وقتی خانه از دست میرود، روایت آغاز میشود
روزهای جنگ را پشت سر گذاشتهایم اما هنوز در تعلیق فردا ماندهایم؛ در «نمیدانیم چه خواهد شد»ی که از هر انفجاری بلندتر در جان آدم میپیچد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
علی مردانه - دستیار کارگردان، برنامهریز مجری طرح و بازیگر
روزهای جنگ را پشت سر گذاشتهایم اما هنوز در تعلیق فردا ماندهایم؛ در «نمیدانیم چه خواهد شد»ی که از هر انفجاری بلندتر در جان آدم میپیچد.
در چنین روزهایی، همراهی با هموطنانی که زخمهای عمیق جسمی و روحی برداشتهاند، فقط یک مسئولیت نیست؛ مواجههای است با حافظهای که هنوز زنده است.
برای من این همراهی صرفا یک تجربه بیرونی نیست؛ ریشه در زیست شخصیام دارد. من هم روزی جنگزده بودم. در سالهای جنگ ایران و عراق، همراه خانواده از جنوب به تهران آمدیم و در هتلی در خیابان طالقانی ساکن شدیم. دور از زادگاهمان باید معنای بیخانمانی را در شهری دیگر یاد میگرفتیم. بعدتر به جنوب بازگشتیم و در شهرکی در سربندر زندگی کردیم؛ جایی با اتاقهایی کوچک و جمعیتی فشرده که هر اتاق سهم چند نفر بود و امکاناتی حداقلی داشت.
آن سالها به من آموخت وقتی خانهات را از دست میدهی، فقط دیوارها را جا نمیگذاری؛ بخشی از آرامش و هویتت هم از دست میرود. گاهی حس میکنی دیگر خانهای نداری، انگار سقفی بالای سرت نمانده است. در چنین لحظههایی، آدم به چیزهای کوچکتری پناه میبرد؛ به کلمات، به روایت، به همین نوشتن که سعی میکند چیزی از فروپاشی را نگه دارد. شاید پناه ما همین جملههایی باشد که مینویسیم.
شاید به همین دلیل بود که از نخستین روزهای شکلگیری ستاد همیاری خانه سینما برای کمک به آسیبدیدگان جنگ، تنها دغدغهام حضور در کنار مردمی بود که دردشان را میشناختم. نه به بازتاب رسانهای فکر میکردم و نه به دیدهشدن؛ مسئله برای من مواجههای انسانی با رنجی
آشنا بود.
در این مسیر، همراهی دوستان و هنرمندان دلگرمکننده بود. همه بدون هیچ چشمداشتی پای کار آمدند. ما با این باور شروع کردیم که شاید نتوانیم معجزه کنیم اما میتوانیم اندکی از سنگینی این اندوه را کم کنیم؛ حتی اگر به اندازه یک لبخند یا یک گفتوگوی ساده باشد.
تصاویری که این روزها در ذهنم ثبت شده، بهسادگی پاک نمیشود. اسکان خانوادههایی در هتلها، آدمهایی که دیگر خانهای برای بازگشت ندارند، نگاههایی که میان ناباوری و خستگی سرگردان ماندهاند. برای یک سینماگر، اینها فقط تصویر نیست؛ روایتی است که در جان مینشیند و باقی میماند.
با این حال، در همان لحظات کوتاه کنار هم بودن، میشود دید چگونه اندوه کمی عقب مینشیند. شاید کسی که ویرانی زندگیاش را دیده، هرگز آن را فراموش نکند، اما میتواند برای دقایقی به پناهی کوچک تکیه دهد و نفس بکشد.
برای ما که در حوزه هنر فعالیت میکنیم، همین لحظهها ارزشمند است؛ اینکه بتوانیم لبخندی کوتاه بر لب کسی بنشانیم. این پایان راه نیست؛ با تمام توان در کنار هموطنانمان میمانیم؛ در روایتی که هنوز ادامه دارد.