|

هگل و پساساختارگرایی

فصل «اربابی و بردگی» (یا خدایگانی و بندگی) از کتاب پدیدارشناسی روح، بی‌شک یکی از تأثیرگذارترین و پرمناقشه‌ترین فرازهای فلسفه هگل است که برای اندیشه پساهگلی، از نظریه سیاسی‌-‌اجتماعی مارکس گرفته تا روان‌کاوی لکان، الهام‌بخش بوده است. پساساختارگرایان فرانسوی در تلاش برای خارج‌شدن از مدار هگل رویکردهای متفاوتی داشتند که می‌توان آنها را به دو نوع رویکرد کلی تقلیل داد. دسته اول نظریه‌پردازانی‌اند که تحت‌تأثیر اندیشه نیچه از خودنمایی متظاهرانه یک عقل نظام‌پرداز که به ادعای آنها انکارکننده زندگی است دست کشیده و به سوی نظریه‌ای مبتنی بر آزادسازی رانه‌های بدنی متمایل می‌شوند. این نظریه‌پردازان یا می‌کوشند همچون باتای در چارچوب یا به موازات دیالکتیک هگلی خودآگاهی جایی برای بدن باز کنند یا اینکه همچون دلوز و فوکو به دنبال «واسازی» تمام و کمال این دیالکتیک هستند. از سوی دیگر نظریه‌پردازانی وجود دارند که از تحلیل‌های زبان‌شناختی و هستی‌شناختی هایدگر الهام گرفته‌اند. این نظریه‌پردازان از قبیل لکان و دریدا با درنظرگرفتن سوژه به عنوان تابع زبان، به طور بنیادین پیوند میان زبان و سوبژکتیویته را صورت‌بندی و درعین‌حال ادعا می‌کنند که این دینامیسم خود را در بطن همان شبح مرگی پدیدار می‌سازد که هگل در دیالکتیک ارباب- بنده نگاهی اجمالی به آن افکند، اما ظاهرا بعدها در تلاش برای استقرار سوژه تاریخی از آن دست کشید. رویکرد اتخاذشده توسط نظریه‌پردازان معاصر آلمانی کم‌وبیش ساخته‌وپرداخته اندیشه یورگن هابرماس است یعنی کسی که علی‌رغم اینکه نظر هگل در باب سوبژکتیویته را نمی‌پذیرد اما همانند لکان همچنان به‌شدت از هگل متأثر است. در حقیقت هرچند هابرماس همچون لکان سوژه را امری شکل‌گرفته در بطن آزمون دشوار زبان می‌داند اما برخلاف لکان، قویا گرایش‌های غیرعقلانی موجود در فلسفه هایدگر و همچنین حرکت پساساختارگرایانه‌ای را مورد انتقاد قرار می‌دهد که هایدگر در به‌وجودآوردنش نقشی بسیار مؤثر ایفا کرد.
دیوید شرمن در کتاب «خود‌آگاهی هگلی و پساساختارگرایان فرانسوی» مشخصا به مواجهه سه متفکر متأخر فرانسوی (ژرژ باتای، ژیل دلوز و ژاک لکان) با ایده خودآگاهی هگلی و به‌ویژه مبحث ارباب و برده می‌پردازد. به تازگی نشر نی ترجمه فارسی این کتاب را منتشر کرده. البته کتاب حاضر ترجمه سه فصل از کتاب عظیم‌تری تحت عنوان «پدیدارشناسی خودآگاهی از منظر هگل» است که با همکاری مشترک دیوید شرمن و لئو راوچ به چاپ رسیده است. نویسنده در بررسی خود دریدا و فوکو را از قلم انداخته است. معیار او برای انتخاب باتای، دلوز و لکان میزان توجهی بوده که هر کدام از این متفکران مشخصا به نظریه خودآگاهی هگل، به‌ویژه شرحش از مصاف
ارباب - بنده اختصاص داده‌اند که تأثیرگذارترین بخش از فصل «خودآگاهی» به شمار می‌رود.
