مهندسی فرسایش نامتقارن
چگونه جنگ با ایران میتواند اکوسیستم قدرت غرب را وارد فرسایش راهبردی کند
جهان در حال ورود به مرحلهای است که در آن، مفهوم قدرت دیگر صرفا با تعداد جنگندهها، ناوها یا حجم آتش نظامی تعریف نمیشود؛ جنگهای جدید، بیش از آنکه نبرد ارتشها باشند، نبرد ظرفیت تحمل ساختارها هستند. در چنین فضایی، آنچه آینده کشورها را تعیین میکند، نه صرفا توان آغاز جنگ، بلکه توان مدیریت فرسایش و مهندسی پایان بحران است. قدرتهای بزرگ هنوز میتوانند حمله کنند، تحریم وضع کنند، زیرساخت تخریب کنند و فشارهای گسترده اقتصادی و امنیتی ایجاد کنند، اما تجربه دو دهه اخیر نشان داده که تبدیل برتری نظامی به «نظم پایدار سیاسی» بهمراتب دشوارتر از گذشته شده است. افغانستان، عراق و بخش مهمی از بحرانهای غرب آسیا ثابت کردند که حتی بزرگترین قدرت نظامی جهان نیز ممکن است بتواند جنگی را آغاز کند، اما لزوما قادر به کنترل پایان آن نباشد.
رحمتالله دریجانی
جهان در حال ورود به مرحلهای است که در آن، مفهوم قدرت دیگر صرفا با تعداد جنگندهها، ناوها یا حجم آتش نظامی تعریف نمیشود؛ جنگهای جدید، بیش از آنکه نبرد ارتشها باشند، نبرد ظرفیت تحمل ساختارها هستند. در چنین فضایی، آنچه آینده کشورها را تعیین میکند، نه صرفا توان آغاز جنگ، بلکه توان مدیریت فرسایش و مهندسی پایان بحران است. قدرتهای بزرگ هنوز میتوانند حمله کنند، تحریم وضع کنند، زیرساخت تخریب کنند و فشارهای گسترده اقتصادی و امنیتی ایجاد کنند، اما تجربه دو دهه اخیر نشان داده که تبدیل برتری نظامی به «نظم پایدار سیاسی» بهمراتب دشوارتر از گذشته شده است. افغانستان، عراق و بخش مهمی از بحرانهای غرب آسیا ثابت کردند که حتی بزرگترین قدرت نظامی جهان نیز ممکن است بتواند جنگی را آغاز کند، اما لزوما قادر به کنترل پایان آن نباشد.
این دقیقا همان نقطهای است که پرونده ایران را به مسئلهای متفاوت برای اکوسیستم قدرت غرب تبدیل میکند. در سالهای گذشته، جمهوری اسلامی ایران توانسته است پروژه «حمله کمهزینه و فروپاشی سریع» را از معادلات مستقیم غرب خارج کند. توسعه توان موشکی، ارتقای قدرت پاسخ متقابل، افزایش عمق راهبردی و تقویت ظرفیت بقا در شرایط فشار، موجب شد سناریوهایی شبیه عراق و لیبی درباره ایران به گزینهای پرهزینه و غیرقابل پیشبینی تبدیل شوند.
اما مسئله مهمتر آن است که درگیری احتمالی با ایران صرفا یک جنگ جغرافیایی نخواهد بود، بلکه میتواند به فرسایش تدریجی اکوسیستم قدرت غرب منجر شود.
درک این مسئله نیازمند فهم ساختار واقعی تصمیمسازی در آمریکا است. برخلاف تصور سادهانگارانه، سیاست جنگ و صلح در ایالات متحده صرفا محصول اراده رئیسجمهور نیست؛ شبکهای پیچیده از نهادهای امنیتی، صنایع نظامی، شرکتهای بزرگ فناوری، بازارهای مالی، رسانهها، لابیهای منطقهای، اندیشکدهها و جریانهای سیاسی در شکلگیری تصمیمات کلان آمریکا نقش دارند. همین مسئله باعث میشود مفهوم «تحمل جنگ» در آمریکا صرفا یک مسئله نظامی نباشد، بلکه به ظرفیت تحمل کل این اکوسیستم وابسته باشد.
