درباره ايلام و آدمهايي که زندگيکردن را نميخواهند
خودکُش
شهرزاد همتی
بر خاک نشست و غربتاندوزي کرد
بر دامن خويش، زخم گلدوزي کرد
ايلام، زن بلوطي قصه ما
يک روز به تنگ آمد و خودسوزي کرد
پشت در بزرگ صورتي اورژانس تکيه دادهاند و به سيگارهايشان پک ميزنند. وارد که ميشويم، معلوم ميشود همهشان خانواده جوان 35سالهاي هستند که خودسوزي کرده. همهشان مرد هستند، رفتارهايشان تلخ اما خونسرد است. نگران نيستند، شايد به اين خاطر که دومين برادر و چهارمين خويشاوندشان است که خودش را به آتش سپرده. به ما گفتهاند سپردن تن به آتش براي اثبات بيگناهي است؛ آن هم براي قومي که با آتش پيوندی ناگسستني دارد. ايلام و عشيرههايش زندگيشان بسته به آتش بوده و هست؛ براي همين، آتش که در ايران باستان مطهر و پاککنندگياش ايمانآور بود، با سوزاندن تن، التيام دردها ميشود. اما اين آتش را گلستاني نيست. سياوشهاي ايلام تنهاي رنجورشان را که در آتش جا ميگذارند، نهايت برايشان زخم ميماند و عفونتي که قلب را از تپيدن باز ميدارد. سياوش، خود را به آتش سپرد براي اثبات بيگناهي و سياوشهاي ايلامي هنوز در آتشي خود را ميسوزانند که هيزمش را فقر، محروميت و جنگ فراهم کرده است.
اينجا ايلام است، يکم آبانماه 1396
هرچند ايران خودش را از آتش خودکشي دور نگه داشته و آمارهاي آن به نسبت آمار خودکشي در ديگر کشورهاي جهان بسيار کمتر است؛ اما وضعيت استانهاي غربي به لحاظ آمار خودکشي خطرناک است. تا سال گذشته ايلام از این منظر در صدر استانها بود ولي در سال 95 جايش را به کرمانشاه داده است. براساس اعلام رئيس اورژانس اجتماعي کشور، در ايران از هر صدهزار نفر، شش نفر اقدام به خودکشي ميکنند و اين در حالي است که آمار فوق در برخي کشورها 25 مورد خودکشي در هر صدهزار نفر است. ايلام هم رکورددار خودکشي در ايران است، هم طبق برخي گفتهها رتبه اول خودسوزي در جهان را هم دارد. انگار که خودسوزي در اين استان تبديل به يک رسم شده؛ مانند هاراکيري ژاپنيها.
در جهان، هر 40 ثانيه يک نفر به دلیل خودکشي ميميرد و اين يعني سالي حدود 800 هزار نفر! چهارهزارو 69 نفر از خودکشيکنندگان اين آمار ايرانيها هستند، همين آمار ايران را کشور صد و بيستم جهان ميکند. روزانه حدود 11 نفر در کشور ما خودکشي ميکنند. مطابق آمار بهزيستي استان ايلام، اگر در کشور ميزان خودکشي شش در صدهزار نفر است، اين تعداد در ايلام به 11 نفر در صدهزار نفر ميرسد.
نرخ خودکشي در ايران سال 95، 5.5 در صدهزار نفر است و در ميان استانها از سال 68 تا 94 ايلام در صدر بوده، منتهي در سال 95 استان کرمانشاه، ايلام، لرستان، کهگيلويهوبويراحمد و بعد همدان، استانهاي اول تا پنجم خودکشي بودهاند و شهرستانهاي ايوان و درهشهر بالاترين نرخ خودکشي را در استان ايلام داشتهاند و دهلران و مهران جزء کمآمارهاست.
شما نهنگ آبي بازي ميکني؟
توصيه کرده بودند حسابي لباس ببريم تا به خاطر سرماي استان اذيت نشويم. با هواپيما حدود يکساعت و نيم طول ميکشد تا به غربيترين استان ايران که دورتادورش را کوه فراگرفته، برسيم. در راه درباره نهنگ آبي خواندهايم که در روزهاي سفر به ايلام تنورش حسابي داغ بود. تلاشها براي حذف آن از اينترنت ثمري نداشت. هرچند ميگويند در ايلام اين بازي دو قرباني داشته، اما تأييدها و تکذيبها به اندازه هم هستند. ايلام را جدا از مرزداري و عشايرش با خودکشي هم ميشناسند. استان غربي ايران که قرباني جنگ شد و حالا در زمان صلح و بازشدن مرز مهران براي رسيدن به عتبات، شايد بتوان به دميدن روح تازهاي در شهر اميدوار شد (ميتوان اميدوار شد؟)... حضور در روزهاي منتهي به اربعين، اين تصور را تقويت ميکند که کسبوکار براي گذر زوار از ايلام مانند ديگر شهرهاي زيارتي و مرزي بسيار داغ باشد؛ تصويري که ميتواند ايلام را از رتبه اول خودکشي به استاني با جذابيت و شهرتي ديگر برساند. ورود به فرودگاه کوچک ايلام، همه معادلاتمان را به هم ميريزد؛ ايلام هم مانند جاهای دیگر ايران، گرفتار خشکسالي است، آفتاب زل در ميانه آسمان نگاهمان ميکند. کاپشنها را در چمدان
ميگذاريم و اولين تاکسي را به سمت سازمان بهزيستي آتش ميکنيم. آنجا منتظرمان هستند. تاکسي، شايد از نوع پوششمان، ميفهمد بومي نيستيم. چمدانها را که جابهجا ميکند، ميگويد: «حتما دانشجوي روانشناسي هستيد ديگه؟ داريد ميريد بهزيستي، احتمالا پاياننامهتون درباره خودکشيه! ميپرسيم: «زياد ميان براي تحقيق درباره خودکشي؟». سيگارش را روشن ميکند و ميگويد: «خب صادرات ما از استان خودکشيه، شما مياين تماشا. الانم که بازار نهنگ آبي داغه، ديگه مياين ما رو تماشا کنيد نه؟!».
بعد ميگويد که بازي نهنگ آبي را تا انتها بازي کرده و خودش را نکشته. او برايمان تعريف ميکند که مادرش، همسرش و فرزندش درباره نهنگ آبي بهخوبي ميدانند و بعد با خنده ميگويد: «اينجا همه تو خبراي خودکشي بهروزن». از راننده ميپرسيم هوا هنوز سرد نشده؟ ميگويد: «دو ساله هوا سرد نميشه، خشکساليه، شهر تشنهست، خانما، بياين درباره بيآبي بنويسيد...».
حرفهای ضد و نقیض زیاد است، تلفنی هم گفتهاند هم دانشجوهای روانشناسی و هم محققان زیادی را میشناسند که در دوره خودکشیپژوهی دست به خودکشی زدهاند. نمونهاش دو جوانی که یک ماه از تهران به ایلام آمده بودند تا درباره خودکشی تحقیق کنند، هیچ وقت زنده برنگشتند... .
ساختمان بهزيستي شبيه مدرسه است؛ همانجايي که معاون امور اجتماعي بهزيستي، خانم زهرا همتي منتظرمان است. در تماسهاي تلفني با وزارت رفاه، و با گذشتن از هفتخان رستم، ما را پذيرفتند. ميدانند که ميخواهيم درباره خودکشي بنويسيم و خودشان هم ميدانند با وجود تمام نامهنگاريها نه عکس خوبي ميتوانيم داشته باشيم و نه آمار دندانگيري. يکي از کارمندان ميگويد: «اينجا خودکشي را پذيرفتهاند. مثل اينکه در شهري آمار طلاق بالا باشد، اينجا هم با همان خونسردي درباره آمار خودکشي ميگويند. اصلا شما خودتان الان وارد محدوده خودکشي شدهايد (اين را با خنده ميگويد). همين بالاتر، اداره منابع طبيعي است. پارسال خانمي از کارمندان ردهبالايش خودش را از پنجره پرت کرد بيرون و خودکشي کرد، يا بانک... روبهروي سازمان بهزيستي، دو سال پيش معاون بانک قرص خورد و خودش را کشت. ميخواهم به شما بگويم که خودکشي خيلي ربطي به موقعيت اجتماعي ندارد. اصلا اينجا انگار هوايش جان ميدهد براي خودکشي».
خانم همتی برای صحبت کردن از افرادی که خودکشی میکنند از واژه خودکش استفاده میکند. واژهای که بعدها میفهمیم واژه مرسوم برای این دسته از آسیبدیدگان اجتماعی است.
به همين سادگي درباره خودکشيها با هم حرف ميزنيم، اما آمارشان محرمانه است؛ آماري که براي انتشار به ما نميدهند، اما برايمان ميخوانند. زهرا همتي در صحبتهايش از عبارت «خودکش» درباره کساني که اقدام به خودکشي ميکنند، استفاده ميکند. او درباره وضعيت خودکشي در استان ايلام ميگويد: «جدا از وظيفه شغلي، بر اساس علايقم روي خودکشي کار پژوهشي کردهام. در بحث بررسي افکار خودکشي استان ايلام، حدود هزار پرسشنامه پر کردم، پرسشنامههايي که از مردم ميپرسید آيا به خودکشي فکر ميکنند؟ درواقع تست افکارشناسي خودکشي بود. در اين تحقيق آمارهاي جالبي به دست آمد؛ برای مثال در حوزههاي مختلف که فکر خودکشي در چه خانوادههايي بيشتر است. در خانوادههايي که هيچکس شغلي نداشت، يا آنهايي که سابقه خودکشي در خانواده خود داشتند، بيشتر به خودکشي فکر ميکردند. افکار خودکشي عدد و رقم خودش را دارد. بیشتر کساني که با آنها مصاحبه شد، به خودکشي فکر کرده بودند ولي عده معدودتري از آنها براي خودکشي نقشه و برنامه داشتند». البته به اعتقاد خانم همتي، در 25 سال گذشته که آمار خودکشي در استان سير صعودي داشته، نميشود منکر تلاشهاي مسئولان براي کاهش اين
آسيب شد. او تأكيد ميکند: «ما در حال حاضر کاهش قابل قبول و محسوسي در اقدامهاي منجر به مرگ داشتهايم. هرچند در اقدام به خودکشي هنوز تغيير چنداني ايجاد نشده و در این زمینه آمار بالايي داريم. سالهای پيشين در ايلام 264 در صدهزار نفر اقدام به خودکشي داشتند، اما اين آمار حالا به 400 نفر در صدهزار نفر رسيده است، منتها در جهان آمار خودکشي را آمار منجر به مرگ مشخص ميکند؛ برای مثال ميانگين کشوري را شش در صدهزار نفر ميگويند. اين آمار منجر به مرگ است و البته خوشبختانه آمار خودکشي منجر به مرگ در سالهاي اخير ايلام به آمار کشوري نزديک شده است. شايد مثلا آمار منجر به مرگ ما 9 در صدهزار نفر است، حالا ميگويند آمار منجر به مرگ هر جامعهاي را اگر ضربدر 10 کنند، آمار افرادي در ميآيد که اقدام به خودکشي کردهاند. اگر نرخ خودکشي منجر به مرگ هشت نفر باشد، 80 نفر در صدهزار نفر در آن منطقه اقدام به خودکشي ميکنند».
از معاون امور اجتماعي بهزيستي ميپرسيم از چه زماني خودکشي در ايلام سير صعودي پيدا کرد، او ميگويد: «از سال 68 و بعد از اتمام جنگ، آمار خودکشي سير صعودي پيدا کرد آن هم با يک روش خشن در خانمها که در جاهاي ديگر نبود. ما از سال 68 تا 76 تقريبا شيوه غالب خودسوزي را داشتيم که خشنترين شيوه در خودکشي است. معمولا خودسوزي اگر سوختگي 30-40 درصد به بالا باشد منجر به مرگ ميشود».
خانم همتي در اين قسمت از مصاحبه به ما تأكيد ميکند که البته اين روش تقريبا منسوخ شده و ما براي ديدن کسي که خودسوزي کرده، بايد مدت زيادي در ايلام بمانيم، اما همان شب ورود به ايلام، جواني را ميبينيم که سهمش از زندگي ديدن طلوع آفتاب روز بعد هم نبود. از سرابله آمده بود و براي اثبات بيگناهي و اينکه بگويد معتاد نيست، خودش را به آتش سپرد. نه زن بود و نه روشي که با آن اقدام به خودکشی کرد مسنوخ شده، 35ساله بود و مانند برادرش خودسوزي کرد. شروع اين گزارش شرح قصه این جوان بود.
به گفته همتي، در سالهاي اوليه بالارفتن نرخ خودکشي در استان، به دلیل کمبود امکانات بسياري از بيماراني که خودسوزي ميکردند، به بيمارستان اصفهان ارجاع ميشدند، ولي بسیاری از آنها باز نميگشتند و به مرگشان منتهي ميشد، او ميگويد: «در ساليان اخير خوشبختانه اين روش کنار رفته و در آمارمان شايد يک يا دو مورد در سال داشته باشيم و شيوه مرسوم بيشتر خوردن قرص است. آنهايي که تصميم به مرگ ميگيرند، از قرص... استفاده ميکنند، اما بقيه از قرصهاي اعصاب و هرچيزي که دم دستشان باشد با حجم زيادي استفاده ميکنند و خوشبختانه خيلي از اينها با شستوشوي مري و معده برميگردند».
مطابق آمار ارائهشده از سوی معاون اجتماعي سازمان بهزيستي استان ایلام، قرص، اسلحه و طناب در اولويت استفاده براي خودکشي هستند.
