|

به بهانه آغاز 5سالگی جنگ در اوکراین

نگاهی دوباره به ایده معامله بر سر ایران

چهار سال از آغاز جنگ در اوکراین می‌گذرد و آغاز پنجمین سال آن را در پیش داریم. در این سال‌ها برآوردها و تحلیل‌های فراوانی درباره پیامدهای این جنگ بر جهان نوشته یا بیان شده است و به گفته یکی از استادان دانشگاهی در حوزه مطالعات روسیه، تقریبا سخن و تحلیلی برای گفتن در‌این‌باره باقی نمانده و گفتنی‌ها گفته شده است.

چهار سال از آغاز جنگ در اوکراین می‌گذرد و آغاز پنجمین سال آن را در پیش داریم. در این سال‌ها برآوردها و تحلیل‌های فراوانی درباره پیامدهای این جنگ بر جهان نوشته یا بیان شده است و به گفته یکی از استادان دانشگاهی در حوزه مطالعات روسیه، تقریبا سخن و تحلیلی برای گفتن در‌این‌باره باقی نمانده و گفتنی‌ها گفته شده است.

نگارنده هم تاکنون در چندین یادداشت به بررسی جامع این جنگ و چرایی اهمیت اوکراین، هم برای روسیه و هم برای غرب، پرداخته است. در یکی از آن یادداشت‌ها -که باور مشترک بسیاری از ماست- اشاره کرده‌ام که بخشی از سرنوشت آینده جهان به سرانجام جنگ در اوکراین وابسته است و احتمالا تغییر آرایش در یارگیری قدرت‌های جهانی را در پی خواهد داشت. اکنون و با گذشت چهار سال از این جنگ، برخی از دیدگاه‌های تحلیلگران به وقوع پیوسته و برخی از آنها، هنوز در هاله‌ای از ابهام است و نتیجه روشنی برای بعضی برآوردها به دست نیامده است، که البته سیاست‌های اروپا و آمریکا در این ابهام مؤثر بوده است.

آنچه باعث شد دوباره به جنگ اوکراین بپردازم و مطلبی درباره‌اش بنویسم، فضای یک سال اخیر کشور، آرایش پر از التهاب و جنگی کنونی در منطقه و نیز یادآوری تحلیلی است که چند سال پیش محمود احمدی‌نژاد آن را به زبان آورد و به‌تازگی هم دوباره سر از تحلیل‌ها درآورده است؛ تحلیلی که چکیده‌اش چنین است: آمریکا و روسیه بر سر اوکراین و ایران به نوعی تفاهم و معامله رسیده‌اند. از دید نگارنده این یادداشت، تحلیل یادشده درست به نظر نمی‌رسد؛ در‌این‌باره بایسته است به چند نکته توجه کنیم تا درآمد لازم برای نتیجه‌گیری را فراهم کنیم. در شرایط کنونی و با گذشت چهار سال از تحلیل‌ها و برآوردهای گوناگون، ذکر چند مطلب را شایان توجه می‌دانم:

یک) رهاورد جنگ در اوکراین، در بعد جهانی، برای روسیه این نبوده که کشورهای بیشتری را به سوی مسکو بکشاند و نوعی بلوک‌بندی شرق-غرب را که پس از جنگ جهانی دوم و به‌ویژه از نیمه‌های سده بیستم پدید آمد، شاهد باشیم. در آن زمان، دیوار جداکننده ناملموس جهان شرق و غرب را، اروپای مرکزی و خط مرزی‌اش شامل چکسلواکی و اتریش و... تشکیل می‌داد؛ بخش‌های خاوری این دیوار عمدتا در دسته بلوک شرق جای می‌گرفتند و از‌جمله لهستان نیز شامل آن بود. اما اکنون لهستان عضو ناتو است و به‌تازگی هم مقامات ورشو به طور رسمی از «معاهده مین‌های ضد نفر» خارج شدند، که این به آن معناست که آنان برای آینده در پی تمهیداتی هستند. از‌این‌رو اگر -حتی بر فرض- سراسر اوکراین هم دوباره به خاک زیر حاکمیت روسیه بازگردد، مرز لهستان دیوار نهایی روسیه و اروپا را ترسیم خواهد کرد و امکان پیشروی، چه با قدرت نظامی (که با برآورد ظرفیت‌های نظامی کنونی مسکو، بعید به نظر می‌رسد) و چه با معامله! برای روسیه شدنی نیست و رؤیای گسترش بیشتر حضور در بخش‌های خاوری اروپا و ساختن بلوک نفوذ، فعلا در حد یک ایده ذهنی و مطلبی بیان‌شده در تحلیل‌های رسانه‌ها باقی خواهد ماند.

