|

وقتی تورم، تاب‌آوری را به چالش می‌کشد

زیست‌جهان ایران امروز، دیگر فقط داستان اعداد، نمودارها و شاخص‌های اقتصادی نیست! آنچه مردم هر روز می‌بینند یا لمس می‌کنند و با آن روزگار سپری می‌کنند، با روایت رسمی از ثبات، رشد و مهار بحران فاصله‌ای معنادار دارد.

زیست‌جهان ایران امروز، دیگر فقط داستان اعداد، نمودارها و شاخص‌های اقتصادی نیست! آنچه مردم هر روز می‌بینند یا لمس می‌کنند و با آن روزگار سپری می‌کنند، با روایت رسمی از ثبات، رشد و مهار بحران فاصله‌ای معنادار دارد. این فاصله نه‌تنها اختلاف آماری، بلکه شکافی عمیق میان «فهم زیسته جامعه» و ادراک سیاست‌گذار است؛ شکافی که ریشه در تجربه بی‌واسطه‌ توده‌ها از فرسایش مستمر دارد. جامعه در یک «وضعیت تعلیقی» میان بحران عریان و ثبات موهوم گرفتار آمده است؛ وضعیتی که در آن فشار معیشت، نه به اعتراض، بلکه به «فرسودگی خاموش» و تضعیف بنیان‌های طبقه‌ متوسط منجر شده است. این گذار، تنها یک جابه‌جایی در دهک‌های درآمدی نیست، بلکه استحاله‌ای در رفتارهای اجتماعی، سرمایه‌ نمادین و چشم‌انداز آینده است. در این «اقتصاد ناگزیر صبر»، سازگاری جامعه نه از سر رضایت یا توافق، بلکه واکنشی مکانیکی برای بقا در برابر فشارهای ساختاری است.

این زیست تعلیقی که نه در بحران کامل فرو رفته و نه به ثباتی مطلق رسیده‌، نشانگر وضعیتی پیچیده است که علاوه‌ بر دگرگونی در الگوی مصرف و توان اقتصادی، بر تاروپود روابط انسانی، سطح اعتماد عمومی و تصور جمعی از آینده اثر گذاشته است. در چنین اتمسفری، جامعه از سر ناچاری با فشارهای مداوم هم‌ساز می‌شود، اما این سازگاری تدریجی، به بهای فرسایش سرمایه اجتماعی و استحاله «بحران» به یک وضعیت عادی و روزمره منجر شده است. ازاین‌رو چنانچه تقلیل این بن‌بست به یک عارضه‌ صرفا اقتصادی تداوم یابد، راهکارهای خطی پولی و مالی نیز همچنان عقیم خواهند ماند؛ چون وقتی فشار معیشت از مرزهای مادی عبور کرده و به لایه‌های رسوبی روانی و بنیادهای اجتماعی نفوذ می‌کند، درمان نیز ناگزیر باید خصلتی چندبُعدی یابد. عبور از این وضعیت تعلیقی، مستلزم پیوندی ارگانیک میان اصلاحات ساختاری، بازسازی اجتماعی و گشایش فضایی برای یک گفت‌وگوی ملی واقعی است. در این میان، «بازسازی اجتماعی» نه یک انتخاب، بلکه نخستین گام گریزناپذیر برای ترمیم اعتماد عمومی است؛ گامی بنیادین که در آن، «تجربه روزمره‌ مردم» و «فهم زیسته توده‌ها»، مبنای اصلی سیاست‌گذاری و بازتعریف پیوند میان حاکمیت و جامعه قرار می‌گیرد.

