وضعیت کافکایی
فهم شرایط کنونی و وضعیت اجتماعی و سیاسی دیگر با شیوههای متداول امکانپذیر نیست. درک این موقعیت مستلزم نگاهی انتقادی است؛ آنهم نگاهی انتقادی نه از جنس نگاهی رایج. ما با انبوهی از میلها و عواطف ناشناخته در جامعه روبهرو هستیم که قادر به کشف معنای عمیق آنها نیستیم. یکی از این عواطف «نفرت از خاستگاه» است.
فهم شرایط کنونی و وضعیت اجتماعی و سیاسی دیگر با شیوههای متداول امکانپذیر نیست. درک این موقعیت مستلزم نگاهی انتقادی است؛ آنهم نگاهی انتقادی نه از جنس نگاهی رایج. ما با انبوهی از میلها و عواطف ناشناخته در جامعه روبهرو هستیم که قادر به کشف معنای عمیق آنها نیستیم. یکی از این عواطف «نفرت از خاستگاه» است.
خاستگاه به معنای هرآنچه ما را همانی کرده که هستیم. این نفرت از خاستگاه دو سویه دارد؛ یکی نفرت از خانواده، جامعه، روستا، شهر و وطنی که در آن بالیدهایم، و دیگر آنکه این نفرت از خاستگاه به نفرت از خود انجامیده است. البته باید گفت گاه این نفرت از خاستگاه به خودشیفتگی نیز منتهی شده است؛ خود را تافتهجدابافته از دیگران دیدن. در همین «حالمایه» چنان پیچیدگی نهفتهای است که با نگاه انتقادی رایج نمیتوان آن را دریافت. بیدلیل نیست که اسپینوزا بر امیال و حالمایههای انسانی بیش از عقل تأکید میکند و حتی باور دارد عقل آدمی تحتتأثیر عواطف و امیال عمل میکند. در بحبوحه جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، با آشوبی از عواطف متضاد روبهرو بودهایم که سالیان سال درون ما پنهان بودهاند.
این جنگ بزنگاه و محل تلاقی این عواطف و امیال متضاد و متعارض شده است که بهسهولت میتوان آن را در گفتوگوی افراد در جامعه، شبکههای اجتماعی و یادداشتهای سیاسی و اجتماعی ردیابی کرد: «خشم، ترس، دلهره، اضطراب، ناامیدی، شجاعت، مبارزهجویی، حقطلبی و...». در آشوب سیلآسای این عواطف و امیال بهندرت میتوان با نگاه انتقادی رایج بهسراغ این موضوعات مبتلابه جامعه رفت. برای درک این «وضعیت مسخی» میتوان از مفهوم «اتصال کوتاه» (Short Circuit) ژیژک متفکر فرانسوی الهام گرفت. ژیژک باور دارد که با برهمزدن نظم ایدهها یا وصلکردن ایدهها و متونی که معمولا به هم وصل نمیشوند، میتوان شوک یا جنبش جدیدی به وجود آورد تا در این شوک معنای پوشیده ایدهها ناگزیر عیان شوند.
تعبیر وضعیت مسخی از این دست اتصالات کوتاه است که میتوان از طریق کتاب «مسخِ» کافکا به آن دست پیدا کرد. وضعیت مسخی یعنی تغییر ناگهانیِ هر آنچه که ما بودهایم؛ آنچه شمایل و هویت ما بوده است؛ تغییر هویت ناگهانی و نامتعارف در مرز گسستگی از گذشته خود. این در مرز بودن یعنی نه از گذشته خود بریدهایم و نه به شمایل جدید خو گرفتهایم.
آدمهایی هستیم که دیگر قادر نیستیم روابط و شرایط کنونی را طبق روال سابق ادامه دهیم، چراکه ابزارمان برای ادامه زندگی کاملا متفاوت شده است. دقیقا آنچه شخصیت اصلی داستان «مسخ»، گرگور سامسا را عذاب میدهد؛ اینکه قادر نیست از دلبستگی هرچند کوچک به خانواده و روابطش با خواهر، مادر و پدرش دل بکند، با اینکه از این خاستگاه هم در ظاهر و هم در باطن کنده و رانده شده، اما عواطف و دلبستگیهایش او را به خاستگاهش گره زده است. این وضعیت مسخی حدیث کسانی است که هم از خاستگاه خود متنفرند و هم قادر به رهایی از آن نیستند؛ نه به آن عشق میورزند و نه خود را از این خاستگاه میدانند. بهترین شیوه مواجهه با این وضعیت پناهبردن به «من» است؛ «ایگویی» که خود را تافته جدابافته میداند. در وطن و بیزار از وطن! در غربت و بیزار از خاستگاه! این انزوای خودخواستهای است که سالیان سال با یک فانتزی میتواند سر کند، حتی اگر این فانتزی در مواجهه با واقعیتهای بیرونی بارها شکست خورده باشد. اما این شکستها نهتنها راهی به واقعیت باز نمیکنند، بلکه فانتزیهای دیگر را بازتولید میکنند. این وضعیت مسخی همان چیزی است که امروز با آن دستبهگریبان هستیم. هرچه واقعیت با شدت بیشتری در مقابل ما میایستد، بیشتر به فانتزیهای تازه پناه میبریم. گرگور سامسا در خانه هست و نیست، یکی از اعضای خانواده هست و نیست، معلق بین بود و نبود است.