ملاقات با کربلایی عباسعلی و سقاخانهاش
وقتی شهر، قصه پنهانش را آشکار میکند
گاهی یک شهر برای آنکه دوباره دیده شود، به ساختن چیزی تازه نیاز ندارد؛ کافی است چیزی را که دارد به یاد بیاورد و بشنود. وقتی داشتیم روایت تکمکان از نمایشگاه منیریه را در موزه خیابان ولیعصر با کیوریتوری عقیل بهرا پیش میبردیم، روزی که او به موزه آمده بود تا یافتههایش درباره کربلایی عباسعلی و گذر البرز را برایم بگوید، تصمیم گرفتیم با هم به کوچه اسدیمنش امروز، البرزِ دیروز برویم و یافتههایش را به تماشا و دیدن بنشینیم.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
وحید قاسمی-طراح، معمار و ایرانپژوه: گاهی یک شهر برای آنکه دوباره دیده شود، به ساختن چیزی تازه نیاز ندارد؛ کافی است چیزی را که دارد به یاد بیاورد و بشنود. وقتی داشتیم روایت تکمکان از نمایشگاه منیریه را در موزه خیابان ولیعصر با کیوریتوری عقیل بهرا پیش میبردیم، روزی که او به موزه آمده بود تا یافتههایش درباره کربلایی عباسعلی و گذر البرز را برایم بگوید، تصمیم گرفتیم با هم به کوچه اسدیمنش امروز، البرزِ دیروز برویم و یافتههایش را به تماشا و دیدن بنشینیم. آنچه در ابتدا یک جستوجوی معمول برای یافتن مکانهای شهر بود، خیلی زود چیز دیگری از آب درآمد: مواجهه با کرورکرور مکانِ قصهمند در یک کوچه، کوچه البرز، سنگهای آستانه سقاخانه که زیر آسفالت گم شده بودند. مغازهای که کف آن چند پله پایینتر از خیابان بود. و گذری به نام البرز که هنوز روی نقشه عبدالغفار تهران قابل ردیابی بود و هست. هریک از اینها بهتنهایی میتوانست موضوع یک روایت باشد؛ اما چیزی که آن روز از میان همه این قصهها ما را نگه داشت، سقاخانه بود. آن روز مصادف شده بود با سوم شعبان و مقابل سقاخانه جشنی کوچک و محلی برپا بود؛ دیسهای کیک یزدی، شربت، آقای اعرابی کلیددار سقاخانه که همه امور آن جشن ساده را انجام میداد، یک بلندگوی ساده، ضبطصوتی سادهتر و مولودیخوانی که بیسروصدا اما گرم و صمیمی در جریان بود.
این صحنه برای من مهم بود، زیرا آیینی بسیار شهری و بیسروصدا خودش را تا امروز امتداد داده بود. رویدادی بسیار کوچک و عادی و شهری اما زنده که نشان میداد این مکان هنوز از زندگی جدا نشده است و نسبتی با زندگی دارد. هنوز آدمهایی هستند که به آن میآیند، برایش مراسمی برپا میکنند و چیزی از زندگی جمعی را در اطراف آن ادامه میدهند.
این را باید همین اول بگویم: سقاخانه کربلایی عباسعلی آن روز، اثری متروک و ازکارافتاده نبود. اگر بود، ماجرا فرق میکرد؛ مرمت آنوقت فقط بازسازی یک شیء میبود. آنچه امکان داد ما اصلا قصهای برای گفتن پیدا کنیم، همین زندگی جمع و جور شهریِ باقیمانده بود. سفاخانه یک معماری شهری زنده و پویا بود. ما به سقاخانهای مرده جان ندادیم؛ حیات خودِ سقاخانه بود که راه را به ما نشان داد و همین زندگی بود که اهمیت مرمتش را از یک ضرورت فنی، به یک امکان زنده برای خوانایی شهر بدل میکرد. از نشانههای دیگر این زندهبودن، این روایت است که در نیمه شعبان درِ سقاخانه باز میشود و تصاویر و عکسهایی از درگذشتگان آن سال محل در سقاخانه به نمایش گذاشته میشود و سقاخانه در قامت یک گالری شهری در کار بهیادآوردن شهروندانی است که با آن نسبت داشتهاند؛ بیانی چنان زنده و ساده که بیش از هر تلاشی مشارکت و بجاآوردن اهل شهر را از هر بیانیه و کلیگویی به یک امر واقعی بدل میکند.
