سایه بیاعتمادی بر میز مذاکره
آغاز بسیاری از بحرانهای پایدار در روابط بینالملل نه در لحظه تصمیم به تقابل، بلکه در لحظه شکلگیری ادراکات متعارض از نیت طرف مقابل رخ میدهد. در روابط ایران و ایالات متحده نیز مسئله اصلی امروز صرفا اختلاف منافع نیست، بلکه شکاف عمیق در نحوه فهم تهدید، امنیت و حتی معنای «مذاکره» است؛ شکافی که هر دور جدید از گفتوگو را همزمان به فرصت و تهدید تبدیل میکند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
محسن شریفخدائی - تحلیلگر روابط بینالملل
آغاز بسیاری از بحرانهای پایدار در روابط بینالملل نه در لحظه تصمیم به تقابل، بلکه در لحظه شکلگیری ادراکات متعارض از نیت طرف مقابل رخ میدهد. در روابط ایران و ایالات متحده نیز مسئله اصلی امروز صرفا اختلاف منافع نیست، بلکه شکاف عمیق در نحوه فهم تهدید، امنیت و حتی معنای «مذاکره» است؛ شکافی که هر دور جدید از گفتوگو را همزمان به فرصت و تهدید تبدیل میکند.
در این چارچوب، تجربههای اخیر نقش تعیینکنندهای در تشدید بیاعتمادی ایفا کردهاند. در واشنگتن، بخشی از محافل تصمیمساز با اتکا به محاسبات امنیتی و سیاسی، این تصور را تقویت کردند که میتوان با فشار حداکثری و همراهی راهبردی با رویکردهای تهاجمی بنیامین نتانیاهو، حتی امکان فروپاشی سریع ساختار سیاسی ایران را ایجاد کرد. این برآوردها نهتنها با واقعیتهای میدانی سازگار نبود، بلکه ناکامی آنها به افزایش سطح بدبینی در تهران منجر شد و ادراک «غیرقابل اتکا بودن طرف مقابل» را تقویت کرد.
در همین بستر، رویکرد سیاسی دونالد ترامپ نیز بر پیچیدگی وضعیت افزوده است؛ رویکردی که در آن منطق مذاکره بهطور پررنگی با نمایش «پیروزی» گره خورده و در نتیجه، توافق بیشتر بهعنوان یک دستاورد یکجانبه تصویر میشود تا یک فرایند متوازن. این نوع نگرش، در کنار تجربههای گذشته، زمینه حرکت از منطق «برد-برد» به سمت ادراک «برنده-بازنده» را تقویت کرده و یکی از عوامل اصلی فرسایش اعتماد در مذاکرات محسوب میشود.
در سطح عملیاتی، تنشها از حوزه گفتوگو فراتر رفته و به حوزه فشارهای ساختاری نیز کشیده شدهاند. در تحلیلهای مرتبط با تحولات اخیر، از افزایش فشارهای دریایی و محدودسازی مسیرهای تجاری ایران سخن گفته میشود که در برخی سناریوها بهعنوان نوعی «محاصره دریایی غیررسمی» قابل تفسیر است. در مقابل، ایران اعلام کرده است که در شرایط جنگی یا تهدید وجودی، محدودسازی یا کنترل تنگه هرمز را حق مسلم خود در چارچوب بازدارندگی و دفاع مشروع میداند؛ گذرگاهی که یکی از حیاتیترین شریانهای انرژی جهان محسوب میشود. این دو سطح از اقدام و واکنش، ظرفیت بالقوه ایجاد بحران گسترده در بازار انرژی و امنیت بینالمللی را افزایش میدهد.
تنگه هرمز در صورت هرگونه اختلال، میتواند موجب افزایش شدید قیمت انرژی، بیثباتی بازارهای مالی و فشار مستقیم بر اقتصاد جهانی شود. در مقابل، هرگونه تشدید فشار دریایی نیز میتواند به گسترش تنش نظامی و ناامنی منطقهای منجر شود. به این ترتیب، دو طرف در وضعیتی قرار گرفتهاند که ابزارهای فشار آنها همزمان به ابزار تهدید امنیت منطقهای و فرامنطقهای تبدیل میشود.