صنایع تسلیحاتی ممکن است از افزایش تنش سود ببرند، اما بازارهای جهانی، شرکتهای فناوری، اقتصاد انرژی و سرمایهگذاران بینالمللی، از بیثباتی ممتد و نااطمینانی مزمن آسیب میبینند. اروپا تحمل یک بحران طولانی انرژی را ندارد، بازارهای مالی از اختلال در تجارت جهانی هراس دارند و افکار عمومی آمریکا نیز پس از تجربه جنگهای فرسایشی گذشته، تمایلی به ورود به یک بحران بیپایان جدید ندارد.
بر همین اساس، مرحله آینده رقابت ایران و غرب را نمیتوان صرفا با منطق جنگ کلاسیک تحلیل کرد. مسئله اصلی، «مهندسی فرسایش نامتقارن» است.
مهندسی فرسایش نامتقارن به این معناست که کشوری بتواند بدون ورود به جنگ کلاسیک تمامعیار، محیط تصمیمگیری رقیب را بهگونهای تغییر دهد که ادامه بحران، به تدریج هزینهای سنگینتر از پایاندادن به آن پیدا کند.
در این الگو، هدف صرفا پاسخ نظامی نیست؛ تبدیلکردن پیروزی سریع دشمن به هدفی دستنیافتنی است.
قدرت آینده، نه در اشغال سرزمین، بلکه در توان فرسایش اراده اکوسیستم جنگ تعریف خواهد شد. بر همین اساس، مرحله جدید راهبرد ایران باید از «بازدارندگی صرفا نظامی» عبور کرده و وارد مرحله «بازدارندگی شبکهای و تمدنی» شود. بازدارندگی تمدنی یعنی کشوری بهگونهای در ساختار انرژی، تجارت، ترانزیت، امنیت منطقهای، فناوری و اقتصاد جهانی اثرگذار شود که حذف یا بیثباتسازی آن، خود به بحرانی بزرگتر برای نظم جهانی تبدیل شود.
در چنین الگویی، تنگه هرمز صرفا یک گذرگاه جغرافیایی نیست؛ بخشی از معماری انرژی جهان است. مسئله تنها بستن یا نبستن هرمز نیست، بلکه این واقعیت است که امنیت پایدار انرژی جهان بدون نقشآفرینی ایران، با نااطمینانی مزمن روبهرو خواهد شد. تفاوت این دو نگاه، تفاوت میان «تهدید مقطعی» و «قدرت ساختاری» است.
ایران برای موفقیت در چنین مرحلهای، نیازمند بازطراحی چندلایه قدرت ملی است؛ بازطراحیای که صرفا امنیتی نباشد، بلکه اقتصاد، جامعه، فناوری و روایت را نیز بخشی از بازدارندگی بداند.
نخستین الزام این راهبرد، عبور از اقتصاد مقاوم بسته به سمت اقتصاد مقاوم متصل است. در جهان جدید، انزوا الزاما امنیت تولید نمیکند. کشوری که به گره انرژی، تجارت، ترانزیت و زنجیرههای اقتصادی منطقه تبدیل شود، عملا هزینه حذف خود را برای جهان افزایش میدهد. چین بخش مهمی از بازدارندگی خود را نه صرفا از قدرت نظامی، بلکه از میزان درهمتنیدگی اقتصادش با اقتصاد جهانی به دست آورده است. ایران نیز اگر بتواند به نقطه اتصال کریدورهای منطقهای، انرژی، ترانزیت و تجارت آسیایی تبدیل شود، بخشی از بازدارندگی خود را از سطح نظامی به سطح ساختاری منتقل خواهد کرد.
