|

خاطرات اوین

‌کتاب خاطرات اوین همان‌طور که از نامش پیداست خاطرات صادق زیباکلام در زندان اوین است؛ اما همان‌گونه که خودش در معرفی کتاب می‌نویسد: «مدت اقامت من در زندان اوین در مقایسه با زندانیان دیگر آن‌قدر کوتاه بود که خجالت می‌کشم نام زندانی سیاسی بر روی خودم بگذارم».

خاطرات اوین

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

‌کتاب خاطرات اوین همان‌طور که  از نامش پیداست خاطرات صادق زیباکلام در زندان اوین است؛ اما همان‌گونه که خودش در معرفی کتاب می‌نویسد: «مدت اقامت من در زندان اوین در مقایسه با زندانیان دیگر آن‌قدر کوتاه بود که خجالت می‌کشم نام زندانی سیاسی بر روی خودم بگذارم». و این تنها روایت صادقانه کتاب نیست؛ نویسنده خاطرات روزانه‌اش را به تفصیل از نخستین روزی که در دادسرای فرهنگ و رسانه در 23 اردیبهشت 1403 بازداشت شده و به زندان اوین انتقال می‌یابد، تا آخرین روز که در 16 تیرماه با نظر کمیسیون پزشکی قانونی مدت 18 ماه محکومیتش به واسطه ابتلا به سرطان به حالت تعلیق درمی‌آید، روایت کرده است. نویسنده صادقانه هر آنچه بر او در ‌آن قریب به دو ماه رفته، نوشته است.

‌پیش‌تر گفتیم شاید مهم‌ترین نکته این کتاب، روایت صادقانه آن است؛ از مسائل کاملا شخصی، خصوصی و عاطفی گرفته تا گفت‌وگوهای سیاسی‌اش با مسئولان و سایر زندانیان، تا دلتنگی‌ها، کم‌آوردن‌ها، شادی‌ها و در نقطه مقابل، افسردگی‌هایش. مخاطب در این کتاب با صادق زیباکلام دیگری آشنا می‌شود؛ چهره‌ای که نمی‌توان از کنارش بی‌تفاوت گذشت. مطالبی که او در 300 صفحه خاطرات روزانه‌اش از خودش، باورهایش، گذشته‌اش و زندگی‌اش بدون سانسور و صادقانه نوشته است، باعث می‌شود‌ مخاطب نتواند بدون قضاوت و بی‌تفاوت از کنار صادق زیباکلامی که تا قبل از مطالعه این کتاب می‌شناخته، بگذرد.

‌او از همان نخستین روزی که سر از اوین درمی‌آورد، می‌نویسد: «هنوز باور نمی‌کنم که سر از زندان اوین درآورده‌ام. با عرض معذرت و شرمساری از زندانیان سیاسی دیگر، از بودن در اوین به ‌عنوان یک زندانی سیاسی به هیچ روی استقبال نمی‌کنم‌ و همواره سعی می‌کردم کارم به اوین نکشد». و در ادامه می‌نویسد: «به هر دری زدم که شاید در زندان نمانم». تصور مخاطب این می‌شود که کسی که این‌قدر از در اوین‌ بودن روی‌گردان است، پس در اولین فرصت «توبه‌نامه» نوشته و تقاضای عفو می‌کند؛ به‌ویژه که صدها نفر از دانشگاهیان کشور به همراه شماری از شاگردان سابقش که در جایگاه‌هایی هستند، کمپینی برای آزادی او به راه می‌اندازند و از قوه قضائیه می‌خواهند‌ ایشان را آزاد کند. تلاش‌های آنها منجر به موافقت ریاست قوه قضائیه با ملاقات رئیس دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران و رئیس انجمن علوم سیاسی ایران با زیباکلام در زندان می‌شود و آنها به او اطلاع می‌دهند که قرار شده شما تقاضای عفو کنید تا مقدمات آزادی‌تان فراهم شود. جدا از دانشگاهیان و شاگردان او، خانواده و کانال‌های دیگر نیز دست به کار می‌شوند تا او با نوشتن تقاضای عفو، از زندان آزاد شود. اما با وجود همه آن تلاش‌ها و اینکه ریاست دانشکده حقوق و قاضی اجرای احکام در اوین به او اطمینان می‌دهند که آن مکتوبات به‌صورت محرمانه در پرونده او باقی می‌ماند و کسی از آنها مطلع نمی‌شود‌ و علی‌رغم آنکه او به‌صراحت‌ اعتراف می‌کند‌ به هیچ روی نمی‌خواسته حتی یک شب در زندان بماند، مع‌ذالک نه حاضر به نوشتن تقاضای عفو می‌شود و نه دادن تعهد که دیگر مطالبی ننویسد که موجبات ناراحتی مسئولان شود. و این تنها پارادوکسی نیست که زیباکلام، خواننده را در خاطراتش درباره شخصیتش گرفتار آن می‌‌‌کند.