در کنار این ابعاد ژئوپلیتیکی، وضعیت کنونی بیش از آنکه به سمت جنگ یا صلح قطعی حرکت کند، نوعی «آتشبس شکننده و مدیریتشده» را بازتاب میدهد. هر دو طرف در حال طراحی گامهای بعدی خود در چارچوب مهار بحران هستند، نه حل نهایی آن. این وضعیت ترکیبی از فشار حداکثری، پیامهای محدود دیپلماتیک و تلاش برای کنترل روایت سیاسی است.
در این میان، ایران تأکید دارد که ورود به مذاکره در شرایط فشار ساختاری، محاصره اقتصادی یا تهدید نظامی، نمیتواند معنای واقعی گفتوگو داشته باشد. از این منظر، مذاکره زمانی معنا دارد که مبتنی بر حدی از توازن و احترام متقابل باشد، نه در سایه تحمیل. در مقابل، بخشی از سیاست خارجی آمریکا همچنان فشار را بخشی از فرایند چانهزنی تلقی میکند، نه مانع آن. این تضاد، بنبست ادراکی را عمیقتر کرده است. از سوی دیگر، هر دو طرف در سطح سیاسی و رسانهای درگیر رقابت بر سر روایت «پیروزی» هستند. آمریکا تلاش دارد سیاست فشار را بهعنوان مهار موفقیتآمیز معرفی کند، در حالی که ایران بر مقاومت و عدم تسلیم در برابر فشار تأکید دارد. این رقابت روایی، انعطاف دیپلماتیک را کاهش داده و فضای مانور برای مصالحه را محدود کرده است.
با این حال، واقعیت ساختاری نشان میدهد که هیچیک از طرفین بهدنبال جنگ گسترده و غیرقابل کنترل نیستند. هزینههای اقتصادی، امنیتی و ژئوپلیتیکی چنین سناریویی برای منطقه و اقتصاد جهانی بسیار سنگین خواهد بود. همین امر باعث شده وضعیت کنونی در سطحی میان جنگ و صلح، بهصورت ناپایدار ادامه یابد.
در این چارچوب، درک صحیح از منطق تعارضات، مستلزم توجه به این نکته است که بخش مهمی از بنبست کنونی ناشی از تداوم رویکردهای حداکثری است:
در چارچوب منطق حاکم بر مذاکرات، دو محور اصلی از مطالبات و رویکردهای حداکثری ایالات متحده که بیشترین اثر را بر تداوم بنبست کنونی دارند، قابل شناسایی است؛ نخست، فشار حداکثری در پرونده هستهای ایران؛ یعنی اصرار بر محدودسازی بسیار شدید یا عملا توقف ظرفیتهای غنیسازی، بدون طراحی یک مسیر تدریجی، متقابل و قابل راستیآزمایی. از منظر طرف مقابل، چنین رویکردی مذاکرات را از منطق توافق مرحلهای خارج کرده و به سمت تحمیل نتیجه نهایی از پیش تعیینشده سوق میدهد؛ امری که عملا امکان شکلگیری اعتماد و امتیازدهی متقابل را تضعیف میکند.
دوم، فشار بر مسیرهای راهبردی دریایی و تنگه هرمز؛ بهویژه در قالب افزایش فشارهای دریایی و تلاش برای محدودسازی نقش ایران در کریدورهای حیاتی انرژی. در مقابل، ایران تنگه هرمز را یک اهرم بازدارنده راهبردی در شرایط جنگی یا تهدید وجودی میداند و هرگونه تهدید علیه آن را در چارچوب حق دفاع و بازدارندگی تلقی میکند. تداوم این وضعیت، ظرفیت تبدیل تنش به بحران گسترده انرژی و ناامنی دریایی در سطح بینالمللی را بهطور جدی افزایش میدهد.
در جمعبندی، کاهش تنش و پیشبرد مذاکرات تنها در صورتی امکانپذیر است که این دو محور از منطق حداکثری و فشار فاصله گرفته و به چارچوبهای واقعگرایانه، مرحلهای و متقابل تبدیل شوند. در غیر این صورت، شکاف ادراکی، بیاعتمادی ساختاری و تضاد در فهم ماهیت مذاکره همچنان مانع اصلی شکلگیری هرگونه توافق پایدار باقی خواهد ماند.