|

‌روایت ایران از شهرهای سخنگو می‌آید

قصه، همزاد آگاهی بشر است. انسان با قصه گذشته‌اش را به یاد می‌آورد، اما قصه فقط برای به خاطر سپردن گذشته نیست. گاهی قصه، آینده را می‌سازد. در روزگاری که هرکس می‌خواهد روایتی از ایران، شهر، مردم و زندگی ما ارائه کند، شاید بیش از هر چیز به «شهروندان سخنگو» نیاز داشته باشیم؛

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

‌علی بهارلوئی-عضو انجمن حمل‌ونقل پاک و پایدار: قصه، همزاد آگاهی بشر است. انسان با قصه گذشته‌اش را به یاد می‌آورد، اما قصه فقط برای به خاطر سپردن گذشته نیست. گاهی قصه، آینده را می‌سازد. در روزگاری که هرکس می‌خواهد روایتی از ایران، شهر، مردم و زندگی ما ارائه کند، شاید بیش از هر چیز به «شهروندان سخنگو» نیاز داشته باشیم؛ آدم‌هایی که خودشان روایتگر زندگی، محله و شهرشان باشند، نه اینکه همیشه دیگران از طرف آنها حرف بزنند. محله فقط چند ساختمان، خیابان و پلاک نیست. محله وقتی شکل می‌گیرد که آدم‌هایش آن را زندگی کرده باشند و برایش خاطره، معنا و قصه ساخته باشند. یک نانوایی قدیمی، یک درخت، یک میدان، یک کارگاه متروک یا حتی صدای پیرمردی که سال‌ها در همان کوچه نشسته است، بخشی از هویت یک محله است. اینها در نقشه‌های شهری دیده نمی‌شوند، اما گاهی برای فهم یک شهر، از خود خیابان و ساختمان مهم‌ترند. روایتگران محله، زمین و زمان بی‌معنا را به زمینه و زمانه تبدیل می‌کنند. به مکان اهلیت می‌دهند. می‌گویند اینجا «خانه» ماست، جایی که در آن زندگی کرده‌ایم، دوست داشته‌ایم، رنج کشیده‌ایم، ساخته‌ایم و بخشی از خودمان را جا گذاشته‌ایم. برای همین، روایت با اعتراض تفاوت دارد. اعتراض ممکن است از خستگی بیاید، اما روایت باید از سرچشمه بیاید؛ از تجربه زیسته. از جایی که آدم هنوز چیزی برای گفتن دارد، نه‌فقط چیزی برای گلایه‌کردن. شاید لازم باشد دوباره به الف الفبا برگردیم و خودمان مؤلف قصه خودمان باشیم. در این میان باید حواسمان باشد که اطلاعات با قصه یکی نیست. گاهی اطلاعات می‌دهیم و گاهی قصه می‌گوییم. اطلاعات می‌تواند بگوید چه اتفاقی افتاده است، اما قصه می‌گوید این اتفاق با زندگی آدم‌ها چه کرده است. مشکل از جایی شروع می‌شود که صاحبان قدرت و بازار، قصه مردم را از آنها می‌گیرند و به‌جای خودشان روایت می‌کنند. «استعمارگران قصه» الزاما کسانی نیستند که سرزمین را اشغال می‌کنند؛ گاهی کسانی‌اند که معنا را اشغال می‌کنند. قصه را می‌گیرند، بسته‌بندی می‌کنند و دوباره به خود مردم می‌فروشند. اما شهر را نمی‌شود فقط از پشت ویترین روایت کرد. باید دل به دل قصه شهر داد. آن وقت شاید شهر را بشنویم؛ شهری که روبه‌رویت می‌نشیند، پای میز دلت چای می‌نوشد و مثل پیر خردمندی، آرام‌آرام قصه‌هایش را برایت تعریف می‌کند. شاید سال‌ها بعد، موزه‌ای از حال و روز این روزهای مردم مظلوم ایران ساخته شود؛ از رنج‌ها، امیدها، ترس‌ها، خاطره‌ها و زندگی مردمی که امروز در میان هیاهوی روایت‌های بزرگ، صدایشان کمتر شنیده می‌شود. اما چرا آن روز؟‌ از همین امروز قصه شهر و محله خودمان را بسازیم. سنگ و آهن فرسوده می‌شوند، ساختمان‌ها تغییر می‌کنند و خیابان‌ها از نو نام‌گذاری می‌شوند، اما قصه، اگر اصیل باشد، می‌ماند. شاید روایت ایران در نهایت نه از ساختمان‌های بلند و پروژه‌های بزرگ، که از همین شهروندان سخنگو بیاید؛ از آدم‌هایی که می‌خواهند خودشان قصه خود، محله خود و آینده خود را روایت کنند.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.