چرا موفقیت رسانهای ایران در جهان، در داخل تکرار نمیشود؟
در شرایط جنگی، نیاز خبری در جامعه به اوج میرسد و همین امر، چسبندگی مردم به رسانهها را چند برابر میکند. مخاطب در چنین موقعیتی فقط دنبال خبر نیست؛ او میخواهد بداند پشت وقایع چه میگذرد، آینده چه خواهد شد و کدام روایت قابل اعتماد است. اینجاست که رسانه از یک ابزار اطلاعرسانی ساده، به مرجع تفسیر و حتی آرامش روانی تبدیل میشود. بهطور طبیعی، این نقش باید بر عهده رسانه ملی باشد که بهدلیل دسترسی گسترده و جایگاه رسمی، میتواند به نیاز عمومی پاسخ بدهد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
در شرایط جنگی، نیاز خبری در جامعه به اوج میرسد و همین امر، چسبندگی مردم به رسانهها را چند برابر میکند. مخاطب در چنین موقعیتی فقط دنبال خبر نیست؛ او میخواهد بداند پشت وقایع چه میگذرد، آینده چه خواهد شد و کدام روایت قابل اعتماد است. اینجاست که رسانه از یک ابزار اطلاعرسانی ساده، به مرجع تفسیر و حتی آرامش روانی تبدیل میشود. بهطور طبیعی، این نقش باید بر عهده رسانه ملی باشد که بهدلیل دسترسی گسترده و جایگاه رسمی، میتواند به نیاز عمومی پاسخ بدهد.
اما مسئله از جایی شروع میشود که این انتظار برآورده نمیشود. مخاطب وقتی تلویزیون را روشن میکند، بهجای تحلیلهای چندلایه و روایتهای متنوع، با حجم بالایی از رجزخوانی، تهییج و پیامهای یکدست مواجه میشود. شبکهها تفاوت معناداری با هم ندارند، کارشناسان اغلب از یک طیف فکریاند و صدای مستقل یا نگاه متفاوت دیده نمیشود. در چنین فضایی، رسانه ملی این ظرفیت را دارد که با اصلاح رویکرد خود، بازکردن میدان برای صداهای متنوع و ارائه تحلیلهای درست و دقیق، دوباره به مرجع اعتماد تبدیل شود و جایگاه طبیعی خود را در میان مخاطبان بازیابد.
در عین حال، واقعیت دیگری هم وجود دارد؛ ایران در بیرون از مرزها توانسته در جنگ رسانهای حضوری فعال و تا حدی اثرگذار داشته باشد و روایت خود را به مخاطبان جهانی برساند. این ظرفیت نشان میدهد امکان موفقیت در عرصه رسانهای کاملا در دسترس است.
با این حال، در داخل کشور، به دلایل مختلف -از جمله عملکرد دستوری رسانههای رسمی، انسداد اینترنت و کمرنگشدن نقش روزنامهنگاری مستقل- یک فاصله محسوس در نظام اطلاعرسانی ایجاد شده است. این فاصله باعث شده بخشی از افکار عمومی به سراغ رسانههای فارسیزبان خارج از کشور برود. در چنین شرایطی، رسانههایی مثل ایراناینترنشنال که همدست با دشمن متجاوز عمل میکند یا دیگر شبکههای فارسیزبان، عملا مرجعیت خبری را به دست میگیرند و از این طریق، بر افکار عمومی نفوذ پیدا میکنند.
نکته مهم اینجاست که این رجوع، نشانه یک نیاز پاسخدادهنشده در داخل است. همین موضوع، در عین حال که یک چالش محسوب میشود، میتواند فرصتی هم برای بازنگری در سیاستهای رسانهای و بازسازی جایگاه رسانههای داخلی به عنوان مرجع اصلی خبر و تحلیل باشد.
اگر از بیرون به ماجرا نگاه کنیم، نشانههای موفقیت ایران کم نیست. گزارشهایی مثل ارزیابی بیبیسی نشان میدهد در جریان این جنگ رسانهای، ایران و رسانههای همسو توانستهاند مخاطبان بیشتری در جهان جذب کنند و روایت خود را بهتر پیش ببرند. این موفقیت بیشتر از هر چیز به تغییر سبک تولید محتوا برمیگردد. در این دوره، از انیمیشنهای ساده و لگویی تا موشکنوشتها، کلیپهای خیابانی و ویدئوهای کوتاه از صحنههای واقعی، همه وارد میدان شدند. این تنوع باعث شد پیامها هم قابل فهمتر و هم بیشتر دیده شوند. نسل جدیدی از فعالان رسانهای که با زبان شبکههای اجتماعی آشنا هستند، توانستند این فضا را بهخوبی مدیریت کنند. یکی از مهمترین نمونهها، فعالیت اکانتهای سفارتخانههای ایران بود. در یک بازه یکماهه، ۹۲ اکانت رسمی بیش از هشت هزار توییت منتشر کردند و مجموع بازدید آنها به حدود ۳۶۰ میلیون رسید. بعضی از این توییتها حتی بازدید میلیونی گرفتند. برای مثال، واکنش حساب سفارت ایران در آفریقای جنوبی به ادبیات تُند یکی از مقامات آمریکایی، بازتاب گستردهای داشت.