ايلام که شهر رنگهاي زخمي است
اين شهر سينما ندارد. فرهنگهاي قوميتي بسيار پررنگ است، سرزمين شلوارهاي کردي و پيرزناني که هنوز سربند ميبندند. ايلاميها صددرصد شيعه هستند. هرچند استاندار وقت ايلام (از زمان حضور ما در ايلام تا امروز استاندار تغيير کرده) معتقد بود که ايلام پيشرفتهاي خوبي داشته و به نظرش نبودن پارک و سينما در ايلام طبيعي است، زیرا اين شهر جمعيت زيادي ندارد. پيگيري ما درباره وضعيت سينماي ايلام به جايي نرسيد. سينماي ايلام با نام «قدس»، شش سال قبل به بهانه فرسودهبودن تعطيل و تخريب شد؛ اين در حالي است که معيار استاندارد جهاني وجود يک صندلي سينما به ازاي هر 16 نفر است، اما جمعيت 600 هزار نفري استان ايلام از داشتن حتي يک صندلي سينما محروم است. زمينِ تنها سينماي ايلام به پارکينگ تبديل شده است. شش سال وعده مسئولان استاني و شهرستاني ايلام در پيچوخم مصوبات و گفتارهاي بياجرا بر زمين مانده است. اداره کل ارشاد استان ايلام سالن مجتمع فرهنگي ارشاد را با عنوان سينما «فرهنگ» فعال کرده است تا بتواند حداقل خدمت فرهنگي به سينمادوستان کرده باشد، اما اين امر کافي نيست. به گفته مسئولان استاني، به این دلیل که صاحب اين سينماي تخريبشده بخش
خصوصي است و توانايي اداره آن را نداشته، حالا هم اشتياقي به ساختن آن ندارد. شايد اين همان ماجرايي باشد که مسئولان سازمان بهزيستي جداي از جنگ به آن اشاره ميکنند و آن افسردگي است. به گفته مسئولان بهزيستي استان، منابع علمي ميگويند بين 25 تا 30 درصد افرادي که افسردگي دارند، اقدام به خودکشي ميکنند. تحقيقات انجامشده در استان ميگويد متأسفانه درصد بالايي از مردم ايلام يعني حدود 35 درصد افسردگي درجه اول دارند. واقعيت اين است که خيلي از اين افسردگيها، افسردگي اساسي نيست که فرد را به سمت مرگ سوق دهد. با يک درمان روانپزشکي ميشود فرد از خودکشي نجات پيدا کند. متأسفانه در استان، خودکشي به شکلي شده که بسیاری از خانوادهها آن را جدي نميگيرند. خانم همتي ميگويد: «شما در استاني هستيد که از خيلي منابع محروم است، سازوکار سنتي اشتغال نيست. اينجا يک کارخانه که 50 نفر در آن مشغول باشند، نيست؛ جاهاي تفريحي ندارد؛ يک سينما بود که هفت سال است تعطيل شده و يک آمفيتئاتر دارد که اداره ارشاد در آنجا گاهي فيلمي را نمايش ميدهد».
آمارها در مرکز استان
در سال 94 طبق آمار دانشگاه علوم پزشکي بر مبناي پروندههاي بيمارستاني 1163 مورد اقدام داشتهايم و سال 95، 881 مورد بوده است. عجيب اينجاست که در حال حاضر آمارها تفاوت زيادي را بين زن و مرد نشان نميدهد و تقريبا درصدها 50، 50 است. اين در حالي است که در سالهاي گذشته نسبت زن به مرد در خودکشيها 70 به 30 بوده است. شهر ايلام 194 هزار نفر جمعيت دارد و اگر اين شهر را بهتنهايي در نظر بگيريم، مطابق آمار، ميانگين بالاتر از 500 نفر در صدهزار نفر اقدام به خودکشي در اين شهر انجام ميشود. معمولا بيشترين آمار خودکشي اين استان بين سنين 15 تا 34 است. مطابق آماري که به دست ما رسيد، در خود شهر ايلام که مرکز استان است 662 نفر در سال 94 اقدام به خودکشي کردهاند و اين آمار در سال 95 به 530 نفر رسيده است. پزشکيقانوني ميگويد از اين تعداد خودکشي در شهر ايلام 63 نفر در سال گذشته فوت کردهاند.
«متأسفانه بايد بگويم يکي از مسائلی که در ايلام بهشدت وجود دارد، خشونت است؛ خشونت چه عليه ديگري و چه علیه خود. نزاع زياد است، قتل زياد است و من نميتوانم آمار را بگويم، اما خودم بشخصه نگران شدم، زیرا اسلحه در دست مردم زياد است و خشونت هم به فراخور بالاست. داشتن اسلحه هم دلايل گوناگوني دارد، اسلحهها از زمان جنگ در دست مردم باقی مانده، و از طرفي به دليل زندگي عشايري اجازه داشتن اسلحه در بين مردم وجود دارد». اينها را که خانم همتي ميگويد، تا روز آخر سفرمان به نظر باورپذير نيست؛ تا اینکه وقتی چمدانهايمان را ميبستيم و آماده برگشت بوديم، صداي گلوله سکوت شب را شکافت... واکنش من و عکاس همسفرم طعنه بود که لابد کسي خودش را کشت، اما دقايقي بعد صداي ضجههاي زنان جوان و همسايههايي که پابرهنه در محله ميدويدند، ما را وادار کرد به خيابان برويم و جنازه جواني را از طايفه ملکشاهي ببينيم که قرباني يک دعواي طايفهاي شده بود.
سکوت، ارزش ايلام است
قرار است در مرکز نگهداري کودکان بيسرپرست استان مستقر شويم. مرکز نگهداري در بلوار امام علي و در يکي از کوچههاي منتهي به باشگاه ورزشي «تنومند». ساختمان آجر سهسانتي چندطبقهاي که يک خوابگاه براي مسافران و ميهمانان بهزيستي دارد. ميگويند زائران از چند روز پيش سفرشان را به کربلا آغاز کردهاند. اين را ميشود از اتوبوسهاي هيئتهاي مذهبي هم فهميد، اما در شهر هيچ فروشگاهي براي بهرهگيري از اقتصاد اين ماجرا وجود ندارد. ميگويند براي زائران بايد همهچيز صلواتي مهيا شود و ميهمان مردم هستند... 13 درصد منابع گاز کشور در استان ايلام است و تازه به بهرهبرداري از ذخاير نفتي اين استان اقدام کردهاند. با وجود همه اينها ميگويند سهمي که از اعتبارات کشوري به ايلام ميرسد، زياد نيست؛ اين در حالي است که با توجه به جنگي که ايلام از قربانيان اصلي آن بود، انتظار ميرفت سهم این استان زياد باشد و نيست. ايلام يکي از جوانترين و البته کمجمعیتترین استانهاي کشور است؛ جايي که ميگويند سرپوشگذاشتن روي دردها، يک ارزش است. عکاس هنوز موفق به گرفتن هيچ عکسي نشده و اين آغاز نااميدي است. به ما گفتهاند اگر دکتر علي موسينژاد را پيدا
کنيم، به منبع عظيمي از آمار دست پيدا کردهايم. موسينژاد «خودکشيپژوه» است و او را پدر خودکشي در ايلام ميدانند. گفتهاند خلاف جهت آب شنا ميکند و اطلاعاتش از همه دقيقتر است. راحت حرفهايش را ميزند و انتقاد ميکند. هرچند به خاطر صراحت و رُکبودنش مسئولان ترجيح ميدهند به جلسات دعوتش نکنند و صدايش را نشنوند. تماسهايمان با او نتيجه ميدهد. با او ساعت چهار در مرکز اقامتمان قرار داريم؛ مرکز اقامتي که در جنوبيترين خيابانهاي ايلام است و هيچکس باور نميکند ما تا پايان سفر در اين محله چه چيزهاي عجيبي را تجربه ميکنيم. در گشت کوتاهمان در شهر کمترين جمع جوانان را در کنار هم در حال گفتوگو ميبينيم و شايد بايد گفت اصلا نميبينيم. چند تصوير از جوانان هم که به دست ميآيد، همه تنها و در گوشهاي به ديوار تکيه دادهاند و روبهرو را نگاه ميکنند. راننده ميگويد گشتوگذارهاي جوانان شبها شروع ميشود. در جواب سؤالمان که اينجا اگر حوصلهات سر برود چه کار ميکني، ميگويد: «ميريم بيرون...» بيرون کجاست؟ «همين خيابون ديگه» خب يعني پارک ميريد؟ «پارک کوچيکه خيلي جا نداره» سينما؟ «نداريم...» شما خودکشي ديدهايد؟ «بله که
ديدهام. همين همسايه طبقه بالاييمان خودش را آتش زد...» کي؟ «همين شش ماه پيش...» مرد؟ «ها... بنده خدا پودر شد». اسم مغازهها، تبريکهاي روي در و ديوار نشان ميدهد قوميت هنوز در اين استان حرف اول را ميزند. رستوران قبايل، رستوران خلاش، شيريني ملکشاهي، مغازههايي با نام کلهرها و ميشخاصها؛ همه ريشه در اسامي طايفههاي شهر دارد. جوانهايي که هنوز در صحبتهايشان جنگآوري و اسبسواري از علايقشان است و البته استان بدون بيسوادي. تحصيلکردههاي بيکار ايلام هم در آمارهاي خودکشي جاي ميگيرند. آنهايي که کارمند دولتشدن برايشان ارزش است و زناني که آرزوي فرهنگيشدن (معلمشدن) را در سر ميپرورانند. زناني که درس ميخوانند و کارشناسيارشد ميگيرند اما بازاري براي رشدشان نيست و در طايفه تحقير ميشوند.
ممانعت مسئولان از فعاليت علمي در زمينه خودکشي
علي موسينژاد، عضو هيئتعلمي گروه علوم اجتماعي دانشگاه آزاد اسلامي واحد ايلام و دانشجوي دکتراي جامعهشناسي است که از سال 76 به تحقيق و تأليف درباره خودکشي مشغول است. او همچنين دستي در فعاليتهاي خيريه هم دارد.
موسينژاد با نگاه تاريخي درباره خودکشي ميگويد: «زماني در دنيا، که ايده «شاه سايه خداست» رايج بود، کسي که خودکشي ميکرد، خودکشياش تعرض به حق الهي پادشاهان تلقي ميشد و اگر زنده ميماند، مجازات شده يا اموالش مصادره ميشد و بهعنوان يک مجرم با خودش و خانواده او برخورد ميکردند. او را در قبرستان عمومی دفن نميکردند، يا اينکه دستوپايش را ميبريدند و جاي ديگري دفن ميکردند. ايران به نوعي الان اين مسير را هم طي کرده است. برای مثال در دهه 70 افکار عمومي درباره کسي که خودکشي ميکرد، قضاوت مذهبي داشت؛ انسان بايد در هر شرايطي استقامت کند تا خدا جانش را بگيرد، بنابراین خودکشي را گناه ميدانستند. برای مثال رفتن به مراسم فاتحه چنين افرادي کراهت داشت یا مردم حداقل تا زماني که مجبور نميشدند، به مراسم فاتحه چنين فردي نميرفتند. ولي الان از نگاه مردم خودکشي جزء انواع مرگ است و خودکشي در اذهان مردم، امری عادي است مثل سرطان. به هر دو هم ميگويند خدا رحمتش کند، تقديرش بود». عکسهايي را که از شهر سرابله، مرکز شهرستان چرداول ايلام، به دستم رسيده نگاه ميکنيم. در و ديوار خانه يکي از بزرگان شهر سياه است، دخترش با دارو خودکشي
کرده؛ دختر جوان 21ساله و دانشجو از خانوادهاي متمول. ماجرا ماجراي ازدواج بوده و نخواستن. شهر عزادار شده و جلوي خانه داغدار، سينهزني برپاست. ايلاميها خودکشي را پذيرفتهاند. هرچند مهندس محمدرضا مرواريد، استاندار وقت در گفتوگو با «شرق»، اين پذيرش و رفتن به مراسم فاتحه قربانيان خودکشي را بد و اشتباه ميدانست، اما حرف موسينژاد درست بود.
به گفته موسينژاد، کارکردن روي خودکشي در ايلام کار سادهاي نيست، به این دلیل که در اينجا هم مانند جاهای دیگر کشور، نگاه به مسائل اجتماعي در سطح کشور معمولا اجتماعي نبوده؛ يعني بيشتر پزشکي و امنيتي و روانشناختي بوده است. الان درباره مسائل اجتماعي بيشترين تحقيق و مقاله از سوی افرادي غير از جامعهشناسان انجام شده و در ايلام به این دلیل که يک استان ايلياتي و سنتي است، طبيعتا انگشتگذاشتن روي اين مسئله حساسيتبرانگيز است و مسئولان هم اين را بهانه کردند تا کاري نکنند. بارها متهم شديم که بزرگنمايي و سياهنمايي ميکنيد. متأسفانه اين نگاه تا الان وجود داشته است. خودکشي ريشههايي در گذشته دارد که از کنترل ما خارج است ولي ريشههايش هنوز بازتوليد ميشود.
يک روز به تنگ آمد و خودسوزي کرد
موسينژاد ميگويد: «از نظر من عوامل خودکشي، به چند دسته تقسيم ميشوند؛ نخست يکسري عوامل تاريخي؛ استان ايلام از اوايل دهه 40 همزمان با اصلاحات ارضي آبستن يکسري تحولات شد و به اعتقاد من يکي از ريشههاي آسيبهاي اجتماعي ايلام را بايد در تحولات ناشي از اصلاحات ارضي جستوجو کرد. استان ايلام مدتي جزء ايالت لر کوچک بود، لر کوچک ايلام و لرستان بودند که اتابکان و واليان بر آن حکومت ميکردند. بعد از اينکه حکومت آنها سرنگون ميشود، ايلام به ايالت پنجم ايران يعني کرمانشاهان اضافه شد. اوايل دهه 50 اين استان تبديل به يک استان مستقل ميشود و بر اساس آخرين سرشماري قبل از جنگ، استان ايلام 21 درصد جمعيتش شهرنشين و بقيه عشاير و روستاييان بودند. در پی اصلاحات ارضي و مهمتر از آن، جنگ تحميلي مهاجرت و شهرنشيني در استان ايلام افزايش يافت. بر اساس اولين سرشماري بعد از جنگ يعني 1365، جمعيت شهرنشين استان ايلام به 42 درصد رسيد يعني دو برابر شد. تغييرات آني و سريع ناشي از جنگ، جامعه را آبستن حوادث کرد. به هرحال قبلا به دليل غلبه جمعيت روستايي و عشايري، ارزشها و سنتها و فرهنگ عشايري در منطقه حاکم بود اما با شروع جنگ، استان ايلام
بيش از همه درگير شد».
