|

شمس‌تبریزی، سیره و سلوک عملی و مقالات او در نوشتاری از اکبر ثبوت

آموزه‌های شمس

شمس‌تبریزی (م: 672 هـ .) عارف بزرگ را بیشتر در ارتباط با مولانا جلال‌الدین و به‌عنوان مرشد و مربی او می‌شناسند. کتاب مقالات او نیز برای شناخت منبع بسیاری از اندیشه‌هایی که در مثنوی مولوی عرضه شده، و هم برای فهم آنچه در این کتاب عظیم آمده، و حل مبهمات آن، بسی مورد استفاده است

آموزه‌های شمس

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

اکبر ثبوت : شمس‌تبریزی (م: 672 هـ .) عارف بزرگ را بیشتر در ارتباط با مولانا جلال‌الدین و به‌عنوان مرشد و مربی او می‌شناسند. کتاب مقالات او نیز برای شناخت منبع بسیاری از اندیشه‌هایی که در مثنوی مولوی عرضه شده، و هم برای فهم آنچه در این کتاب عظیم آمده، و حل مبهمات آن، بسی مورد استفاده است. در کوته‌نوشتۀ حاضر، با نقل پاره‌ای از مندرجات این کتاب و دو، سه منبع دیگر، نمایی از آموزه‌های او به دست داده‌ام و به امید آنکه در مجالی دیگر آن را به صورتی کامل‌تر عرضه توانم کرد:

 

‌ سرگذشت شمس

از زندگی شمس تا پیش از رسیدن به مولانا جلال‌الدین، آگاهی چندانی نمی‌داریم. در پار‌ه‌ای از گزارش‌ها می‌خوانیم که وی دائم در سفر بود و از کثرت سفرها به «شمس پرنده» شهرت یافت. (مناقب‌العارفین، ج 2، صص 615، 631). وی در سفرها در خانقاه‌ها اقامت نمی‌کرد و هزینۀ مسکن و خوراک خود را از فاعلی (کارگری) و شلواربندبافی تأمین می‌نمود و در شهرهایی که اقامتش طولانی‌تر بود، مثل حلب و دمشق، به مکتب‌داری می‌پرداخت (مقالات، ج 1، صص 278، 291، 293، 340) و در کنار تعلیم و تربیت کودکان، برای خود وظیفۀ پرورش و هدایت خلق را می‌شناخت و کارش را بیدارگری و انگشت‌نهادن بر رگ خفتۀ کسانی می‌دانست که رهنمای عالَم به سوی حق‌اند (مقالات، ج 1، ص 82)، یعنی همان وظیفۀ پیامبران. چنان‌که از زبان معلّمِ موسی (ع) به او می‌گوید: بیدار کنم تو را -بیدارکنندۀ خلایق را می‌گوید- نبی یعنی بیدارکننده، پس موسی (ع) بیدار بود به حق، و معلم بیدارش می‌کند به حقیقتِ حق (همان، ج 2، ص 160). البته این مقام مقدس (معلمی و بیدارگری) را با شیخی و مریدبازی مبتذلی که مابین برخی از مدّعیان تصوف متداول بوده، نباید خلط کرد: «مرا مریدیِ کسی نباید، من برِ مولانا آمدم، شرط این بود اول که من نمی‌آیم به شیخیِ مولانا. من نیز آن نیستم که مریدی کنم. و هیچ‌یک مرید دیگری نباشد». (مقالات، ج 2، صص 179-180، 153)

 

‌ تخطئۀ تقلید و دعوت به تحقیق و عقل‌گرایی
«آخر در تقلید چرا می‌نگری؟ آخر سوی تحقیق چرا نمی‌نگری؟». (مقالات، ج 1، ص 91)
«در دین محمد به تقلید نباشیم». (همان، ج 2، ص 116)
«بیا بگو این طلوع آفتاب و دور فلک در تصور تو چگونه نشسته است؟ آن نوع که منجمان تقریر می‌دهند؟ از ظاهر قرآن چنان مفهوم نمی‌شود. بیا تا بنگریم. اکنون آنچه از نجوم معقول (خردپذیر) است قبول باید کردن». (همان، ج 1، ص 182)

