|

نگاهی به رمان «جبروت» علیرضا جوانمرد

این داستان هیچ‌وقت تمام نمی‌شود

رمان «جبروت» را می‌توان اثری پست‌مدرن دانست که در پی ساختن جهانی است که در آن مرز واقعیت و خیال، حال و گذشته، بیماری و سلامت، بیمار و پزشک، دوست و دشمن و حتی انسان و متن مداوم جابه‌جا می‌شود. شخصیت مرکزی روایت ظاهرا قهرمان یوسفی است که به علت بی‌خوابی و دیدن کابوس‌های هولناک به روانپزشک مراجعه کرده. روانپزشک از او خواسته ‌آنچه را در ذهن دارد یادداشت کند تا بتواند به دردش پی ببرد و سپس او را درمان کند.

این داستان هیچ‌وقت تمام نمی‌شود

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

ناهید شمس:  رمان «جبروت» را می‌توان اثری پست‌مدرن دانست که در پی ساختن جهانی است که در آن مرز واقعیت و خیال، حال و گذشته، بیماری و سلامت، بیمار و پزشک، دوست و دشمن و حتی انسان و متن مداوم جابه‌جا می‌شود. شخصیت مرکزی روایت ظاهرا قهرمان یوسفی است که به علت بی‌خوابی و دیدن کابوس‌های هولناک به روانپزشک مراجعه کرده. روانپزشک از او خواسته ‌آنچه را در ذهن دارد یادداشت کند تا بتواند به دردش پی ببرد و سپس او را درمان کند. قهرمان یوسفی هم مبادرت به نوشتن کرده و کتاب حاضر در واقع روایت اوست. اما قهرمان به‌جای نوشتن داستانی سرراست و باثبات که بتواند پزشک را به یک تشخیص قطعی برساند تا برایش دارو تجویز کند، شروع به نوشتنی پراکنده و تکه‌تکه می‌کند. قهرمان مدام وارد روایت‌های فرعی، خاطرات، نامه‌ها و شخصیت‌های مختلف می‌شود. روانپزشک هم مدام در روایت دخالت می‌کند و از قهرمان می‌خواهد سر اصل مطلب برود و آن‌قدر حاشیه نرود، اما شخصیت قهرمان را در واقع همین خرده‌روایت‌ها و حواشی است که می‌سازد. هویت او در واقع از همین تکه‌ها و تناقض‌ها و صداهای متعدد است که ساخته می‌شود. بنابراین دستور روانپزشک برای رفتن سر اصل مطلب در واقع تلاشی است برای تحمیل یک هویت منسجم بر شخصیتی که اساسا از یکپارچگی و قطعیت گریزان است. از این منظر رابطه روانپزشک با قهرمان را می‌توان رابطه‌ای فراتر از رابطه پزشک و بیمار خواند. روانپزشک صاحب اقتدار است و سعی دارد این اقتدار را به قهرمان تحمیل کند، اما قهرمان از این اقتدار می‌گریزد و خودش را از بیمار به متن تبدیل می‌کند. به همین دلیل می‌توان این رابطه را با اندیشه فوکو بررسی کرد. کسی که حق تعریف بیماری را دارد، در واقع بخشی از قدرت تعریف هویت دیگری را نیز در اختیار دارد. با این حال یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های «جبروت» شاید چندگانگی راوی‌ها باشد. روانپزشک، قهرمان، ساقدی، ساقی، مرد و‌... شخصیت‌هایی هستند که مرز بین آنها مشخص نیست. گاهی نمی‌توان با اطمینان گفت که چه کسی سخن می‌گوید، حتی ممکن است قهرمان خود روانپزشک باشد یا آقای مرد همان دکتر حاتم در رمان «ملکوت» صادقی. اینجاست که نظریه چندصدایی باختین به کار می‌آید. در «جبروت» صداهای زیادی وجود دارد که هیچ‌یک مستقل نیستند و گاهی حتی نمی‌توان با قطعیت گفت که یک صدا متعلق به چه کسی است. در اینجا دیگر با چند راوی سروکار نداریم، بلکه به‌نوعی سوژه خودش به چندین صدا بدل شده است. قهرمان دیگر یک من واحد نیست. او مجموعه‌ای از صداهاست. یک صدا اعتراف می‌کند. یک صدا می‌خواهد پنهان کند. یک صدا می‌خواهد به حقیقت برسد. یک صدا می‌خواهد از حقیقت فرار کند و روانپزشک کسی است که می‌خواهد همه این صداها را نظم بدهد و نسخه قطعی بپیچد و خودش را خلاص کند. در اینجا «من» دیگر یک هویت ثابت و مستقل نیست، بلکه مجموعه‌ای از صداها، خاطرات، امیال، ترس‌ها و روایت‌هاست. اگر روانپزشک همان قهرمان باشد، یعنی گفت‌وگوی پزشک و بیمار به گفت‌وگوی دو بخش از یک ذهن بدل می‌شود. یک بخش می‌گوید سر اصل مطلب برو و یک بخش از یکپارچگی و قطعیت سر باز می‌زند. به این ترتیب رمان می‌تواند به گفت‌وگویی درونی میان نیروهای مختلف یک سوژه بدل شود. در این اثر حرکت بین سه فضا دیده می‌شود؛ ناسوت، ملکوت و جبروت. یعنی حرکتی میان مراتب هستی. حضور اشیائی مثل