هنوز جنگ در ايلام نفس ميکشد. آدمهايي که هرکدام عزيزي را از دست دادهاند. اين ادعا هميشه وجود داشت که جنگ در ايلام آغاز و در ايلام هم ختم شد، زودتر شروع شد و ديرتر هم پايان يافت؛ اين همان موضوعی است که موسينژاد روي آن تأكيد دارد و ميگويد: «از بين پنج استان کشور يعني آذربايجانغربي، کردستان، کرمانشاه، ايلام و خوزستان که درمجموع هزارو 500 کيلومتر با عراق مرز مشترک دارند، طولانيترين مرز مشترک با عراق يعني حدود 430 کيلومتر مربع را ايلام دارد و هرچند در دوران صلح ميتواند فرصتي براي يک استان باشد، ولي در زمان جنگ تهديد بود. زمانی که جنگ شروع میشود، نوار مرزي ايران بهویژه مهران و بخشهايي از دهلران به تسخير عراق در ميآيد و عشايري که در آن مناطق بودند، به مناطق شمالي استان و برخي هم به شهرهاي ديگر مهاجرت ميکنند تا از تيررس دشمن در امان باشند».
جنگ براي ايلاميها هنوز تمام نشده است. عراقيها هنوز در شهر هستند. مثل سيما زن 45ساله با 65 درصد سوختگي که همسرش معاود عراقي بود. همسري که حالا به عراق برگشته و سه بچه بدون شناسنامه براي سيما باقي گذاشته است. دستهايش را بالا ميزند تا عکاس از دستان جمعشدهاش عکس بگيرد. اشکش به پهناي صورت ميبارد که پسرش ايمان ميگويد: «من به نسيم، خواهرم و مامانم پيشنهاد دادم بريم تو اتاق عقبي و قرص بخوريم و در رو هم ببنديم که کسي پيدامون نکنه. همونجا با هم بميريم که اين همه بدبختي تموم شه». ايمان خودکشي را راهحل ميداند. هم ايمان، هم نسيم و هم خواهر بزرگشان نازنين مثل پنجه آفتاب هستند. نسيم براي اينکه شناسنامه بگيرد، با يک ايراني عقد کرده و طلاق گرفته است. نازنين هم شوهرش زندان است، ايمان با اختلالهاي جنسي و هورموني مدرسه را رها کرده و در خانه است و دلش ميخواهد خودکشي کند، مانند خواهرش نسيم که او هم يکبار رگ دستش را زده است. انگار که دیگر چارهاي نباشد. آنها حاصل جنگاند. حاصل ازدواج ايراني با معاودين. معاود يعني عودت دادهشده. برمبناي چگونگي تبعيد هزاران نفر از عراق به ايران و دادههاي اسناد و در نهايت اظهارات
مقامات وقت عراق، تبعيد اين افراد به ايران بخشي از فشارهايي بود عليه انقلاب تازهشکلگرفته مردم ايران و ازدواج معاودين با ايرانيها که مشکلات فراواني را در پي داشت.
همانطور که در شهر ميگرديم، موسينژاد به گرههاي فرهنگي در ايلام اشاره ميکند و ميگويد: تحول و مهاجرت جمعيتي ناشي از جنگ باعث شد کل ساختار اجتماعي ايلام تحتالشعاع قرار گيرد. بخش عمدهاي هم به ايلام مهاجرت کردند و ايلام تبديل به يک اردوگاه بزرگ آوارگان جنگي شد و مملو از جمعيتي که فرهنگشان هم به لحاظ ايلي هم به لحاظ روستايي با هم متفاوت و بعضا متضاد بود. روستاييان و عشاير به شهر وارد و به قول تافلر به آيندهاي که در انتظارشان بود، پرتاب شدند. ما گرفتار اين قضيه شدهايم. بيآنکه با فرهنگ شهري آشنا شويم و استعداد و آمادگي لازم را به لحاظ اجتماعي و فرهنگي کسب کنيم. يکمرتبه از طبيعتي که آزاد است، کنده و به شهرنشيني پرتاب شديم. من فکر ميکنم نطفه خيلي از آسيبهاي اجتماعي ايلام در این امر نهفته است؛ برای مثال شما تصور کنيد در زندگي عشايري زن و مرد کنار يکديگر فعاليت و زندگي ميکنند و يکسري سنتها پذيرفته شده است، زن ميتواند در زمينه کشاورزي و دامداري فعاليت کند و البته پذيرفته که جنس فروتر است و پدر حق دارد بدون نظرخواهي، او را شوهر بدهد و زن نیز اين را ميپذيرد. يا اينکه ميگويند دختر با لباس سفيد از منزل
پدر خارج ميشود و با کفن از خانه شوهر؛ که به معناي واقعي بازنماي نگاه جامعه ايلیاتي به زن است. يک گذار ديگر هم از دوره جنگ به دوره صلح که ما متأسفانه جامعه را براي ورود به دوره صلح هم آماده نکرديم؛ ازاینرو جامعه ايلام چند گذار را با هم طي کرد و از ابعاد مختلف شخصيت ايلامي تکهپاره شد».
اي مرگ بيا گلوي ما را بفشار
آمارها ميگويند ايلام در حال تجربه يک تحول در خودکشي است. همانطور که پیشتر گفته شد، از سال 68 تا 94 رتبه اول خودکشي در کشور متعلق به ايلام است. در سال 95 بر اساس آمارها کرمانشاه اول و ايلام دوم است. اما اين مسئله خيلي هم جاي خوشحالي ندارد، زیرا اين استعدادِ آسيب، به حوزههاي ديگر منتقل شده است. برای مثال در همين سال که آمار خودکشي در ايلام کاهش پيدا کرده، ميزان اعتياد، قتل، کودکآزاري، خشونت خانوادگي و طلاق افزايش يافته است.
اگرچه ميگويند خودسوزي شيوهاي خاص و زنانه است، اما روايت فرد خودکشيکننده در بيمارستان امام متفاوت است. دستخطي که نيمهشب از يکي از پزشکان آشنا ميگيريم و به رابطش در بيمارستان امامخميني براي پيداکردن اين فرد نشان ميدهيم، معجزه ميکند. پرستار نامه را که ميبيند، ميگويد: «بايد قول بدهي هيچوقت معلوم نشود که کدام شيفت و با اجازه چه کسي وارد بخش سوختگي شدهايد، بايد قول بدهي که هيچوقت کسي نفهمد...». بعد همانطور که گان و پاپوش مخصوص را به دستمان ميدهد، ميگويد: «صبح او را از سرابله آوردهاند؛ جوانی 35ساله و معتاد به هروئين. سه سال پيش برادرش به واسطه خودسوزي از بين رفته است (در اين گزارش او را ناصر صدا ميکنيم). تمام ديوارهاي بخش اورژانس سوختگي صورتي است و بوي مواد ضدعفونيکننده مشام را آزار ميدهد. ناصر روي تخت افتاده و باندهاي قهوهاي سرتاسر تنش را پوشانده است. پوست صورتش دوديرنگ است و کناره گوشش زغال شده و لابهلاي موهاي باقيمانده سرش هنوز ميتوان لباس سوختهاش را ديد. برادرش مدام در حال رفتوآمد است و خانوادهاش هم جلوي در اورژانس سوختگي ايستادهاند. ناصر حواسش جمع است، ناله نميکند. گفتهاند
65 درصد سوختگي دارد، اما خوب حرف ميزند و مدام ميگويد: «... خوردم... خيلي درد دارم خواهرجان...». ناصر چرا اين کار را کردي؟ اين را ما ميپرسيم و او ميگويد: «عصباني شدم، بيکار بودم و مادرم مدام غر ميزد، هفته پيش هم دختر یکی از بزرگان سرابله خودکشي کرده بود و شهر سياهپوش بود، اعصابم خرد بود، هي ميگفتم خودم را آتش ميزنم که مثل برادرم صابر خيالم راحت شود. امروز صبح که مادر دوباره غرغر کرد، نفهميدم چه شد، پيت نفت را روي سرم خالي کردم و کبريت را کشيدم، جانم آتش گرفت خانم جان...». برادر ناصر بالاي سرمان ميآيد و تهديد ميکند که اگر عکس بگيريم، شکايت ميکند. آرامآرام وقت بيرونرفتن، همانطور که لباسمان را عوض ميکنيم، به رابطمان ميگوييم: خدا رو شکر حالش خوبه نه؟ ميگويد: انگار قبلا بيمار خودسوز نديديد؟ همهشان همينطورند، اولش خوب حرف ميزنند، از فردا صبح عفونتش زياد ميشود و تب ميکند، شب عفونت به قلب ميرسد و طلوع صبح پسفردا را نخواهد ديد.
جلوي در بخش، خانواده ناصر ايستادهاند، از سرابله آمدهاند و ميگويند اين دومين برادر است که آتش ميگيرد. از دختر اهل سرابله ميپرسم که هفتمش تازه تمام شده، یکي ميگويد: دانشجو بود، انگار کسي را ميخواسته و پدرش رضايت نداده. قرص خورده و تمام... .
از بيمارستان امام بيرون ميزنيم، بوي تعفن و محلول ضدعفوني در مشاممان ميپیچد. جلوي اولين جوي آب ميايستيم تا همراهم اضطرابش را در جوی بالا بياورد. ساعت 10 شب است. پياده کمرکش خيابان شهري را ميگيريم که هيچچيز از آن نميدانيم. يک ساعت بعد در يکي از بلوارها از سوی دو ماشين پرايد محاصره شدهايم و مضحکه چند جوانيم. آدرس جايي را که هستيم، نميدانيم. تنها نشاني ما يک ايستگاه آتشنشاني است، وارد ايستگاه که ميشويم، چيزي مثل ترس از آتش گلويمان را فشار ميدهد. ماشينهاي قرمز آتشنشاني جلويمان ايستادهاند و بوي ضدعفوني انگار توي فضا ميرقصد. چهارزانو وسط حياط به آسمان صاف و بدون ابر ايلام نگاه ميکنيم. از دور صداي دسته عزاداري ميآيد. يک کاروان جديد وارد ايلام شده و مياندارشان در بلندگو فرياد ميزند: هرکه دارد هوس کربوبلا بسمالله...
بيا آتش بزن بر خرمن من
اما چرا خودسوزي؟ اين سؤالي است که هرکسي از ظن خود به آن جواب ميدهد. به گفته آقاي موسينژاد در دهه 70 حدود 70 درصد کساني که خودکشي ميکردند، خانمهايي بودند که تازه ازدواج کرده بودند. مهمترين روش خودکشي آنها هم خودسوزي بود. در سالهاي اخير، خودسوزي سومين روش مورد استفاده در خودکشي است. البته در بعضي شهرستانها هنوز اولين روش مورد استفاده است. بهطور کلي خودکشي به چند دليل رخ ميدهد؛ پيوستن به عزيزي که از دنيا رفته، انتقامگرفتن و رسواکردن کسي، اثبات بيگناهي خود، خلاصشدن و فرار از شرايطي که غيرقابلتحمل به نظر ميرسد، استمداد و طلب کمک؛ باجگيري و تسليمکردن ديگران در مقابل خواستههاي خود، آزمودن ديگران و دريافتن نظر آنها درباره خود، جلب توجه و نمايش، فرار از مجازاتشدن در آينده و...». اين استاد دانشگاه ميگويد، دليل ديگر استفاده از آتش براي مرگ اين است که در گذشته به این دلیل که جامعه روستايي و عشايري بود و آتش جزء لاينفک زندگي بود، مردم براي خودکشي خود را به آتش ميسپردند. از طرف ديگر، منابع مذهبي ما آتش را جزء مطهرات دانسته و همچنين گناهکاران را به آتش وعده دادهاند. نکته بعد اين است که معمولا ما در
زبان کُردي، افعال زيادي با ترکيب واژههاي آتش و سوختن و سوزاندن داريم؛ مانند دلم سوخت، دودمانش سوخت و... اينها جزئي از ناخودآگاه ايلاميها شده و ميدانيد که هرگاه فرد کنترلش را از دست بدهد، ناخودآگاهش کنترلش را در دست ميگيرد. (اين بخش از گفتههاي آقاي موسينژاد من را ياد تجربهاي مياندازد؛ در راه درهشهر و سوار بر ماشين بهزيستي، بارها اين جمله را از مددکاران بهزيستي شنيديم؛ اگر اين اضافهحقوقها واريز نشود، خودم را ميسوزانم...)
مطابق آمار، در حال حاضر دیگر خودسوزي روش مرسوم نيست. مسموميت با دارو، استفاده از طناب، استفاده از آتش (خودسوزي)، و خودزني با اسلحه، مهمترين روشهاي خودکشي در ايلام هستند. البته استفاده از سموم ضد آفات گياهي هم در حال افزايش است. منتها شرايط در شهرستانها فرق ميکند؛ در برخي، از دارزدن بيشتر استفاده ميشود، مثل چرداول؛ در برخي از اسلحه، مثل ملکشاهي؛ و... طبيعتا وسايل و روشهاي مورد استفاده تأثيری تعيينکننده دارد بر اينکه اقدام، به مرگ منجر شود.
آمار دقيق و معتبر نيست
بعضي مواقع گزارشهايي منتشر ميشود که خودکشي و اقدام به خودکشي را با هم خلط ميکنند. مانند گزارش تعاون، کار و رفاه که به اشتباه اعلام کرده ايلام بالاترين نرخ خودکشي را در دنيا دارد. در کشورهاي توسعهيافته وقتي آمار خودکشي اعلام ميشود، منظور خودکشي منجر به مرگ است. تعداد اقدام به خودکشيها را هم بر اساس تعداد خودکشيهاي منجر به مرگ حدس ميزنند. برخي خودکشيپژوهان معتقدند که تعداد اقدام به خودکشيها 20تا 25 برابرِ تعداد خودکشيهاي منجر به مرگ است. البته در ايران و استان ايلام که يک استان سنتي است و ميزان شفافيت در همه زمينهها و از جمله خودکشي ناچيز است، نسبت اقدام به خودکشي، به خودکشي منجر به مرگ بيشتر از عدد ذکرشده است. بهطور کلي در استان ايلام هشت درصد اقدامها منجر به مرگ ميشود. منتها اقدام منجر به مرگ در بیشتر شهرستانها فرق ميکند؛ برای مثال در ملکشاهي بهطور متوسط 28 درصد اقدامها به مرگ منجر ميشوند، چرا که خودزني با اسلحه، طناب و خودسوزي بيش از ساير وسايل و روشهاي خودکشي، مورد استفاده قرار ميگيرند، اما نگاه جامعهشناسان خودکشي مانند موسينژاد اينطور نيست. در دنيا زنان بيش از مردان اقدام به
خودکشي ميکنند و مردان بيش از زنان در اثر اقدام به خودکشي ميميرند. در ايلام نیز همينطور است، قبلا آمارها دقيق نبود و بخش قابلتوجهي از آنچه با عنوان خودکشي ثبت ميشد، قتل بوده بهویژه در ميان زنان جوان.
