جان برای ایران
ترامپ بیش از چند بار اعلام کرد که دوست دارد خارگ را بگیرد و نفت ایران را از آن خود کند؛ آرزویای که هرگز برآورده نمیشود. دلیلش را میتوان در کوششهای مردان و زنانی دانست که زیر آتش، ذرهای نگران جان خود نشدند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
ترامپ بیش از چند بار اعلام کرد که دوست دارد خارگ را بگیرد و نفت ایران را از آن خود کند؛ آرزویای که هرگز برآورده نمیشود. دلیلش را میتوان در کوششهای مردان و زنانی دانست که زیر آتش، ذرهای نگران جان خود نشدند. بردیا یکی از این افراد است. او از روزهای جنگ به ایرنا گفت؛ اینکه چطور خطوط لوله را همکاران مهندسش متصل نگه داشتند و چطور از یک نفتکش در حملات به خارگ جان سالم به در بردند. او میگوید: «ما ۴۰ روز درگیر جنگ بودیم، اما عملیاتمان متوقف نشد. بعضی جاها کار ما حتی بیشتر از قبل شد. آمارها هم اگر منتشر شود، نشان میدهد در همان دوران جنگ، تولید و صادرات ما نهتنها متوقف نشد، بلکه در بعضی بخشها از روزهای قبل هم بیشتر بود». اما کاملا معلوم است که پشت همین جملات اندک، چندین شب نخوابیدن و دلشورههای مداوم قرار دارد و ترس، دلهره، شوق و اشتیاق برای ادامهدادن حس میشود. حدود ۲۸ اسفند، نزدیک شب عید، فرودگاه منطقه عملیاتی هدف قرار گرفت. هنوز کار روی اسکله در جریان بود که ناگهان شرایط عوض شد؛ کشتیها از اسکله دور و به لنگرگاه منتقل شدند. ادامه کار در لنگرگاه، هم سختتر بود و هم پرخطرتر؛ اما استدلال نیروها روشن بود: اگر قرار است حملهای انجام شود، بهتر است کشتی در دریا هدف قرار بگیرد، نه اینکه با یک حمله، هم کشتی از دست برود و هم اسکله از کار بیفتد. این پیشنهاد را خود ملوانها دادند و گفتند اگر اینجا بمانیم و بزنند، اسکله هم تعطیل میشود. اما اگر در لنگرگاه باشیم و کشتی را بزنند، حداقل شانس نجات بیشتر است و اسکله میماند.
این تصمیم، چیزی از جنس آموزشنامه یا دستور اداری نبود، فقط یک خلاقیت ناشی از نگرانی برای آیندهای بود که باید برای ایران میماند؛ انتخابی بود که از دل موقعیت میآمد؛ از فهم آدمهایی که میدانند دقیقا وسط چه چیزی ایستادهاند و چه کاری باید انجام بدهند. کنار لولههایی که وقتی کنار هم قرار میگرفت، بیشباهت به لانچر موشک نبود. آن بالا هواپیماهای دشمن تشخیص نمیدهد لولههای یک تجهیزات فنی را میخواهند هدف بگیرند. کار روزها طول کشید؛ ۱۴ روز برای ریسهکردن لولهها، آمادهسازی تجهیزات و احیای ترمینالی که سالها خاموش بود. در همان روزها، چندین نوبت هم اسکلههای دیگر در نزدیکی آنها هدف قرار گرفت؛ فقط حدود هزار متر آنطرفتر. انفجارها نزدیک بود، صداها واضح بود، ترس واقعی بود؛ اما کار متوقف نشد؛ عزم و اراده مهندسان نفتی بلندتر از صدای موشک و انفجار بود. هر بار که خطر بالا میگرفت، نیروها بهطور موقت متفرق میشدند و دوباره برمیگشتند. آن لحظات چه کسی به این موضوع فکر میکرد که شب عیدی چرا کنار خانوادهاش نیست، چرا کنار سفره هفت سین ننشستهاند؟ در بخشی از عملیات، حتی تیم غواصی را هم برای نصب تجهیزات به محل فرستادند.
اما فقط تجهیزات و صادرات نبود که زیر فشار جنگ قرار داشت. جابهجایی نیروها به یک اتفاق دشوار تبدیل شده بود. جنگ که شروع شد، بخش مهمی از این مسیرها مختل شد و بار ترابری بر دوش شناورها افتاد؛ شناورهایی که اغلب از همین ترمینال حرکت میکردند و اینجا بود که یکی از ماندگارترین صحنهها شکل گرفت. یکی از شناورهای مسافربری فقط ۶۳ صندلی داشت؛ اما در زمان جنگ، یک بار ۳۲۰ نفر سوار همان شناور شدند، بیگلایه، بیشکایت سه یا چهار ساعت این مسیر را ایستاده رفتند؛ ایستاده روی عرشه یا در ازدحام شناور، به سمت منطقه عملیاتی یا سکوها رفتند. این ۳۲۰ نفر از اسکله سوار میشدند و میرفتند داخل آتش. خارگ زیر رگبار موشکهای دشمن نامردی بود که برایش مرگ غیرنظامیها مهم نبود. در میان این روایتهای پرتنش، آنچه آدمها را نگه میدارد، چیز دیگری است.
روزهای پایانی، شاید از همه سختتر بود. بعد خبر آتشبس رسید و برای چند دقیقه خیالها سبک شد. اما فقط ۱۰ دقیقه بعد، تماسی رسید که لاوان را زدهاند. همهچیز دوباره برگشت به همان اضطراب. منطقه را تخلیه و نیروها را پراکنده کردند. جنگ بههرحال ترس دارد؛ جنگ شوخیبردار نیست. اما در همان لحظهها، یک حس دیگر همیشه از ترس قویتر بود و میگفت بمان اینجا و وظیفهات را انجام بده؛ به خاطر کشورت.