داووس ۲۰۲۶ و نقش ترامپ در آشوب برنامهریزیشده جهانی
نشست سالانه مجمع جهانی اقتصاد در داووس که زمانی نماد همگرایی نخبگان جهانی حول محور همکاری و گفتوگو بود، در سال ۱۳۹۵ (۲۰۱۶ میلادی) شاهد رویدادی تعیینکننده شد. این مجمع بهجای آنکه صحنه گفتوگو درباره آیندهای مشترک باشد، به نمایشگاهی از فروپاشی یک نظم پیشین تبدیل شد. در کانون این تحول، دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده قرار داشت که با رویکردی تهاجمی و انقلابی، استراتژیای مبتنی بر زوال عمدی اصول بنیادین همکاری و اعتماد بینالمللی را تشریح و اجرا کرد. حضور و سخنرانی ترامپ در داووس ۲۰۲۶، نه یک مشارکت معمول دیپلماتیک، بلکه یک نقطه عطف ژئوپلیتیک بود. مجمع جهانی اقتصاد، این رویکرد را «آشفتگی بزرگ جهانی» نامید؛ پدیدهای که ترامپ بهعنوان عامل اصلی ایجاد آن شناخته شد.
نشست سالانه مجمع جهانی اقتصاد در داووس که زمانی نماد همگرایی نخبگان جهانی حول محور همکاری و گفتوگو بود، در سال ۱۳۹۵ (۲۰۱۶ میلادی) شاهد رویدادی تعیینکننده شد. این مجمع بهجای آنکه صحنه گفتوگو درباره آیندهای مشترک باشد، به نمایشگاهی از فروپاشی یک نظم پیشین تبدیل شد. در کانون این تحول، دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده قرار داشت که با رویکردی تهاجمی و انقلابی، استراتژیای مبتنی بر زوال عمدی اصول بنیادین همکاری و اعتماد بینالمللی را تشریح و اجرا کرد. حضور و سخنرانی ترامپ در داووس ۲۰۲۶، نه یک مشارکت معمول دیپلماتیک، بلکه یک نقطه عطف ژئوپلیتیک بود. مجمع جهانی اقتصاد، این رویکرد را «آشفتگی بزرگ جهانی» نامید؛ پدیدهای که ترامپ بهعنوان عامل اصلی ایجاد آن شناخته شد. این گزارش تحلیلی، با واکاوی سه ستون اصلی استراتژی ترامپ، نقش محوری او را در شکلدهی به «آشوب برنامهریزیشده» بهعنوان الگوی جدید تعاملات جهانی بررسی میکند. هدف، ترسیم تصویری روشن از پیامدهای این رویکرد و الزامات جدیدی است که جامعه جهانی با آن روبهرو است.
ستون یکم: رفتار نظامشکن؛ ترامپ و تخریب قواعد بهجای چانهزنی
ویژگی بارز رویکرد ترامپ، عبور آگاهانه و ساختاریافته از چارچوبهای پذیرفتهشده حقوقی و دیپلماتیک بود. او قواعدرا نه بهعنوان بستر تعامل، بلکه بهعنوان موانعی برای اعمال قدرت یکجانبه میدید.
- تهدید حاکمیت ملی و گسترشطلبی ارضی: ترامپ در داووس، بهطور علنی از «جاهطلبیهای سرزمینی» خود نسبت به گرینلند (قلمرو خودمختار دانمارک) و کانادا سخن گفت. این اظهارات که با لبخند و در عین حال همراه با تهدیدهای اقتصادی بیان شد، حملهای مستقیم به اصل حاکمیت ملی -سنگبنای نظام بینالملل پس از صلح وستفالیا- بود. هدف، بیاعتبارکردن مفهوم «نظم مبتنی بر قواعد» و جایگزینی آن با اصل کهنه و خطرناک «حق با قویتر است» بود. او با برنامهریزی قبلی و با نگاهی به زمانبندی نشست داووس، تهدید خود را مطرح کرد تا پیامش را به گوش همه رهبران حاضر برساند.