سوختن کسبوکار ماست
ايلام شهر کوچکي است، در روزهاي منتهي به اربعين شلوغ و زنده است. کبابيها گُلهبهگُله خيابان بساط ميکنند و بوي کباب در تمام خيابانها به مشام ميرسد. رستورانهاي خوب به کباب و دندههايشان معروفاند. ميشود در ميان مکالمات آدمها اين جمله مشخص را شنيد: «ميرم دو سير گوشت بخورم». يکي از کارمندان بهزيستي ميگويد، بيشترين درآمد مردم ايلام خرج خورد و خوراکشان ميشود، آدمهايي که بهشدت به غذا اهميت ميدهند، شايد چون تفريح اصليشان همين غذاخوردن است. ايلام، شهر عسلهاي طبيعي و روغن اصيل حيواني و کبابهاي فرد اعلا با مردم ميهماننواز و پيرزنهايي که روي چانهشان خالکوبي دارند، به هيچکدام از اينها معروف نيست؛ شهرتش به خاطر خودکشي است. خودکشي که در تمام اين سالها با يک هيس بزرگ کتمانش کردهاند و حالا گريبان جوانهاي شهر را رها نکرده است.
رانندهاي که بهزيستي در اختيارمان قرار داده، ليسانس مهندسي مکانيک دارد؛ اما راننده قراردادي سازمان است، مرد جوان و خوشقد و بالايي که يک سال است ازدواج کرده و خودش ادعا ميکند عمدهفروشي خواروبار شغل اصلي اوست، اما به خاطر افتخار خانوادگي کارمند دولت شده است. او ميگويد: «اينجا ميلياردر هم که باشي کارمند دولتشدنت افتخار ايل است. من هم وقتي زن گرفتم، به اين شرط عروس را گرفتم که کارمند دولت شوم»، يعني کارمند دولت شوي حتي به قيمت اينکه راننده باشي؟ ميگويد: «موقعيتِ کمي نيست خانم. شما که دنبال سرنخ خودکشي باشي، اين را بدان خيليها که در آزمونهاي کارمندي قبول نميشوند خودکشي ميکنند».
ميخواهيم رأس ساعت شش بعدازظهر مطب دکتر جواد پيراني باشيم؛ متخصص جراحي عمومي که بيشتر دوران کارياش را در بيمارستان امام و بخش سوانح سوختگي گذرانده است. جايي در خيابان سعديشمالي در دفترش منتظر ماست. آرام و خونسرد و خوشبرخورد برايمان صحبت ميکند. درباره آدمهايي که خودسوزي ميکنند اما دليلش را نميدانند.
کنترل خشم را بلد نيستيم
دکتر جواد پيراني را به واسطه يک دوست روزنامهنگار پيدا کردهايم. او حالا مدتهاست از بخش دولتي جدا شده و جراحي ترميمي ميکند، کسي که حداقل تجربه 12 سال کار در بخش سوختگي بيمارستانهاي دولتي را دارد.
برخلاف ديگران پيراني دليل عميقي براي خودکشي ايلاميها نميبيند. او ميگويد: «برخلاف آن چيزي که ما ميبينيم، من اعتقادي ندارم که خودکشي و خودسوزی دليل عميقي نمیخواهد و اين را هم به واسطه کارم که در دورهاي ماهانه حداقل تجربه 28 خودسوزي را داشتم، ميگويم. در بیشتر مواقع ميديديم که دلايل بسيار پيشپاافتاده و کوچک است که فرد را به اين سمت ميبرد. اينجا نوع رفتار و برخورد با مشکلات زندگي و نیز نوع مواجهه با استرس از يک قانون خاص پيروي ميکند و آن قانون عدم تحمل يا کاهش تحمل است. آنچه امکان دارد در يک قوم و نژاد ديگر بهخوبي حل شود، اينجا امکان ندارد». پيراني خيلي کم با مواردي برخورد کرده که کسي را در تنگنايي قرار دادهاند که فرد از آن تنگنا به سمتي ميرود که ديگر چارهاي نبوده و تمام ابزارهاي دفاعي و حمايتي را زايلشده ديده و در نتيجه آخرين راه را انتخاب کرده است. مصداق اين حرف را در روستاي جهانآباد درهشهر ديديم. روستايي که هر خانهاش داغ خودکشي داشت و حداقل چهار جوان به خاطر اينکه از والدين خود اجازه خروج از خانه را نگرفته بودند يا نمرهشان کم شده بود، با سموم کشاورزي خودکشي کرده بودند.
پيراني دوباره حرفش را تأیید ميکند: «رفتارهاي ايمپالسيو (رفتارهاي تکانشي که انسان به صورت لحظهاي برانگيخته ميشود و آنها را انجام ميدهد و بعدا هم ممکن است احساس خوبي نسبت به انجامشان نداشته باشد) و در لحظه در جامعه ايلام بيشتر از ديگر جاها اتفاق ميافتد. در همه وجنات زندگي آنها اين رفتارها را ميشود ديد. اولين ابزار مواجهه يک خانم ايلامي که از ميهماني آمده و با شوهرش دعوا کرده، خودکشي است. يک ساعت بعد وقتي از او ميپرسي چرا با خودت اين کار را کردي، دليلش را نميداند. من با همه آنها حرف ميزدم و دليل آنها را ميخواستم. بعضي وقتها عقبهایآنچناني وجود نداشت. يکجور عدم کنترل بر تکانهها که در شرايط نرمال نميبينيم. در شرايط نرمال در برابر تکانهها کنترلي وجود دارد. ميشود تصميم را به چند ساعت بعد واگذار کرد. اما اينجا اين کنترل وجود ندارد، فرد خودش را آتش ميزند، قرص ميخورد یا يک گلوله در سرش خالي ميکند».
خودم را از دستت آتش ميزنم
دکتر پيراني در ادامه ميگويد، «سوختن» در گفتوگوي ايلاميها زياد صرف ميشود: «مثلا من حرفي به شما ميزنم که موجبات دلخوري شما را فراهم ميکنم و شما ميگوييد آقاي دکتر اين حرفي که به من زديد، آدم را واقعا ناراحت ميکند، من از شما توقع نداشتم؛ اما اينجا جمله مرسوم اين است: آدم از دست اين حرف شما بايد خودش را بکشد. اينجا خيلي چيزها حتی نحوه مواجهه با استرس هم فرق ميکند. خلاصه اينکه من ميتوانم بهجرئت بگويم عمقي در اين قضايا نديدهام».
جالب اينجاست که در ايلام کسي که خودکشي ناموفق دارد، کمتر دوباره اقدام به خودکشي ميکند و اين برخلاف نُرم جهاني است. پيراني تأكيد ميکند: «اينها که خودسوزي دارند، جراحي ترميمي ميکنند، اين همان شور زندگي است، از آنها ميپرسم چرا اين کار را کردي؟ شوهرش او را ميآورد و تعريف ميکند وقتي خواسته زنش را خاموش کند، دستان خودش هم بهشدت سوخته و دليلش هم يک دعواي ساده است. ميخواهم بگويم آموزش به قدري پايين است که کسي مجهز به باکيفيت زندگيکردن و نحوه مواجهه با استرس نيست».
به سمت درهشهر
يک ماه قبل از اين سفر، دکتر موسويچلک، ميهمان روزنامه «شرق» بود و درباره خودکشي در ايلام آمارهاي زيادي را به ما ارائه کرد. او گفت درهشهر ايلام بالاترين آمار خودکشي را دارد. اصرار زيادي ميکنيم تا ما را به درهشهر ببرند، هرچند ميگويند بيفايده است، اما همراهمان ميشوند. درهشهر، درهشهر زيبا با گلهاي صورتيای که از ديوار خيابانها به پايين ريخته شده، با خيابانهايي فراخ و خانههايي يکطبقه چقدر زيبا و دوستداشتني. روستاهاي کوچک يککوچهاي که قرار است تصويرمان را عوض کنند. ساعت هفت صبح عازم درهشهر شديم. آنجا با مسئولان بهزيستي و اورژانس اجتماعي هماهنگ کردهاند؛ مسئولاني که ديگر درباره خودکشي هيچ مسئوليتي ندارند. آدمهايي که ميدانند خودکشي بخش ممنوعه ايلام است. در راه آقاي کُردي، از مسئولان آسيبهاي اجتماعي سازمان بهزيستي که ازقضا خودش هم درهشهري است، توضيحاتي درباره اين شهرستان ميدهد: «درهشهر از زمان ساسانيان ساخته شده و قدمت 2500ساله دارد. آثار تاريخي آن زمان هم وجود دارد. اينجا 200 هزار نفر جمعيت داشته. خيلي هم گردشگر داخلي دارد. مردم به دليل زمينهاي حاصلخيز، عمدتا کشاورزي ميکنند. سطح درآمدشان
نسبت به ديگر شهرهاي استان بهتر است و کيفيت زندگيشان هم مناسب است و خيلي هم دوست دارند بهروز باشند. زبانشان لري است، فرهنگشان شبيه استانهاي لرستان و جنوب خوزستان است. با جنوبیها خيلي وصلت دارند».
حالا که درختهاي سربهفلککشيده درهشهر پيدا شده، اما و اگرهاي آقاي کردي از آسيبها هم مشخص ميشود: «با وجود ويژگيهاي مثبت درهشهر، اما اينجا افسردگي کم نيست. در فصل کشاورزي بیشتر با سم خودکشي ميکنند و ميزان خودسوزي کم است و خيليها با قرص اقدام ميکنند. کساني که با سموم و قرصهاي کشاورزي اقدام به خودکشي ميکنند، حتما ميميرند، اما بقيه نه. خودکشهاي درهشهر در بازه سني متفاوتی هستند؛ از فرد 10ساله تا 70ساله اقدام به خودکشي کرده. اينجا خودکشي را بهعنوان یک راهحل ميدانند، فردي که اقدام به خودکشي ميکنند، مراحلي را طي ميکند، اما اينها مدتزمان کمي را دربارهاش فکر ميکنند. چند سالي ميشود که خوشبختانه خودکشي خيلي رشد آنچناني نداشته و روند آن کاهشي و روبهپايين بوده است. اما مسئلهای که در کل استان بايد بگوييم، بحث اميد به زندگي است که اينجا بسيار پايين است. از جمله مسائل ديگر که مربوط به کل استان است، متأسفانه خشونت بالاست، چه خشونت فيزيکي و چه کلامي، درگيريهاي قومي و قبيلهاي هنوز وجود دارد و در مواردي منجر به قتل شده است».
به گفته آقاي کردي، در درهشهر روستاهاي اسلامآباد، وزيرآباد و دشتآباد بالاترين نرخ اقدام به خودکشي را دارند، 478 مورد در صدهزار نفر.
واگذاري موضوع به علوم پزشکي
به مرکز اورژانس درهشهر رسيدهايم. همان ابتداي ماجرا خانم زينيوند، رئيس اورژانس اجتماعي شهرستان درهشهر، آب پاکي را روي دستمان ميريزد و ميگويد: «اينجا از سال 89 به صورت علني دست ما را از دخالت در پروندههاي خودکشي کوتاه کردند. با پيگيريهاي مکرر من مشخص شد از سوی مديرکل بهداشت استان اين دستور داده شده و دلايلش را به ما واضح نگفتند. البته هنوز خودکشي تابو و مايه آبروريزي است؛ زیرا محيط اينجا کوچک است و همه همديگر را ميشناسيم، براي همين وقتي کسي به دليل خودکشي به بيمارستان مراجعه ميکند، خيليها ثبت نميشوند. چيزهاي ديگري ثبت ميشود که بهاصطلاح آبروي خانواده نرود و براي همين، آمارها با هم تطابق نداشتند، ازاینرو مشکلات بسیاری پيش ميآید».
روستاي جهانگيرآباد؛ خانه دلبر
مردم ماشين دولتي که ميبينند، اخمهايشان توي هم ميرود. اينجا روستاها کوچک است، کوچک به اندازه دو تا کوچه. مانند دو کوچه بههممتصل جهانگيرآباد که يک خانه در ميان، خاطره خودکشي دارند. آنقدر مردم جوابمان را ندادهاند که از ماشين اورژانس اجتماعي خواستيم همانجا پيادهمان کند تا خودمان در خانهها را بزنيم و سوژهها را پيدا کنيم. وارد کوچه اول ميشويم. يک وانت وسط کوچه ايستاده و شلوارهاي بچگانه را دانهاي سههزارتومان حراج کرده است. بچههاي قدونيمقد هرکدام يکي از همين شلوارها به پا کردهاند و مادرها برايشان شلوارهاي ديگري برميدارند. لهجهشان غليظ است، اما بچهها به مدد مدرسه، فارسي حرف ميزنند. يکي از آنها به مادرهاي توی کوچه ميگويد که ما براي تحقيق درباره خودکشي آمدهايم. زني جوان جلو ميآيد و ميگويد: «من دو بار خودکشي کردم، الانم شوهرم زندانه، اگر آزاد نشه خودم رو ميکشم».
از اين حرفها و همهمهها در ميانشان زياد ميشنويم، تا اينکه پسر جواني جلو ميآيد و ميگويد: «اين خانههاي رديفشده کنار هم، حداقل يکي در ميان از خودکشي خاطره دارند. برو در خانه دلبر را بزن، پسرش 15 سال پيش خودش را کشت، دلبر حرف براي گفتن زياد دارد.
خانه دلبر يک حياط دارد پر از درخت بلوط و گلهاي صورتي و مرغ و خروسهايي که وسط حياط ول شدهاند. زن با سربند و لباسی آبي ميآيد جلوي در. ميگوييم از تهران آمدهايم تا درباره خودکشي بنويسيم، اصلا کسي را ميشناسي که عزيزش خودکشي کرده باشد؟ در را چهارطاق باز ميکند تا وارد شويم. مينشيند روي تخت وسط حياط. عکس بچهاش را بغل ميگيرد و تعريف ميکند: «اسمم دلبر است. چهار پسر داشتم و دو دختر. پسر اولم 15 سال پيش سر قبرستان، روز تاسوعا سم گلپنبه خورد. 18سالش بود. دردش هم غريبي بود. ما آبداناني هستيم و وقتي به اينجا آمديم، غصهدار بود. ميگفت ما اينجا غريبيم. شوهرم هم ميگفت شب بيرون نرويد و اجازه نميداد با دوستانش رفتوآمد کند. روز تاسوعا بچهام سم گلپنبه خورد. پدرش خيلي ناراحت شد و ميگفت چرا گفتم نرو پيش دوستات، خودش هم اعصابش از دست رفت و خودکشي کرد، اونم مثل پسرم سم گلپنبه خورد. من، دلبر، مادر محمدم، محمد 18سالهاي که پرپر شد و حالا هم آرزويم سلامتي همه بچههاست».
