|

۱۰ کوتاه‌نوشته روزهای شوک

این متن‌ها قرار نبود «یادداشت» باشند؛ قرار بود نفس‌های کوتاه روزانه باشند، شبیه ثبت ضربان یک دوره. نوشته‌هایی کوتاه، پراکنده و در ظاهر مستقل از هم، اما متصل به یک حال مشترک.

سینا رحیم پور روزنامه‌نگار

این متن‌ها قرار نبود «یادداشت» باشند؛ قرار بود نفس‌های کوتاه روزانه باشند، شبیه ثبت ضربان یک دوره. نوشته‌هایی کوتاه، پراکنده و در ظاهر مستقل از هم، اما متصل به یک حال مشترک.

البته قرار بود چند صدا کنار هم بنشینند. با جمعی از دوستان صحبت کرده بودم که هر کدام روزانه صد کلمه بنویسند و مجموع نگاه‌ها در کنار هم منتشر شود. نشد که جمعی بنویسیم، فکر کنم دوستان دست‌ودل‌شان به نوشتن نرفت. این نوشته‌ها همان تلاشی است برای نگه‌داشتن رد‌پا؛ رد‌پایی از روزهایی که اگر ثبت نشوند، بعدها فقط به‌ صورت عدد و تیتر و آمار به یاد آورده می‌شوند. اینها روایت یک کلان‌داستان نیست؛ خرده‌روایت‌های یک فرسایش‌ جمعی‌اند.

کسری کلمات

روزنامه‌نگاران هر وقت کم می‌آورند، به کلمات و نوشتن پناه می‌برند. من کلمه کم آوردم. نه اینکه بخواهم ادای خاصی دربیاورم. فکر می‌کنم تحلیل‌ناپذیری شرایط بر‌اساس واقعیت موجود و از بین رفتن فرصت‌های گفت‌وگو بین یکدیگر باعث می‌شود نه حرف جدی‌ای شنیده شود، نه اساسا کسی برایش مهم باشد پشت این کلمات چقدر رفت‌وبرگشت فکر انباشت شده است. فکر می‌کنم سنت کم‌گویی و روزمره‌نویسی برای ما که نه، شاید برای فردا و کسی که این متن‌ها را می‌خواند، خطی از تاریخ ایرانِ روزها را روایت کند؛ جایی که نوشتند و شنیده نشد. می‌نویسیم، شاید شنیده شود.

دور از دسترس

آدم‌های باتجربه‌ای شدیم. حالی شبیه مهر ۱۴۰۱. آنجا هم باتجربه بودیم، اما نه تا این حد! آن سال عید که شد، در تاریکی فرو رفتم. شبیه کسی که روی یک قایق در دریای توفانی نشسته و تلاطم دریا و صدای موج‌ها همه تمرکز را به خود گرفته. وقتی کمی موج‌ها می‌خوابد، تازه می‌فهمی تکه‌پاره‌هایت هر کدام جایی افتاده. به خودم گفتم این بار توانش را نداری! تازه از تخت بیمارستان بلند شدی و استرس برایت سم است؛ ولی نشد! همه‌طرف خبر مرگ بود. تجربه‌های قبل هم کمکی نکرد. عید نشده در تاریکی فرو رفتم.

فرضیات

فرض می‌کنم اینجا اینستاگرام است. فرض می‌کنم دارم استوری‌ها را یک‌به‌یک ورق می‌زنم که پر شده از جان‌باختگان وطن؛ همه کسانی که مظلومانه دیگر بین ما نیستند. فرض می‌کنم تلگرام را باز می‌کنم و برای دوستی پیامی می‌فرستم. چقدر سخت است انفرادیِ مجازی. چقدر سخت است پیگیری اخبار. چقدر سخت است دست‌و‌بال بسته و حتی بی‌جوابی. چقدر سخت است بی‌خبریِ خواهرم ندا از ما. ما در غربتیم یا تو ندا؟ ندا، جسم همه ما سالم است. ملالی نیست جز نشنیدن صدایت. مامان و بابا صدایت را می‌بوسند.

