فرانکنشتاین در صحنه
شرق: فرانکنشتاین از مشهورترین شخصیتهای تاریخ رمان است؛ دانشمندی جاهطلب که در روند آزمایش علمی غیرمعمول دست به ساختن هیولایی میزند. مری شلی، نویسنده کلاسیک انگلیسی، در رمان «فرانکنشتاین» که از اولین نمونههای رمان علمی-تخیلی محسوب میشود این شخصیت داستانی را آفریده است. داستانی که مری شلی خلق کرد، تا امروز دستمایه بسیاری آثار دیگر بوده و بارها در فرمهای مختلف اقتباس شده است.
یکی از این اقتباسها توسط نیک دیر انجام شده و او در نمایشنامهای با نام «فرانکنشتاین»، روایتی دیگر از این داستان ارائه داده است. این نمایشنامه بهتازگی با ترجمه فرشاد رضایی در نشر نی و در قالب مجموعه جهان نمایش منتشر شده است. آنطور که مترجم کتاب توضیح داده، نیک دیر تبحر ویژهای در اقتباس از آثار داستانی و ناداستانهای تاریخی دارد. مشهورترین نمایشنامه او همین اثر است که در سال 2011 روی صحنه رفت. مترجم درباره این اقتباس و اقتباسهای دیگر از رمان «فرانکنشتاین» نوشته: «اکثر اقتباسهای دراماتیک از رمان مری شلی آثاری ناموفق یا نهایتا عامهپسند بودهاند که نشانی از هنر رمان و عمق شخصیت ویکتور فرانکنشتاین و هیولای دستسازش نداشتند. وقتی اعلام شد که تئاتر ملی سلطنتی در بریتانیا قصد دارد اقتباسی تازه از این رمان روی صحنه ببرد، به پشتوانه اعتبار آن مجموعه و همینطور حضور کارگردانی سرشناس مثل دنی بویل و بازیگری مطرح مثل بندیکت کامبریج، بسیاری از علاقهمندان تئاتر، سینما و البته ادبیات داستانی مشتاق تماشای این اثر بودند». اهمیت اصلی این نمایشنامه و اجرای صحنهاش در نگاه خلاقانه و نیز وفادار به متن رمان است. نیک
دیر نمایشنامهاش را با همان سیر وقایعی پیش برده که مری شلی در رمانش روایت کرده است. به این ترتیب، «قهرمان یا پروتاگونیست نمایشنامه هیولای فرانکنشتاین است و نه ویکتور. چنین تمهیدی نامعمول است چراکه هیولا در طول رمان شلی مسیر متمدنشدن و اهلیشدن را طی چندین ماه از سر میگذراند. پس نمایشنامه را با شخصیتی آغاز میکنیم که نه شناختی از جهان اطراف دارد، نه میتواند حرف بزند و نه درست راه برود. نمایشنامهنویس، و به تبعش بازیگر نقش هیولا، در این اثر رنج بزرگی را به جان خریدهاند تا روایتی نو از اولین داستان علمی تخیلی مدرن ارائه دهند. بهرهبردن از پرفورمنس، رقص و نمایش کلاسیک در کنار همدیگر، و تأکید بر بدن نه به صورت رویکردی اگزوتیک در فرم بلکه به عنوان روشی منطبق با داستان و روایت، از دستاوردهای دیر در این نمایشنامه است».
صحنه اول نمایشنامه، در اروپای سال 1818 آغاز میشود. با صحنهای تاریک روبهرو هستیم که صدای تپش قلبی مدام از آن شنیده میشود. برق ناگهانی نوری سفید و کورکننده صحنه در صحنه ظاهر میشود و بعد چارچوبی عمودی مشاهده میشود که چیزی شبیه به هیکل انسان از آن آویزان است و تکان میخورد. لولههای لاستیکی شبیه سرم در نقاط مختلف آن جاگذاری شدهاند. بعد تاریکی حاکم میشود و در انفجار نوری دیگر، هیولایی عریان ظاهر میشود که برای آزادکردن خود تقلا میکند و به محض آنکه لولهها را از رگهایش جدا میکند خون از تنش جاری میشود. حالا هیولا از چارچوب پایین آمده و روی زمین چمباتکه میزند. گیج و سردرگم و مبهوت و خونی است. تاریک و روشنشدن صحنه با پلکزدنهای هیولا رخ میهد و ظاهرا خودش نیز این موضوع را فهمیده است. هیولایی که انگار از روی انسان اما به شکلی نهچندان ماهرانه ساخته شده، تعادل ندارد و حرکاتش با هم هماهنگ نیستند. ویکتور فرانکنشتاین که هنوز سی سالش نشده، این هیولا را ساخته است. در بخشی از نمایشنامه میخوانیم:
«هیولا: من شکنجهت نمیکنم. قانعت میکنم. مگه ما نباید همین کارو بکنیم؟ مگه نباید گفتوگو کنیم؟
ویکتور: آدم با یه قاتل گفتوگو نمیکنه!
هیولا: ولی تو هم اگه بتونی منو میکشی! همین الان نمیخواستی منو بکشی؟ چطور قتل برای تو جایزه ولی برای من نیست؟
ویکتور: من با تو بحث نمیکنم! پناه بر خدا، این همه راه اومدهم بالای کوه که مشغول بحث با یه... با یه...
هیولا: یه موجود زنده!
ویکتور: یه هیچ، یه توده نفرتانگیز از هیچ! من اربابتم و تو باید به من احترام...
هیولا: هر اربابی یه وظایفی داره... تو منو ول کردی تا بمیرم! من برده نیستم. من آزادم. اگه درخواستمو رد کنی باهات دشمن میشم، نابودت میکنم، با تمام قدرتم، تا قلبتو از کار نندازم بیخیال نمیشم...».