موقع خداحافظي دلبرخانم ميگويد: «برادرزادهاش مجيد هم خودکشي کرده و خانهشان دو در بالاتر است»، اما فقط آدرس ميدهد تا به آنجا برويم. اسم خواهر مجيد سيتا است. سيتا همان دختری است که در ابتدای گزارش عکسش منتشر شده و دختر پرشروشوري که دستمان را ميگيرد و وارد خانه شلوغشان ميکند. آش ترخينه و پلو و مرغشان سر سفره است، بيسؤال همسفرهشان ميشويم. در خانهاي که سه داغ ديدهاند. داغ مجيد، داغ آذر و داغ احمدآقا پدر خانواده. سيتا همانطور که برايمان غذا ميکشد، ميگويد: «من سيتا هستم. 31ساله و مجرد، ماندهام تا از بچههاي برادرم که همسرش در تصادف کشته شده و از مادر پيرم نگهداري کنم. خواهرم آذر در خوابگاه دانشگاه آزاد در اردبيل قرص خورد و خودکشي کرد، دليلش را هم هيچوقت نفهميديم، فقط يکي از همکلاسيهايش گفت دلش براي خانه تنگ شده بود. خواهرم آذر شش سال پيش با قرص... خودکشي کرد. برادرم هم سال 87 گچ خورد و خفه شد. نمرهاش کم شده بود و از ترس پدر خودکشي کرد».
از سيتا ميپرسم به خودکشي فکر ميکني؟
ميخندد و ميگويد نه بابا به شوهر فکر ميکنم.
اينجا هيچچيز خوشحالمان نميکند.
پس از ديدن سيتا، ميهمان خانه رئيس اورژانس اجتماعي هستيم. آرمان و عينالله از فاميلهايش هستند، مرداني که حداقل چهار مرتبه خودکشي را تجربه کردهاند. آرمان 23ساله، کشاورز و صاحب يک فرزند يكساله است.
آرمان چند بار خودکشي کردي؟
سه بار، پارسال هم سم خوردم.
چه سمي؟
اسمش يادم نيست.
از کجا آوردي؟
از شهر خريدم.
چقدر خوردي؟
اندازه نيم ليتر.
بعد چي شد؟
بردنم بيمارستان. من نميدانم چه شد. يادم نميآيد، چند وقت بيهوش شدم.
چرا خودکشي کردي؟
نميدانم...
دنبال چه بودي که نداشتي؟
بالاخره من جواني هستم که چيزهايي که بايد داشته باشم، نداشتم. خانهاي دارم اما پول ندارم بسازمش. به خانواده گفتم و کمکم نکردند. گفتم ميخواهم سم بخرم چيزي نگفتند من هم خريدم، چند بار هم پيش از اين خودکشي کردم. سکوت ميکند.
خب؟
رفتم سم خوردم. چند بار هم حداقل صد بار خودم را با چاقو زدم. الان هم فکر خودکشي دارم چون مشکل زياد دارم. چند بار هم بيمارستان بستري شدم.
درباره خودکشي با دوستانت زياد حرف ميزني؟
وقتي کار ميکنم، فقط بحث خودکشي نميکنم. وقتي ميشينم پيش اکي فقط فکر خودکشي ميکنم.
اکي کيه؟
زنم.
چرا دلت مرگ ميخواهد؟
من مشکل اعصاب داشتم و دارم.
دارو ميخوري؟
ديگه نه.
چقدر درس خواندهاي؟
سه کلاس.
الان چي داشته باشي خودکشي نميکني؟
من شغلم کشاورزيه. من يکساله دارم کار ميکنم، دو ميليون قرض کردم، صد هزارتومن سود داشته برايم.
چيزي هست که خوشحالت کند؟
بچهام.
چند ساله عروسي کردي؟
پنج ساله. بچهام سه، چهار ماهه است.
عينالله رفيق و پسردايي آرمان هم تجربههاي مشابهي دارد.
عينالله چند سالهاي؟
33ساله، سه بار اقدام به خودکشي داشتم، يك بار سم و دو بار قرص خوردم.
چرا؟
بار اول به خاطر زنگرفتن. به خاطر اينکه زن بگيرم خودکشي کردم، ولي بعدا جدا شدم. فکر ميکردم زن بگيرم مشکلم حل ميشود.
توي درهشهر رفقايي داشتي که خودکشي کنند و بميرند؟
حداقل 10 نفر. از رفقايم.
چرا خودکشي ميکردند؟
هرکدام مشکل خودشان را داشتند. شايد مشکل خود ما باشيم.
زندگي رو دوست داري؟
بعضي وقتها بله و بعضي وقتها نه.
الان هم به خودکشي فکر ميکني؟
بله.
درآمد ماهانهات چقدر است؟
ما کشاورزيم و درآمدمان هم فصلي است. دقيقا معلوم نيست چقدر است.
آرزوت چيه؟
زياد آرزو دارم. هيچي...
چي داشته باشي ديگه خودکشي نميکني؟
حقيقتش اين است که فکر نميکنم چيزي خوشحالم کند.
آخرين باري که خنديدي کي بود؟
يادم نيست. خنده از ته دل هيچوقت نداشتم.
چه اتفاقي بيفتد حالت خوب ميشود؟
هيچي... هيچي ديگر حالم را خوب نميکند.
دانشآموزان و خودکشي
از درهشهر بازگشتهايم، اما فکر درهشهر رهايمان نميکند. آدمهايي که خودشان را تمامشده ميديدند و وقتي ميگفتند در دنيا هيچ چيزي نيست که خوشحالشان کند، کاملا قابلباور بود. در خوابگاهمان يک ميهمان ويژه داريم، ميهماني که از گفتن اسمش معذوريم، اما از مسئولان آموزشوپرورش است. براي سادهشدن شکل روايت براي او يک اسم مستعار انتخاب و از حالا خانم خاني صدايش ميکنيم. خانم خاني درباره خودکشي ميان دانشآموزان نگران است، او ميگويد: «پديده جديد و نگرانکنندهاي که پزشکي قانوني زير بار آن نميرود، ماجراي خودکشي دانشآموزان است و آمارها هم در اينباره ضد و نقيض است. در ايلام خودکشي قبلا بين خانمها بيشتر بود و بعد گسترهاش به مردان هم رسيد، بعد از بيسوادها نوبت کارمندان شد، اما سن پايين کمتر داشتيم. الان سن خودکشي پايين آمده و نگران هستيم. اما آمار دقيقي نداريم». مسئولان آسيبهاي اجتماعي آموزشوپرورش هم مانند ما از دسترسي به آمار مرگوميرها به خاطر خودکشي محروماند. خاني ميگويد: «ما به شورايعالي آموزشوپرورش رفتيم و از آنها خواستيم پروندهها را در اختيارمان قرار دهند تا نقشه خطرپذيري را ترسيم کنيم و ببينيم در
کدام منطقه بيشتر است تا کارهاي آموزشي را بيشتر کنيم. آماري به ما دادند که آمار خوبي نبود. من آمار تيرماه را داشتم که در آن آمار با آن سامانه علوم پزشکي به ما داده بود شش نفر را به ما اعلام کردند ولي من بهجز آنها چهار نفر ديگر را هم ميشناختم. در حال حاضر فراواني خودکشي بين دانشآموزان راهنمايي بيش از همه است».
به گفته اين معلم، بسیاری از خودکشيها هم اجباري است، بهویژه در حوزه دختران که آنها را به خودکشي مجبور کردهاند. گفتهاند قبل از اينکه همه بفهمند، قرص بخور خودت را راحت کن.
يک نمونه از ميان کساني را که وادار به خودکشي شده در درهشهر ديدهايم. وقتي مرد با آبوتاب از بيعقلي دخترش و خوردن قرص... ميگفت، همسرش با ايما و اشاره از ما خواست سر کوچه منتظرش باشيم. زن همانطور که با گره چارقدش بازي ميکرد، تعريف کرد که دخترشان در راه مدرسه نامه يکي از پسران محل را از دستش گرفته. آنروزها يعني پنج سال پيش دخترم کلاس دوم راهنمايي بود و 14ساله. برادر دخترم و دوستش اين صحنه را ميبينند و يک دادگاه خانوادگي در اتاق کوچکشان او را به مرگ محکوم ميکند. قرص را برايش تهيه ميکنند و سه روز در همان اتاق حبسش ميکنند، غروب روز سوم دختر مادر را صدا ميکند و رويش را ميبوسد و قرص را به همراه جرعهاي آب سر ميکشد.
خاني ميگويد هيچوقت نميشود آمار خودکشيهاي منجر به مرگ را دقيق گرفت، زیرا بخشي از خودکشهاي استان به شهرهاي ديگر منتقل ميشوند و آماري از آنها وجود ندارد. به گفته او افرادي که خودکشي ميکنند بيمه شامل حالشان نميشود و براي همين از دفترچه کسي ديگر براي درمان استفاده ميکنند. يا ميگويند اصلا خودکشي نبوده و مسموميت بوده یا اصلا وجود ندارد. او تأكيد ميکند: «آماري که علوم پزشکي به من داد، از فروردين 94 تا مهرماه امسال يک مورد دانشآموز داشتيم که اقدامش منجر به مرگ شده. درحاليکه من حداقل هفت مورد را ميشناسم. دانشآموزي در هليلان داشتيم که براي خودکشي از اسلحه استفاده کرده بود و قسمت چانه و فک بالا و پايين را برده بود و خانوادهاش گفتند خودکشي نکرده و ميخواسته اسلحه را تميز کند. يا بچه کلاس هفتمي داشتيم که با زنجير خودش را حلقآويز کرده بود و نجات پيدا کرد. ولي يکي داشتيم در تيرماه امسال که قرص خورد، دختر سال سوم راهنمايي و درگذشت».
اين کارمند آموزشوپرورش البته علت خودکشيها را هم فقط مسائل مالي نميداند. خاني ميگويد: «ميدانيد؟ ما فراموش شديم. ما بچه همين شهر بوديم و زماني که رفتيم دانشگاه وقتي ميگفتيم بچه ايلاميم ميگفتند ايلام کجاست. درصورتيکه ما انتظار داشتيم ايلام را حداقل به تعداد بمبارانهايمان بشناسند. جلوي چشم ما بچههاي همسايه شهيد شدند. خلاصه ميخواهم بگويم ما بچههايي داشتيم که معاون يک اداره بودهاند و به این دلیل که پست معاونت از آنها گرفته شده، خودشان را از ساختمان سهطبقه پرت کردهاند. اينجا خودکشي دلايلش پراکنده است. بگذاريد يک روايت دردناک برايتان بگويم. خود شهر ايلام زماني نامش حسينآباد بود. سال 1310 اسمش ايلام شد که اسم خوبي نيست، معناي لغوي ايلام يعني درد. ايلام برگرفته از آلام است».
استاندار و مسائل اعتقادي ايلام
زمان حضور ما در ايلام مهندس محمدرضا مرواريد، استاندار ايلام بود. نگاه او نگاه غالب مسئولان است، به اعتقاد او ايلام هم شهري است مانند شهرهاي ديگر، مسئله خودکشياش هم مثل شهرهاي ديگر است. شهر توسعه يافته و نبايد درباره خودکشي حرف زد، هم مايه آبروريزي است و هم آن را افزايش ميدهد.
آقاي مرواريد چرا زمانی مسئولان استاني پولي را که براي ساختوساز يک استان داده ميشد نميپذيرفتند؟
من اين را بهطور کلي تکذيب ميکنم. اين يک دروغ محض است. من خودم مدير کل کشاورزي در دوران جنگ بودم، اولا استانداران تلاش ميکردند پول زيادي بگيرند تا بازسازي انجام شود. بازسازي انجام شده و مردم پولشان را گرفتند و يک نفر هم نيست که خانهاش در جنگ آسيب ديده باشد و پول نگرفته باشد. استانداران تلاش کردهاند پول بيشتري بگيرند تا خرابيها جبران شود.
آيا ايلام آنطور که بايد و شايد پيشرفت داشته؟
ايلام و همدان و لرستان و کرمانشاه در خودکشي رتبه اول را دارند، با فاصله اندکی از اول تا چهارم هستند. واقعيت اين است که ايلام خيلي پيشرفت کرده، تا سال 54 يک جاده آسفالت از کرمانشاه به ايلام نبود. همه اين چيزهايي که الان وجود دارد، اعم از کارخانه، فرودگاه و تونلها بعد از انقلاب ساخته شده، 10 روستا قبل از انقلاب در ايلام برق داشته، ولی در حال حاضر همه روستاها برق و گاز دارند. گاز ايلام جزء رتبههاي اول است. کل کشور ما مشکلات و کمبودهايي دارد و آنطور که بايد پيشرفت نکرديم، اما اينکه ايلام از استانهاي همجوار عقب مانده باشد، اينطور نيست، اما بالطبع به این دلیل که ايلام در حاشيه کشور قرار داشته، عقبتر است. شما هرچه به حاشيههاي مرزی ميرويد، عقبافتادگي وجود دارد و ايلام هم شاملش میشود. اينکه بگوييم کار نشده، درست نيست. شما شاخصها را در سايت برنامه و بودجه نگاه کنيد؛ ايلام از ميانگين کشوري بالاتر است. اگر قرار به تحقيق باشد، بايد يک تحقيق درست باشد. به نسبت جمعيت، از نظر سواد جزء استانهايی هستیم که مبارزه با بيسوادي دارد.
آقاي مهندس اين ميتواند يک آسيب براي استاني باشد که ميزان بيکارياش بالاست؟
اولا ايلام از نظر بيکاري در رديف 17 قرار دارد. تا دو سال پيش اول بود، اما الان نه. درواقع آنطور هم نيست که وضعش خيلي خراب باشد، سال 92 اول تا سوم بود.
شهر شما يک مرکز تفريحي يا سينما ندارد.