دو) بنا بر آنچه بخشی از آن را بیان کردیم، جنگ اوکراین دستاورد چندانی در زمینه یارکشی، آن‌هم در همسایگی یا جغرافیای نزدیک، برای مسکو نداشته است و شرکایش نیز در اروپا فعلا به همان اسلواکی و مجارستان محدود شده و شمار کشورهایی هم که پیش‌تر مایل و مؤکد به حضور روسیه در اروپا بودند (مانند آلمان و فرانسه) کاهش یافته است؛ از بخش‌های خاوری روسیه نیز عملا امکان گسترش نفوذ، به دلیل حضور و ظهور چین و نیز ژاپن، در تصور نمی‌گنجد؛ یعنی موقعیت کنونی گونه‌ای تحدید ژئوپلیتیک برای خرس گرفتار پدید آورده است؛ از‌این‌رو روس‌ها ناگزیر باید به بخش‌های جنوبی خودشان نگاه ویژه داشته باشند، که شامل بخش‌های گسترده‌ای از آسیا و اروپاست اما درگیری در اوکراین مجال چندانی برای روسیه باقی نگذاشته تا در پهنه سیاسی و تجاری آسیا و آفریقا عرض اندام کند و تا به اینجا قافیه را به چین باخته و حتی در قفقاز که روزگاری حیاط خلوتش بود نیز این تحدید، دامنه خود را گسترانده است! پس گزینه‌ها محدود شده و بیشترین پیوند و اتکای مسکو به کشورهای پیرامونی‌اش به‌علاوه کره شمالی است. با توجه به این حصر ژئوپلیتیک، اکنون پرسش این است که در چنین شبه‌محاصره‌ای چرا باید روسیه و آمریکا بر سر اوکراین و ایران معامله کنند؟ در مطالعات تاریخی و سیاسی، وجود «منطقه حائل» میان قدرت‌ها در گذر تاریخ، یک واقعیت جاری بوده و آنان بیش از اندازه به حریم یکدیگر نزدیک نمی‌شوند، بنابراین روسیه چگونه حاضر است که آمریکا در مرزهای جنوبی‌اش در قفقاز یا ایران حضور داشته باشد؟ به نظر می‌رسد برآورد اصلی از فضای حاکم بر منطقه و جهان، این باشد که تلاش برای دیکته هژمونی (یا بازیابی) ابرقدرتی آمریکا و نیز گرفتاری مسکو سبب شده تا شرایط برای حضور آمریکایی‌ها در منطقه فراهم‌تر شود.

پ) درست است که هم‌زمان با گفت‌وگوهای تهران-واشنگتن، مذاکره‌کنندگان روسیه و اوکراین هم در ژنو حاضرند و به نوعی تحلیل‌ها را به سوی تأیید معامله روسیه و آمریکا سوق می‌دهد، اما به دلایلی که به آن پرداختیم و در ادامه هم خواهیم پرداخت، هنوز نمی‌توانیم به‌روشنی و با قطعیت در‌این‌باره نظر دهیم. شاید این حضور روس‌ها را بتوانیم تلاش آمریکایی‌ها برای بهره‌گیری از ظرفیت مسکو برای راضی‌کردن ایران به تفاهم به شمار آوریم. توجه به این نکته را نباید از نظر دور داشت که هنگامی که دونالد ترامپ یکی، دو ماه پیش در سخنانش از روسیه به‌عنوان یک قدرت جهانی یاد می‌کند، درواقع این تأکید، هم برای امتیازگیری از اوکراین و هدایت کی‌یف به سوی پذیرش صلح است و هم برای بهره‌گیری از توانایی نفوذ روسیه بر کشورهای همسو با خودش، ازجمله ایران، است؛ واقعیتی که پس از دیدار یا هر بار گفت‌وگوی میان ترامپ و پوتین، نسخه‌ای از آن را دید‌ه‌ایم؛ برای نمونه پس از دیدار تابستانی میان این دو در پشت درهای بسته.