روایت منیریه در اسفند ۱۴۰۱، به عنوان چهارمین روایت موزهای موزه خیابان ولیعصر، افتتاح شد. سقاخانه کربلایی عباسعلی به عنوان تکمکان این روایت، فرصتی شد تا از وجوه فضایی، بیان تعاملی و زبان گرافیکی برای بازگفتن قصهاش استفاده کنیم؛ به شکلی که مخاطب بفهمد این سقاخانه بخشی از یک زندگی جاری بوده و هست، نه شیئی منفرد که از تاریخ جدا شده و باید در ویترین ذهن ما نگهداری شود. قصههای سقاخانه بهانهای شد تا سقاخانه را نهتنها در پشت روایت محکم اعتقادی و ایمانیاش، بلکه با تمامی نقوش اعم از نقش آب و شهر تا حضور پرمعنای هنر شهریاش بخوانیم و بگوییم و با همه آنها که به موزه آمدند، بشنویم.
پرداخت نمایشگاه دقیقا همین بود: نه صرفا نمایش عکس و سند، بلکه ساختن امکانی برای شنیدن و دیدن سقاخانه، اینبار به عنوان یک روایتگر شهری. سقاخانه در این پرداخت، دیگر فقط موضوع روایت نبود؛ خودش راوی شد. راوی بازارچهای که در کنارش شکل گرفته، کوچهای که آن را در خود جای داده، آیینی که هنوز، هرچند محدود، در آن جریان دارد. برایمان مهم بود مخاطب فقط اطلاعاتی درباره سقاخانه دریافت نکند، بلکه بتواند صدای آن را در شبکه و لایههای گوناگون شهری بشنود و شاید از همینجا بود که سقاخانه از داخل موزه آرامآرام راه خودش را به بیرون پیدا کرد.
اردیبهشت ۱۴۰۲ به ملاقات مدیرعامل وقت سازمان زیباسازی رفتم و درباره اهمیت سقاخانه و وضعیت آن صحبت و تلاش کردم مرمتش در دستور کار سازمان قرار گیرد. گفتم مطالعات این سقاخانه در موزه هست و روایتی که در موزه ساخته شده میتواند امکان مرمت شهری این سقاخانه شود و نگاهم این بود که این سقاخانه بتواند از دیوارهای موزه عبور کند و به یک کنش واقعی در شهر منجر شود.
بعدتر، دوستم مهندس احمد طالبینژاد با من تماس گرفت. برای درس طراحی شهریای که در دانشگاه هنر داشت، میخواست پروژهای واقعی را موضوع کار قرار دهد و از من خواست جایی در خیابان ولیعصر معرفی کنم. من باز به همین محدوده برگشتم و از اهمیت گذر البرز، اسدیمنش امروز، بازارچه کربلایی عباسعلی و سقاخانه گفتم. پروژههایی که دانشجویان دانشگاه هنر با راهبری او انجام دادند، به عنوان مشق دانشگاهی شکل گرفتند و یکی دو مورد از آنها کاملا قابلیت اجرائی پیدا کرد. این حضورِ گذر البرز در یک مشق دانشگاهی، برایم نکتهها داشت. اگر موزه فقط در ساختمان خودش میماند، اگر روایتش را فقط برای بازدیدکننده داخل موزه نگه میداشت، هرگز به گوش استادی در دانشگاه هنر نمیرسید که دنبال موضوعی واقعی برای درس طراحی شهریاش میگشت. این اتفاق دقیقا از همان نگاهی حاصل شد که موزه را از موزه بیرون میبرد؛ نگاهی که روایت را در دیوارهای خودش محبوس نمیکند.
بعدها با پیگیری مدیرعامل وقت سازمان زیباسازی، مرمت سقاخانه در دستور کار قرار گرفت؛ نه لزوما با پیوند مستقیم به دادههای موزه، هرچند خوب بود اگر چنین میشد اما اصل اتفاق برایم چیز دیگری بود: سقاخانه مرمت شد و امروز با شمایلی درست، مرمتی و اجرائی درخور ایستاده است و حامل قصه عباسعلی، بازارچه و کوچه البرز است؛ کوچهای که تنها کوچه باقیمانده با شمایل تاریخی خود در این محدوده است.
موزه مرمتکننده نبود، اما توانسته بود چیزی را بشنود و ببیند، دربارهاش روایت بسازد، آن را در معرض توجه قرار دهد و دوباره وارد گفتوگوی شهری کند؛ حالا وقتی این تجربه را از نو میخوانم، میبینم ماجرای کربلایی عباسعلی برایم فقط یک خاطره نیست؛ راهی است برای فهمیدن چیزی که اسمش را حافظه شهری میگذاریم.