اگر کسي در زمینه توسعه مطالعه کرده باشد، ميداند کمي جمعيت باعث عدم توسعه ميشود. سينماساختن براي يک شهر 200 هزارنفري جواب نميدهد. در جايي مانند تهران هر کاري سودآور است. بايد دولت کمک کند، شهرداري کلا 90 ميليارد تومان بودجه دارد و کمي جمعيت موجب شده کارهاي خدماتي پا نگيرد.
قبول داريد مهاجرت از ايلام زياد است؟
مگر در جاهاي ديگر نيست؟ الان يکسوم تهران تُرک هستند.
من مشخصا درباره ايلام حرف ميزنم، جناب مهندس... .
ايلام هم مانند جاهاي ديگر.
شما هيچ وقت خودسوزي ديدهايد؟
در پنج سالي که مدير بودم، مطالعه کردم و درباره خودکشي خواندم. خودم بهعنوان مدير ميگويم بالطبع جنگ در رواج خودکشي اثر داشته ولي واقعيت اين است که اعتقاد و اخلاق خيلي ضعيف شده. من بارها افرادي را که خودکشي کردند، ديدهام. از نظر مالي و بيکاري مشکلي نداشتند، اما خودکشي کردند. يادم ميآيد قبل از انقلاب جواني به خاطر عشق و عاشقي خودکشي کرده بود و تا ماهها در محافل تعجب ميکردند و سر اينکه به مجلس ختم او بروند یا نه بحث بود. از نظر ديني خيلي روی این مسئله بحث بود ولی الان مثل آبخوردن است. خودکشي ميشود و مردم عادي و روحانيها هم براي ختمش ميروند و اين اشتباه است.
در همه شهرها مسائل اخلاقي و عشق و عاشقي و بدبختي وجود دارد. ايلام که استثنا نيست. چه اتفاقي ميافتد که واکنش مردم ايلام خودکشي است؟
من معتقدم بالاخره از 30 استان يک استان اول ميشود. خيلي مهم نيست. فکر ميکنيد در تهران آمار خودکشي پايين است؟ در ايلام ضعف اعتقادات بيشترين عامل خودکشي بوده است. وگرنه بيکاري مسئله همهجاست. البته اين صحبتکردن درباره خودکشي در ايلام خيلي خوب نيست و باعث رواج آن ميشود.
انگار تمام باورم زخم شده/يک ايل بلوط در سرم زخم شده
ايلام چه دستهاي زبري دارد/مثل کف دست پدرم زخم شده
اين يکي از رباعیهاي جليل صفربيگي است. شاعر ايلامي که خودسوزي را انکار نميکند و کتاب «سونات بلوط»خود را به زنان ايلامي تقديم کرده است. بخش فرهنگي هم به ماجراي مرگ و خودسوزي در ايلام توجه جدي داشتهاند. «بماني»، فيلم داريوش مهرجويي هرچند به مذاق ايلاميها خوش نيامد، اما نقطه عطف مهمی براي شناسايي مشکلات زنان در ايلام بود. آنها ميگويند ما هنوز در جنگيم و داریم تاوانش را پس ميدهيم. هنوز آثار افسردگي و ازدستدادنهاي جنگ حالشان را جا نياورده است. هرچند جليل صفربيگي ميگويد با همه دردهاي جنگ، در دوران دفاع مقدس، کسي خودکشي نميکرد. او ميگويد: «براي من ايلام، مادر ما و يک زن است؛ يک زن زجرکشيده و زجرديده در طول تاريخ؛ اگر تاريخ ايلام را از ابتدا تاکنون بررسي کنيم، يک زن زجرکشيده است که مادر همه ماست و من سعي کردم آن حسي را که يک فرزند ميتواند به مادرش داشته باشد، در شعرهايم بروز دهم، مخصوصا فاجعهاي به اسم خودکشي و خودسوزي مردم ايلام که بيشتر در بين زنان و دختران رايج است، باعث شد که به موضوع بيتفاوت نباشم. راجع به اين موضوع خيلي فکر کردم؛ به نظر من خودسوزي نيست، نوعي ديگرسوزي است». صفربيگي ميگويد علاوه
بر خودسوزي، ديگرسوزي هم در ايلام رايج است. به گفته او ديگرکشي براي آقايان است. معمولا آقايان ديگرکشي ميکنند بهجاي خودکشي، اما در خانمها اين خودکشي که اتفاق ميافتد. درواقع خودکشي و خودسوزي، ديگرکشي و ديگرسوزي، اما به این دلیل که توان ديگرکشي و دیگرسوزی ندارند، اين کار را نميکنند و خودشان را ميکشند و ميسوزانند. نکته ديگر اينکه يک نوع انتقام در پشت اين مسئله است، يعني با کشتن و سوزاندن خودشان، درواقع از ديگران انتقام ميگيرند. اين شاعر ايلامي تأكيد ميکند: «به نظر من فلسفهای پشت اين خودکشيهاست؛ بهعبارت دیگر شايد گرههاي فکري، مذهبي، فلسفي و سياسي در طول تاريخ وجود داشته که هرکدام اينها فاکتورها و مؤلفههايي داشتهاند. برای مثال حشاشين بودند، اسماعيليها بودند، گروههاي خاصي در ايران و دنيا بوده، دراويش و صوفيه بودند و هرکدام آدابي داشتهاند. به نظر من ميشود در پشت اين خودسوزيها، مرام و مسلکی پيدا کرد که هيچ سازماندهيای هم پشت آن نيست».
دوران دفاع مقدس با همه مشکلاتش دوران خاطرهانگيزي براي مردم بود. شايد براي همين زنان و مردان ايلامي به مقاومت فکر ميکردند. صفربيگي اين را ميگويد و اضافه ميکند: «ما هشت سال جنگ داشتيم، تقريبا صددرصد استان ايلام درگير بود. همه آواره، ما زير چادر هشت سال در کوه و جنگل بوديم، هشت سال عزيزانمان کشته و تکهتکه شدند؛ چه آنهايي که در خط مقدم جبهه بودند، چه اينهايي که بمباران شدند. شما در اين هشت سال بگرديد و ببينيد چه تعداد خودسازي داشتیم؟ بهندرت موردی پيدا ميکنيد، شايد اصلا يک مورد خودسوزي هم پيدا نکنيد. من موضوع جالبتري هم به شما بگويم که قطعا هيچکدام از اين محققان به اين قضیه اشاره نکردهاند، همينطور دوستاني که از آنها پرسيديد؛ آن هم مباحث متافيزيکي و ماورائي است که ميتواند به اين قضيه مربوط شود. من مطلقا اعتقادي به خرافه ندارم، اما آيا نميشود يک زاويهاي هم باز کرد؟ چه اتفاقي ميافتد در اين اقليم خاص که شخص به قول شما هيجان و علاقه شديدي براي خودسوزي دارد؟ دو روز بعد که 70-80 درصد سوخته، از او ميپرسي چرا؟ ميگويد نميدانم، پشيمانم، اي کاش اين کار را نميکردم. تقريبا 90 درصد کساني که خودسوزي
کردهاند، بهشدت پشيمان شدهاند. خب چه مسئلهای پشت اينها است؟ خيليها این را به اعتقاد مردم نسبت ميدهند، ولي شما الان يک هفتهاي هم که آمديد اينجا میبینید که از نظر اعتقادي مردم ايلام، بسیار معتقدند، خيلي هم متعصب هستند، حجابشان از سراسر جهان اسلام کاملتر است. شما بهندرت خانم مانتويي ميبينيد».
در ذهن ما هر شهري يک رنگي دارد. تهران طوسي است، رشت سبز است، مشهد نيلي، و در آبان 96، ايلام با کوههاي خاکياش زردرنگ بود. مردم ايلام هنوز لابهلای صحبتهايشان ميگويند ما جنگزدهايم؛ هنوز وقتي حرف جنگ ميشود، سينههايشان سنگين ميشود. بازار سنتيشان و مغازههاي خالي خياطي و صنايع دستي که ديگر نفس نميکشد، شهر را رنگپريده ميکند. انگار اين رخوت براي ادامه زندگي جلويشان را ميگيرد. ايلاميها ميهماننوازند و مهربان. توي خندههايشان هم تو را شريک ميکنند. خيلي زود در شهر شناخته شديم و آدمها براي گفتن از تجربههايشان پيش ما ميآمدند.
اکنون فرصت کسبوکار در ايلام است. حالا که راه سفر به عتبات باز است، ميشود چرخهاي کند اقتصاد اين شهر کوچک را حرکت داد. ميشود به برکت راهي که به کربلا ختم ميشود، مردم اين شهر دوباره سيراب شوند، تا اين آتش برايشان گلستان شود و کسبوکاري راه بيفتد که صاحبش ايلاميها باشند. اين شهر تشنه ديدهشدن است و دلش نميخواهد آن را پايتخت خودسوزي جهان بدانند.
ما چمدانهايمان را سنگينتر از روز آمدن به ايلام بستهايم. يک دفتر کوچک پر از خاطره آدمهايي که براي پروانهشدن پيلهشان را آتش زدند، در کيفمان سنگيني ميکرد و هواپيما که از زمين برخاست، بغض ما هم اشک شد. به ياد سياوشهایي که آتش برايشان گلستان نميشود.
پینوشت:
1: اشعار انتخابشده در اين گزارش از آثار جليل صفربيگي است.
2: تهيه اين گزارش جز با همکاري وزارت رفاه، سازمان بهزيستي استان ايلام، دکتر علي موسينژاد، نیما راد و دکتر جواد پيراني ميسر نبود.
3: فايل تمامي مصاحبهها نزد خبرنگار «شرق» محفوظ است.
بر خاک نشست و غربتاندوزي کرد
بر دامن خويش، زخم گلدوزي کرد
ايلام، زن بلوطي قصه ما
يک روز به تنگ آمد و خودسوزي کرد
پشت در بزرگ صورتي اورژانس تکيه دادهاند و به سيگارهايشان پک ميزنند. وارد که ميشويم، معلوم ميشود همهشان خانواده جوان 35سالهاي هستند که خودسوزي کرده. همهشان مرد هستند، رفتارهايشان تلخ اما خونسرد است. نگران نيستند، شايد به اين خاطر که دومين برادر و چهارمين خويشاوندشان است که خودش را به آتش سپرده. به ما گفتهاند سپردن تن به آتش براي اثبات بيگناهي است؛ آن هم براي قومي که با آتش پيوندی ناگسستني دارد. ايلام و عشيرههايش زندگيشان بسته به آتش بوده و هست؛ براي همين، آتش که در ايران باستان مطهر و پاککنندگياش ايمانآور بود، با سوزاندن تن، التيام دردها ميشود. اما اين آتش را گلستاني نيست. سياوشهاي ايلام تنهاي رنجورشان را که در آتش جا ميگذارند، نهايت برايشان زخم ميماند و عفونتي که قلب را از تپيدن باز ميدارد. سياوش، خود را به آتش سپرد براي اثبات بيگناهي و سياوشهاي ايلامي هنوز در آتشي خود را ميسوزانند که هيزمش را فقر، محروميت و جنگ فراهم کرده است.
اينجا ايلام است، يکم آبانماه 1396
هرچند ايران خودش را از آتش خودکشي دور نگه داشته و آمارهاي آن به نسبت آمار خودکشي در ديگر کشورهاي جهان بسيار کمتر است؛ اما وضعيت استانهاي غربي به لحاظ آمار خودکشي خطرناک است. تا سال گذشته ايلام از این منظر در صدر استانها بود ولي در سال 95 جايش را به کرمانشاه داده است. براساس اعلام رئيس اورژانس اجتماعي کشور، در ايران از هر صدهزار نفر، شش نفر اقدام به خودکشي ميکنند و اين در حالي است که آمار فوق در برخي کشورها 25 مورد خودکشي در هر صدهزار نفر است. ايلام هم رکورددار خودکشي در ايران است، هم طبق برخي گفتهها رتبه اول خودسوزي در جهان را هم دارد. انگار که خودسوزي در اين استان تبديل به يک رسم شده؛ مانند هاراکيري ژاپنيها.
در جهان، هر 40 ثانيه يک نفر به دلیل خودکشي ميميرد و اين يعني سالي حدود 800 هزار نفر! چهارهزارو 69 نفر از خودکشيکنندگان اين آمار ايرانيها هستند، همين آمار ايران را کشور صد و بيستم جهان ميکند. روزانه حدود 11 نفر در کشور ما خودکشي ميکنند. مطابق آمار بهزيستي استان ايلام، اگر در کشور ميزان خودکشي شش در صدهزار نفر است، اين تعداد در ايلام به 11 نفر در صدهزار نفر ميرسد.
نرخ خودکشي در ايران سال 95، 5.5 در صدهزار نفر است و در ميان استانها از سال 68 تا 94 ايلام در صدر بوده، منتهي در سال 95 استان کرمانشاه، ايلام، لرستان، کهگيلويهوبويراحمد و بعد همدان، استانهاي اول تا پنجم خودکشي بودهاند و شهرستانهاي ايوان و درهشهر بالاترين نرخ خودکشي را در استان ايلام داشتهاند و دهلران و مهران جزء کمآمارهاست.
شما نهنگ آبي بازي ميکني؟
توصيه کرده بودند حسابي لباس ببريم تا به خاطر سرماي استان اذيت نشويم. با هواپيما حدود يکساعت و نيم طول ميکشد تا به غربيترين استان ايران که دورتادورش را کوه فراگرفته، برسيم. در راه درباره نهنگ آبي خواندهايم که در روزهاي سفر به ايلام تنورش حسابي داغ بود. تلاشها براي حذف آن از اينترنت ثمري نداشت. هرچند ميگويند در ايلام اين بازي دو قرباني داشته، اما تأييدها و تکذيبها به اندازه هم هستند. ايلام را جدا از مرزداري و عشايرش با خودکشي هم ميشناسند. استان غربي ايران که قرباني جنگ شد و حالا در زمان صلح و بازشدن مرز مهران براي رسيدن به عتبات، شايد بتوان به دميدن روح تازهاي در شهر اميدوار شد (ميتوان اميدوار شد؟)... حضور در روزهاي منتهي به اربعين، اين تصور را تقويت ميکند که کسبوکار براي گذر زوار از ايلام مانند ديگر شهرهاي زيارتي و مرزي بسيار داغ باشد؛ تصويري که ميتواند ايلام را از رتبه اول خودکشي به استاني با جذابيت و شهرتي ديگر برساند. ورود به فرودگاه کوچک ايلام، همه معادلاتمان را به هم ميريزد؛ ايلام هم مانند جاهای دیگر ايران، گرفتار خشکسالي است، آفتاب زل در ميانه آسمان نگاهمان ميکند. کاپشنها را در چمدان
ميگذاريم و اولين تاکسي را به سمت سازمان بهزيستي آتش ميکنيم. آنجا منتظرمان هستند. تاکسي، شايد از نوع پوششمان، ميفهمد بومي نيستيم. چمدانها را که جابهجا ميکند، ميگويد: «حتما دانشجوي روانشناسي هستيد ديگه؟ داريد ميريد بهزيستي، احتمالا پاياننامهتون درباره خودکشيه! ميپرسيم: «زياد ميان براي تحقيق درباره خودکشي؟». سيگارش را روشن ميکند و ميگويد: «خب صادرات ما از استان خودکشيه، شما مياين تماشا. الانم که بازار نهنگ آبي داغه، ديگه مياين ما رو تماشا کنيد نه؟!».
