آرزوهایشان حرف می‌زنند و بیشتر از نگرانی‌هایشان. در صف نان، در تاکسی، پشت دخل مغازه‌ها، در راهروهای اداره‌ها و دور میزهای شام، حرف‌ها اغلب از یک نقطه آغاز می‌شود و به همان نقطه بازمی‌گردد؛ به گرانی، به آینده، به خستگی و به دلواپسی. گویی هر کس سهمی از بار این روزگار را بر دوش گرفته است و هر جا فرصتی پیدا می‌کند، آن را برای لحظه‌ای زمین می‌گذارد و از سنگینی‌اش می‌گوید.

جنگ که تمام می‌شود، همه‌چیز تمام نمی‌شود. زندگی دوباره راه می‌افتد. نانوا خمیرش را ورز می‌دهد، راننده پشت فرمان می‌نشیند، کارمند کارت حضورش را ثبت می‌کند و کاسب کرکره مغازه را بالا می‌کشد. شهر از دور همان شهری است که دیروز بود؛ همان خیابان‌ها، همان ساختمان‌ها، همان رفت‌وآمدها. اما در نگاه آدم‌ها مکثی نشسته است که پیش‌تر نبود؛ سکوتی کوتاه که گاه میان دو جمله سر برمی‌آورد و زود پنهان می‌شود. با این همه، زندگی فقط بر ستون نان و معاش استوار نیست. هر صبح، پیش از آنکه نخستین مغازه باز شود و نخستین اتوبوس ایستگاه را ترک کند، آدم‌ها دلیلی برای بیرون‌آمدن از خانه پیدا می‌کنند؛ دلیلی که سلام را از یادشان نمی‌برد و رشته گفت‌وگو را میانشان نگه می‌دارد. گاه این میل به ادامه‌دادن، در ساده‌ترین صورت خود آشکار می‌شود؛ در یک لبخند. شاید به همین دلیل است که این روزها مردم بیش از خبرهای خوب، به نشانه‌های خوب دل می‌بندند؛ به خنده‌ای که از مغازه‌ای به پیاده‌رو می‌رسد، به شوخی کوتاهی میان دو همکار، به گفت‌وگوی دو دوست که برای چند دقیقه حساب نگرانی‌ها را می‌بندند، به همسایه‌ای که با لبخند احوال همسایه‌اش را می‌پرسد. این لحظه‌ها نه قیمت‌ها را پایین می‌آورند، نه گرهی از دشواری‌های زندگی باز می‌کنند و نه فردا را قابل پیش‌بینی‌تر. اما یادآوری می‌کنند که هیچ‌کس بار این روزگار را به تنهایی بر دوش نمی‌کشد.

شاید بزرگ‌ترین دارایی یک ملت در روزهای سخت، نه آن باشد که در بانک‌ها نگهداری می‌شود، بلکه همان گرمایی باشد که میان آدم‌ها دست‌به‌دست می‌شود. جامعه از جایی فرسوده می‌شود که لبخندها کم شوند، احوال‌پرسی‌ها رنگ ببازند و هرکس درد خود را در اتاقی بسته پنهان کند. اما تا وقتی خنده‌ای از پشت دخل مغازه‌ای بلند می‌شود، تا وقتی دو دوست در میان انبوه گرفتاری‌ها هنوز مجالی برای شوخی پیدا می‌کنند، تا وقتی همکاری صبح را با روی خوش آغاز می‌کند، زندگی هنوز عقب ننشسته است. گاهی خنده یک نفر، فقط خنده یک نفر نیست. گاهی از زیر لایه‌های خستگی و نگرانی خبر می‌آورد. گاهی یادآوری می‌کند رنج، با همه گستردگی‌اش، هنوز نتوانسته آخرین روزنه را ببندد. گاهی ثابت می‌کند که انسان، با همه زخم‌هایی که بر دوش می‌کشد، هنوز می‌تواند روشنایی کوچکی در زندگی دیگری روشن کند. در روزگاری که گلایه فراوان است و دل‌ها زود می‌گیرند، شاید بزرگ‌ترین مهربانی این باشد که نگذاریم اندوه، تنها زبان مشترک میان ما باشد. برای همین، وقتی همسایه‌ام می‌خندد، وقتی دوستم می‌خندد، وقتی همکارم می‌خندد، وقتی کاسبی در گوشه خیابان با مشتری‌اش خوش‌وبش می‌کند و می‌خندد، احساس می‌کنم هنوز ضربان زندگی در این سرزمین شنیده می‌شود. و من، میان همه گلایه‌ها و نگرانی‌های این روزگار، فقط همین یک جمله را می‌خواهم بگویم: خوشحالم از اینکه می‌خندی. نه چون دشواری‌ها پایان یافته‌اند. نه چون فردا روشن‌تر از امروز است. فقط چون لبخند تو نشان می‌دهد که روزگار نتوانسته همه آنچه را در دل آدمی زنده است، از او بگیرد.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.