روایتی از گفتوگوی لیلی گلستان با بهمن محصص به مناسبت انتشار «حال حیرت»
حیرت از این روزگار
خاطرات، یادداشتها، مصاحبهها و تمامِ نوشتههای کتاب «حال حیرتِ» لیلی گلستان که اخیرا در نشر چشمه منتشر شده است، به تعبیر خودش «برآمدی از روزگار ماست؛ روزگار حال ما و حیرت از این روزگار». در میانِ این حسب حال، گفتوگویی متفاوت با بهمن محصص آمده که بیشک به قدر و اعتبار این مجموعه افزوده است. در این گفتوگو، محصص مانند نقاشیهایش، نامتعارف و پیشرو و در عین حال، تلخ و تیزبین و واقعگرا است.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
خاطرات، یادداشتها، مصاحبهها و تمامِ نوشتههای کتاب «حال حیرتِ» لیلی گلستان که اخیرا در نشر چشمه منتشر شده است، به تعبیر خودش «برآمدی از روزگار ماست؛ روزگار حال ما و حیرت از این روزگار». در میانِ این حسب حال، گفتوگویی متفاوت با بهمن محصص آمده که بیشک به قدر و اعتبار این مجموعه افزوده است. در این گفتوگو، محصص مانند نقاشیهایش، نامتعارف و پیشرو و در عین حال، تلخ و تیزبین و واقعگرا است. از ادای دِین به هستی که سخن میگوید، لحنی شاعرانه دارد: «من در ازای نوری که از دوردست کهکشان میگیرم و در ازای نمکی که از اعماق زمین میگیرم به اندازه وسع خودم چیزی میدهم. این ادای دین من به هستی به معنای کلی است». این ادای دین اما در فضایی دور از جامعه و در خلوتنشینی و عزلتِ روشنفکرانه اتفاق نمیافتد، برای محصص، عیارِ «کار»، از نقاشی گرفته تا مجسمهسازی، به «قدرت بیان» وابسته است: نقاشی و مجسمهسازی «فرقی نمیکند، هر دو وسیله بیان هستند. کار باید قدرت بیان داشته باشد... هر کار من میتواند نقاشی یا مجسمه باشد. وانگهی من با برنامه قبلی کار نمیکنم. هنر برایم یکجور تخلیهکردن است. برای سربخاری کسی کار نمیکنم». محصص در این گفتوگو از نبود شرافت انسانی گلایه میکند و میگوید: «من از نبود شرافت انسانی و یا بهتر بگویم از نبود شرافت زندگی در انسان متأثرم». دیدگاهِ محصص با اینکه اصرار دارد از هرگونه نحله و حزب و جناحی مبرا باشد، آشکارا ضد سرمایهداری و مصرفگرایی و جانبداری از عدالت و آزادی اجتماعی است. «ما در دنیای بانک-مصرف زندگی میکنیم و رباخواری حاکم است. این رباخواری به معنای قرض با انتفاع پول نیست، بلکه طرز تفکر متبلورشدهای است که در آن پول بهعنوان مطلق مطرح است و این سبب دورویی و نفرت و جنایت و پستی میشود. جامعه بانک-مصرف زندگی را با این معیار میسنجد و به همین سبب تمام ارزشهای زندگی نفی میشود. بهناچار آدمی که چنین جامعهای را قبول میکند نمیتواند سربلند و شریف باشد و بهناچار نسبت به زندگی بیگانه میماند». نسل پس از جنگ جهانی اول به روندی فلسفی عادت کرد که ماحصلِ مواجهۀ نیاز انسان برای معنابخشیدن به جهان و درک انسان از گنگی و ادراکناپذیری جهان بود؛ همان حالتی که کامو در آثار خود، خاصه در «بیگانه» آن را «پوچی» میخواند. درواقع به تعبیر ژرمن بره، تریلوژی کامو واکاویِ راههای مختلف مواجهه با این پوچی است و از این قرار، کامو میکوشد تا اگر معنادادن به تجربۀ پوچی ناممکن است، دستکم راههایی برای تفسیر این تجربه و اعتباربخشیدن به آن پیدا کند. محصص نیز از بیگانهشدن انسان با زندگی سخن میگوید و بهخوبی واقف است که حساسیت مردم در اثر شستوشوی مغزی روزمره چنان از بین رفته که بعید است کار او و امثالش متأثرشان کند. با این وصف، او بهعنوان یک هنرمند اعتقادی راسخ دارد که باید «شاهد آگاه زمانه خود» باشد و میگوید موجودیتم در این آگاهی است؛ گیرم در دنیایی زندگی کنیم که بهزعمِ محصص از لحاظ فرهنگ و حساسیت بسیار عقیم باشد. «در این وضع خاص اگر نخواهم بگویم که [کارم] تأثیری