شور و بی‌نمک

فضای اولین تماس‌ها بعد از پنج روز بی‌خبری خیلی احساسی بود. اگر کسی از این تماس‌ها فیلم می‌گرفت، یک فیلم عجیب و تلخ آماده اکران می‌شد. یکی از آشنایان ما بعد از پنج روز موفق می‌شود با دخترش در خارج از کشور تماس بگیرد. دختر بعد از اشک و ناله از مادر می‌پرسد: در ایران نان دارید؟ چیزی برای خوردن هست؟ می‌گویند قحطی نان و آب است و مغازه‌ها بسته‌اند. مادر می‌گوید‌ همین صبح نانوایی بوده! وقتی راه ارتباط بسته می‌شود و مهم‌تر اینکه مسیری برای پیگیری خبر نیست، هر تصویر غلطی را می‌توان به خورد ذهن مخاطب داد؛ مثل تصویری به شوری روایت اینترنشنال از ایران برای آن‌ور آبی‌ها یا حتی به بی‌نمکی روایت صداوسیما از صحنه برای این‌ور آبی‌ها. یکی می‌گفت در خبرهای اینترنشنال فقط مانده کارهای اداریِ رفتن جمهوری اسلامی انجام شود و در صداوسیما تبلیغ فلان فروشگاه لوازم خانگی پررنگ‌تر از بررسی ریشه‌های اعتراض مردم است. آن شور و این بی‌نمک!

شهدای پیش از واقعه

شهید اول این روزها «ایران» بود؛ خون به‌ناحق‌ریخته فرزندانش را دید. شهید بعد «دولت» بود که از شش ماه فرصت بعد از جنگ استفاده نکرد؛ بی‌اعتبار شد! شهید سوم طبقه میانی بود که در طول شش ماه چنان نقره‌داغ شد که حتی نای صحبت‌کردن و تحلیل وضعیت این روزها را هم نداشت؛ ترور‌ شد! شهید بعد رسانه مستقل داخلی بود، اندک توجهی که داشت را هم قطعی اینترنت و دست‌بست‌ها از او گرفت؛ بی‌اثر شد! شهید بعد کلمه بود؛ از معنا تهی‌ شد! شهدای پس از واقعه اما مظلوم‌تر از همه بودند.

زود باش حمله کن!

افغانستان وقتی سقوط کرد که چندملیتی شد. وقتی که نژاد دست برتر را داشت و همین شد که در کمتر از چند ساعت، بدون حتی شلیک یک خشاب کامل، کابل سقوط کرد. یک بُعد فروپاشی من وقتی بود که اینترنت وصل شد و چهره‌های عجیبی را دیدم که از ترامپ و نتانیاهو کمک خواسته بودند که به ایران حمله کنند. خواب می‌بینم؟ چقدر شهر آلوده شده! چه شد که استاد علوم سیاسی ما، هنرمند ما، ایران‌پژوه ما، زندانی سال‌های دور و دراز ما خطاب به ترامپ می‌گوید: زود باش حمله کن! دست‌کم همین خاک بارها رد تجاوز خارجی را روی صورتش دارد. بیچاره دماوند که از آن بالا این روزها را به چشم خود دید و هنوز خاموش است و خوش‌به‌حال عارف قزوینی و میرزاده عشقی و ملک‌الشعرای بهار که این روزها را ندیدند.

ضد هر انقلاب

با هر تصویر، هر بار به خودم یادآوری می‌کردم که ضد انقلابم! ضد هر انقلابی! بهزاد نبوی این را گفته بود. در کشورهای نظم دسترسی محدود، هیچ ملتی از انقلاب خیر ندیده. از ساده‌سازی مفاهیم هم می‌ترسم. اینکه «اینا برن، هر کس دیگه جاشون بیاد»، اینکه «ایران لیبی نمی‌شه»، اینکه «این آخرین نبرده». برای کسی که غرض و مرضی ندارد، همه این ساده‌سازی‌ها نتیجه یک خستگی مفرط از وضعیت است؛ نتیجه هرچه بیشتر دویدن و دورترشدن! رودررو‌شدن دولت مرکزی و مردم هرگز آخرین نبرد نیست و اتفاقا شروع دردناک ماجرای کشورهایی‌ است که شاید سال‌ها در چرخه خشونت از مردم قربانی بگیرد. آخرین نبرد در ایران یعنی وقتی که خاک از‌هم‌پاشیده ایران دیگر جانی برای ادامه ندارد. دیدن صحنه‌های این روزهای ایران دردش مداوم است، اما درد کمک‌خواستن از ترامپ و نتانیاهو مثل تیری در قلب می‌ماند.