 

‌ تخطئۀ تعصب و کشمکش‌های مذهبی
در روزگاری که شمس می‌زیست (سدۀ هفتم)، بلکه در خلال صدها سال پیش از آن و پس از آن، بلای تعصب گریبان فرقه‌های مختلف را در جوامع مسلمان گرفته و پیروان هریک سعی داشتند نشانی از غیرخودی‌های دینی و مذهبی بر جای نگذارند. برای نمونه کینه‌ورزی‌های پیروان دو مذهب از چهار مذهب سنّی -شافعی و حنفی- به یکدیگر به جایی رسید که به روایت محی‌الدین ابن عربی: در نقاط مختلف ایران، از یکدیگر کشتار می‌کردند و در کشمکش‌هایشان خلق بسیار به کام مرگ فرو رفتند. اینان حتی در ماه رمضان روزه می‌خوردند تا خود را برای جنگ با طرف مقابل آماده کنند (فتوحات مکیه، ج 3، ص ۳۳۶) و همین درگیری‌های مرگبار از عوامل مهم سقوط ایران و عراق و... در برابر هجوم مغولان و آن‌همه قتل‌عام‌ها از پیروان تمامی مذاهب بود. در این میان بزرگانی همچون شمس‌تبریزی و مولانا جلال‌الدین سعی داشتند ریشۀ این فجایع را که فرقه‌گرائی متعصبانه بود بخشکانند و همگان را، از پیروان تمامی مذاهب و ادیان، به همزیستی مسالمت‌آمیز و قبول قول حق از هر که باشد، دعوت کنند. بنگرید:
«گفتم علمای اسلام را با هم چگونه دوئی و اختلاف باشد؟ آن دو دیدن و آن تعصب کار توست. ابوحنیفه اگر شافعی را دیدی، سَرَکَش (سرِ او را) کنار گرفتی، بر چشمش بوسه دادی. بندگان خدا با خدا چگونه خلاف کنند؟ و چگونه خلاف ممکن باشد؟ تو خلاف می‌بینی». (ج 1، ص 304)
«من شفعوی‌ام (مذهب شافعی دارم)، در مذهب ابوحنیفه چیزی یافتم که کار من بدان پیش می‌رود و نیکوست، اگر قبول نکنم لجاج باشد». (همان، ج 1، ص 182-183)

 

‌ اعتبار به معنی و حقیقت است نه به نام و ادّعا
«گفت: با ما بیا تا شب زنده داریم. گفتم می‌روم برِ آن نصرانی که وعده کرده‌ام که شب بیایم. گفتند ما مسلمانیم و او کافر. برِ ما بیا. گفتم نی او به سِر مسلمان است؛ زیرا او تسلیم (تسلیم حق) است و شما تسلیم نیستید. مسلمانی تسلیم است». (ج 1، ص 226)
«جماعتی مسلمان بُرونان، کافر اندرون، مرا دعوت کردند. عذرها گفتم (که نروم). می‌رفتم در کلیسیا، کافران بودندی دوستان من، کافر برون، مسلمان اندرون. گفتمی: چیزی بیارید تا بخورم، ایشان به هزار سپاس بیاوردندی و با من افطار کردندی و خوردندی، و همچنان روزه‌دار بودندی». (ج 2، ص 31)
«دعوی در این راه گزاف است. کافران را دوست می‌دارم. از این وجه که دعویِ دوستی نمی‌کنند. می‌گویند: آری کافریم، دشمنیم. اکنون دوستی‌اش تعلیم دهیم، یگانگی‌اش بیاموزیم. اما اینکه (کسی) دعوی می‌کند که من دوستم، و نیست پرخطر است». (ج 1، ص 298)
با لحنی آمیخته به ریشخند، یادکردهای پیروانِ هر دین از دیگر دین‌ها را حکایت می‌کند:
«نفرین جهودان مر پسر را -چون به مراد ایشان نرود- گویند: ببینمت از مسجد برون، مصحف زیر بغل، و این کلمه (شهادتین) می‌گویی!» که نشانۀ مسلمانی است. (ج 2، ص 73)
که این سخن شمس درخور مقایسه است با شعر سعدی -شاعر هم‌روزگارِ او، و دو بیت آن:
یکی جهود و مسلمان نزاع می‌کردند چنان‌که خنده گرفت از حدیث ایشانم...
جهود گفت: به تورات می‌خورم سوگند وگر خلاف کنم همچو تو مسلمانم