ت) این یک واقعیت روشن در میان تحلیلگران و آگاهان سیاسی است که ایران در حوزه سیاسی گرایش به مشورت و تنظیم سیاست‌ها با مسکو دارد؛ ازاین‌رو در ادامه بند پیشین باید گفت که به‌همین‌دلیل غرب در موضوعات گوناگون ازجمله مسئله هسته‌ای از روس‌ها می‌خواهد تا تهران را راضی به درپیش‌گرفتن رویکرد توافقی با غرب کند؛ نمونه دیگر در تأیید این مطلب که می‌توان نام برد، گفت‌وگوی تلفنی مکرون و پوتین درباره اوکراین است که بخش عمده آن به ایران اختصاص می‌یابد!

با توجه به مطالب یادشده -که تنها بخشی از تحلیل‌های ممکن است و پرداختن به دیگر جنبه‌ها در این یادداشت ممکن نیست- از نظر نگارنده، ارتباط چندانی میان رخدادهای ایران، به‌ویژه در دو، سه سال گذشته، با جنگ اوکراین و آن‌هم به معنای «معامله» وجود ندارد؛ زیرا روسیه با وضع شبه‌محاصره ژئوپلیتیکی کنونی در برابر به دست آوردن بخش‌های خاوری اوکراین، سود چندانی نخواهد کرد و به هدف‌هایی که در سر دارد، نخواهد رسید. گمان نمی‌کنم صلح در اوکراین در آینده نزدیک، در دسترس باشد؛ مگر شرایط دیگری رخ دهد یا آرایش این شبه‌محاصره دگرگون شود که آن را باید مستلزم یک معامله و تفاهم بزرگ دانست. پیدایش یک حوزه نفوذ تازه برای آمریکا آن‌هم در پشت دیوار روس‌ها، در قفقاز و ایران، هرگز نمی‌تواند مطلوب مسکو باشد. از نگاه من شاید دقیق‌تر آن باشد که به جای «معامله» واژه «فشار-تفاهم» را به کار ببریم. ریشه فضای نورسیده و خطر درگیری و جنگ علیه ایران گرانمایه را باید در تحولات سیاسی و اجتماعی چند سال اخیر کشور جست، نه در توافقات پشت پرده قدرت‌ها و تحلیل‌های گمراه‌کننده. البته دراین‌میان تحولات جهانی و غفلت دولتمردان خرد و کلان‌مان از برخی از آنها، رویکردهای غرب، سند امنیت ملی دوره‌ای آمریکا و بعضی عامل‌های دیگر را نیز نباید از نظر دور داشت و صرفا به معامله‌ها -که بخشی جدایی‌ناپذیر از جهان سیاست است- اندیشید. بر شرایط کنونی میهن و منطقه، می‌توان تحلیل و برآورد دیگری هم نوشت که چنانچه فرصتی بیابم، به آن خواهم پرداخت.‌‌

چهار سال از آغاز جنگ در اوکراین می‌گذرد و آغاز پنجمین سال آن را در پیش داریم. در این سال‌ها برآوردها و تحلیل‌های فراوانی درباره پیامدهای این جنگ بر جهان نوشته یا بیان شده است و به گفته یکی از استادان دانشگاهی در حوزه مطالعات روسیه، تقریبا سخن و تحلیلی برای گفتن در‌این‌باره باقی نمانده و گفتنی‌ها گفته شده است. نگارنده هم تاکنون در چندین یادداشت به بررسی جامع این جنگ و چرایی اهمیت اوکراین، هم برای روسیه و هم برای غرب، پرداخته است. در یکی از آن یادداشت‌ها -که باور مشترک بسیاری از ماست- اشاره کرده‌ام که بخشی از سرنوشت آینده جهان به سرانجام جنگ در اوکراین وابسته است و احتمالا تغییر آرایش در یارگیری قدرت‌های جهانی را در پی خواهد داشت. اکنون و با گذشت چهار سال از این جنگ، برخی از دیدگاه‌های تحلیلگران به وقوع پیوسته و برخی از آنها، هنوز در هاله‌ای از ابهام است و نتیجه روشنی برای بعضی برآوردها به دست نیامده است، که البته سیاست‌های اروپا و آمریکا در این ابهام مؤثر بوده است.