هریک از فصل‌های این کتاب به رویکرد یکی از متفکران متأخر فرانسوی در قبال مبحث ارباب و بنده هگل اختصاص دارد. علی‌رغم مجاورت زمانی و مکانی هر سه متفکر،‌ برداشت آنها از مصاف ارباب و برده و البته فلسفه هگل به‌طورکلی از اساس با یکدیگر متفاوت است. باتای منفیت هگل را به انتهای خود می‌رساند و از موضعی هگلی به نقد بردگی نهفته در فلسفه هگل پرداخته و خود هگل را به خیانت نسبت به آرمان‌های هگلی متهم می‌کند. وی با انتقاد از جایگاه «کار» نزد هگل و پیروزی نهایی برده در این مصاف، به ما یادآور می‌شود که «کار عمل همان انسانی است که به جای آزاد مردن زیستن در بردگی را برگزیده است». دلوز اما در سنت فکری دیگری قرار دارد و از موضعی اساسا ضدهگلی به انتقاد از هگل می‌پردازد. وی مفاهیم اصلی فلسفه هگل همچون سوژه و وساطت را از اساس زیر سؤال می‌برد و با سنگرگرفتن پشت نیچه و مفهوم «ایجابیت» وی منفیت هگلی را به چالش می‌کشد. وی همچنین پیروزی نهایی برده و حرکتش به سوی آزادی و استقلال را به نوعی با اخلاق بردگان نیچه پیوند زده و فلسفه و دیالکتیک هگل را متهم می‌کند که از اساس تن به مرگ و منفیت داده است.
در ضلع سوم این مثلث ژاک لکان، روان‌کاو فرانسوی قرار دارد که تحت تأثیر الکساندر کوژو و تأکید او بر «مبارزه برای حیثیت ناب» به جای مبارزه برای «بازشناسی»، بر سرشت بیناسوژگانی میل تأکید ورزیده و این نبرد را با حالات روانی سوژه و به‌ویژه نمونه‌های روان‌نژندی پیوند می‌زند. دیوید شرمن به شباهت میان مصاف ارباب و برده هگلی و مواجهه کودک با تصویرش در مرحله آینه‌ای لکانی اشاره می‌کند. البته لکان رفته‌رفته از هگل فاصله می‌گیرد و به دیالکتیکی روی می‌آورد که دیگر چندان هگلی نیست.

فصل «اربابی و بردگی» (یا خدایگانی و بندگی) از کتاب پدیدارشناسی روح، بی‌شک یکی از تأثیرگذارترین و پرمناقشه‌ترین فرازهای فلسفه هگل است که برای اندیشه پساهگلی، از نظریه سیاسی‌-‌اجتماعی مارکس گرفته تا روان‌کاوی لکان، الهام‌بخش بوده است. پساساختارگرایان فرانسوی در تلاش برای خارج‌شدن از مدار هگل رویکردهای متفاوتی داشتند که می‌توان آنها را به دو نوع رویکرد کلی تقلیل داد. دسته اول نظریه‌پردازانی‌اند که تحت‌تأثیر اندیشه نیچه از خودنمایی متظاهرانه یک عقل نظام‌پرداز که به ادعای آنها انکارکننده زندگی است دست کشیده و به سوی نظریه‌ای مبتنی بر آزادسازی رانه‌های بدنی متمایل می‌شوند. این نظریه‌پردازان یا می‌کوشند همچون باتای در چارچوب یا به موازات دیالکتیک هگلی خودآگاهی جایی برای بدن باز کنند یا اینکه همچون دلوز و فوکو به دنبال «واسازی» تمام و کمال این دیالکتیک هستند. از سوی دیگر نظریه‌پردازانی وجود دارند که از تحلیل‌های زبان‌شناختی و هستی‌شناختی هایدگر الهام گرفته‌اند. این نظریه‌پردازان از قبیل لکان و دریدا با درنظرگرفتن سوژه به عنوان تابع زبان، به طور بنیادین پیوند میان زبان و سوبژکتیویته را صورت‌بندی و درعین‌حال ادعا می‌کنند که این دینامیسم خود را در بطن همان شبح مرگی پدیدار می‌سازد که هگل در دیالکتیک ارباب- بنده نگاهی اجمالی به آن افکند، اما ظاهرا بعدها در تلاش برای استقرار سوژه تاریخی از آن دست کشید. رویکرد اتخاذشده توسط نظریه‌پردازان معاصر آلمانی کم‌وبیش ساخته‌وپرداخته اندیشه یورگن هابرماس است یعنی کسی که علی‌رغم اینکه نظر هگل در باب سوبژکتیویته را نمی‌پذیرد اما همانند لکان همچنان به‌شدت از هگل متأثر است. در حقیقت هرچند هابرماس همچون لکان سوژه را امری شکل‌گرفته در بطن آزمون دشوار زبان می‌داند اما برخلاف لکان، قویا گرایش‌های غیرعقلانی موجود در فلسفه هایدگر و همچنین حرکت پساساختارگرایانه‌ای را مورد انتقاد قرار می‌دهد که هایدگر در به‌وجودآوردنش نقشی بسیار مؤثر ایفا کرد.