- تحقیر متحدان و تضعیف اتحادها: خطاب قراردادن متحدان دیرین مانند کانادا و تهدید آنها با «تعرفههای تریلیون دلاری» در صورت عدم اطاعت، بخشی از نقشهای کلان بود. این رفتار، استراتژی تبدیل رابطه احترام متقابل و همکاری به رابطه ارباب-رعیتی را دنبال میکرد. همزمان، همسویی و حمایت رهبرانی مانند امانوئل مکرون، رئیسجمهور فرانسه و نخستوزیر کانادا از یکدیگر در مقابل این رویکرد، نشاندهنده عمق شکافی بود که ترامپ ایجاد کرده. این اقدامات، بنیان امنیت جمعی و اعتماد را که ویژگی جوامع دموکراتیک و متحد است، نشانه رفته بود.
- نقش ترامپ بهعنوان معمار بیثباتی: ترامپ خود به عاملی برای «تلاطم در نظم بینالملل» تبدیل شده بود. رهبران جهان و مدیران ارشد اقتصادی در داووس، او را به دلیل تلاش برای وادارکردن اروپا به فروش گرینلند از طریق فشارهای اقتصادی به چالش کشیدند. این موضعگیری آشکار جامعه جهانی علیه یک رهبر، نشاندهنده بیسابقهبودن و خطرناکبودن اقدامات او بود.
ستون دوم: خودمحوری واقعیتسوز؛ حکمرانی ترامپ با روایت شخصی
دومین رکن رویکرد ترامپ، جایگزینی واقعیتهای پیچیده ژئوپلیتیک، اقتصادی و اجتماعی با یک روایت شخصی و خودستا بود. در این جهانبینی، عینیت و دادهها مغلوب احساسات و ادعاهای فردی میشد.
- تخریب نظام اطلاعاتی و آزادی مطبوعات: ترامپ در دوره دوم ریاستجمهوری خود، حملات دهه گذشته به مطبوعات را به یک جنگ تمامعیار تبدیل کرد. او با برچسبزدن «دشمن مردم» و «اخبار جعلی» به رسانههای منتقد، فضایی خصمانه ایجاد کرد که با اقدامات عملی همراه شد. این اقدامات شامل سانسور دادههای دولتی، معلقکردن کمکهای مالی بینالمللی به آزادی مطبوعات، تعقیب قضائی رسانهها و ایجاد موانع برای دسترسی روزنامهنگاران به اطلاعات میشد. این تهاجم سیستماتیک، پایههای حکمرانی مبتنی بر واقعیت و پاسخگویی دموکراتیک را سست کرد.
- تضعیف نهادهای بیطرف و علم: ترامپ با صدور فرمان اجرائی برای «پایان سانسور فدرال»، نظارت دولت بر اطلاعات نادرست و گمراهکننده را از بین برد. او صفحات اطلاعاتی دولتی درباره موضوعاتی مانند واکسن و تغییرات آبوهوایی را حذف کرد. این «واقعیتسوزی» سازمانیافته، سیاست را از قلمرو خرد جمعی و تخصص به صحنهای برای نمایش فردی و تحقیر رقیبان تقلیل داد. موفقیتها به «معجزه»هایی شخصی و شکستها به توطئه دشمنان تبدیل میشد.
- پیامد: فلج گفتوگوی سازنده: هنگامی که واقعیت مشترکی وجود نداشته باشد، امکان هرگونه گفتوگوی سازنده، مذاکره یا حل اختلاف از بین میرود. رویکرد ترامپ فضای عمومی را به میدانی برای جنگ روایتها تبدیل کرد که در آن بلندترین صدا -نه مستدلترین استدلال- پیروز میشد. این امر نهتنها در عرصه داخلی، بلکه در روابط بینالملل نیز مانع همکاری مؤثر میشد.