آنچه باعث شد دوباره به جنگ اوکراین بپردازم و مطلبی درباره‌اش بنویسم، فضای یک سال اخیر کشور، آرایش پر از التهاب و جنگی کنونی در منطقه و نیز یادآوری تحلیلی است که چند سال پیش محمود احمدی‌نژاد آن را به زبان آورد و به‌تازگی هم دوباره سر از تحلیل‌ها درآورده است؛ تحلیلی که چکیده‌اش چنین است: آمریکا و روسیه بر سر اوکراین و ایران به نوعی تفاهم و معامله رسیده‌اند. از دید نگارنده این یادداشت، تحلیل یادشده درست به نظر نمی‌رسد؛ در‌این‌باره بایسته است به چند نکته توجه کنیم تا درآمد لازم برای نتیجه‌گیری را فراهم کنیم. در شرایط کنونی و با گذشت چهار سال از تحلیل‌ها و برآوردهای گوناگون، ذکر چند مطلب را شایان توجه می‌دانم:

یک) رهاورد جنگ در اوکراین، در بعد جهانی، برای روسیه این نبوده که کشورهای بیشتری را به سوی مسکو بکشاند و نوعی بلوک‌بندی شرق-غرب را که پس از جنگ جهانی دوم و به‌ویژه از نیمه‌های سده بیستم پدید آمد، شاهد باشیم. در آن زمان، دیوار جداکننده ناملموس جهان شرق و غرب را، اروپای مرکزی و خط مرزی‌اش شامل چکسلواکی و اتریش و... تشکیل می‌داد؛ بخش‌های خاوری این دیوار عمدتا در دسته بلوک شرق جای می‌گرفتند و از‌جمله لهستان نیز شامل آن بود. اما اکنون لهستان عضو ناتو است و به‌تازگی هم مقامات ورشو به طور رسمی از «معاهده مین‌های ضد نفر» خارج شدند، که این به آن معناست که آنان برای آینده در پی تمهیداتی هستند. از‌این‌رو اگر -حتی بر فرض- سراسر اوکراین هم دوباره به خاک زیر حاکمیت روسیه بازگردد، مرز لهستان دیوار نهایی روسیه و اروپا را ترسیم خواهد کرد و امکان پیشروی، چه با قدرت نظامی (که با برآورد ظرفیت‌های نظامی کنونی مسکو، بعید به نظر می‌رسد) و چه با معامله! برای روسیه شدنی نیست و رؤیای گسترش بیشتر حضور در بخش‌های خاوری اروپا و ساختن بلوک نفوذ، فعلا در حد یک ایده ذهنی و مطلبی بیان‌شده در تحلیل‌های رسانه‌ها باقی خواهد ماند.

دو) بنا بر آنچه بخشی از آن را بیان کردیم، جنگ اوکراین دستاورد چندانی در زمینه یارکشی، آن‌هم در همسایگی یا جغرافیای نزدیک، برای مسکو نداشته است و شرکایش نیز در اروپا فعلا به همان اسلواکی و مجارستان محدود شده و شمار کشورهایی هم که پیش‌تر مایل و مؤکد به حضور روسیه در اروپا بودند (مانند آلمان و فرانسه) کاهش یافته است؛ از بخش‌های خاوری روسیه نیز عملا امکان گسترش نفوذ، به دلیل حضور و ظهور چین و نیز ژاپن، در تصور نمی‌گنجد؛ یعنی موقعیت کنونی گونه‌ای تحدید ژئوپلیتیک برای خرس گرفتار پدید آورده است؛ از‌این‌رو روس‌ها ناگزیر باید به بخش‌های جنوبی خودشان نگاه ویژه داشته باشند، که شامل بخش‌های گسترده‌ای از آسیا و اروپاست اما درگیری در اوکراین مجال چندانی برای روسیه باقی نگذاشته تا در پهنه سیاسی و تجاری آسیا و آفریقا عرض اندام کند و تا به اینجا قافیه را به چین باخته و حتی در قفقاز که روزگاری حیاط خلوتش بود نیز این تحدید، دامنه خود را گسترانده است! پس گزینه‌ها محدود شده و بیشترین پیوند و اتکای مسکو به کشورهای پیرامونی‌اش به‌علاوه کره شمالی است. با توجه به این حصر ژئوپلیتیک، اکنون پرسش این است که در چنین شبه‌محاصره‌ای چرا باید روسیه و آمریکا بر سر اوکراین و ایران معامله کنند؟ در مطالعات تاریخی و سیاسی، وجود «منطقه حائل» میان قدرت‌ها در گذر تاریخ، یک واقعیت جاری بوده و آنان بیش از اندازه به حریم یکدیگر نزدیک نمی‌شوند، بنابراین روسیه چگونه حاضر است که آمریکا در مرزهای جنوبی‌اش در قفقاز یا ایران حضور داشته باشد؟ به نظر می‌رسد برآورد اصلی از فضای حاکم بر منطقه و جهان، این باشد که تلاش برای دیکته هژمونی (یا بازیابی) ابرقدرتی آمریکا و نیز گرفتاری مسکو سبب شده تا شرایط برای حضور آمریکایی‌ها در منطقه فراهم‌تر شود.

