|

شوک فرهنگی

قصه‌گفتن از آن جهت حیرت‌انگیز است که تمام رنج آدم را کلمه می‌کند و از تن بیرون می‌راند. در تمام لحظات بد زندگی شاید با این فکر تاب آورده‌ایم که: «چه داستان خوبی برای تعریف‌کردن خواهد بود» و شاید مرگ از آن جهت وحشت‌انگیز است که قرار نیست دیگر قصه‌اش را برای کسی بازگو کنیم. آنچه بر ما گذشته هرچقدر سخت‌تر و پرآب چشم‌تر باشد، ما را به ستاره‌ درخشان‌تری سر میز شام تبدیل می‌کند.

مریم رحمانیان

قصه‌گفتن از آن جهت حیرت‌انگیز است که تمام رنج آدم را کلمه می‌کند و از تن بیرون می‌راند. در تمام لحظات بد زندگی شاید با این فکر تاب آورده‌ایم که: «چه داستان خوبی برای تعریف‌کردن خواهد بود» و شاید مرگ از آن جهت وحشت‌انگیز است که قرار نیست دیگر قصه‌اش را برای کسی بازگو کنیم. آنچه بر ما گذشته هرچقدر سخت‌تر و پرآب چشم‌تر باشد، ما را به ستاره‌ درخشان‌تری سر میز شام تبدیل می‌کند. آدم‌هایی که زیاد سفر کرده‌اند یا مهاجرانی که از قضا سختی‌های زیاد کشیده‌اند، ازهمین‌رو کشش زیادی ایجاد می‌کنند. آنها با تجربه‌ چند زندگی فشرده در یک زندگی، ماجراهای خیال‌انگیز و مهیجی تعریف می‌کنند که بقیه را به حسرت سفرهای نکرده و تجربه‌های نداشته وامی‌دارند. یکی از داستان‌های مخاطب‌نواز، ماجرای شوک‌های فرهنگی‌ است. به نظرم قدمت حالتی به نام شوک فرهنگی به تاریخ اولین سفر انسان می‌رسد. شاید بی‌راه نباشد که بگوییم یکی از اصلی‌ترین علل پنهان سفر همین باشد: بی‌سپر در مقابل درد لذت‌بخش شوک‌های ناشناخته ایستادن. در تمام سفرنامه‌های به‌جامانده، ردپای این لذت دیدنی‌ است. برای بسیاری این تنها علت سفر است. تجربه‌ای که با یک سفر ایزوله در هتل پنج‌ستاره و جابه‌جاشدن در اتوبوس‌های تور کمتر می‌توان لمس کرد. غمی که از سفری پرقصه به‌جا می‌ماند، اصالت بیشتری دارد و شاید ناراحتی ناصرالدین‌شاه پس از بازگشت از هر سفر همین بوده باشد؛ به‌پایان‌رسیدن هیجان دیدن چیزهای تازه. از ماشین چمن‌زنی و پنکه تا روشن‌شدن خیابان با چراغ‌های گازی. این‌طور به نظر می‌رسد که بیشتر شوک‌های فرهنگی قابل تحمل، در مرحله ماه‌ عسل مهاجرت رخ می‌دهند. همان یکی، دو ماه اول که همه‌چیز توجه‌برانگیز و جذاب است. در مرحله بعد که مهاجرت ماسک از چهره برمی‌دارد، بحران‌های فرهنگی آزاردهنده‌تر به نظر می‌آیند. چندهفته پیش بحثی در رابطه با فرهنگ میهمان‌نوازی سوئدی‌ها در فضای مجازی به‌شدت سروصدا به پا کرد. مهاجر عرب‌تباری که به سوئد رفته بود خاطره‌ای از کودکی‌اش را این‌طور نوشته بود: «برای بازی به خانه‌ دوستم رفته بودم، مادرش صدا زد که شام حاضر است. دوستم به من گفت در اتاق «صبر» کنم تا او شام بخورد و برگردد». این خاطره باعث شد افراد زیادی خاطرات مشابهی تعریف کنند و بعدتر مقالاتی در رابطه با توجیه و