|

به نام ناآزادی

این روزها، در بسیاری از گفت‌وگوها -در جمع‌های دوستانه، محل کار یا فضای عمومی، شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌ها- موضوع بحث به‌سرعت به یک پرسش مشترک می‌رسد: «حمله می‌شود یا نه؟» و گاه، در ادامه‌ جمله‌هایی دیگر نیز شنیده می‌شود‌؛ عباراتی مانند «از این بدتر که نمی‌شود» یا «دیگه چیزی برای ازدست‌دادن نمانده».

روزبه کردونی -  سیاست‌پژوه

 

این روزها، در بسیاری از گفت‌وگوها -در جمع‌های دوستانه، محل کار یا فضای عمومی، شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌ها- موضوع بحث به‌سرعت به یک پرسش مشترک می‌رسد: «حمله می‌شود یا نه؟» و گاه، در ادامه‌ جمله‌هایی دیگر نیز شنیده می‌شود‌؛ عباراتی مانند «از این بدتر که نمی‌شود» یا «دیگه چیزی برای ازدست‌دادن نمانده». این جابه‌جایی در گفت‌وگوهای روزمره، الزاما نشانه تمایل به درگیری نیست؛ بیشتر حکایت از آن دارد که انتظار مداخله خارجی، ظاهرا از حاشیه به متن ذهن جمعی راه یافته و به موضوعی قابل طرح در زندگی عادی تبدیل شده است. همین جابه‌جایی ساده، نشانه‌ای اجتماعی است؛ نه از نزدیک‌بودن جنگ، بلکه از عادی‌شدن انتظار آن؛ لحظه‌ای که ذهن جمعی زیر فشار رنج، خشم و فرسودگی، به ایده‌ای خو می‌گیرد که تا همین دیروز خط قرمز اخلاقی بود: 

مداخله خارجی.

این عادی‌شدن را نباید با بی‌وطنی یا هیجان‌زدگی اشتباه گرفت. ریشه‌اش در تجربه‌ای انباشته و فرساینده است: جامعه‌ای که وقایع سنگین را تاب آورده، هزاران کشته داده، سال‌ها با بحران‌های عمیق و ممتد اقتصادی و اجتماعی زیسته و اکنون در حال تجربه ترومای جمعی است. در چنین وضعی، مسئله فقط خشم نیست؛ مسئله فرسایش معناست. وقتی آینده مبهم می‌شود، پاسخ‌ها غایب می‌مانند و رنج بی‌سرانجام تکرار می‌شود، مطالبه تغییر به‌ تدریج جای خود را به تمنای «دیگری» می‌دهد، نه الزاما تغییری مطلوب، بلکه هر تغییری که این تعلیق فرساینده را متوقف کند. این خشم محترم است؛ نه‌فقط قابل فهم، بلکه حتی می‌تواند اخلاقا موجه هم باشد. جامعه‌ای که این‌همه مرگ، این‌همه بی‌پاسخی و این‌همه آسیب‌پذیری اعتماد را از سر گذرانده، حق دارد حتی به مراتبی فکر کند که خود نیز می‌داند می‌تواند ویرانگر باشد.

هنگامی که انسان «معنای» زیستن را از دست می‌دهد، بیش از هر چیز در پی رهایی از وضعیت اکنون است؛ حتی اگر این رهایی، خود بهایی سنگین داشته باشد. دراین‌میان، نباید نادیده گرفت که بازنمایی‌های بیرونی -به‌ویژه در برخی رسانه‌های بین‌المللی- با برجسته‌سازی مداوم سناریوهای فروپاشی و مداخله، به تشدید این احساس بن‌بست و «بی‌افقی» دامن می‌زنند.