بعد ميگويد که بازي نهنگ آبي را تا انتها بازي کرده و خودش را نکشته. او برايمان تعريف ميکند که مادرش، همسرش و فرزندش درباره نهنگ آبي بهخوبي ميدانند و بعد با خنده ميگويد: «اينجا همه تو خبراي خودکشي بهروزن». از راننده ميپرسيم هوا هنوز سرد نشده؟ ميگويد: «دو ساله هوا سرد نميشه، خشکساليه، شهر تشنهست، خانما، بياين درباره بيآبي بنويسيد...».
حرفهای ضد و نقیض زیاد است، تلفنی هم گفتهاند هم دانشجوهای روانشناسی و هم محققان زیادی را میشناسند که در دوره خودکشیپژوهی دست به خودکشی زدهاند. نمونهاش دو جوانی که یک ماه از تهران به ایلام آمده بودند تا درباره خودکشی تحقیق کنند، هیچ وقت زنده برنگشتند... .
ساختمان بهزيستي شبيه مدرسه است؛ همانجايي که معاون امور اجتماعي بهزيستي، خانم زهرا همتي منتظرمان است. در تماسهاي تلفني با وزارت رفاه، و با گذشتن از هفتخان رستم، ما را پذيرفتند. ميدانند که ميخواهيم درباره خودکشي بنويسيم و خودشان هم ميدانند با وجود تمام نامهنگاريها نه عکس خوبي ميتوانيم داشته باشيم و نه آمار دندانگيري. يکي از کارمندان ميگويد: «اينجا خودکشي را پذيرفتهاند. مثل اينکه در شهري آمار طلاق بالا باشد، اينجا هم با همان خونسردي درباره آمار خودکشي ميگويند. اصلا شما خودتان الان وارد محدوده خودکشي شدهايد (اين را با خنده ميگويد). همين بالاتر، اداره منابع طبيعي است. پارسال خانمي از کارمندان ردهبالايش خودش را از پنجره پرت کرد بيرون و خودکشي کرد، يا بانک... روبهروي سازمان بهزيستي، دو سال پيش معاون بانک قرص خورد و خودش را کشت. ميخواهم به شما بگويم که خودکشي خيلي ربطي به موقعيت اجتماعي ندارد. اصلا اينجا انگار هوايش جان ميدهد براي خودکشي».
خانم همتی برای صحبت کردن از افرادی که خودکشی میکنند از واژه خودکش استفاده میکند. واژهای که بعدها میفهمیم واژه مرسوم برای این دسته از آسیبدیدگان اجتماعی است.
به همين سادگي درباره خودکشيها با هم حرف ميزنيم، اما آمارشان محرمانه است؛ آماري که براي انتشار به ما نميدهند، اما برايمان ميخوانند. زهرا همتي در صحبتهايش از عبارت «خودکش» درباره کساني که اقدام به خودکشي ميکنند، استفاده ميکند. او درباره وضعيت خودکشي در استان ايلام ميگويد: «جدا از وظيفه شغلي، بر اساس علايقم روي خودکشي کار پژوهشي کردهام. در بحث بررسي افکار خودکشي استان ايلام، حدود هزار پرسشنامه پر کردم، پرسشنامههايي که از مردم ميپرسید آيا به خودکشي فکر ميکنند؟ درواقع تست افکارشناسي خودکشي بود. در اين تحقيق آمارهاي جالبي به دست آمد؛ برای مثال در حوزههاي مختلف که فکر خودکشي در چه خانوادههايي بيشتر است. در خانوادههايي که هيچکس شغلي نداشت، يا آنهايي که سابقه خودکشي در خانواده خود داشتند، بيشتر به خودکشي فکر ميکردند. افکار خودکشي عدد و رقم خودش را دارد. بیشتر کساني که با آنها مصاحبه شد، به خودکشي فکر کرده بودند ولي عده معدودتري از آنها براي خودکشي نقشه و برنامه داشتند». البته به اعتقاد خانم همتي، در 25 سال گذشته که آمار خودکشي در استان سير صعودي داشته، نميشود منکر تلاشهاي مسئولان براي کاهش اين
آسيب شد. او تأكيد ميکند: «ما در حال حاضر کاهش قابل قبول و محسوسي در اقدامهاي منجر به مرگ داشتهايم. هرچند در اقدام به خودکشي هنوز تغيير چنداني ايجاد نشده و در این زمینه آمار بالايي داريم. سالهای پيشين در ايلام 264 در صدهزار نفر اقدام به خودکشي داشتند، اما اين آمار حالا به 400 نفر در صدهزار نفر رسيده است، منتها در جهان آمار خودکشي را آمار منجر به مرگ مشخص ميکند؛ برای مثال ميانگين کشوري را شش در صدهزار نفر ميگويند. اين آمار منجر به مرگ است و البته خوشبختانه آمار خودکشي منجر به مرگ در سالهاي اخير ايلام به آمار کشوري نزديک شده است. شايد مثلا آمار منجر به مرگ ما 9 در صدهزار نفر است، حالا ميگويند آمار منجر به مرگ هر جامعهاي را اگر ضربدر 10 کنند، آمار افرادي در ميآيد که اقدام به خودکشي کردهاند. اگر نرخ خودکشي منجر به مرگ هشت نفر باشد، 80 نفر در صدهزار نفر در آن منطقه اقدام به خودکشي ميکنند».
از معاون امور اجتماعي بهزيستي ميپرسيم از چه زماني خودکشي در ايلام سير صعودي پيدا کرد، او ميگويد: «از سال 68 و بعد از اتمام جنگ، آمار خودکشي سير صعودي پيدا کرد آن هم با يک روش خشن در خانمها که در جاهاي ديگر نبود. ما از سال 68 تا 76 تقريبا شيوه غالب خودسوزي را داشتيم که خشنترين شيوه در خودکشي است. معمولا خودسوزي اگر سوختگي 30-40 درصد به بالا باشد منجر به مرگ ميشود».
خانم همتي در اين قسمت از مصاحبه به ما تأكيد ميکند که البته اين روش تقريبا منسوخ شده و ما براي ديدن کسي که خودسوزي کرده، بايد مدت زيادي در ايلام بمانيم، اما همان شب ورود به ايلام، جواني را ميبينيم که سهمش از زندگي ديدن طلوع آفتاب روز بعد هم نبود. از سرابله آمده بود و براي اثبات بيگناهي و اينکه بگويد معتاد نيست، خودش را به آتش سپرد. نه زن بود و نه روشي که با آن اقدام به خودکشی کرد مسنوخ شده، 35ساله بود و مانند برادرش خودسوزي کرد. شروع اين گزارش شرح قصه این جوان بود.
به گفته همتي، در سالهاي اوليه بالارفتن نرخ خودکشي در استان، به دلیل کمبود امکانات بسياري از بيماراني که خودسوزي ميکردند، به بيمارستان اصفهان ارجاع ميشدند، ولي بسیاری از آنها باز نميگشتند و به مرگشان منتهي ميشد، او ميگويد: «در ساليان اخير خوشبختانه اين روش کنار رفته و در آمارمان شايد يک يا دو مورد در سال داشته باشيم و شيوه مرسوم بيشتر خوردن قرص است. آنهايي که تصميم به مرگ ميگيرند، از قرص... استفاده ميکنند، اما بقيه از قرصهاي اعصاب و هرچيزي که دم دستشان باشد با حجم زيادي استفاده ميکنند و خوشبختانه خيلي از اينها با شستوشوي مري و معده برميگردند».
مطابق آمار ارائهشده از سوی معاون اجتماعي سازمان بهزيستي استان ایلام، قرص، اسلحه و طناب در اولويت استفاده براي خودکشي هستند.
ايلام که شهر رنگهاي زخمي است
اين شهر سينما ندارد. فرهنگهاي قوميتي بسيار پررنگ است، سرزمين شلوارهاي کردي و پيرزناني که هنوز سربند ميبندند. ايلاميها صددرصد شيعه هستند. هرچند استاندار وقت ايلام (از زمان حضور ما در ايلام تا امروز استاندار تغيير کرده) معتقد بود که ايلام پيشرفتهاي خوبي داشته و به نظرش نبودن پارک و سينما در ايلام طبيعي است، زیرا اين شهر جمعيت زيادي ندارد. پيگيري ما درباره وضعيت سينماي ايلام به جايي نرسيد. سينماي ايلام با نام «قدس»، شش سال قبل به بهانه فرسودهبودن تعطيل و تخريب شد؛ اين در حالي است که معيار استاندارد جهاني وجود يک صندلي سينما به ازاي هر 16 نفر است، اما جمعيت 600 هزار نفري استان ايلام از داشتن حتي يک صندلي سينما محروم است. زمينِ تنها سينماي ايلام به پارکينگ تبديل شده است. شش سال وعده مسئولان استاني و شهرستاني ايلام در پيچوخم مصوبات و گفتارهاي بياجرا بر زمين مانده است. اداره کل ارشاد استان ايلام سالن مجتمع فرهنگي ارشاد را با عنوان سينما «فرهنگ» فعال کرده است تا بتواند حداقل خدمت فرهنگي به سينمادوستان کرده باشد، اما اين امر کافي نيست. به گفته مسئولان استاني، به این دلیل که صاحب اين سينماي تخريبشده بخش
خصوصي است و توانايي اداره آن را نداشته، حالا هم اشتياقي به ساختن آن ندارد. شايد اين همان ماجرايي باشد که مسئولان سازمان بهزيستي جداي از جنگ به آن اشاره ميکنند و آن افسردگي است. به گفته مسئولان بهزيستي استان، منابع علمي ميگويند بين 25 تا 30 درصد افرادي که افسردگي دارند، اقدام به خودکشي ميکنند. تحقيقات انجامشده در استان ميگويد متأسفانه درصد بالايي از مردم ايلام يعني حدود 35 درصد افسردگي درجه اول دارند. واقعيت اين است که خيلي از اين افسردگيها، افسردگي اساسي نيست که فرد را به سمت مرگ سوق دهد. با يک درمان روانپزشکي ميشود فرد از خودکشي نجات پيدا کند. متأسفانه در استان، خودکشي به شکلي شده که بسیاری از خانوادهها آن را جدي نميگيرند. خانم همتي ميگويد: «شما در استاني هستيد که از خيلي منابع محروم است، سازوکار سنتي اشتغال نيست. اينجا يک کارخانه که 50 نفر در آن مشغول باشند، نيست؛ جاهاي تفريحي ندارد؛ يک سينما بود که هفت سال است تعطيل شده و يک آمفيتئاتر دارد که اداره ارشاد در آنجا گاهي فيلمي را نمايش ميدهد».
آمارها در مرکز استان
در سال 94 طبق آمار دانشگاه علوم پزشکي بر مبناي پروندههاي بيمارستاني 1163 مورد اقدام داشتهايم و سال 95، 881 مورد بوده است. عجيب اينجاست که در حال حاضر آمارها تفاوت زيادي را بين زن و مرد نشان نميدهد و تقريبا درصدها 50، 50 است. اين در حالي است که در سالهاي گذشته نسبت زن به مرد در خودکشيها 70 به 30 بوده است. شهر ايلام 194 هزار نفر جمعيت دارد و اگر اين شهر را بهتنهايي در نظر بگيريم، مطابق آمار، ميانگين بالاتر از 500 نفر در صدهزار نفر اقدام به خودکشي در اين شهر انجام ميشود. معمولا بيشترين آمار خودکشي اين استان بين سنين 15 تا 34 است. مطابق آماري که به دست ما رسيد، در خود شهر ايلام که مرکز استان است 662 نفر در سال 94 اقدام به خودکشي کردهاند و اين آمار در سال 95 به 530 نفر رسيده است. پزشکيقانوني ميگويد از اين تعداد خودکشي در شهر ايلام 63 نفر در سال گذشته فوت کردهاند.
«متأسفانه بايد بگويم يکي از مسائلی که در ايلام بهشدت وجود دارد، خشونت است؛ خشونت چه عليه ديگري و چه علیه خود. نزاع زياد است، قتل زياد است و من نميتوانم آمار را بگويم، اما خودم بشخصه نگران شدم، زیرا اسلحه در دست مردم زياد است و خشونت هم به فراخور بالاست. داشتن اسلحه هم دلايل گوناگوني دارد، اسلحهها از زمان جنگ در دست مردم باقی مانده، و از طرفي به دليل زندگي عشايري اجازه داشتن اسلحه در بين مردم وجود دارد». اينها را که خانم همتي ميگويد، تا روز آخر سفرمان به نظر باورپذير نيست؛ تا اینکه وقتی چمدانهايمان را ميبستيم و آماده برگشت بوديم، صداي گلوله سکوت شب را شکافت... واکنش من و عکاس همسفرم طعنه بود که لابد کسي خودش را کشت، اما دقايقي بعد صداي ضجههاي زنان جوان و همسايههايي که پابرهنه در محله ميدويدند، ما را وادار کرد به خيابان برويم و جنازه جواني را از طايفه ملکشاهي ببينيم که قرباني يک دعواي طايفهاي شده بود.