این نوع فعالیتها نشان میدهد ایران در حوزه دیپلماسی رسانهای قدمهای مهمی برداشته است؛ یعنی بهجای اینکه فقط از طریق کانالهای رسمی حرف بزند، تلاش کرده مستقیم با افکار عمومی جهان ارتباط بگیرد. همین رویکرد را میتوان در تغییر آرایش رسانهای گروههایی مثل حزبالله لبنان هم دید که در این دوره، حرفهایتر و هدفمندتر عمل کردند. اما وقتی از این تصویر بیرونی به داخل کشور برمیگردیم، شرایط متفاوت است.
برخی تحلیلگران پا را فراتر میگذارند و معتقدند اسرائیل توانسته از خلأها و ضعفهای موجود در فضای رسانهای در داخل ایران استفاده کند و بر بخشی از افکار عمومی اثرگذاری داشته باشد که در مواردی در راستای اهداف سیاسی و امنیتی دشمن جهتگیری پیدا کنند.
نشانههای این وضعیت را میتوان در چند سطح دید. از یک سو، تکرار مداوم برخی تصاویر و روایتها باعث شده مفاهیمی مانند جنگ، ویرانی و بیثباتی برای بخشی از جامعه تا حدی عادیسازی شود و از سوی دیگر در مقاطع حساس، زمینه برای شکلگیری تنش و حتی تشدید اختلاف میان جناحهای سیاسی و اجتماعی در جامعه فراهم شده است. بخشی از این تأثیرگذاری از طریق رسانههای برونمرزی فارسیزبان و بخشی دیگر، بهصورت غیرمستقیم، از طریق جهتدهی زیرکانه به برخی فضاهای رسانهای تُندرو و پلتفرمهای داخلی صورت میگیرد. در چنین شرایطی، یکی از مهمترین پیامدها میتواند تشدید قطبیسازی و عمیقترشدن شکافهای اجتماعی باشد.
اگر این چرخه بدون مدیریت و اصلاح ادامه پیدا کند، لابد توان جامعه برای رسیدن به درک مشترک و تصمیمگیری جمعی را تضعیف میکند. اما در مقابل، با تقویت رسانههای داخلی مستقل، افزایش تنوع دیدگاهها و بازسازی اعتماد عمومی، میتوان این فضا را به سمت همگرایی و بازگشت به یک اراده جمعی فعال و آگاه هدایت کرد. اگر این روند ادامه پیدا کند، خطر اصلی این است که جامعه دیگر نتواند به یک فهم مشترک برسد؛ یعنی هر گروه، روایت خودش را داشته باشد و امکان گفتوگوی ملی از بین برود.
در کنار این مسائل، یک ضعف مهم دیگر هم وجود دارد و آن نبود یک مرکز هماهنگ برای مدیریت جنگ رسانهای است. در حال حاضر، هر بخش بهصورت جداگانه عمل میکند. گاهی پیامها هماهنگ نیستند و حتی تناقض دارند. این پراکندگی، اثرگذاری کلی را کاهش میدهد. در حالی که در چنین شرایطی کشور نیاز به یک «قرارگاه دیپلماسی عمومی» دارد که پیامها را هماهنگ، اولویتها را مشخص کند و بهصورت سریع و دقیق واکنش نشان دهد.
در جنگ رسانهای، برنده کسی است که روایت اول را بسازد و ذهن مخاطب را پیش از دیگران شکل دهد. موفقیت در مدیریت افکار عمومی، نیازمند طراحی پیشینی، انسجام در تصمیمگیری و هماهنگی در پیام است. ایران باید بتواند میان ظرفیتهای بالفعل خود در عرصه بینالمللی و نیازهای جدی در فضای رسانهای داخلی، توازن برقرار کند. این مسیر، از «پیشدستی در روایت» و «بازسازی اعتماد در داخل» میگذرد.