درگیری غیرکانالیزه

مسئله ایران را نه در یک تعارض مقطعی، بلکه در یک الگوی تاریخی بازتولیدشونده باید دید؛ دولتی که فاقد پاسخ‌گویی نهادی است و جامعه‌ای که به‌ دلیل نبود حقوق پایدار، تزلزل در زندگی و سازوکارهای مشارکت در حیات اجتماعی، امکان شکل‌گرفتن اعتماد بلندمدت را از دست دادند. حاصل این نسبت معیوب، چرخه‌ای است که بارها تکرار شده است: ظلم و تعدی، نارضایتی انباشته، انفجار یا قیام، تضعیف یا فروپاشی دولت، هرج‌ومرج و در نهایت بازگشت دوباره ظلم. غایب همیشگی این الگو میانجی‌ها هستند. وقتی احزاب، انجمن‌ها، مطبوعات مستقل و سازوکارهای گفت‌وگو تضعیف یا حذف می‌شوند، مطالبات اجتماعی کانالیزه نمی‌شود و سیاست به رویارویی بی‌واسطه دولت و ملت منجر می‌شود. دولت هر اعتراض را تهدید وجودی می‌بیند و جامعه، اصلاح تدریجی را ناممکن تصور می‌کند. نتیجه، سیاست صفر و یک و شکست گفت‌وگو است. همایون کاتوزیان به‌خوبی هشدار می‌دهد که این رویارویی مستقیم نه نشانه قدرت جامعه است و نه اقتدار دولت، بلکه علامت غیبت سیاست نهادی است. مثال ساده‌اش می‌شود همین ایران امروز ما. خروج از این چرخه، نه از مسیر انفجار، بلکه از راه نهادسازی، کاهش زمینه‌های تقابل مستقیم ممکن است. بعدا درباره این موضوع به تفصیل خواهم نوشت.

مشابهت‌سازی تاریخی

قبح خشونت که بریزد، دیگر هیچ چیز مثل قبل نمی‌شود. شاید از روزهای تلخ سال ۱۴۰۴ گذر کرده باشیم، اما احساس می‌کنیم آرایش بخشی از جامعه و بخشی از سیستم حکمرانی نگران‌کننده‌تر از این روزهاست. حس می‌کنم که بخشی از حاکمیت و بخشی از جامعه معترض خودشان را در موقعیت‌های خاص تاریخی می‌بینند. باید تلاش کرد که هر دو طرف از تشابه تاریخی خارج شوند. اگر قرار است تشابهی هم باشد، ایران نیازمند فضای «پسابرجام» است. برجام به معنی برنامه جامع اقدام مشترک، نه چیزی که دیگر از آن جز یادی در خاطر نمانده است. تلاش واقعی این است که حتی خون از دماغ یک نفر هم نیاید. حتی یک کشته هم زیاد است.

باباجون کجایی؟

بابا عادتی دارد که وقتی تلفن می‌کند یا تلفن می‌کنیم، ما را «مادر» صدا می‌کند. ربطی هم به جنسیت بچه‌ها ندارد. مثلا می‌گوید: «چطوری مادر؟» شاید دلیلش این باشد که بابا مادرش را در سن کم از دست داده و ما را به‌جای مادر نداشته‌اش صدا می‌زند. در خلال یکی از این فیلم‌های منتشرشده در فضای مجازی از این روزها، در آن صداهای پر از شلوغی، یکی فرزندش را صدا می‌زد: «باباجون کجایی؟ کجایی مادر؟». یخ کردم. چقدر تلخ بود شنیدن دیالوگی آشنا. نکند آن مرد هم بچه‌اش را «مادر» صدا می‌کرد؟ فیلم را تا انتها ندیدم. دلم می‌خواست زمان به عقب برگردد و هیچ آدمی را نبینم که به‌جای پیداکردن بچه‌اش در شلوغی مثلا یک میهمانی، دنبال عزیزش در کیسه‌های مشکی بهشت زهرا بگردد. یکی که صدا بزند و جوابی نشنود. جامعه داغدار صداهای غایب است.

 

آخرین مقالات منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.