یونس تراکمه، داستاننویس و منتقد ادبی درگذشت
در سایهروشنِ کلمات
یونس تراکمه، داستاننویس، منتقد ادبی و از اعضای «جُنگ اصفهان» در 78سالگی درگذشت. تراکمه از نویسندگانی بود که حکایتِ او با «جُنگ اصفهان» پیوند خورده بود. آشنایی او با ادبیات به جریان «جُنگ اصفهان» برمیگشت؛ به روزگاری که از آبادان به دانشکده علوم اصفهان رفت و با اصحاب جُنگ آشنا شد
به گزارش گروه رسانهای شرق،
یونس تراکمه، داستاننویس، منتقد ادبی و از اعضای «جُنگ اصفهان» در 78سالگی درگذشت. تراکمه از نویسندگانی بود که حکایتِ او با «جُنگ اصفهان» پیوند خورده بود. آشنایی او با ادبیات به جریان «جُنگ اصفهان» برمیگشت؛ به روزگاری که از آبادان به دانشکده علوم اصفهان رفت و با اصحاب جُنگ آشنا شد. تراکمه سال 1346 به جمعِ گلشیری و اعضای جُنگ پیوست، دو سال بعد از آنکه اولین شماره «جُنگ اصفهان» در تابستان 1344 منتشر شد. در آن جلسات که در خانه هوشنگ گلشیری برگزار میشد، چهرههایی ازجمله ابوالحسن نجفی، محمد حقوقی، محمد کلباسی و امیرحسین افراسیابی در «جُنگ» رفتوآمد داشتند. تراکمه در آن سالها داستانهای کوتاه مینوشت و در جلسات داستانخوانی که گلشیری برگزار میکرد داستانهایش را میخواند و به نقد و نظر میگذاشت. تراکمه مجموعهداستانِ «مکث آخر» را نخستین بار در سال 1383 در نشر قصه منتشر کرد؛ شش داستان که او طی سه دهه نوشته بود و سالها بعد در کنار هم در قالب مجموعهای به چاپ رساند. «در صبحِ مدرسه»، داستان اولِ این مجموعه، بار اول در زمستان سال 1347 و داستان دوم با عنوانِ «تمامی واقعیت در یک واحد کوچک زمان» هم تابستان 1349 در «جُنگ اصفهان» به چاپ رسیدند. داستان «پرواز» در مهر 1363 در جلدِ پنجم کتاب «چراغ» و داستان «صبح روز بعد» بار نخست در بهار 1372 در فصلنامه «زندهرود» به چاپ رسید؛ داستان «مکث آخر» نیز در اردیبهشت 1379 در نشریه «کارنامه» منتشر شد. یونس تراکمه از آخرین نسلهایی بود که بیواسطه با گلشیری و اعضای جُنگ معاشرت داشت، او همچنین جریانهای داستاننویسی اخیر را دنبال میکرد و بهرغمِ نگاه انتقادی که به این جریان داشت، معتقد بود «ادبیات داستانی امروز ما فارغ از سابقهاش، ادبیاتی نوپاست که از دهه هشتاد با پشتی خالی شروع شده است و بنابراین خیل نویسندگان جوانی که پشت سرشان خلأ بود، باید خودشان این خلأ را پر کنند تا شاید آدمهای دوره خود را پیدا کنند». تراکمه به سببِ اعتقاد به آزادی بیان و قلم و حضور مدام در محافل و جوایز ادبی و نیز اصرارش بر انتقال تجربیات ادبی به نسلهای بعد، همواره در یادها خواهد ماند؛ چنانکه در یادداشتی با عنوانِ «هوشنگ گلشیری، خیلی دور خیلی نزدیک» نوشته بود: «در یادها و خاطرات ما، همه ما، آدمهایی هستند که تن به فراموشی نمیدهند، و نهتنها فراموششدنی نیستند، بلکه گذر زمان هم قادر نیست گَردی بر خاطرات ما از آنها بنشاند و از شفافیت این خاطرات اندکی حتی بکاهد». تراکمه باوری راسخ به «ادبیات» بهعنوان امکانی برای تغییر و ساختِ آینده داشت و تأکید میکرد که «هنر فقط تخصص نیست، ضرورت است هم برای خالق هنر و هم برای مخاطبان آن». یونس تراکمه با انتقاد از تغییر موضع ادبیات اخیر از «ضرورت» به سمت «تخصص»، بر خلاقیت ادبی تأکید میکرد و معتقد بود: «ادبیات خلاقه، ادبیاتی است که گفتوگویی مدام دارد با ذهنیات و جوهر وجودی مخاطب؛ اما ادبیات تخصصی وظیفه دیگر را بر عهده دارد، ادبیاتی است که سرگرم میکند، آموزش میدهد و گاهی حتی باعث اغفال مخاطب میشود. هر جا و هر زمانی که ادبیات خلاقه حذف و یا حضورش کمرنگ میشود، انحطاط امکان حضور و نمو پیدا میکند. این سی، چهل سال غیبت یا حضور کمرنگ ادبیات خلاقه در ایران نشان داد که چه بر سر این جامعه آمده است و میآید». تراکمه توانِ ادبیات را تا سطحِ «تعریف انسان ایرانی» برمیکشد و مینویسد: «خلاقیت در ادبیات ایران در این