پ) درست است که هم‌زمان با گفت‌وگوهای تهران-واشنگتن، مذاکره‌کنندگان روسیه و اوکراین هم در ژنو حاضرند و به نوعی تحلیل‌ها را به سوی تأیید معامله روسیه و آمریکا سوق می‌دهد، اما به دلایلی که به آن پرداختیم و در ادامه هم خواهیم پرداخت، هنوز نمی‌توانیم به‌روشنی و با قطعیت در‌این‌باره نظر دهیم. شاید این حضور روس‌ها را بتوانیم تلاش آمریکایی‌ها برای بهره‌گیری از ظرفیت مسکو برای راضی‌کردن ایران به تفاهم به شمار آوریم. توجه به این نکته را نباید از نظر دور داشت که هنگامی که دونالد ترامپ یکی، دو ماه پیش در سخنانش از روسیه به‌عنوان یک قدرت جهانی یاد می‌کند، درواقع این تأکید، هم برای امتیازگیری از اوکراین و هدایت کی‌یف به سوی پذیرش صلح است و هم برای بهره‌گیری از توانایی نفوذ روسیه بر کشورهای همسو با خودش، ازجمله ایران، است؛ واقعیتی که پس از دیدار یا هر بار گفت‌وگوی میان ترامپ و پوتین، نسخه‌ای از آن را دید‌ه‌ایم؛ برای نمونه پس از دیدار تابستانی میان این دو در پشت درهای بسته.

ت) این یک واقعیت روشن در میان تحلیلگران و آگاهان سیاسی است که ایران در حوزه سیاسی گرایش به مشورت و تنظیم سیاست‌ها با مسکو دارد؛ ازاین‌رو در ادامه بند پیشین باید گفت که به‌همین‌دلیل غرب در موضوعات گوناگون ازجمله مسئله هسته‌ای از روس‌ها می‌خواهد تا تهران را راضی به درپیش‌گرفتن رویکرد توافقی با غرب کند؛ نمونه دیگر در تأیید این مطلب که می‌توان نام برد، گفت‌وگوی تلفنی مکرون و پوتین درباره اوکراین است که بخش عمده آن به ایران اختصاص می‌یابد!

با توجه به مطالب یادشده -که تنها بخشی از تحلیل‌های ممکن است و پرداختن به دیگر جنبه‌ها در این یادداشت ممکن نیست- از نظر نگارنده، ارتباط چندانی میان رخدادهای ایران، به‌ویژه در دو، سه سال گذشته، با جنگ اوکراین و آن‌هم به معنای «معامله» وجود ندارد؛ زیرا روسیه با وضع شبه‌محاصره ژئوپلیتیکی کنونی در برابر به دست آوردن بخش‌های خاوری اوکراین، سود چندانی نخواهد کرد و به هدف‌هایی که در سر دارد، نخواهد رسید. گمان نمی‌کنم صلح در اوکراین در آینده نزدیک، در دسترس باشد؛ مگر شرایط دیگری رخ دهد یا آرایش این شبه‌محاصره دگرگون شود که آن را باید مستلزم یک معامله و تفاهم بزرگ دانست. پیدایش یک حوزه نفوذ تازه برای آمریکا آن‌هم در پشت دیوار روس‌ها، در قفقاز و ایران، هرگز نمی‌تواند مطلوب مسکو باشد. از نگاه من شاید دقیق‌تر آن باشد که به جای «معامله» واژه «فشار-تفاهم» را به کار ببریم. ریشه فضای نورسیده و خطر درگیری و جنگ علیه ایران گرانمایه را باید در تحولات سیاسی و اجتماعی چند سال اخیر کشور جست، نه در توافقات پشت پرده قدرت‌ها و تحلیل‌های گمراه‌کننده. البته دراین‌میان تحولات جهانی و غفلت دولتمردان خرد و کلان‌مان از برخی از آنها، رویکردهای غرب، سند امنیت ملی دوره‌ای آمریکا و بعضی عامل‌های دیگر را نیز نباید از نظر دور داشت و صرفا به معامله‌ها -که بخشی جدایی‌ناپذیر از جهان سیاست است- اندیشید. بر شرایط کنونی میهن و منطقه، می‌توان تحلیل و برآورد دیگری هم نوشت که چنانچه فرصتی بیابم، به آن خواهم پرداخت.‌‌

 

آخرین مقالات منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.