 

‌ تخطئۀ جنگ و دعوت به عیب‌پوشی و کم‌آزاری
«ترک جنگ و مخالفت بگو! مادّۀ جنگ هواست. هر کجا جنگی دیدی از متابعت هوا باشد. کسی دربند صلح باشد سخنی گوید و کاری کند که اگر به گوش آن کس (خصم و طرفِ دعوای او) برسد، او را به صلح رغبت افتد و پشیمانی خود در دل او سخن‌های لطیف اندازد و حرکات لطیفش تلقین کند که آن حرکات و آن سخن‌های لطیف صلح‌جوی باشد».
«من خوی دارم که جهودان را دعا کنم، گویم که خداش هدایت دهاد. آن را که مرا دشنام می‌دهد دعا می‌گویم که خدایا او را از این دشنام دادن، بهتر و خوش‌تر کاری بده، تا عوض این، تسبیحی گوید و تهلیلی، مشغولِ عالَمِ حق گردد». (ج 1، ص 121)
«تو مسلمانی، مؤمنی. مسلمان کم‌آزار بوَد، ستّار (عیب‌پوش) بوَد، مثلاً کشیشی مسلمانی را کشت، آمد در خانۀ تو که از عوّانان (پاسبانان) گریخته‌ام، ترا یافتم امانم ده. نگویی مسلمانی مسلمانی را می‌کشد، نمی‌رهد، الّا امانش دهی تا او را میل شود به مسلمانی». (ج 1، ص 144)

 

‌ آلوده‌دامنان و گنهکاران هم آفریدۀ خدایند
در آنان به چشم شفقت بنگرید:
«کسی در این خرابات -جای باده‌خواران و تردامنان- به چشم شفقت بنگرد بداند که آن‌ (کارها) حرام است؛ ولیکن از روی شفقت آبش از چشم فرو آید که خدایا ایشان را خلاصی ده از گناه، و مرا و همه مسلمانان را». (همان، ج 1، ص 298)
«لحظه‌ای برویم تا به خرابات، آن بیچارگان را ببینیم. آن عورتکان (زنان) را خدا آفریده است. اگر بدند یا نیک‌اند در ایشان بنگریم، در کلیسا هم برویم ایشان را بنگریم». (ج 2، ص 302)

 

‌ مذمّتِ ارباب قدرت و مشایخی که مصاحبت ایشان را برگزیده‌اند
در تفسیر عبارت «السلطان ظلّ‌الله» (شاه سایۀ خداست) که معمولا برای ستایش شاه به کار می‌بردند می‌گوید: «آخر عالَمِ الله، نور در نور، لذت در لذت، فر در فر، کَرَم در کَرَم است؛ این سایه (سلطان) که می‌بینم همه دنیاست، همه عالَمِ زشتی و قبح است. چگونه سایۀ آن (خدا) باشد؟ آری اگر شاهی باشد و او را آن معنی باشد (که برای الله گفتیم) سخت نیکوست. چوب را حرمت برای میوه باشد، چون میوه نباشد سوختن را شاید. صورت (وقتی) نیکوست که معنی با آن یار باشد؛ اگرنه کارْ معنی دارد». (ج 2، ص 111-112)
«این مشایخ را (برای این مشایخ)، دیدن و صحبتِ امرا، زیان در زیان است. اکنون خدای را بندگانند که بر دریا گذر کنند و ایشان را دامن تر نشود، اما اینها آن نیستند؛ که اینها را تنها دامن تر شدن نیست بل غرق هم می‌شوند. و امرا را از دیدن ایشان زیان است زیرا قابلیتی و تقلیدی که دارند، آن هم پوشیده می‌شود به سبب صحبت این راهزنانِ دین». (ج 1، ص 104-105)