حافظه شهری، به این معنا، چیزی جدا از تکتک این اتفاقها نیست. حافظه شهری همان زنجیره است: مواجهه با مکانی که هنوز زنده است، روایت آن مکان، شنیدهشدنش، راهیافتنش به دستور کار یک نهاد، حضورش در ذهن یک دانشجو و در نهایت بازگشتش به شهر با شکلی خواناتر. هیچکدام از این حلقهها بهتنهایی حافظه شهری نیست؛ حافظه شهری در همین پیوستگی شکل میگیرد، اگر یکی از این حلقهها را حذف کنیم، زنجیره از هم میگسلد. اگر آن روز به کوچه نمیرفتیم، سقاخانه همچنان میایستاد، اما بیقصه. اگر نمایشگاه برگزار نمیشد، سقاخانه شنیده میشد، اما فقط توسط چند نفری که به آن جشن کوچک میآمدند. اگر آن گفتوگو با سازمان زیباسازی شکل نمیگرفت، روایت در نمایشگاه و موزه میماند و هرگز به کالبد شهر نمیرسید. حافظه شهری برای من دقیقا همین است: نه یک نقطه، بلکه مسیری که هر بخشش، بخش بعدی را ممکن میکند و اینجاست که به چیزی میرسم که آن را ارزش افزوده شهری مینامم. ارزش افزوده شهری چیزی شبیه ارزش اقتصادی نیست؛ چیزی به قیمت یک بنا اضافه نمیکند. ارزش افزوده شهری یعنی اینکه حافظه شهر، وقتی روایت میشود، دوباره بتواند برای شمار بیشتری از آدمها معنایی زیستی ایجاد کند. اما این ارزش افزوده بهتنهایی هم کافی نیست. آنچه آن را از یک اتفاق مقطعی به چیزی پایدار تبدیل میکند، فربهیِ فرهنگی است؛ انباشتی از روایتها، نهادها، آدمها و اقدامهایی که حول یک مکان جمع و فربهی فرهنگی را موجب میشوند.
یک روایت موزهای بهتنهایی شاید یک بار دیده و فراموش شود، اما همان روایت وقتی به گفتوگویی با سازمان زیباسازی میرسد، به مشق یک دانشجو، به مرمتی واقعی تبدیل میشود، دیگر یک اتفاق نیست؛ یک لایه فرهنگی است که روی لایههای پیشین نشسته است و دقیقا همین فربهی است که تداوم را ممکن میکند؛ تداومی که هیچ اتفاق منفرد بهتنهایی نمیتواند تضمینش کند. یک مرمت تنها، بیروایت، میتواند در چند سال دوباره از خاطر برود. یک روایت تنها، بیمرمت، میتواند زیبا باشد اما بیاثر بماند. اما وقتی روایت، نهاد، دانشگاه و مرمت پشت سر هم بر یک نقطه جمع میشوند، هرکدام لایهای بر لایه پیش خود مینشاند و همین انباشت است که یک اتفاق ساده را به چیزی تبدیل میکند که به این آسانی از بین نمیرود.
این همان چیزی است که در تجربه موزه خیابان ولیعصر نیز برایم روشنتر شده بود. من موزه را جایی برای نگهداری روایت گذشته نمیبینم؛ موزه را جایی میبینم که تداوم را با حافظه گره میزند؛ جایی که حافظه پراکنده یک خیابان، یک محله، یک سقاخانه، جمع، خوانا و دوباره وارد جریان زندگی شهر میشود. اگر حافظه فقط گذشته را نگه دارد، ایستا میماند. اما اگر حافظه به روایت دربیاید، به گفتوگو با نهادها برسد، به دستور کار پروژهای دانشگاهی یا شهری راه پیدا کند، آنوقت حافظه دیگر فقط بایگانی گذشته نیست؛ خودش موتور تداوم میشود. این، دقیقا همان نسبتی است که من میان تداوم و حافظه میبینم: تداوم، محصول جانبی حافظهای است که اجازه روایتشدن پیدا کرده است. در موزه خیابان ولیعصر، هر روایتی که ساختهایم، از همین جنس بوده؛ نه ثبت یک خیابان برای بایگانی، بلکه تلاشی برای اینکه آن خیابان بتواند دوباره در زمان حال حرف بزند. کربلایی عباسعلی فقط یکی از این تجربههاست، اما شاید روشنترینشان، چون در آن، فاصله میان روایتشدن و تداومیافتن، بهشکلی ملموس طی شد: از یک بازدید تا یک نمایشگاه، از یک نمایشگاه تا یک مشق دانشگاهی، از یک مشق دانشگاهی تا مرمتی واقعی و شاید از همینجا بتوان به نکتهای رسید که برایم اهمیتی فراتر دارد.
