|

نوشتن، گریزگاهی درونی

کتاب «فلاکت روزمره» فقط مجموعه‌ای از جستارها و سخنرانی‌های هرتا مولر در بیست سال گذشته نیست؛ خودافشایی بزرگی است از تاب‌آوری زنی که در سایه‌ اختناق، نوشتن را به پناهگاه خود بدل کرد. او از خلال تجربه‌ شخصی‌اش، ما را با جهانی‌بودن بی‌جاشدگی آشنا می‌کند؛ تجربه‌ای که تنها به او تعلق ندارد، بلکه سرنوشت بسیاری از کسانی است که از وطن خود گریخته‌اند و در چنگال شکل دیگری از قدرت گرفتار شده‌اند.

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

فائزه عبائی: ‌کتاب «فلاکت روزمره» فقط مجموعه‌ای از جستارها و سخنرانی‌های هرتا مولر در بیست سال گذشته نیست؛ خودافشایی بزرگی است از تاب‌آوری زنی که در سایه‌ اختناق، نوشتن را به پناهگاه خود بدل کرد. او از خلال تجربه‌ شخصی‌اش، ما را با جهانی‌بودن بی‌جاشدگی آشنا می‌کند؛ تجربه‌ای که تنها به او تعلق ندارد، بلکه سرنوشت بسیاری از کسانی است که از وطن خود گریخته‌اند و در چنگال شکل دیگری از قدرت گرفتار شده‌اند. مولر با زبانی شاعرانه و در عین حال دقیق، حس واقعی زیستن در حصار را بازسازی می‌کند و دشواری تبعید را برای نسلی روایت می‌کند که شاید دیگر آن جهان را از نزدیک تجربه نکرده باشد. او از کسانی می‌نویسد که پس از تبعید دیگر تاب نیاوردند و دست به خودکشی زدند. نام‌هایی همچون والتر بنیامین، ارنست تولر و اشتفان تسوایگ در کتاب یادآوری می‌شوند؛ نویسندگانی که تبعید، آخرین توان ایستادگی را از آنان گرفت. هرتا مولر اما فرو نریخت. او راه دیگری یافت: نوشتن. از نگاه او، دیکتاتوری بر دو پایه استوار است؛ کسانی که ترس می‌آفرینند و کسانی که ناگزیر از ترسیدن‌اند. در چنین نظمی، حتی عادی‌ترین امور روزمره نیز سیاسی می‌شوند و حکومت از شوخی، سکوت و حتی واژه‌ها هراس دارد. مولر از رومانی به آلمان گریخت؛ جایی که هنگام نوشتن نخستین کتابش ناچار بود برای دیدار با ویراستارش به جنگل برود تا از چشم نیروهای امنیتی دور بماند. او در سال ۲۰۰۹ جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد و رمان «سرزمین گوجه‌های سبز» از شناخته‌شده‌ترین آثار اوست؛ رمانی که فضای هولناک سال‌های حکومت نیکلای چائوشسکو را به تصویر می‌کشد؛ دورانی که ناامیدی، زندگی روزمره را فرا گرفته بود. مولر در آثارش از جامعه‌ای سخن می‌گوید که فساد و ترس در لایه‌های عمیق زندگی مردم ریشه دوانده است؛ حکومتی که پیشگیری از بارداری را جرم می‌دانست، روستاها را ویران می‌کرد، مردم را برای اجرای طرح‌های صنعتی آواره می‌ساخت و حتی دمای خانه‌ها را در زمستان تعیین می‌کرد. او سال‌ها بعد، هنگامی از تبعیدش می‌نویسد که دیگر از آن حکومت خبری نیست، اما تجربه‌ سلطه همچنان در ذهن و زبانش زنده است. از همین رو، خواندن نوشته‌های او تنها روایت گذشته نیست؛ هشداری است درباره امکان بازتولید استبداد در هر جامعه‌ای. یادآوری سخن ماریو بارگاس یوسا در کتاب «قبیله علیه آزادی» نیز از همین منظر معنا پیدا می‌کند؛ اینکه حکومت‌های اقتدارگرا با تکیه بر ذهنیت قبیله‌ای، فرد را در جمع حل می‌کنند و حق انتخاب را از او می‌گیرند. همان ذهنیتی که کارل پوپر آن را بازگشت به خردگریزی انسان ابتدایی می‌نامد. در جستار «زیر بار آزادی خالی»، مولر اعتراف می‌کند: «از فقدان آزادی به نوعی آزادی دست یافتم». او از بازجویی‌هایی می‌نویسد که حتی اختیار واژه‌ها را از او گرفته بودند. وقتی از او می‌پرسیدند: «فکر کردی تو کی هستی؟» پاسخ می‌داد: «آدم، مثل شما‌». و بازجو با خشم می‌گفت: «ما تعیین می‌کنیم تو کی هستی‌». شاید مهم‌ترین مقاومت مولر همین باشد؛ تلاشی پیوسته برای حفظ کرامت انسانی. خودش می‌نویسد: «مشخصا می‌دانستم چه چیزی نمی‌خواهم باشم و به‌هیچ‌وجه به آن بدل شوم‌».

در جستار «فلاکت روزمره»، مولر نشان می‌دهد که حکومت تنها بر زندگی مردم مسلط نمی‌شود؛ زبان را نیز تصرف می‌کند. جمله‌ها با «ما باید» آغاز می‌شوند و ضمیر مفرد، آرام‌آرام از زبان حذف می‌شود. برای مولر، این فقط تغییری دستوری نیست؛ نشانه‌ حذف فردیت است. او سال‌ها سکوت را برگزید تا زبان تحریف‌شده‌ در وجودش رخنه نکند. یکی از درخشان‌ترین صحنه‌های کتاب، خاطره‌ای خانوادگی است. پدربزرگ می‌کوشد با تیغ، دستمال نم‌دار، دوده اجاق و کبریت سوخته، نشان اس‌اس را از روی عکس عموی کشته‌شده هرتا پاک کند؛ تلاشی نومیدانه برای زدودن گذشته‌ای که پاک‌شدنی نیست. همان‌گونه که خود مولر هرگز نتوانست عضویت پدرش در اس‌اس را از زندگی‌اش حذف کند و همواره بار شرم آن را با خود حمل کرد. حلقه‌ مفقوده‌ این کتاب در جستار پایانی آشکار می‌شود؛ آنجا که می‌نویسد: «بیش از هر چیز باید ماجرای خروجم از رومانی و رسیدنم به آلمان را برای شما تعریف کنم‌‌». گویی همه‌ روایت‌های پیشین به همین نقطه ختم می‌شوند. او بارها، هم در رومانی و هم پس از مهاجرت به آلمان، تهدید به مرگ شد و همواره میان دو هویت معلق ماند؛ نه کاملا متعلق به سرزمین پیشین و نه پذیرفته‌شده در سرزمین جدید. مولر جایی در کتاب می‌نویسد: «سراغ نوشتن رفتم چون واژه‌ها یاری‌ام می‌دادند. چیزهایی فراتر از واقعیت را برایم مجاز می‌کردند. چیزی را در بیرون تغییر نمی‌دادند، بلکه گریزگاهی درونی بودند». شاید همین جمله، کلید فهم «فلاکت روزمره» باشد. نوشتن برای هرتا مولر راه تغییر جهان نبود؛ راهی بود برای آنکه جهان نتواند او را از میان بردارد. از همین رو، این کتاب بیش از آنکه درباره‌ تبعید باشد، درباره‌ دوام‌آوردن است.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.