  اقتصاد صبر: روندی فراتر   از  انتظار

سال‌هاست واژه «صبر» در ادبیات سیاسی ما فضیلت شمرده می‌شود، اما وقتی نااطمینانی اقتصادی به یک وضعیت پایدار و دائمی تبدیل شود، صبر دیگر یک انتخاب اخلاقی نیست، بلکه واکنش اجباری به «فقدان انتخاب» است که با بحران‌های مزمن اقتصادی شکل‌گرفته و در روان جمعی جامعه رسوب کرده است. بسیاری از خانواده‌ها، کارگران و کارآفرینان دیگر برای پیشرفت برنامه‌ریزی نمی‌کنند؛ ساده‌ترین تصمیم‌های زندگی آنها با نگاه به تورم، نرخ ارز و نااطمینانی به آینده و تنها برای بقا تنظیم می‌شود. قدرت خرید به‌شدت کاهش‌ یافت، دستمزدها حتی با آمار رسمی هم از نرخ تورم عقب‌تر است و هر افزایش دستمزد در برابر رشد قیمت‌ها رنگ می‌بازد. این صبر‌ که حالا سال‌هاست به «اقتصاد صبر» تبدیل‌ شده، دیگر فقط انتظار بهبود نیست؛ نوعی تنظیم رفتار برای تاب‌آوری موقعیت‌های دشوار است. خانواده‌ها سفره‌هایشان را کوچک کرده‌اند، مصرف غیرضروری را حذف کرده‌اند و به برنامه‌ریزی لحظه‌ به‌ لحظه زیستن  روی آورده‌اند.

  فرسودگی خاموش: وقتی فشار عمیق‌تر  از  اعتراض می‌شود

آنچه امروز شاهد آن هستیم، گذار خطرناک جامعه از «اقتصاد صبر» به «فرسودگی خاموش» است. جامعه‌ای که بارها از چشم‌اندازهای روشن شنیده اما هر بار تجربه‌ای تلخ از ناپایداری و ناامن‌بودن داشته، چندان ظرفیت اعتراض ندارد و در سکوت و انزوای خود فرو می‌رود، خسته می‌شود و امید به تغییر را از دست می‌دهد.

 زندگی تعلیقی: نه بحران کامل و نه ثبات واقعی

جامعه‌ای که نه در بحران آشکار فرو رفته و نه به ثباتی قابل اعتماد دست‌ یافته، بلکه در فضای میان این دو وضعیت یعنی «زندگی تعلیقی» معلق مانده است. برخلاف بسیاری از بحران‌های اقتصادی که نقطه آغاز و پایان مشخصی دارند، وضعیت کنونی ایران ویژگی‌های تعلیقی دارد: شاخص‌ها گاهی بهبود می‌یابند اما رفتارهای واقعی مصرف‌کننده تغییر نمی‌کند؛ وعده‌های سیاستی داده می‌شود اما اعتماد عمومی کاهش می‌یابد؛ گفته می‌شود قدرت خرید افزایش ‌یافته اما سفره‌ها کوچک‌تر می‌شود. این نوع زندگی، روان جمعی را  هدف می‌گیرد. 

نااطمینانی نسبت به آینده، عدم توانایی در برنامه‌ریزی بلندمدت برای تحصیل فرزندان، خرید مسکن، آغاز کسب‌وکار یا حتی سرمایه‌گذاری شخصی، همه و همه باعث می‌شود مردم در لحظه بمانند، واکنش‌گرا شوند و توان برنامه‌ریزی اجتماعی و سیاسی خود را از دست بدهند؛ حتی وقتی شواهد بهبود نسبی وجود دارد، درک آن دشوار می‌شود؛ چون تجربه تاریخی عدم پایداری، ادراک جمعی را تضعیف کرده است.

مردم و دولت چگونه با تورم کنار آمده‌اند؟

تحلیل رفتارهای مصرفی و اقتصادی مردم در چند سال گذشته نشان می‌دهد که خانوارها برای حفظ حداقل‌های زندگی دو واکنش داشتند؛ نخست، بر صرفه‌جویی و مدیریت ریسک‌های روزانه تمرکز کردند و دوم، با تغییر الگوهای خرید به‌ سمت کالاهای غیرقابل‌ انحراف از نیازهای اساسی متمایل شدند. برخلاف تحلیل‌های رسمی اقتصادی و مطالعه نظرات یا شنیده‌ها، این شکل از زندگی، نتیجه «فهم زیسته‌» یا درک عمیق، درونی و بی‌واسطه‌ای است که فرد تنها از طریق تجربه مستقیم و شخصی، مجبور به سازگاری با آن می‌شود. در مقابل دولت، بارها برنامه‌هایی برای مهار تورم، رشد اقتصادی، اصلاح سیاست‌های پولی و تثبیت قیمت‌ها ارائه داده است، اما نتیجه این تلاش‌ها اغلب با تجربه مردم از زندگی واقعی همخوانی ندارد؛ این نا‌همخوانی یکی از مهم‌ترین عوامل از‌دست‌رفتن اعتماد عمومی است.

