|

شعر منتشرنشده‌ای از احمد شاملو

حکایت ساده و گیرم آهنگین هاسمیک و باد

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

به جسمِ خاموشِ خاتونِ بزرگوارِ شفقت در بستر:

به هاسمیک سرکیسیان

پنجره باز است

بازتر از آغوشی عاشق

و من

اینجا

در بستر

از یکی مرده‌ی خاموشِ فرامش‌شده خاموش‌ترک.

چیزکی دارد با خود

باد

که نمی‌خواهد

بیش از اینی که توانش هست

بازش گوید

یا توانش نیست

یا صلاح‌‌اندیشی را

می‌تواند، اما می‌کوشد

زنِ همسایه نداند که سخن بر سرِ چیست.

ناامیدانه بر آن است که من دریابم

و کج‌اندیشان

نه.

لاجرم گاهی آرام

پرده را می‌جُنباند

گاه خشمالود، گاه نومیدانه.

گاه می‌کوشد

-طفلکی- تا که لتِ بیطرفِ پنجره را

به وساطت برهم کوبد،

گاه می‌کوشد

از طریقی دیگر

آن فروخورده سخن را

با منِ مانده

با منِ مرده‌ی خاموشِ فراموش‌شده

که نه هوشم برجاست

نه حواسم بر پای

در میان بگذارد.

در تکِ خویشی و ناباخویشی

حیران حیران

من به کوشائی او می‌نگرم

می‌بینم

چه تقلائی دارد

به میان آوردنِ

آنچه او می‌داند

آنچه را می‌بیند

آنچه را درمی‌یابد

آنچه را می‌باید.

که در این فرصتِ تنگی که مرا هست

-پیش از آنی که فرو افتد پرده

پیش از آنی که فروبسته شود دفتر

پیش از آنی که یکی

خطبه‌خوانِ ظلمات

از دلِ ظلمت فریاد برآرد که دگر صبحدمی نیست به راه

و مجالی دیگر نیست

جز همین تابوتت

که جلو گیرد از آمیزش تو با خاک

که تو را مادر بود،

تا تو را مانع آید

به سهولت پیوستنِ با خاک

که من آن را به سهولت مادر می‌خوانم به محبت بی‌غش:

«مادرِ اَوَلَک و مادرکِ بی‌انجام

مادرِ من، تو، او

مادر

مادرِ جاویدان مادر

مادرِ ما همه، این فرزندان، این هُشیواران، بیداردلان

که به فتح کیهان، گیهان

یا جهان یا عالم

یا به فتح آن نشناخته، آن عالمِ پندار در اذهان عنود

قد برافراشته‌ایم.»

«آه ه ه!»

(این همه آن چیزی‌ست

که مرا بر لب می‌آید با جان

در پایان.)

مشکلِ شاعر

پندارم

در همین است:

سخنِ باد

سخنِ بارانِ دریافتن را

شکوه‌ی ماه و مه و آب‌گرفتن را.

باد

ما را

شاعران را

و عزیزانِ نهان رخسار را

دوست می‌دارد.

8/10/68، دهکده

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.