فرسایش تدریجی هژمون
دوره پساجنگ رمضان با یک تصمیم روشن از سوی آمریکا و شبکه متحدان آن آغاز شد که همان ثابت نگهداشتن شدت جنگ در یک سطح مشخص است. نه اجازه دادند شدت بالا برود و نه اجازه دادند پایین بیاید.
دوره پساجنگ رمضان با یک تصمیم روشن از سوی آمریکا و شبکه متحدان آن آغاز شد که همان ثابت نگهداشتن شدت جنگ در یک سطح مشخص است. نه اجازه دادند شدت بالا برود و نه اجازه دادند پایین بیاید. این همان «مدیریت شدت» بود؛ راهبردی برای جلوگیری از گسترش جنگ، نه برای ایجاد آن. راهبردی که طرف مقابل را در یک سطح قابل مدیریت نگه میداشت و اجازه نمیداد از آن سطح خارج شود.
در این دوره، ایران با بستن تنگه هرمز، محیط را جابهجا کرد. واشینگتن این تغییر را تهدید انفجاری ندید، اما یک تغییر محیط دید که باید با مدیریت سطح تنش پاسخ داده شود. بستن تنگه، آزادی عمل را محدود کرد، اما آمریکا تصمیم گرفت شدت واکنش را بالا نبرد. مسیر عمان فعال شد تا فشار ایران خنثی شود، بدون اینکه تنش جهش کند. این رفتار، بخشی از همان مدیریت سطح تنش بود؛ مدیریتی که شدت را ثابت نگه میداشت.
در ادامه، تفاهمنامه اسلامآباد نقش تنظیم را داشت. این تفاهم برای توقف فشار نبود؛ برای جلوگیری از جهش تنش بود. آمریکا میخواست فشار ادامه پیدا کند، اما نمیخواست به درگیری گسترده تبدیل شود. تفاهمنامه، شدت را در همان سطح قابل مدیریت نگه داشت و اجازه داد مدیریت سطح تنش ادامه پیدا کند. تهران نیز با پذیرش این تفاهم، ضمن حفظ چارچوب، فرصت تنفس دیپلماتیک برای مدیریت پیامدهای بستن تنگه به دست آورد. به موازات این تحولات، مسیر دیپلماسی پشت پرده فعال شد. مذاکرات غیرمستقیم ایران و آمریکا در مسقط، بستر تبادل پیام و کاهش سوءتفاهمها را فراهم کرد. این مذاکرات، اگرچه به توافق نهایی نرسید، اما به دو طرف اجازه داد خطوط قرمز خود را شفاف کرده و از ورود به یک تقابل بیحساب جلوگیری کنند. تهران از این مسیر هم برای انتقال پیامهای مربوط به تنگه هرمز استفاده کرد و هم برای سنجش میزان پایبندی واشینگتن به تفاهمنامه اسلامآباد. این کانال، مکمل فشار میدانی بود و به تنظیم تنش کمک کرد، بدون اینکه جایگزین ابزارهای نظامی یا اقتصادی شود.
در سطح منطقه، آمریکا تصمیم گرفت تلاش برای فرسایش تدریجی هژمون شبکهای ایران را در پیش بگیرد. هژمون در این دوره، خود ایران نبود؛ سه مسیر لبنان، عراق و یمن بود. این سه مسیر، ظرفیت منطقهای ایران را حمل میکردند و واشینگتن تصمیم گرفت این ظرفیت را به صورت تدریجی کاهش دهد. فشار بر این سه مسیر برای تغییر سریع میدان نبود؛ برای کاهش تدریجی توان ایران بود. این فشار، یک فشار شبکهای بود؛ فشاری که شدت را بالا نمیبرد، اما اجازه نمیدهد شدت کاهش پیدا کند. در مقابل، ایران با تقویت هماهنگی میان این سه محور و افزایش اقدامات تاکتیکی، تلاش کرد هزینه این تلاش برای فرسایش را برای آمریکا بالا ببرد. ابتکارات دیپلماتیک تهران نیز در همان دوره، ازجمله رایزنیهای منطقهای با کشورهای همسو، بخشی از این فشار را خنثی کرد و نشان داد که ایران صرفا به ابزارهای نظامی اکتفا نمیکند.
در جنوب ایران، فشارهای نظامی محدودی اعمال شد. این فشارها برای حفظ فشار بود، نه برای گسترش آن. آمریکا میخواست ایران در همان سطح قابل مدیریت باقی بماند. این فشارهای محدود، شدت را ثابت نگه داشت و اجازه نداد تنش جهش کند. ایران نیز با افزایش گشتهای دریایی و تغییر الگوی تردد شناورها، تلاش کرد ضمن حفظ بازدارندگی، از واکنش گستردهتر جلوگیری کند.
در مجموع، پساجنگ رمضان دورهای بود که در آن آمریکا تصمیم گرفت رقابت را در یک سطح ثابت نگه دارد. ایران محیط را تغییر داد، اما واشینگتن مسیر را بازتعریف کرد و منطقه را وارد یک فشار شبکهای کرد. هدف نهایی آمریکا، کاهش تدریجی نفوذ منطقهای ایران و فرسایش توانمندیهای سه مسیر لبنان-عراق-یمن بود، بدون ورود به درگیری مستقیم. نتیجه این سهگانه، یک رقابت آرام اما مداوم بود؛ رقابتی که هدف آن تلاش برای فرسایش تدریجی هژمون سه مسیر بود، نه نابودی سریع آن. این رقابت، با مدیریت سطح تنش، بازتعریف مسیر و کاهش تدریجی توان پیش میرفت؛ بدون جهش، بدون توقف و بدون ورود به درگیری گسترده.
با این حال، این راهبرد با محدودیتهایی نیز مواجه بود. هزینههای اقتصادی حفظ این سطح از فشار برای آمریکا و توانایی ایران در انطباق با شرایط جدید و حفظ هماهنگی میان محورهای مقاومت، کارایی این راهبرد را با چالش مواجه کرد. تجربه میدانی نشان داد راهبرد فرسایش، برخلاف محاسبات اولیه واشینگتن، نتوانست ایران را به تغییر رفتار راهبردی وادارد.
در این ساختار، خلیج فارس یک محیط تصمیم بود؛ محیطی که هر تغییری در آن، مسیر رفتار طرف مقابل را جابهجا میکرد. بستن تنگه هرمز، مسیر عمان، تفاهمنامه اسلامآباد، مذاکرات مسقط، فشار بر محور لبنان-عراق-یمن و فشارهای محدود جنوب، همه اجزای یک مدیریت سطح تنش بودند؛ مدیریتی که برای جلوگیری از گسترش جنگ به کار گرفته شد.
پایان این فشار، با یک حادثه ناگهانی نیست، همراه با یک کاهش تدریجی است؛ کاهشی که با مدیریت سطح تنش، بازتعریف رفتار و تلاش برای فرسایش هژمون پیش میرود. آمریکا در این دوره نشان داد که هدفش نه توقف جنگ و نه گسترش آن، بلکه نگهداشتن ایران در یک سطح ثابت است؛ سطحی که در آن تلاش برای فرسایش هژمون ادامه دارد و شدت جنگ تغییر نمیکند. اما آنچه این راهبرد را از موفقیت کامل دور نگه داشت، توانایی ایران در حفظ ابتکار عمل و انطباق با شرایط جدید بود؛ عاملی که معادلات واشینگتن را پیچیدهتر از محاسبات اولیهاش کرد.