آنچه در تجربه کربلایی عباسعلی اتفاق افتاد، نمونهایست از نوعی نگاه به آثار فرهنگی شهر که آن را میراث شهری مینامم: میراث شهری، از نگاه من، گونهای از میراث در کنار میراث معماری، میراث ناملموس یا میراث طبیعی نیست. میراث شهری دانشی مستقل است. تفاوتش این است که میراث شهری اثر را هرگز بهتنهایی نمیبیند؛ همیشه آن را در نسبت با شبکهای از مکانها، آدمها، آیینها و نهادهای اطرافش میبیند، و همین نسبتهاست که موضوع اصلیاش را میسازد، نه خودِ بنا. یک سقاخانه، از منظر میراث معماری، مجموعهای از سنگ و کاشی و آستانه است که باید مرمت شود. اما از منظر میراث شهری، همان سقاخانه گرهایست در شبکهای بزرگتر؛ گرهای که مرمتش، اگر بدون فهم آن شبکه انجام شود، فقط کالبد را نجات میدهد، نه معنا را و شاید این اقدام را بتوان هم مقدمه بازآفرینی سقاخانه دانست و قرار داد و فردایی را از این منظر برایش تصور کرد و هم به نکته بسیار مهم یعنی سقاخانه در قامت معماری شهری توجه داشت. سقاخانه، در این معنا، شیئی نبود که صرفاً در کوچه قرار گرفته باشد؛ در شکلگرفتنِ همین کوچه سهیم بود: در تعریف لبه گذر، در نسبتی که میان آب، بازارچه و زندگی روزمره برقرار کرده بود. از این زاویه، سقاخانه مصداقی از معماری شهریست، نه معماریای که فقط در شهر جا خوش کرده باشد.
کربلایی عباسعلی نشان داد این نگاه چگونه کار میکند: نه با شروع از بنا، بلکه با شروع از کوچهای پر از قصه؛ نه با توقف در مرمت، بلکه با رفتن تا دانشگاه، تا سازمان زیباسازی، تا نمایشگاه، و برگشتن دوباره به شهر. این رفتوبرگشت، این حرکت میان مکان و نهاد و روایت و دوباره مکان، چیزیست که میراث معماری بهتنهایی نمیتواند توضیحش دهد.
میراث معماری میپرسد یک بنا چگونه ساخته شده و چگونه باید نگه داشته شود، میراث ناملموس میپرسد یک آیین چگونه اجرا میشود و چگونه باید ثبت شود، اما هیچکدام از این دو نمیپرسد چرا یک سقاخانه، یک بازارچه و یک کوچه، در کنار هم، چیزی میسازند که هیچکدامشان بهتنهایی نمیسازند. این پرسش، پرسش میراث شهریست؛ پرسشی درباره نسبتها، نه درباره اشیا و برای همین است که فکر میکنم میراث شهری باید جدی گرفته شود؛ نه بهعنوان زیرشاخهای از حفاظت بناها یا آیینها، بلکه بهعنوان دانشی مستقل که موضوعش خودِ شهر است، با همه نسبتهایی که شهر را شهر میکنند.
سقاخانه کربلایی عباسعلی امروز ایستاده است. اما آنچه برایم اهمیت دارد این است که بخشی از شهر، بخشی که هرگز کاملاً خاموش نشده بود، توانست از دلِ یک کوچه پر از قصه بیرون بیاید و زنجیرهای را بسازد که در شبکه حافطه شهری به زندگی خود ادامه دهد؛ این زنجیره، از مواجهه تا روایت، از روایت تا نهاد، از نهاد تا مرمت، برای من چیزی بیش از سرگذشت یک سقاخانه است. راهیست برای فهمیدن اینکه حافظه شهری چطور کار میکند، ارزش افزوده شهری از کجا میآید و چرا میراث شهری باید جایگاهی مستقل، نه فرعی، در فهم ما از شهر داشته باشد.
این شبکه حافظه، بازآفرینیِ بازارچه و کوچه البرز نیست؛ اما همان نسبت معناییست که امکان بازآفرینی را ممکن میسازد و فردایی برای این مجموعه قابلتصور میکند.
شهرهای ما پر است از کوچههایی مثل اسدیمنش، پر از سقاخانهها و معماریهای شهری است که هنوز، در گوشهای، صدایی از خودشان دارند. مسئله این نیست که همهشان را موزه کنیم یا همهشان را مرمت کنیم، مسئله این است که یاد بگیریم کجا هنوز صدایی هست، و آن صدا را چگونه میشود شنید و دید و از یک جشن کوچک محلی به یک نمایشگاه به دستور کار یک نهاد به مشق یک دانشجو و در نهایت به شکلی خواناتر از خودِ شهر رساند؛ این مسیر، مسیر حافظه شهری با رویکرد ایجاد ارزش افزوده شهری است که با موضوعی به نام میراث شهری ممکن میشود.
ظاهرا اتفاق بزرگی نیست. اما شاید شهر دقیقا با همین اتفاقهای کوچک و با همین نخهای نازک اما ناگسسته زندگی زنده میماند.
کتیبهای بر سردر سقاخانه هست که به واقع چون نشانهای فرازمینی، چون وردی معمارانه بر امکان تدامِ یک معماری در قامت یک زندگی شهری تاکید دارد:
هزار منت که این بنای زمین
گرفت بار دگر رونق از رضای کریم
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.