شرق: فرانکنشتاین از مشهورترین شخصیتهای تاریخ رمان است؛ دانشمندی جاهطلب که در روند آزمایش علمی غیرمعمول دست به ساختن هیولایی میزند. مری شلی، نویسنده کلاسیک انگلیسی، در رمان «فرانکنشتاین» که از اولین نمونههای رمان علمی-تخیلی محسوب میشود این شخصیت داستانی را آفریده است. داستانی که مری شلی خلق کرد، تا امروز دستمایه بسیاری آثار دیگر بوده و بارها در فرمهای مختلف اقتباس شده است.
یکی از این اقتباسها توسط نیک دیر انجام شده و او در نمایشنامهای با نام «فرانکنشتاین»، روایتی دیگر از این داستان ارائه داده است. این نمایشنامه بهتازگی با ترجمه فرشاد رضایی در نشر نی و در قالب مجموعه جهان نمایش منتشر شده است. آنطور که مترجم کتاب توضیح داده، نیک دیر تبحر ویژهای در اقتباس از آثار داستانی و ناداستانهای تاریخی دارد. مشهورترین نمایشنامه او همین اثر است که در سال 2011 روی صحنه رفت. مترجم درباره این اقتباس و اقتباسهای دیگر از رمان «فرانکنشتاین» نوشته: «اکثر اقتباسهای دراماتیک از رمان مری شلی آثاری ناموفق یا نهایتا عامهپسند بودهاند که نشانی از هنر رمان و عمق شخصیت ویکتور فرانکنشتاین و هیولای دستسازش نداشتند. وقتی اعلام شد که تئاتر ملی سلطنتی در بریتانیا قصد دارد اقتباسی تازه از این رمان روی صحنه ببرد، به پشتوانه اعتبار آن مجموعه و همینطور حضور کارگردانی سرشناس مثل دنی بویل و بازیگری مطرح مثل بندیکت کامبریج، بسیاری از علاقهمندان تئاتر، سینما و البته ادبیات داستانی مشتاق تماشای این اثر بودند». اهمیت اصلی این نمایشنامه و اجرای صحنهاش در نگاه خلاقانه و نیز وفادار به متن رمان است. نیک
دیر نمایشنامهاش را با همان سیر وقایعی پیش برده که مری شلی در رمانش روایت کرده است. به این ترتیب، «قهرمان یا پروتاگونیست نمایشنامه هیولای فرانکنشتاین است و نه ویکتور. چنین تمهیدی نامعمول است چراکه هیولا در طول رمان شلی مسیر متمدنشدن و اهلیشدن را طی چندین ماه از سر میگذراند. پس نمایشنامه را با شخصیتی آغاز میکنیم که نه شناختی از جهان اطراف دارد، نه میتواند حرف بزند و نه درست راه برود. نمایشنامهنویس، و به تبعش بازیگر نقش هیولا، در این اثر رنج بزرگی را به جان خریدهاند تا روایتی نو از اولین داستان علمی تخیلی مدرن ارائه دهند. بهرهبردن از پرفورمنس، رقص و نمایش کلاسیک در کنار همدیگر، و تأکید بر بدن نه به صورت رویکردی اگزوتیک در فرم بلکه به عنوان روشی منطبق با داستان و روایت، از دستاوردهای دیر در این نمایشنامه است».
صحنه اول نمایشنامه، در اروپای سال 1818 آغاز میشود. با صحنهای تاریک روبهرو هستیم که صدای تپش قلبی مدام از آن شنیده میشود. برق ناگهانی نوری سفید و کورکننده صحنه در صحنه ظاهر میشود و بعد چارچوبی عمودی مشاهده میشود که چیزی شبیه به هیکل انسان از آن آویزان است و تکان میخورد. لولههای لاستیکی شبیه سرم در نقاط مختلف آن جاگذاری شدهاند. بعد تاریکی حاکم میشود و در انفجار نوری دیگر، هیولایی عریان ظاهر میشود که برای آزادکردن خود تقلا میکند و به محض آنکه لولهها را از رگهایش جدا میکند خون از تنش جاری میشود. حالا هیولا از چارچوب پایین آمده و روی زمین چمباتکه میزند. گیج و سردرگم و مبهوت و خونی است. تاریک و روشنشدن صحنه با پلکزدنهای هیولا رخ میهد و ظاهرا خودش نیز این موضوع را فهمیده است. هیولایی که انگار از روی انسان اما به شکلی نهچندان ماهرانه ساخته شده، تعادل ندارد و حرکاتش با هم هماهنگ نیستند. ویکتور فرانکنشتاین که هنوز سی سالش نشده، این هیولا را ساخته است. در بخشی از نمایشنامه میخوانیم:
«هیولا: من شکنجهت نمیکنم. قانعت میکنم. مگه ما نباید همین کارو بکنیم؟ مگه نباید گفتوگو کنیم؟
ویکتور: آدم با یه قاتل گفتوگو نمیکنه!
هیولا: ولی تو هم اگه بتونی منو میکشی! همین الان نمیخواستی منو بکشی؟ چطور قتل برای تو جایزه ولی برای من نیست؟
ویکتور: من با تو بحث نمیکنم! پناه بر خدا، این همه راه اومدهم بالای کوه که مشغول بحث با یه... با یه...
هیولا: یه موجود زنده!
ویکتور: یه هیچ، یه توده نفرتانگیز از هیچ! من اربابتم و تو باید به من احترام...
هیولا: هر اربابی یه وظایفی داره... تو منو ول کردی تا بمیرم! من برده نیستم. من آزادم. اگه درخواستمو رد کنی باهات دشمن میشم، نابودت میکنم، با تمام قدرتم، تا قلبتو از کار نندازم بیخیال نمیشم...».