اما درست همین‌جا لغزش آغاز می‌شود؛ آنجا که امید به «آبادانی» یا «نجات» از مسیر جنگ و مداخله خارجی شکل می‌گیرد؛ امیدی که نه بر تجربه تاریخی استوار است و نه بر منطق واقعی قدرت. مداخله و جنگ اصولا برای ساختن و نجات جامعه هدف طراحی نمی‌شود، بلکه برای حل مسئله امنیتی و سیاسی مداخله‌گر عمل می‌کند؛ و هرجا که چنین مداخله‌ای با وعده رهایی آغاز شده، با ویرانی ظرفیت‌های زیست جمعی پایان یافته است. آزادی -چنان‌که تیموتی اسنایدر در راه ناآزادی به‌روشنی نشان می‌دهد- رویداد نیست که با یک ضربه، یک سقوط یا یک بمباران «اتفاق» بیفتد؛ آزادی ظرفیت است: ظرفیت قانون معتبر، حقیقت قابل اتکا، نهادهای میانجی و توان عمل جمعی شهروندان. هرآنچه به نام «نجات فوری» عرضه شود اما این ظرفیت‌ها را در هم بشکند، حتی اگر با زبان اخلاق و انسان‌دوستی سخن بگوید، در عمل به ناآزادی خدمت می‌کند. اسنایدر هشدار می‌دهد سیاست اضطرار -سیاستی که همه‌ چیز را به فوریت و بقا تقلیل می‌دهد- به‌تدریج جای سیاست شهروندی را می‌گیرد؛ استثنا قاعده می‌شود، تصمیم‌های نامعقول عادی می‌شوند و میدان سیاست از گفت‌وگو و داوری به میدان بقا و حذف فروکاسته می‌شود. این همان مسیری است که او آن را «راه ناآزادی» می‌نامد. تجربه تاریخی ایران نیز ابهامی باقی نمی‌گذارد. اگر مداخله نسخه آبادانی بود، چرا حتی یک نمونه پایدار در حافظه تاریخی ما وجود ندارد؟

از اشغال نظامی در جنگ جهانی دوم تا کودتای ۱۳۳۲ و فشارهای بیرونی بعدی، حاصل معمولا بی‌اعتمادی عمیق‌تر، تضعیف دولت و مزمن‌شدن بحران مشروعیت بوده است. تغییر تحمیلی از بیرون نه ظرفیت ساخته و نه آزادی پایدار آورده؛ اغلب زخم را عمیق‌تر کرده است. پس باید مکث کرد و پرسید: این احساس چگونه و از کجا شکل گرفته است؟ چه روندهای انباشته‌ای -در سیاست‌گذاری، در شیوه مواجهه با اعتراض، در سازوکارهای پاسخ‌گویی‌ و در کیفیت گفت‌وگوی دولت و جامعه- راه‌های درونی تغییر را چنان فرساینده، پرهزینه یا مسدود کرده‌اند که ایده مداخله خارجی، به‌جای امر نامعقول، به امکان متصور در ذهن جمعی بدل شده است؟

این استیصال را نمی‌توان فقط به ناآگاهی، هیجان یا تحریک بیرونی فروکاست؛ باید آن را فهمید و صورت‌بندی کرد. پرسش اصلی، ناگزیر، متوجه نظام حکمرانی است: چه کرده -یا چه نکرده- که افق‌های اصلاح درون‌زا این‌چنین تنگ شده‌اند؟ کدام انسدادهای نهادی، کدام بی‌پاسخی‌های مزمن‌ و کدام الگوهای تصمیم‌گیری، احساس بی‌افقی را بازتولید کرده و در برخی از افراد جامعه را به جایی رسانده‌اند که «شوک بیرونی» نه به ‌عنوان راه‌حل، بلکه به‌مثابه آخرین امکان متصور وارد افق شده است؟ پاسخ صریح و مسئولانه به این پرسش‌ها، ضرورتی اجتناب‌ناپذیر است.

و جمع‌بندی اینکه جنگ برای ایران‌ و اصولا برای هر جامعه‌ای، دستاوردی ندارد؛ زیرا منطق حمله خارجی هرگز منطق منافع کشور مورد حمله نیست. تصمیم به جنگ در واشنگتن یا هر پایتخت دیگری بر پایه محاسبه‌های امنیت ملی، بازدارندگی، رقابت ژئوپلیتیک و سیاست داخلی مهاجم گرفته می‌شود؛ نه با معیار رفاه، آزادی یا بازسازی جامعه هدف. در این معادله، رنج مردم «هزینه جانبی» است، نه متغیر تصمیم. با وجود خشم موجه، زخم‌های عمیق‌ و قصورهای جدی نظام حکمرانی که افق‌های درونی تغییر را تنگ کرده‌اند؛ انتظار آزادی یا آبادانی از بمباران، خطای تحلیلی است. جنگی که برای منافع دیگری آغاز می‌شود، اگر هم به تغییر بینجامد، معمولا به تعلیق طولانی سیاست عادی و بازتولید ناآزادی در اشکال تازه ختم می‌شود. هیچ کشوری برای نجات کشور دیگر نمی‌جنگد؛ و آزادی، اگر قرار است به دست آید، نهایتا باید از دل بازسازی ظرفیت‌ها، پاسخ‌گویی حکمرانی و داوری جمعی همان جامعه بیرون بیاید، نه از محاسبات دیگران.

 

آخرین مقالات منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.