ندارد لااقل تأثیر بسیار بسیار کمی دارد. ما در دنیایی زندگی میکنیم که حساسیت بشر بسیار کم شده است. لااقل در مورد خودم میتوانم بگویم که صدایم صدایی در بیابان است». محصص همین جا تأکید میکند که رژیمهای موجود در جهان بیمعنی و مخصوصا بیفرهنگاند، در حالی که فرهنگ به آزادی احتیاج دارد. «منظورم آزادی فردی نیست، چراکه آزادی نه پرواز مگسی است، نه پوشیدن پیراهن قرمز و نه رفتن بالای درخت. منظورم آزادی اجتماعی است. یعنی شرکت و دخالت آگاهانه در اجتماعی که در آن داریم زندگی میکنیم». محصص از ازرا پاوند نقل میکند که روزگاری در وصفِ آزادی گفته بود: «اگر نتوانم از پشت رادیو صحبت کنم، آن رادیو به درد نمیخورد». او مفهومِ «آزادی» را از تلقیِ سیاستهای سرمایهداری و نولیبرال به آزادی، یکسر جدا میکند و میگوید «آزادی فردی ولنگاری است و نمونهاش را بسیار در دنیا میبینید. اما آزادی اجتماعی امکان ندارد مگر اینکه اول به مردم فرهنگ و آگاهی داده شود، چون قدرت حاکمه دنیا آگاه یا ناآگاه این موضوع را میداند و برای حفظ خود به فرهنگ دستمالیشدهای تظاهر میکند اما در اصل مردم را بیفرهنگ میکند و در بیفرهنگی نگهشان میدارد». محصص روایتِ رادیکال و متفاوتی از سیاست و هنر سیاسی دارد و سیاست را نه به معنای معمول آن بلکه به معنای نوعی عصیان علیه ظلم درک میکند، و به این اعتبار است که باور دارد «تمام کارهای من سیاسیاند. ولی سیاست نه آن معنایی که معمول است. یعنی متعلق به چپ یا راست بودن یا وابسته به حزب و مسلکی بودن. سیاست به معنای آگاهی به محیط اطراف و به معنای عصیان علیه ظلم و نظام موجود. و باز نه به معنای آگاهی به محیط خاص یا شهری یا کشوری، آگاهی نسبت به دنیا». و بلافاصله تأکید میکند که در این دوره حرفزدن درباره جایی مشخص احمقانه است، چراکه مسائل به هم مربوطاند: «وقتی تصمیم میگیرند که ملت فلسطین را قتل عام کنند و از بین ببرند و یا مغز متفکری را که قبول نمیکند و اعتراض میکند بهعنوان دیوانه در آسایشگاههای روانی زندانی کنند، من بهعنوان انسانی که در این دوره زندگی میکند نمیتوانم بیاعتنا بمانم و از این شهادت متأثر نشوم و در جستوجوی عامل این قتل و این ظلم نباشم و به اندازه توانایی خودم اعتراض نکنم. هرچند اگر این اعتراضم از چهاردیواری اتاقم جلوتر نرود». در اینجاست که محصصِ آوانگارد از قدرت تخیلِ انقلابی سخن میگوید، از اینکه «امروزه انقلاب رسم روز شده است و همه انقلابی هستند، اغلب نقاشان خیال میکنند که اگر تابلو را پر از پرچم قرمز کنند کاری انقلابی کردهاند. نمیدانند که ونگوگ با رنگ زرد انقلاب کرد». کامو نیز در مقالۀ «خلاقیت و آزادی» با طفرهرفتن از انتساب به هنر سیاسی، از اضطراری سخن میگوید که آثار هنرمند آوانگاردی همچون محصص را نیز با سیاست پیوند داده است. کامو معتقد است «ما شاید بهعنوان هنرمند ضرورتی نداشته نباشد که در امور جاری زمانمان دخالت کنیم... اما بهعنوان انسان چرا... پس از زمان نوشتن نخستین مقالههایم تا واپسین کتابم، من به طرفداری از آنان که تحقیر و لگدمال شدهاند، هرکه بودهاند، بسیار نوشتهام، شاید هم بیش از حد، اما علت این بوده است که من نمیتوانم خودم را از مسائل روز جدا کنم». اما در وضعیتی که به قولِ محصص «قرون وسطای دوم» است اما این بار بدون هیچ امیدی، چه باید کرد؟ پاسخ محصص این است: «باید این جامعه بانک-مصرف و این تمدن جهود-مسیحی از بین برود. باید ارزش طبیعت و احترام زندگی و موجود زنده و مقدسبودن فکر و هوش و بهطور کلی هستی شناسانده و شناخته شود و آدمیزاد بهناچار باید شریف و سربلند باشد وگرنه لایق زندگی نیست».
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.