ستون سوم: بیبندوباری راهبردی؛ آشفتگی بهمثابه سلاحی در دست ترامپ
خطرناکترین وجه این پدیده، فقدان هرگونه طرح و نقشه روشن برای جایگزینی نظم پیشین با یک نظام جدید پایدار بود. قدرت، نه بهعنوان ابزاری برای ساختن و ارائه راهحل، بلکه بهمثابه هدفی فوری و ناپایدار برای ابراز وجود اعمال میشد.
- استراتژی ایجاد عمدی بیاعتمادی: هسته این رویکرد، تولید سازمانیافته بیاعتمادی در سطح داخلی و بینالمللی بود. ترامپ با زیر پا گذاشتن عمدی تعهدات و پیمانها (مانند تهدید خروج از ناتو یا توافقهای تجاری)، غیرقابل پیشبینی بودن را به یک ابزار فشار تبدیل کرد. او مسئولیتهای بینالمللی ایالات متحده را نادیده میگرفت و در بحرانهایی مانند جنگ اوکراین، با بیان اینکه «ایالات متحده هیچ کاری با اوکراین ندارد»، عملا شانه از بار مسئولیت خالی میکرد. این رفتار، سرمایه اعتمادی را که سوخت موتور همکاریهای جهانی است، نابود میکرد.
- آشفتگی بهعنوان ابزار حکمرانی: در این الگو، «آشفتگی» خود به سلاحی برای سلطه تبدیل میشد. با ایجاد محیطی بیثابت و پرتنش، رقبا و حتی متحدان مجبور میشدند منابع خود را صرف مدیریت بحرانهای روزمره کنند، درحالیکه بازیگر اصلی میتوانست در فضای بهوجودآمده مانور داده و منافع آنی خود را پیش ببرد. شعار «اول آمریکا» در عمل به معنای «فقط من و حالا» تفسیر میشد و هرگونه نگاه بلندمدت و جمعگرا را بیمعنا میکرد.
- تأثیر بر نهادهای داخلی و حاکمیت قانون: این بیبندوباری تنها به عرصه خارجی محدود نبود. ترامپ با تحت فشار قراردادن نهادهای مستقل مانند کمیسیون ارتباطات فدرال (FCC) برای پیگرد قانونی شبکههای خبری منتقد و معافکردن متحدان رسانهای خود، اصل حاکمیت قانون را تضعیف میکرد. همچنین با قطع بودجه رسانههای عمومی مانند صدای آمریکا (VOA) و انپیآر (NPR)، صدای مستقل در داخل کشور را خاموش میکرد.
جمعبندی: تولد آشوب برنامهریزیشده و الزامهای جدید جهانی
درهمتنیدن این سه ستون توسط ترامپ، جهانی را به تصویر میکشد که به سمت «آشوب برنامهریزیشده» در حرکت است. در این نظم نوظهور، قواعد و نهادهای رسمی رنگ میبازند و رابطه خام زور، بیثباتی دائمی و روایتسازیهای رقابتی حاکم میشود. آسیب این روند عمیق و ماندگار است؛ اعتماد شکستهشده مانند کاسهای چینی است که ترمیم آن همواره نشانی از شکستگی را بر جا خواهد گذاشت. حتی با تغییر بازیگران، ترس از بازگشت چنین الگویی، حافظه جمعی نظام بینالملل را برای دههها تحت تأثیر قرار خواهد داد. نقش ترامپ در این قائله را میتوان بهعنوان کاتالیزوری شتابدهنده به روندهای موجود تعریف کرد. او با بهرهگیری از نارضایتیهای داخلی (مانند مسائل اقتصادی که محرک اصلی رأیدهندگان لاتین به او بود) و تشدید polarization سیاسی، توانست فضای لازم برای مشروعیتبخشی به این رویکرد را در داخل ایالات متحده ایجاد کند. سپس با صدور این الگو به صحنه جهانی، ناهنجاری و نابسامانی را به یک ابزار مشروع قدرت در چشم حامیان خود تبدیل کرد. مقاومت رهبرانی مانند مکرون و نخستوزیر کانادا نشان داد این الگو مورد قبول همه نیست، اما هزینه مقابله با آن بسیار بالاست.