دومین الزام، جلوگیری از فرسایش داخلی است. هیچ کشوری صرفا با توان موشکی پایدار نمیماند. در جنگهای فرسایشی مدرن، سرمایه اجتماعی بخشی از زیرساخت بازدارندگی ملی محسوب میشود. مهاجرت نخبگان، کاهش امید اقتصادی، فرسایش طبقه متوسط و شکاف اجتماعی، صرفا مسائل داخلی نیستند، بلکه مستقیما بر قدرت راهبردی کشورها اثر میگذارند. کشوری که نتواند امید اجتماعی، ثبات اقتصادی و ظرفیت نخبگانی خود را حفظ کند، حتی اگر در میدان امنیتی مقاومت کند، در بلندمدت بخشی از قدرت ملی خود را از دست خواهد داد.
سومین الزام، فعالسازی شکافهای درونی اکوسیستم جنگ در غرب است. ایران باید بهگونهای عمل کند که استمرار بحران، تضاد منافع در ساختار قدرت غرب را تشدید کند. هرچه هزینه نااطمینانی انرژی، اختلال تجارت، بیثباتی منطقهای و فرسایش اقتصادی بیشتر شود، اختلاف میان بازیگران مختلف غرب نیز افزایش خواهد یافت. در چنین شرایطی، بخشی از ساختار اقتصادی و سیاسی غرب، بهجای گسترش جنگ، به سمت مهار بحران و مدیریت تنش حرکت خواهد کرد.
چهارمین الزام، بازسازی میدان روایت است. در جهان امروز، مشروعیت رسانهای بخشی از قدرت راهبردی است. جنگ فقط در میدان نظامی رخ نمیدهد، بلکه در افکار عمومی، رسانهها، دانشگاهها و شبکههای اجتماعی نیز ادامه پیدا میکند. ایران اگر بخواهد در رقابت بلندمدت موفق باشد، باید از تصویر صرفا امنیتی خارج شده و خود را بهعنوان بازیگری ثباتساز و عقلانی در منطقه معرفی کند. قدرت روایت، امروز بخشی از قدرت بازدارندگی است. و شاید مهمترین بخش راهبرد آینده، «معماری پایان جنگ» باشد.
بسیاری از بازیگران میتوانند بحران ایجاد کنند، اما فاقد نقشهای برای پایان بحران هستند. نتیجه چنین وضعیتی، ورود همه طرفها به چرخهای از فرسایش ممتد است؛ چرخهای که در آن حتی بازیگران قدرتمند نیز به تدریج بخشی از ظرفیتهای خود را از دست میدهند.
بر همین اساس، ایران باید همزمان دو مسیر را حفظ کند: توان فرسایش و مقاومت بلندمدت و مسیر خروج عقلانی و آبرومندانه از بحران؛ زیرا جنگها معمولا زمانی پایان مییابند که اکوسیستم قدرت طرف مقابل به این جمعبندی برسد که پیروزی کامل ممکن نیست، ادامه جنگ پرهزینهتر از توافق است و هنوز راهی برای خروج کنترلشده از بحران وجود دارد.
این مسئله به معنای عقبنشینی یا تسلیم نیست؛ به معنای انتقال رقابت از «نبرد برای حذف» به «نبرد برای تغییر محاسبات» است.
شاید مهمترین واقعیت نظم جدید غرب آسیا همین باشد: دوران جنگهای سریع و کمهزینه رو به پایان است. آینده منطقه را نه بازیگری که صرفا توان تخریب بیشتری دارد، بلکه بازیگری تعیین خواهد کرد که بتواند فرسایش را هوشمندانهتر مدیریت کند، ظرفیت داخلی خود را حفظ کند و همزمان هزینه استمرار بحران را برای اکوسیستم جنگ، از آستانه تحمل آن بالاتر ببرد.