ترامپ؛ از هتل پلازا تا هتل دنیا
هنگامی که صحبت از ارتباط سینما و ترامپ میشود، قبل از هر نکته به یاد برخی فیلمهایی میافتیم که او سالها قبل در آنها نقشهایی کوتاه ایفا کرده است؛
به گزارش گروه رسانهای شرق،
مهرزاد دانش: هنگامی که صحبت از ارتباط سینما و ترامپ میشود، قبل از هر نکته به یاد برخی فیلمهایی میافتیم که او سالها قبل در آنها نقشهایی کوتاه ایفا کرده است؛ فیلمهایی مانند «تنها در خانه ۲: گمشده در نیویورک» (۱۹۹۲) که مشهورترین حضور ترامپ در سینماست و در این فیلم، حضورش محدود به نمایی است که پسربچه شخصیت اصلی داستان در لابی هتل پلازا از او (که در آن زمان مالک هتل بود) آدرسی را میپرسد! در فیلم «زولندر» (۲۰۰۱) او در آن به همراه همسرش ملانیا، در نقش خودش روی فرش قرمز ظاهر میشود و در مصاحبهای کوتاه از شخصیت اصلی تعریف میکند. در فیلم «شیطونهای کوچولو» (۱۹۹۴) که در آن استثنائا در نقش خودش نیست و نقش پدر یکی از شخصیتهای ثروتمند و مغرور را بازی میکند، در تماسی تلفنی به پسرش میگوید: تو بهترین پسری هستی که پول میتونه بخره! در فیلم «مهلت دوهفتهای» (۲۰۰۲) باز در نقش خودش ظاهر میشود که در یک میهمانی با شخصیت اصلی داستان خوشوبش میکند. از همه جالبتر نقشآفرینی او در فیلم «ارواح نمیتوانند این کار را انجام دهند» (۱۹۸۹) بود که برای آن برنده جایزه تمشک طلایی بدترین بازیگر مکمل هم شد! او در این فیلم در یک جلسه کاری به شخصیت اصلی مشاوره اقتصادی میدهد.
در واقع ترامپ پیش از ورود به دنیای سیاست، حضوری سطحی در فرهنگ عامه داشت و در فیلمها و سریالهای متعددی به عنوان نماد یک میلیاردر نیویورکی ظاهر میشد. او معمولا در ازای اجازه فیلمبرداری در املاکش مانند هتل پلازا، شرط میکرد که نقش کوتاهی هم به او داده شود. همین کارنامه، نگاه ترامپ را به حوزههای فرهنگ و سینما به خوبی بروز میدهد؛ نگاهی که کاملا متفاوت از بینش رؤسای جمهوریای مانند اوباما به این عرصههاست. اوباما آگاهانه تلاش میکرد خود را به عنوان یک مخاطب حرفهای فرهنگ نشان دهد. فهرستهای تاپتن سالانه او شامل کتاب، فیلم و موسیقی، صرفا یک جور سرگرمی نبودند و نوعی سیاستورزی اجتماعی محسوب میشدند. در این فهرستها، معمولا کتابهای فلسفی، رمانهای نویسندگان غیرآمریکایی و موسیقیهای سبکهای مختلف، از جاز و بلوز تا هیپهاپ مدرن دیده میشود که حاکی از تمایل به برقراری پیوند بین سیاست و بدنه روشنفکری/ هنری جهان است. اوباما حتی پس از دوران ریاستجمهوریاش، با تأسیس یک شرکت تهیهکنندگی، وارد دنیای تولید فیلم شد و مستندهایی مثل American Factory را تهیه کرد که به مسائل اجتماعی و طبقه کارگر میپرداخت. اما ترامپ برخلاف اوباما، در نقش یک جور ستاره فرهنگ عامه خود را نمایش میداد. او محصول دنیای رسانههای تودهپسند است و برایش، هنر ابزاری جهت تقویت برند شخصیاش به عنوان یک میلیاردر همواره پیروز به شمار میآید. برای همین هم او معمولا نقش خودش را بازی میکرد. در حوزه کتاب هم همینطور است. مثلا اوباما معمولا کتابهایی را معرفی میکند که به چالشهای فکری، تاریخ و هویت میپردازند. اما ترامپ بهندرت لیست کتاب معرفی میکند و اگر کتابی را تحسین کند، معمولا یا نوشته خودش است (مثل هنر معامله) یا آثاری است که توسط دوستان سیاسی و مجریان فاکسنیوز در مدح او یا در نقد مخالفانش نوشته شده است!
این نکات نشان میدهد که ترامپ در عرصه فرهنگ، در پی تأثیرگذاری رسانهای است تا خود را بهعنوان یک نماد قدرت و شهرت بنمایاند. او اصولا اعتباری برای حوزه فرهنگ، جز اینکه یک ابزار برای نمایش اقتدار و افزایش برند شخصیاش باشد، ارزش دیگری قائل نیست. اکنون این ویژگی، در سیاستهای جهانی ترامپ، بهویژه در جنگی که علیه ایران به راه انداخته است، تبلور فراوان دارد. پیوند میان پیشینه فرهنگی نمایشی و سیاستهای جنگطلبانه ترامپ، نکتهای کلیدی برای درک منطق عمل او در تجاوزش به ایران است. ترامپ جهان را به دو دسته برنده و بازنده تقسیم میکند و با نگاهی نژادپرستانه و برتریجویانه، ایران را به عنوان مانعی در مسیر برند پیروز آمریکا میبیند. از نظر او، جنگ یک معامله بزرگ است که اگر از طریق تحریم و فشار به نتیجه نرسد، باید با زور اسلحه آن را به سرانجام رساند تا در نهایت تصویر مرد پیروز مخدوش نشود؛ حتی اگر امنیت منطقهای و جهانی و جان انسانها فدا شود. مهم برای او این است که در تیتراژ پایانی، نامش به عنوان کسی که کار را تمام کرد بیاید. کسی که به جای خواندن تحلیلهای تاریخی و کتابهای فلسفی، تنها به تیترهای رسانهای و فروش لحظهای اهمیت میدهد، قاعدتا در سیاست هم دچار کوتاهمدتنگری مفرط است. جنگ او علیه ایران، فاقد هرگونه درک از پیچیدگیهای فرهنگی و ریشههای مقاومت در این سرزمین است. او تصور میکند با یک نمایش قدرت، شبیه به سکانسهای اغراقآمیز فیلمهای اکشن درجه دو، میتواند همهچیز را به نفع خود تمام کند، چون اساسا جهان را به اندازه یک صحنه فیلمبرداری کوچک و سطحی میبیند. حال وقتی یک شخصیت میانمایه با نگاهی ابزاری به هنر و فرهنگ، به قدرت مطلق نظامی میرسد، توهم کارگردانی جهان را چنان پیدا میکند که فکر میکند میتواند با فشاردادن یک دکمه، پایان داستان را آنطورکه خودش دوست دارد رقم بزند. شمایل ترامپ در این جنگ، شمایل همان مالک مغرور هتل پلازاست که حالا کاخ سفید را به دفتر کار شخصیاش تبدیل کرده و جهان را بهعنوان ملک خصوصیاش میبیند. اما نگاه سطحی او به فرهنگ، باعث شده متوجه نشود که در واقعیت، برخلاف سینما، کاتدادن به جنگ به این سادگی نیست و عواقب این نمایش خونین، حتی با جایزه تمشک طلایی نیز قرار نیست خاتمه یابد.