مدت مدام کمرنگ و کمرنگتر شده که آثارش را در تعریف انسان ایرانی معاصر شاهدیم». یونس تراکمه برای آرشیو و اسناد اهمیت بسیاری قائل بود و خودش هم در حد مقدور نشریات و اسناد قدیم را نگه میداشت. او وقتی از گسست ادبی و فرهنگیِ نسلهای جدید میگفت به همین خاطرات شفاهی و تجربیات مکتوب اشاره میکرد: «ما، حاملان اسناد و خاطرات باید هرچه بیشتر مکتوب کنیم این خاطرات و ابزار غیرمکتوب را، تا امکان ارائه اسناد این شناخت را به دیگران هم بدهیم». اهمیت این اسناد نزد تراکمه در حدی بود که بارها دست به بازخوانیِ مکتوبات گذشته زد و یک بار هم در میان اوراق کهنه از مجلات قدیمیاش، دو مصاحبه از بهرام صادقی یافت. تراکمه مصاحبهها را که خواند، برخلاف انتظار با نکاتی مواجه شد که از دیدِ او نهتنها از پسِ نیمقرن کهنه نشده بود بلکه هنوز حرفهایی تازه برای گفتن داشت؛ «آنقدر تازه که انگار کسی در قدوقواره بهرام صادقی اخیرا مطرح کرده این مسائل را». از نظر تراکمه، خواندن و چندباره خواندن آثار خلاقه و نظری داستاننویسان گذشته نهچندان دور، حداقل از انقلاب مشروطه به بعد، میتواند به جوانها کمک کند که دستاوردها را بشناسند تا بدانند این جریان را از کجا باید ادامه دهند و مدام راههای رفته را دوره نکنند.
از یونس تراکمه حتما داستانها و نوشتههای دیگری هم مانده است که فرصت یا امکان انتشار نیافتهاند، کارنامه ادبی این نویسنده با تککتابِ تحسینشده «مکث آخر» و داستانها و نقدها و تکنگاریهای بسیارش، همچنان باز مانده است؛ که به قولِ خود او «اینجا سرزمین ناتمامیهاست». تراکمه، نویسندهای از نسلِ گلشیری و نجفی و دوران درخشان ادبیات ما، با تمام ناتمامیهایش از میان ما رفت تا یک بار دیگر این گفته او در حافظه ما تکرار شود که «اینجا سرزمین ناتمامیهاست. سرزمین مدام از صفر شروعکردن و چند گامی جلورفتن و باز به عقب، به سرِ خط، راندهشدن و باز از سر شروعکردن است». تراکمه نویسندهای است که در داستانِ «مکث آخر» میکوشد ناتمامیِ نویسنده دیگر را نشان دهد. ادبیات در این داستان، درست همانطور که بلانشو معتقد بود در تقابل با مرگ است که معنا میشود: «ادبیات مردن در مقابله با مرگ است. مرگ را نمیشود نوشت، ولی نوشتن همواره مردن است». داستانِ «مکث آخر» هم مکثی میان نوشتن و مرگ است. راوی از مرگ خودخواسته نویسندهای مینویسد که تنها دو بار او را دیده است؛ «سالها پیش، در یک کتابفروشی که سراپا سیاه پوشیده بود و از نزدیک دیده بود که آنطور که شنیده زیبا است. و بار آخر هم همین چند ماه پیش که باز هم سیاه پوشیده بود و صدایش زنگ آدمی را داشت که انگار هنوز در این دنیا کارها دارد». در توصیف همین دو دیدارِ کوتاه، راویِ از پسِ سیاهی، زیبایی و زنگ صدای زندگی را میشنود، و در اتاقی روشن به تاریکی فکر میکند: «من حالا اینجا نشستهام، در این اتاق کوچک روشن، هر بار که سر بلند میکنم و به شب تاریک بیرون از اتاق نگاه میکنم، به زنی فکر میکنم که مینوشت و نمینوشت... چشم میبست، یا آن چشمهای درشت و سیاه را به تاریکی میدوخت و میگفت تا بنویسند؛ تا دیگری بنویسد». حالا راوی، آن دیگری است که در اتاقی روشن، آنچه را زن از تاریکی بیرون از قابِ درِ این اتاق روشن میگوید مینویسد تا در فاصله این مکث، «نویسنده» را از مرگ برهاند؛ تا ناتمامیِ نویسنده را جبران کند. یونس تراکمه تا بود چنین نقشی را بر عهده گرفت و از ناتمامیِ نویسنده ایرانی سخن گفت، چنانکه گلشیری روزگاری از «جوانمرگی» از ادبیات ما گفته بود. «مکث آخر» درواقع روایتی است از مرگِ واقعی نویسندهای که پیش از این بارها با نوشتن تن به مردن داده، خود را به تاریکی کلمات سپرده و دست آخر ناگزیر به مرگ تن داده، اما داستانش اینجا در «اتاق روشنِ» راوی ادامه دارد؛ تا شاید «نویسنده» در مکث آخر بماند.
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.