ریزش عمیق طبقه متوسط

براساس آمارهای اخیر، سهم طبقه متوسط ایران با ریزشی عمیق به حدود یک‌سوم جمعیت (۳۲ درصد) تنزل‌ یافته و بیش از ۴۰ میلیون نفر به زیر خط فقر نسبی سقوط کرده‌اند. این موتور محرک توسعه به‌ علت کاهش قدرت خرید، افزایش هزینه‌های بهداشت و درمان، به‌شدت تضعیف‌ و در تله «تورم مزمن خوراکی‌ها» و «بحران مسکن» گرفتار شده و با ریزش ارزش دلاری دستمزدها به زیر ۱۶۰ دلار به‌شدت تضعیف‌ شده و توان پس‌انداز و سرمایه‌گذاری خُرد و کنشگری خود را از دست داده است. این استحاله، طبقه متوسط را از یک نهاد پیشران به توده‌ای در جست‌وجوی بقا تبدیل کرده که پیامد آن، زوال سرمایه اجتماعی و انسداد افق‌های توسعه پایدار است.

پیامدهای اجتماعی و روانی فشار معیشتی

فراتر از عدد و رقم، پیامدهای اجتماعی و روانی فشار معیشتی عمیق است. کسانی که هر روز نگران پرداخت هزینه‌های اساسی زندگی هستند، به تدریج اعتماد و امید به آینده را از دست می‌دهند. این پدیده که از آن به‌عنوان «بی‌اعتمادی سازمانی» نام برده می‌شود، وقتی شکل می‌گیرد که مردم نه‌تنها به ناتوانی اقتصادی، بلکه به تضعیف ساختارهای رسمی در پاسخ‌گویی نیز پی ببرند. به باور برخی تحلیلگران جامعه‌شناسی، تورم در ایران نه‌فقط یک متغیر اقتصادی، بلکه از عوامل بنیادی فرسایش سرمایه اجتماعی است؛ پدیده‌ای که از روابط اجتماعی تا الگوهای مصرف، سبک زندگی و رفتارهای جمعی را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد. این فرسایش، به اعتماد، احساس امنیت اقتصادی و چشم‌انداز آینده، ضربه‌ زده و در کوتاه‌مدت و میان‌مدت امکان بازسازی ندارد.

بازسازی اعتماد، معنا و امکان آینده

اندیشمندان علوم اجتماعی بارها هشدار داده‌اند که بحران‌های مزمن اقتصادی‌ اگر به‌موقع فهم و مدیریت نشود، به بحران‌های روانی و سپس بحران‌های نهادی تبدیل می‌شود. «امیل دورکیم» در تحلیل خود از «آنومی» نشان می‌دهد که فروپاشی نظم اقتصادی چگونه پیش از هر چیز، احساس معنا و تعلق را در جامعه تضعیف می‌کند. در چنین وضعیتی، افراد نه صرفا فقیرتر، بلکه سردرگم‌تر می‌شوند؛ نمی‌دانند چه انتظاری از آینده داشته باشند و کدام قواعد هنوز معتبر است. آنچه امروز در جامعه ایران مشاهده می‌شود، نشانه‌هایی از همین وضعیت آنومیک است؛ وضعیتی که با ابزارهای صرفا اقتصادی قابل ترمیم نیست. از منظر «آمارتیا سن»، اقتصاددان و فیلسوف برجسته هندی و برنده‌ جایزه‌ نوبل که بر «اقتصاد رفاه» و پیونددادن اخلاق با اقتصاد تأکید دارد، توسعه نه‌فقط رشد درآمد، بلکه گسترش قابلیت زیستن با کرامت است.