پیکان، پراید، خانه، اداره پست و پول، جهان مادی و ناسوت را می‌سازد و خاطره، هذیان، مرگ، امر رازآلوده و ارجاع به رمان «ملکوت» صادقی، جهان ملکوت را تداعی می‌کند. اما جبروت جایی‌ است که این مرزبندی به هم می‌ریزد. جایی که همه‌ چیز به هویت سوژه می‌رسد. اداره پست نیز جایگاه خاصی دارد. پست محل انتقال نامه و پیام است و رمان نیز مدام در حال انتقال نامه، پیام، روایت و صداهاست. بنابراین پست استعاره‌ای از خود رمان است. مکانی برای انتقال پیام‌هایی که فرستنده و گیرنده‌شان قطعی نیست. آدم‌های این رمان هم اغلب خانه و مکان ثابتی ندارند. قهرمان خانه‌اش به‌خاطر خرج ادامه تحصیل همسرش فروخته شده و به لطف و منت آقای ساقدی در پست‌خانه زندگی می‌کند؛ جایی که هم محل کار و هم محل زندگی و حتی تفریح اوست. آقای مرد که توی کوچه و خیابان می‌خوابد و گاهی که هوا نامساعد باشد به پست‌خانه قهرمان پناه می‌برد. ساقدی و ساقی که در زادگاهشان نیستند و به نیویورک مهاجرت کرده‌اند. مکان در این روایت سیال است مثل زمان، شخصیت و حتی خود روایت. یکی از جالب‌ترین و سیال‌ترین شخصیت‌ها در این رمان، ساقی است. ساقی در سطح ناسوت همسر و زن رابطه است. در سطح روایی یک شخصیت است و در سطح روانی می‌تواند بخشی از من قهرمان باشد. در سطح بینامتنی هم می‌تواند بازتاب سایر شخصیت‌ها باشد. در واقع ساقی به‌نوعی نشان‌دهنده ساختار «جبروت» است. هویتی که ثابت نیست و مدام از یک سطح به سطح دیگری می‌لغزد. «جبروت» را می‌توان رمانی درباره بحران «من» دانست. قهرمان سعی دارد خودش را از طریق نوشتن بشناسد، اما هرچه بیشتر می‌نویسد هویتش بیشتر متکثر می‌شود. روانپزشک می‌خواهد این هویت متکثر را جمع کند، اما قهرمان مقاومت می‌کند. او نمی‌خواهد اقتدار روانپزشک را بپذیرد و تن به قطعیت بدهد. قهرمان برآیند همین کمپلکس‌ها و پارادوکس‌هاست. شاید او می‌داند از میان این تکثر و گاه سیاهی است که می‌تواند به درک روشنی برسد. روانپزشک می‌خواهد او را به اصل برساند اما اصل یکسر در حاشیه‌ها گم می‌شود. شخصیت‌ها به هم شبیه می‌شوند. راوی‌ها جابه‌جا می‌شوند و حتی شخصیت‌های یک اثر ادبی دیگر در جهان رمان منعکس می‌شوند. در واقع قهرمان با مقاومت در برابر روانپزشک از تبدیل‌شدن به بیمار طفره می‌رود و تبدیل به متنی تأویل‌پذیر و یک اثر ادبی می‌شود. «جبروت» تداعی‌کننده قدرت و اختیار است، اما شخصیت‌های این رمان بر هویت خود نیز اقتدار ندارند. هیچ‌کدام از شخصیت‌ها مالک قطعی حقیقت نیست. در نظریه کریستوا متن چیزی بسته و مستقل نیست و هر متن از متن‌های دیگر تغذیه می‌کند و درون خود صداهای پیشین را انعکاس می‌دهد، درست مثل رمان «جبروت» که انعکاسی از «ملکوت» صادقی و «بوف کور» هدایت و خرده‌روایت‌های دیگر است و حتی گاه متن عصیانگری خلق می‌کند. در «جبروت» ما دیگر مثل «ملکوت» و «بوف کور» فقط به راوی شک نمی‌کنیم، بلکه اینجا به ساختار کامل روایت شک می‌کنیم. در «جبروت» شخصیت‌ها درگیر بدن، میل، رابطه، پول، تصاحب، خشونت و خیانت و مسائل جنسی هستند. اما این شخصیت‌ها در یک نظام اخلاقی سیاه و سفید نمی‌گنجند. حتی شخصیت‌هایی که خود را اخلاقی معرفی می‌کنند، غیراخلاقی‌ترین رفتارها را انجام می‌دهند. این تناقض جهان رمان را به جهان گروتسک نزدیک می‌کند. همان ترکیبی که در آثار هدایت و ساعدی هم دیده می‌شود. «جبروت» را می‌توان روایتی در مورد شکست میل انسان به مرکز، قطعیت و هویت ثابت دانست. ناممکن‌بودن شناخت یک من نهایی است. «جبروت» رمانی در مورد بحران روایت و بحران هویت است. شاید «جبروت» میل به سلطه و تسلط را نشان می‌دهد. هر‌کدام از شخصیت‌های روایت میل به مسلط‌شدن دارند. قهرمان می‌خواهد به شناخت خودش برسد تا از شر کابوس‌هایش رها شود. روانپزشک می‌خواهد به شناخت و کشف بیماری قهرمان برسد. ساقدی می‌خواهد بر ساقی مسلط شود و خود روایت می‌خواهد جهان را منظم کند. اما هیچ‌کدام موفق نمی‌شوند. هر تلاشی برای تسلط به آشفتگی بیشتر منجر می‌شود.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.