او توضیح می‌دهد: «‌انتقاداتش نه از روی ملاحظات سیاسی، بلکه به واسطه آن بوده که خیر و صلاح نظام و کشور را می‌خواسته. بنابراین چگونه به واسطه خلاص‌شدن از زندان امروز بگوید که آنها اشتباه بوده و او را ببخشند».

این تناقض یا پرسش اخلاقی که انتخاب درست کدام است یک بار دیگر سر راه زیباکلام قرار می‌گیرد؛ زمانی که برای فوت همسر خواهرش و نوبت شیمی‌درمانی، یک هفته به او مرخصی داده می‌شود و او با استفاده از آن فرصت تلاش می‌کند با لابی‌های مختلف، با برخی از مسئولان بلندپایه که در قطب مخالف زیباکلام قرار داشتند و او با جزئیات شرح ملاقات با آنها را می‌دهد، به اوین بازنگردد. اما آن تلاش‌ها به جایی نمی‌رسد و زیباکلام مجددا به اوین بازمی‌گردد. او از اینکه به آن افراد به زعم خودش «رو انداخته» و به جایی هم نرسیده، به‌شدت خودش را به زیر شلاق انتقاد ‌می‌گیرد‌ و می‌نویسد: «نمی‌مردی که تو هم مثل زندانیان سیاسی دیگر 18 ماه حبست رو تحمل می‌کردی». در اینجا او مجدد وارد یک دیالوگ اخلاقی-فلسفی با خود‌ می‌شود و باز می‌رسد به همان دوراهی معرفتی که کار درست، انتخاب و فضیلت اخلاقی درست کدام است؟ این بخش از کتاب که زیباکلام خودش را به‌ عنوان یک متهم اخلاقی به محاکمه کشانده، انصافا سرشار از بحث‌های معرفتی است که ممکن است سر راه هر کنشگر سیاسی و اجتماعی دیگری هم قرار بگیرد. او در محاکمه خودش به ‌عنوان متهم، هم انصافا نقش دادستان را در محکومیتش قشنگ بازی کرده‌ و هم در عین حال در نقش وکیل‌مدافع متهم ظاهر می‌شود؛ هم خودش را متهم و محکوم می‌کند از اینکه چرا مثل زندانیان سیاسی دیگر ‌به واسطه آنچه ‌به آن باور دارد، حاضر نیست در اوین بماند‌ و هم در عین حال از خودش دفاع می‌کند. قاضی این محاکمه فلسفی-‌اخلاقی، خواننده خاطرات است که متهم را محکوم یا تبرئه می‌کند.

او در بخش دیگری از خاطراتش با نگرانی تصور می‌کند به افسردگی دچار شده و به افسردگی دو نفر از نزدیکانش می‌پردازد؛ پدرش و دومی دختر بزرگش سارا. پدرش در نتیجه ابتلا به افسردگی حاد در ‌46‌سالگی فوت می‌شود. با اینکه نیم‌قرن از فوت پدر گذشته، اما در لابه‌لای سطور خاطرات مشخص است که همچنان آن تراژدی صادق را رها نکرده است‌ و آنچنان از افسردگی و مرگ پدر می‌نویسد که گویی آن اتفاق اخیرا روی داده است. برخلاف پدر، افسردگی دخترش سارا مربوط به چند سال پیش می‌شود. در نوشتن افسرگی سارا او می‌رسد به داستان جدایی سارا از همسرش که پسر مرحوم دکتر احمد توکلی ‌بود. به‌جز نزدیکان، کمتر کسی داستان آن ازدواج و جدایی‌شان را می‌داند. خیلی‌ها که علم و اطلاعی از آن داستان ندارند، معمولا این‌گونه قضاوت می‌کنند که ازدواج پسر توکلی با دختر زیباکلام نشان‌دهنده این واقعیت تلخ است که اصلاح‌طلبان و اصولگرایان همه‌شان دست‌شان در یک کاسه است و این بازی اصلاح‌طلب و اصولگرا برای فریب و سرگرم‌کردن ملت است که آن‌هم مدت‌هاست دیگر نخ‌نما شده و کسی به آن باور ندارد. اما نکته جالب ماجرا آن است که حسب آنچه ‌زیباکلام از ازدواج دخترش با پسر توکلی نقل می‌کند، روح آن دو، یعنی نه زیباکلام و نه دکتر توکلی، کوچک‌ترین علم و اطلاعی از آشنایی فرزندان‌شان با یکدیگر نداشته و دکتر توکلی هم با ازدواج آنها مخالف بود، چه رسد به طراحی آن. ایضا هیچ‌کدام در جدایی‌شان هم نفشی نداشتند.

کتاب هم سیاسی است، ‌هم خانوادگی، هم عاطفی و هم غم‌انگیز؛ اما شاید مهم‌ترین بخش آن، نشان‌دادن برخی از واقعیت‌های سیاسی و اجتماعی زیر پوست جامعه ایران بعد از انقلاب باشد.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.