فشار معیشتی طولانی‌مدت، قابلیت انتخاب را از فرد می‌گیرد و او را به بازیگری منفعل بدل می‌کند. در چنین شرایطی، حتی سیاست‌های حمایتی اگر بدون توضیح، شفافیت و مشارکت اجتماعی اجرا شود، اثر روانی مثبت نخواهد داشت. سیاست اقتصادی، زمانی ترمیم‌کننده است که مردم بتوانند منطق آن را بفهمند، مسیر آن را پیش‌بینی کنند و خود را در آن ذی‌نفع ببینند. از دیدگاه روان‌شناسی اجتماعی، آنچه بیش از فقر مادی آسیب‌زا‌ست، احساس بی‌قدرتی آموخته‌شده است. «مارتین سلیگمن»، بنیان‌گذار روان‌شناسی مثبت‌گرا نشان داد که وقتی یک فرد بارها تلاش‌ بی‌نتیجه را تجربه می‌کند، به‌ تدریج ناامید می‌شود و از کنش فعال دست می‌کشد. جامعه‌ای که سال‌ها با تورم، بی‌ثباتی و وعده‌های محقق‌نشده مواجه‌ بوده، در معرض چنین وضعیتی قرار می‌گیرد. بنابراین یکی از مهم‌ترین راهکارها، بازگرداندن حس اثرگذاری به شهروندان است؛ این امر نه با شعار، بلکه با تصمیم‌های کوچک، ملموس و قابل لمس در زندگی روزمره امکان‌پذیر است. در این چارچوب، بر بازسازی اعتماد عمومی به‌عنوان پیش‌شرط هر اصلاح تأکید می‌شود. «ماکس وبر»، جامعه‌شناس، اقتصاددان و یکی از ستون‌های سه‌گانه علوم اجتماعی مدرن، اعتماد را حاصل پیش‌بینی‌پذیری کُنش حاکمیت می‌داند. سیاست‌گذاری باید از حالت غافلگیرکننده و واکنشی خارج شود و به الگویی پایدار، قابل فهم و توضیح‌پذیر تبدیل شود. مردم باید بدانند چرا تصمیمی گرفته‌ شده، چه هزینه‌ای دارد، چه کسانی بیشترین فشار را متحمل می‌شوند و چه زمانی می‌توان انتظار تغییر داشت. سکوت، ابهام یا خوش‌بینی اغراق‌شده، نه‌تنها اعتماد را ترمیم نمی‌کند، بلکه آن را فرسوده‌تر می‌‌کند.

حمایت‌های اقتصادی نیز اگر به‌ دنبال تأثیرات اجتماعی و روانی است، باید با عبور از منطق صرف پرداخت، تابع منطق توانمندسازی باشد. تجربه‌های جهانی نشان‌ داد، حمایت‌های هدفمند از طبقه متوسط و اقشار آسیب‌پذیر، زمانی مؤثر است که حافظ کرامت انسانی و منزلت اجتماعی باشد. سیاست‌های حمایتی که فرد نیازمند را به کمک‌های دائمی شرطی ‌کند، ناخواسته احساس ناتوانی را در او تقویت می‌کند. چنین سیاست‌هایی باید با برنامه‌ریزی در اشتغال پایدار و مولد، زمینه را برای بازسازی امید و نشاط اجتماعی فراهم کند.

هیچ‌یک از این شروط، بدون گفت‌وگوی اجتماعی واقعی به نتیجه نمی‌رسد. «یورگن هابرماس»، فیلسوف، جامعه‌شناس و واضع نظریه‌ «کنش ارتباطی» با تبیین مفهوم «زیست‌جهان» و «حوزه‌ عمومی»، گفت‌وگوی عقلانی و آزادانه را بنیان مشروعیت و دموکراسی می‌داند. گفت‌وگو نه به‌ معنای اطلاع‌رسانی یک‌طرفه، بلکه شنیدن تجربه زیسته مردم، پذیرش خطاها و بازتعریف انتظارات متقابل است. جامعه‌ای که احساس کند دیده و شنیده می‌شود، حتی در شرایط دشوار، ظرفیت صبر فعال و مشارکت‌جو خواهد داشت. بدون این گفت‌وگو، هر سیاستی حتی واقع‌بینانه، به‌ ثمر نخواهد رسید‌ و تبیین مفهوم «زیست‌جهان» و «سپهر عمومی»‌ بر اهمیت گفت‌وگوی عقلانی و آزادانه به‌عنوان بنیان مشروعیت و دموکراسی در جوامع مدرن تأکید می‌کند. به این ترتیب، مسیر عبور از این شرایط سخت و بحرانی، بیش از آنکه نیازمند تصمیم‌های بزرگ و پُرهزینه باشد، نیازمند تغییر در شیوه فهم جامعه است؛ فهمی که اقتصاد را از روان، سیاست را از زندگی روزمره و عدد را از انسان جدا نکند. بازسازی اعتماد، معنا و امکان آینده، پروژه‌ای زمان‌بر است؛ اما هر روز تأخیر در اجرای آن، هزینه‌ای اجتماعی به‌مراتب سنگین‌تر از هر اصلاح اقتصادی به دنبال خواهد داشت.

 

آخرین مقالات منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.