 

‌ توصیفی از جامعۀ خود
و تعریض به ارباب قدرت و مدعیانِ پیشواییِ دین از زبان یک شاعر
شرم ناید مر شما را ز این سگانِ پر فساد
ننگ ناید مر شما را زین خرانِ بی‌فسار1
آن یکی گو، زین دین و کفر را زو رنگ و بو
و آن دگر گو فخر مُلک و مُلک را زو ننگ و عار2
(مقالات، ج 2، ص 25)
1. افسار
2. اشاره به لقب‌هایی مانند فخرالمُلک و زین‌الدین که آن روزها رواج داشت.

 

‌ راهزنان دین
«اغلب این شیوخ، راهزنان دین محمد بودند، همه موشانِ خانۀ دین محمد خراب‌کنندگان بودند». (ج 2، ص 15)
«شیخ بوالحسن خرقانی مرد بزرگ بود و در عهد سلطان محمود. حکایتِ شیخ کردند، سلطان به خدمت او بیامد به نیاز. شیخ او را التفات زیادتی نکرد. (سلطان) گفت: شما به نظارۀ سلطان بیرون نیامدیت. گفت: ما به خدمتِ مشاهدۀ سلطانِ شرع و سلطان تحقیق (خدای تعالی) بودیم، نرسیدیم بدان (دیدار با شاه).

 

‌ تجلیل از تبریزیان و پاسخ به نکوهش‌گرانِ آنان
«آن کس از خری خود گفته است که تبریزیان را خر گفته است. او چه دیده است؟ چیزی که ندیده است و خبر ندارد چگونه این سخن می‌گوید؟ آنجا کسانی بوده‌اند که من کمترین ایشانم که بحر مرا برون انداخته است، همچنان که خاشاک از دریا به گوشه‌ای افتد، چنینم، تا آنها چون باشند!». (مقالات شمس، ج 1، ص 43)
مولانا جلال‌الدین نیز تبریز را نمادِ شمس و درخور ستایش می‌شمارد:
آن غریب ممتحَن از بیمِ وام در رَه آمد سوی آن دارُالسّلام
شد سوی تبریز و کوی گلستان خفته اومیدش فرازِ گُل، سِتان
زد ز دارُالملکِ تبریزِ سَنی بر امیدش روشنی بر روشنی
جانْش خندان شد از آن روضۀ رجال از نسیم یوسف و مصرِ وصال
گفت یا حادی أَنِخ لی ناقَتی جاءَ اِسعادی و طارَت فاقَتی
اُبرُکی یا ناقَتی طابَ الاُمور اِنّ تبریزاً مُناخاتُ الصُدور
اِسرَحی یا ناقَتی حَولَ الرّیاض اِنّ تبریزاً لَنا نِعمَ‌المُفاض
ساربانا بار بگشا ز‌اشتران شهرِ تبریزست و کویِ گلستان
فرِّ فردوسیست این پالیز را شعشعۀ عرشیست این تبریز را
هر زمانی نورِ روح‌انگیزِ جان از فرازِ عرش بر تبریزیان
                                        (مثنوی، ص 932)
در دیوان شمس نیز می‌خوانیم:
آنکه به تبریز دید یک نظرِ شمس دین طعنه زند بر چله سخره کند بر دهه

 

‌ نفی وحدت وجود
اندیشۀ وحدت وجود را به‌گونه‌ای که از سخنان بایزید و حلّاج مفهوم می‌شود و در مکتب ابن عربی و شارحانش به تفصیل عرضه شده و مبنای بسیاری از نظریات دیگر قرار گرفته، شمس به صراحت و بارها مردود می‌شمارد و آن را نشئت‌گرفته از انانیت می‌داند. یک‌ جا در برابر سخنی حاکی از این نظریه می‌گوید: «خدمت از عارف نیکوست زیرا او از انانیت (منی) تهی است -او می‌گوید: ما ترا (خدا را) آن‌گونه که سزاوار عبادت تو بود عبادت نکردیم- نه کسی که می‌گوید «سبحانی ما اعظم شأنی». (ج 2، ص 129)