چرایی این بُعد فرهنگ‌ مردمان اسکاندیناوی هم نوشته شود که توضیح می‌داد در فرهنگ سوئدی‌ها میهمان‌نوازی و دست‌ودلبازی ارزش محسوب نمی‌شود. از طرفی خود مهاجران نوعی شوک زنده محسوب می‌شوند. آدم‌هایی چندفرهنگی که در یک کالبد چند شخصیت را جا داده‌اند بی‌آنکه برچسب هیچ نوع بیماری را بر دوش بکشند. عجیب‌ترین مسئله درباره مهاجرت همین است، اینکه بعد از مدتی، ظرف پذیرش آدم‌ها گودتر می‌شود و در عین حال تبدیل می‌شوند به کسانی که دو دسته دغدغه و دلبستگی کاملا مجزا دارند. تلاقی این دو نوع فرهنگ گاهی باعث ایجاد جرقه می‌شود. اولین ماه‌هایی بود که به فرانسه رفته بودم و تازه با چندنفر آشنا شده بودم. در پاریس به دعوت آلیس یکی از دوستان فرانسوی‌ام به صرف باربیکیو به خانه‌اش رفتیم. من و دوست لبنانی‌ام لیا پس از دو ساعت در راه بودن، خسته و گرسنه رسیده بودیم و منتظر ناهار بودیم. نه تنها بوی غذا نمی‌آمد که بعد از نیم‌ساعت نشستن وقتی لیا با شرم و خجالت و تعارف خاورمیانه‌ای پرسید کی غذا می‌خوریم، متوجه شدیم که غذا را خودمان باید درست کنیم. آلیس به آشپزخانه رفت و با یک کیسه نه‌چندان زیاد مرغ آمد. از ما خواست که کمکش کنیم تا بساط باربیکیو را راه بیندازد. ما هم با تعجب به هم نگاه کردیم، بلند شدیم و شروع به کمک کردیم. غذا را لیا با ناراحتی در گرمای غیرمعمول هوا در حالی که آفتاب به فرق سرش می‌تابید درست کرد. در همان حال که عرق از روی پیشانی پاک می‌کرد، زیرلبی داشت فرهنگ خون‌گرم و میهمان‌نواز خاورمیانه را ستایش می‌کرد و به نمادین بودن شرایط‌‌‌مان با استعمارگری همیشگی فرانسوی‌ها غر می‌زد. پروانه سفیدی در همان حال در حیاط پشتی خانه آلیس پدیدار شد و چرخی بالای سر ما زد. آلیس برایمان آب خنک آورد و گفت احتمالا فردا هوا بهتر خواهد شد، چون پروانه سفید نماد هوای خوب است. من و لیا گفتیم پس بالاخره بعد از مدت‌ها فردا باران خواهد آمد و ابراز خوشحالی کردیم. آلیس با چشم‌های گردشده نگاهمان کرد و از اینکه ما باران را هوای خوب می‌دانستیم خندید. من و لیا لحظه‌ای به‌ هم نگاه کردیم. ما که نماد‌هایمان زمین تا آسمان فرق داشت، معیارمان از هوای خوب فرق داشت و شدیدا گرسنه و گرمازده بودیم، شبیه هرچیزی بودیم جز تعریفی که از میهمان می‌شناختیم. در راه برگشت درحالی‌که تمام وجودمان بوی دود گرفته بود، سرمان توی گوشی بود و با هم حرف نمی‌زدیم. من داشتم برای دوستم از روزی که گذشت می‌نوشتم، با شروعی شبیه اینکه: «نمی‌دونی چه داستانی داشتم امروز» و لیا هم حتما داشت برای کسی دیگر، کیلومترها آن‌طرف‌تر چنین چیزی می‌نوشت. چون کلمه حیرت‌انگیز است و خستگی یک روز الکی را می‌تواند از تن بیرون بکشد، رنگ بزند و هرچیزی را تاب‌آور کند.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.