راهبرد پیشرو: گذار ناگزیر به دیپلماسی تابآوری
در برابر این الگو، انتظار برای بازگشت خودکار به گذشته راهکاری ندارد. ضرورت امروز، گذار از «دیپلماسی مبتنی بر آرمان اعتماد کامل» به «دیپلماسی تابآوری» است. این راهبرد تدافعی-تهاجمی بر کاهش آسیبپذیری و افزایش قدرت مانور در جهانی آشوبزده متمرکز است و میتواند در محورهای زیر تعریف شود:
1. تنوعبخشی اجباری شرکای اقتصادی: وابستگی حیاتی به تکقطبها یا زنجیرههای تأمین منفرد باید شکسته شود. کشورها ناگزیرند شبکهای متنوع از شرکای تجاری ایجاد کنند تا در صورت شوکهای یکجانبه، اقتصاد ملی دچار فلج نشود. همانگونه که کانادا پس از هرجومرج تجاری با آمریکا، به دنبال شرکای تجاری جدید رفت.
2. تقویت همگراییهای منطقهای مستحکم: در غیاب رهبری یا تعهد قابل اعتماد قدرتهای بزرگ، اتحادیههای منطقهای مبتنی بر منافع مشترک روشن و دفاع از قواعد داخلی میتوانند جزیرههای ثبات ایجاد کنند. اروپا پس از داووس تقویت استقلال اقتصادی خود را با شدت بیشتری دنبال کرد.
3. سرمایهگذاری بر استقلال اطلاعاتی و فناورانه: اطمینان از دسترسی به جریان آزاد اطلاعات و توسعه فناوریهای حیاتی، بخشی جداییناپذیر از امنیت ملی در عصر «واقعیتسوزی» است. حفظ و تقویت رسانههای مستقل عمومی و نظامهای آموزشی قوی، پادزهر لازم در برابر تهاجم به حقیقت است.
4. بازتعریف امنیت ملی: امنیت دیگر تنها دفاع از مرزهای فیزیکی نیست؛ دفاع از جامعه در برابر جنگ روانی، اطلاعاتی و اقتصادی -که هدفش تخریب انسجام اجتماعی و شکستن اراده ملی است- به اولویتی همتراز تبدیل شده است. تابآوری اجتماعی در برابر تلاطمهای عمدی، کلید بقاست.
سخن پایانی
داووس ۲۰۲۶ آینهای از آیندهای بود که میتوان دید؛ آیندهای که در آن آشفتگی از یک وضعیت استثنائی به یک استراتژی معمول برای برخی بازیگران تبدیل میشود. تحلیل سهگانه رفتار نظامشکن، خودمحوری واقعیتسوز و بیبندوباری راهبردی ترامپ، نه برای ارائه تصویری سیاه، بلکه برای درک عمق چالش و فوریت پاسخ لازم است. جهان در یک چرخه ویرانگر قرار گرفته که شکستن آن نیازمند خرد جمعی، ابتکار عمل و بازتعریف ابزارهای دیپلماتیک و امنیتی است. پیام داووس برای همه ملتها، بهویژه کشورهای میانهحال و کوچکتر، روشن است: در عصر آشوب برنامهریزیشده، تابآوری ملی و منطقهای و نه صرفا آرزوی بازگشت به گذشته، کلید امنیت و بقاست. آینده به آنانی تعلق دارد که بتوانند در توفان نهتنها پایداری کنند، بلکه قابلیت پیشبینی و سازندگی خود را حفظ کنند.
آخرین مقالات منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.