 

‌ خوگری‌های زشت
«یاران ما به سبزک (حشیش) گرم شوند. آن خیال دیو است. چرا خود یاران ما را ذوق نباشد از عالَمِ پاکِ بی‌نهایتِ ما؟ آن (سبزک) مردم را چنان کند که هیچ فهم نکند. دنگ باشد.
و چون می‌گویند: حرامیِ خمر در قرآن هست، حرامی سبزک نیست، پاسخ می‌دهد: نزول هر آیتی را سببی بود. این سبزک را در عهد پیغمبر (ع) نمی‌خوردند. و اگر می‌خوردند دستورِ قتل خورنده را می‌داد». (ج 1، ص 74)
«بهاءالدین (فرزند مولانا) حشیش نخورد و هرگز لواطه نکند که در آیین خدا این دو کار بسیار زشت و نکوهیده است». (ج 1، ص 431)
در جای دیگر از کسی یاد می‌کند که در نزد شمس از حشیش و دروغ توبه کرد. (ج 2، ص 129)
مولانا نیز می‌گوید:
ز اندیشه و خیال فرو روب سینه را سبزک بنه ز دست و نظر کن به سبزه‌زار
(نیز بنگرید به غزلیات شمس‌تبریزی، محمدرضا شفیعی‌کدکنی، ص 737 پاورقی).
درویشان مولوی در آثار خود احادیثی در مذمت حشیش‌خواری نقل کرده‌اند از‌جمله این حدیث: من اکل الحشیش فی جمیع عمره مرّة واحدة فکانّما هدم بیت‌الله سبعین مرة و قتل سبعین نبیا بغیر حق و زنی مع امه سبعین مرة» - هر که در تمام عمر خود حتی یک بار حشیش خورد، چنان است که هفتاد بار خانۀ خدا را ویران کرده و هفتاد پیامبر را به ناروا کشته و هفتاد بار با مادر زنا کرده است. (ج 1، ص 431)
یکی از مشایخ متأخر نعمت‌اللهی گنابادی نیز رسالۀ مستقلی در اثبات حرام‌بودنِ مخدِّرات (حشیش و تریاک و...) نگاشته که با فتاوی مراجع بزرگ همان عصر (آخوند خراسانی، سید محمدکاظم یزدی و...) در تحریم مخدِّرات دو بار منتشر شده است.
شمس شاهدبازی را تخطئه می‌کرد و عارفی را که متهم به شاهدبازی می‌بود از این نسبت تبرئه می‌کرد و می‌گفت: «او را به صورت‌های خوب میل بود، نه از روی شهوت. چیزی که او دیدی کس دیگر ندیدی. اگر پاره‌پاره کردندی یک ذره شهوت نبودی در آن». (ج 1، ص 324)
عبدالرحمن جامی هم می‌گوید: «ایشان در آن صورت‌ها مشاهدۀ جمال مطلق حق سبحانه می‌کرده‌اند و به صورت حسی مقید نبوده‌اند». (ج 1، ص 575)

 

در پایان نمونه‌ای دیگر از نثر دل‌انگیز شمس خطاب به مولانا جلال‌الدین:
«سخن با خود توانم گفتن. با هر که خود را دیدم در او. با او سخن توانم گفتن. تو اینی که نیاز می‌نمائی. آن تو نبودی که بی‌نیازی و بیگانگی می‌نمودی. آن دشمن تو بود. از بهر آنش می‌رنجانیدم که تو نبودی. آخر من تو را چگونه رنجانم، که اگر بر پای تو بوسه دهم، ترسم که مژۀ من درخلد، پای تو را خسته کند». (مقالات، ج 1، ص 38- مقدمۀ محمدعلی موحد)

 

یادآوری: شصت سال پیش من در یک نامۀ عاشقانه نوشته بودم:
قدم بگذار بر چشمان من، هرچند می‌ترسم کف پای گُلت را خار مژگانم بیازارد 

 

آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.