دیوید شرمن در کتاب «خود‌آگاهی هگلی و پساساختارگرایان فرانسوی» مشخصا به مواجهه سه متفکر متأخر فرانسوی (ژرژ باتای، ژیل دلوز و ژاک لکان) با ایده خودآگاهی هگلی و به‌ویژه مبحث ارباب و برده می‌پردازد. به تازگی نشر نی ترجمه فارسی این کتاب را منتشر کرده. البته کتاب حاضر ترجمه سه فصل از کتاب عظیم‌تری تحت عنوان «پدیدارشناسی خودآگاهی از منظر هگل» است که با همکاری مشترک دیوید شرمن و لئو راوچ به چاپ رسیده است. نویسنده در بررسی خود دریدا و فوکو را از قلم انداخته است. معیار او برای انتخاب باتای، دلوز و لکان میزان توجهی بوده که هر کدام از این متفکران مشخصا به نظریه خودآگاهی هگل، به‌ویژه شرحش از مصاف
ارباب - بنده اختصاص داده‌اند که تأثیرگذارترین بخش از فصل «خودآگاهی» به شمار می‌رود.
هریک از فصل‌های این کتاب به رویکرد یکی از متفکران متأخر فرانسوی در قبال مبحث ارباب و بنده هگل اختصاص دارد. علی‌رغم مجاورت زمانی و مکانی هر سه متفکر،‌ برداشت آنها از مصاف ارباب و برده و البته فلسفه هگل به‌طورکلی از اساس با یکدیگر متفاوت است. باتای منفیت هگل را به انتهای خود می‌رساند و از موضعی هگلی به نقد بردگی نهفته در فلسفه هگل پرداخته و خود هگل را به خیانت نسبت به آرمان‌های هگلی متهم می‌کند. وی با انتقاد از جایگاه «کار» نزد هگل و پیروزی نهایی برده در این مصاف، به ما یادآور می‌شود که «کار عمل همان انسانی است که به جای آزاد مردن زیستن در بردگی را برگزیده است». دلوز اما در سنت فکری دیگری قرار دارد و از موضعی اساسا ضدهگلی به انتقاد از هگل می‌پردازد. وی مفاهیم اصلی فلسفه هگل همچون سوژه و وساطت را از اساس زیر سؤال می‌برد و با سنگرگرفتن پشت نیچه و مفهوم «ایجابیت» وی منفیت هگلی را به چالش می‌کشد. وی همچنین پیروزی نهایی برده و حرکتش به سوی آزادی و استقلال را به نوعی با اخلاق بردگان نیچه پیوند زده و فلسفه و دیالکتیک هگل را متهم می‌کند که از اساس تن به مرگ و منفیت داده است.
در ضلع سوم این مثلث ژاک لکان، روان‌کاو فرانسوی قرار دارد که تحت تأثیر الکساندر کوژو و تأکید او بر «مبارزه برای حیثیت ناب» به جای مبارزه برای «بازشناسی»، بر سرشت بیناسوژگانی میل تأکید ورزیده و این نبرد را با حالات روانی سوژه و به‌ویژه نمونه‌های روان‌نژندی پیوند می‌زند. دیوید شرمن به شباهت میان مصاف ارباب و برده هگلی و مواجهه کودک با تصویرش در مرحله آینه‌ای لکانی اشاره می‌کند. البته لکان رفته‌رفته از هگل فاصله می‌گیرد و به دیالکتیکی روی می‌آورد که دیگر چندان هگلی نیست.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.