سکوت، ارزش ايلام است
قرار است در مرکز نگهداري کودکان بيسرپرست استان مستقر شويم. مرکز نگهداري در بلوار امام علي و در يکي از کوچههاي منتهي به باشگاه ورزشي «تنومند». ساختمان آجر سهسانتي چندطبقهاي که يک خوابگاه براي مسافران و ميهمانان بهزيستي دارد. ميگويند زائران از چند روز پيش سفرشان را به کربلا آغاز کردهاند. اين را ميشود از اتوبوسهاي هيئتهاي مذهبي هم فهميد، اما در شهر هيچ فروشگاهي براي بهرهگيري از اقتصاد اين ماجرا وجود ندارد. ميگويند براي زائران بايد همهچيز صلواتي مهيا شود و ميهمان مردم هستند... 13 درصد منابع گاز کشور در استان ايلام است و تازه به بهرهبرداري از ذخاير نفتي اين استان اقدام کردهاند. با وجود همه اينها ميگويند سهمي که از اعتبارات کشوري به ايلام ميرسد، زياد نيست؛ اين در حالي است که با توجه به جنگي که ايلام از قربانيان اصلي آن بود، انتظار ميرفت سهم این استان زياد باشد و نيست. ايلام يکي از جوانترين و البته کمجمعیتترین استانهاي کشور است؛ جايي که ميگويند سرپوشگذاشتن روي دردها، يک ارزش است. عکاس هنوز موفق به گرفتن هيچ عکسي نشده و اين آغاز نااميدي است. به ما گفتهاند اگر دکتر علي موسينژاد را پيدا
کنيم، به منبع عظيمي از آمار دست پيدا کردهايم. موسينژاد «خودکشيپژوه» است و او را پدر خودکشي در ايلام ميدانند. گفتهاند خلاف جهت آب شنا ميکند و اطلاعاتش از همه دقيقتر است. راحت حرفهايش را ميزند و انتقاد ميکند. هرچند به خاطر صراحت و رُکبودنش مسئولان ترجيح ميدهند به جلسات دعوتش نکنند و صدايش را نشنوند. تماسهايمان با او نتيجه ميدهد. با او ساعت چهار در مرکز اقامتمان قرار داريم؛ مرکز اقامتي که در جنوبيترين خيابانهاي ايلام است و هيچکس باور نميکند ما تا پايان سفر در اين محله چه چيزهاي عجيبي را تجربه ميکنيم. در گشت کوتاهمان در شهر کمترين جمع جوانان را در کنار هم در حال گفتوگو ميبينيم و شايد بايد گفت اصلا نميبينيم. چند تصوير از جوانان هم که به دست ميآيد، همه تنها و در گوشهاي به ديوار تکيه دادهاند و روبهرو را نگاه ميکنند. راننده ميگويد گشتوگذارهاي جوانان شبها شروع ميشود. در جواب سؤالمان که اينجا اگر حوصلهات سر برود چه کار ميکني، ميگويد: «ميريم بيرون...» بيرون کجاست؟ «همين خيابون ديگه» خب يعني پارک ميريد؟ «پارک کوچيکه خيلي جا نداره» سينما؟ «نداريم...» شما خودکشي ديدهايد؟ «بله که
ديدهام. همين همسايه طبقه بالاييمان خودش را آتش زد...» کي؟ «همين شش ماه پيش...» مرد؟ «ها... بنده خدا پودر شد». اسم مغازهها، تبريکهاي روي در و ديوار نشان ميدهد قوميت هنوز در اين استان حرف اول را ميزند. رستوران قبايل، رستوران خلاش، شيريني ملکشاهي، مغازههايي با نام کلهرها و ميشخاصها؛ همه ريشه در اسامي طايفههاي شهر دارد. جوانهايي که هنوز در صحبتهايشان جنگآوري و اسبسواري از علايقشان است و البته استان بدون بيسوادي. تحصيلکردههاي بيکار ايلام هم در آمارهاي خودکشي جاي ميگيرند. آنهايي که کارمند دولتشدن برايشان ارزش است و زناني که آرزوي فرهنگيشدن (معلمشدن) را در سر ميپرورانند. زناني که درس ميخوانند و کارشناسيارشد ميگيرند اما بازاري براي رشدشان نيست و در طايفه تحقير ميشوند.
ممانعت مسئولان از فعاليت علمي در زمينه خودکشي
علي موسينژاد، عضو هيئتعلمي گروه علوم اجتماعي دانشگاه آزاد اسلامي واحد ايلام و دانشجوي دکتراي جامعهشناسي است که از سال 76 به تحقيق و تأليف درباره خودکشي مشغول است. او همچنين دستي در فعاليتهاي خيريه هم دارد.
موسينژاد با نگاه تاريخي درباره خودکشي ميگويد: «زماني در دنيا، که ايده «شاه سايه خداست» رايج بود، کسي که خودکشي ميکرد، خودکشياش تعرض به حق الهي پادشاهان تلقي ميشد و اگر زنده ميماند، مجازات شده يا اموالش مصادره ميشد و بهعنوان يک مجرم با خودش و خانواده او برخورد ميکردند. او را در قبرستان عمومی دفن نميکردند، يا اينکه دستوپايش را ميبريدند و جاي ديگري دفن ميکردند. ايران به نوعي الان اين مسير را هم طي کرده است. برای مثال در دهه 70 افکار عمومي درباره کسي که خودکشي ميکرد، قضاوت مذهبي داشت؛ انسان بايد در هر شرايطي استقامت کند تا خدا جانش را بگيرد، بنابراین خودکشي را گناه ميدانستند. برای مثال رفتن به مراسم فاتحه چنين افرادي کراهت داشت یا مردم حداقل تا زماني که مجبور نميشدند، به مراسم فاتحه چنين فردي نميرفتند. ولي الان از نگاه مردم خودکشي جزء انواع مرگ است و خودکشي در اذهان مردم، امری عادي است مثل سرطان. به هر دو هم ميگويند خدا رحمتش کند، تقديرش بود». عکسهايي را که از شهر سرابله، مرکز شهرستان چرداول ايلام، به دستم رسيده نگاه ميکنيم. در و ديوار خانه يکي از بزرگان شهر سياه است، دخترش با دارو خودکشي
کرده؛ دختر جوان 21ساله و دانشجو از خانوادهاي متمول. ماجرا ماجراي ازدواج بوده و نخواستن. شهر عزادار شده و جلوي خانه داغدار، سينهزني برپاست. ايلاميها خودکشي را پذيرفتهاند. هرچند مهندس محمدرضا مرواريد، استاندار وقت در گفتوگو با «شرق»، اين پذيرش و رفتن به مراسم فاتحه قربانيان خودکشي را بد و اشتباه ميدانست، اما حرف موسينژاد درست بود.
به گفته موسينژاد، کارکردن روي خودکشي در ايلام کار سادهاي نيست، به این دلیل که در اينجا هم مانند جاهای دیگر کشور، نگاه به مسائل اجتماعي در سطح کشور معمولا اجتماعي نبوده؛ يعني بيشتر پزشکي و امنيتي و روانشناختي بوده است. الان درباره مسائل اجتماعي بيشترين تحقيق و مقاله از سوی افرادي غير از جامعهشناسان انجام شده و در ايلام به این دلیل که يک استان ايلياتي و سنتي است، طبيعتا انگشتگذاشتن روي اين مسئله حساسيتبرانگيز است و مسئولان هم اين را بهانه کردند تا کاري نکنند. بارها متهم شديم که بزرگنمايي و سياهنمايي ميکنيد. متأسفانه اين نگاه تا الان وجود داشته است. خودکشي ريشههايي در گذشته دارد که از کنترل ما خارج است ولي ريشههايش هنوز بازتوليد ميشود.
يک روز به تنگ آمد و خودسوزي کرد
موسينژاد ميگويد: «از نظر من عوامل خودکشي، به چند دسته تقسيم ميشوند؛ نخست يکسري عوامل تاريخي؛ استان ايلام از اوايل دهه 40 همزمان با اصلاحات ارضي آبستن يکسري تحولات شد و به اعتقاد من يکي از ريشههاي آسيبهاي اجتماعي ايلام را بايد در تحولات ناشي از اصلاحات ارضي جستوجو کرد. استان ايلام مدتي جزء ايالت لر کوچک بود، لر کوچک ايلام و لرستان بودند که اتابکان و واليان بر آن حکومت ميکردند. بعد از اينکه حکومت آنها سرنگون ميشود، ايلام به ايالت پنجم ايران يعني کرمانشاهان اضافه شد. اوايل دهه 50 اين استان تبديل به يک استان مستقل ميشود و بر اساس آخرين سرشماري قبل از جنگ، استان ايلام 21 درصد جمعيتش شهرنشين و بقيه عشاير و روستاييان بودند. در پی اصلاحات ارضي و مهمتر از آن، جنگ تحميلي مهاجرت و شهرنشيني در استان ايلام افزايش يافت. بر اساس اولين سرشماري بعد از جنگ يعني 1365، جمعيت شهرنشين استان ايلام به 42 درصد رسيد يعني دو برابر شد. تغييرات آني و سريع ناشي از جنگ، جامعه را آبستن حوادث کرد. به هرحال قبلا به دليل غلبه جمعيت روستايي و عشايري، ارزشها و سنتها و فرهنگ عشايري در منطقه حاکم بود اما با شروع جنگ، استان ايلام
بيش از همه درگير شد».
هنوز جنگ در ايلام نفس ميکشد. آدمهايي که هرکدام عزيزي را از دست دادهاند. اين ادعا هميشه وجود داشت که جنگ در ايلام آغاز و در ايلام هم ختم شد، زودتر شروع شد و ديرتر هم پايان يافت؛ اين همان موضوعی است که موسينژاد روي آن تأكيد دارد و ميگويد: «از بين پنج استان کشور يعني آذربايجانغربي، کردستان، کرمانشاه، ايلام و خوزستان که درمجموع هزارو 500 کيلومتر با عراق مرز مشترک دارند، طولانيترين مرز مشترک با عراق يعني حدود 430 کيلومتر مربع را ايلام دارد و هرچند در دوران صلح ميتواند فرصتي براي يک استان باشد، ولي در زمان جنگ تهديد بود. زمانی که جنگ شروع میشود، نوار مرزي ايران بهویژه مهران و بخشهايي از دهلران به تسخير عراق در ميآيد و عشايري که در آن مناطق بودند، به مناطق شمالي استان و برخي هم به شهرهاي ديگر مهاجرت ميکنند تا از تيررس دشمن در امان باشند».
جنگ براي ايلاميها هنوز تمام نشده است. عراقيها هنوز در شهر هستند. مثل سيما زن 45ساله با 65 درصد سوختگي که همسرش معاود عراقي بود. همسري که حالا به عراق برگشته و سه بچه بدون شناسنامه براي سيما باقي گذاشته است. دستهايش را بالا ميزند تا عکاس از دستان جمعشدهاش عکس بگيرد. اشکش به پهناي صورت ميبارد که پسرش ايمان ميگويد: «من به نسيم، خواهرم و مامانم پيشنهاد دادم بريم تو اتاق عقبي و قرص بخوريم و در رو هم ببنديم که کسي پيدامون نکنه. همونجا با هم بميريم که اين همه بدبختي تموم شه». ايمان خودکشي را راهحل ميداند. هم ايمان، هم نسيم و هم خواهر بزرگشان نازنين مثل پنجه آفتاب هستند. نسيم براي اينکه شناسنامه بگيرد، با يک ايراني عقد کرده و طلاق گرفته است. نازنين هم شوهرش زندان است، ايمان با اختلالهاي جنسي و هورموني مدرسه را رها کرده و در خانه است و دلش ميخواهد خودکشي کند، مانند خواهرش نسيم که او هم يکبار رگ دستش را زده است. انگار که دیگر چارهاي نباشد. آنها حاصل جنگاند. حاصل ازدواج ايراني با معاودين. معاود يعني عودت دادهشده. برمبناي چگونگي تبعيد هزاران نفر از عراق به ايران و دادههاي اسناد و در نهايت اظهارات
مقامات وقت عراق، تبعيد اين افراد به ايران بخشي از فشارهايي بود عليه انقلاب تازهشکلگرفته مردم ايران و ازدواج معاودين با ايرانيها که مشکلات فراواني را در پي داشت.
همانطور که در شهر ميگرديم، موسينژاد به گرههاي فرهنگي در ايلام اشاره ميکند و ميگويد: تحول و مهاجرت جمعيتي ناشي از جنگ باعث شد کل ساختار اجتماعي ايلام تحتالشعاع قرار گيرد. بخش عمدهاي هم به ايلام مهاجرت کردند و ايلام تبديل به يک اردوگاه بزرگ آوارگان جنگي شد و مملو از جمعيتي که فرهنگشان هم به لحاظ ايلي هم به لحاظ روستايي با هم متفاوت و بعضا متضاد بود. روستاييان و عشاير به شهر وارد و به قول تافلر به آيندهاي که در انتظارشان بود، پرتاب شدند. ما گرفتار اين قضيه شدهايم. بيآنکه با فرهنگ شهري آشنا شويم و استعداد و آمادگي لازم را به لحاظ اجتماعي و فرهنگي کسب کنيم. يکمرتبه از طبيعتي که آزاد است، کنده و به شهرنشيني پرتاب شديم. من فکر ميکنم نطفه خيلي از آسيبهاي اجتماعي ايلام در این امر نهفته است؛ برای مثال شما تصور کنيد در زندگي عشايري زن و مرد کنار يکديگر فعاليت و زندگي ميکنند و يکسري سنتها پذيرفته شده است، زن ميتواند در زمينه کشاورزي و دامداري فعاليت کند و البته پذيرفته که جنس فروتر است و پدر حق دارد بدون نظرخواهي، او را شوهر بدهد و زن نیز اين را ميپذيرد. يا اينکه ميگويند دختر با لباس سفيد از منزل
پدر خارج ميشود و با کفن از خانه شوهر؛ که به معناي واقعي بازنماي نگاه جامعه ايلیاتي به زن است. يک گذار ديگر هم از دوره جنگ به دوره صلح که ما متأسفانه جامعه را براي ورود به دوره صلح هم آماده نکرديم؛ ازاینرو جامعه ايلام چند گذار را با هم طي کرد و از ابعاد مختلف شخصيت ايلامي تکهپاره شد».
اي مرگ بيا گلوي ما را بفشار
آمارها ميگويند ايلام در حال تجربه يک تحول در خودکشي است. همانطور که پیشتر گفته شد، از سال 68 تا 94 رتبه اول خودکشي در کشور متعلق به ايلام است. در سال 95 بر اساس آمارها کرمانشاه اول و ايلام دوم است. اما اين مسئله خيلي هم جاي خوشحالي ندارد، زیرا اين استعدادِ آسيب، به حوزههاي ديگر منتقل شده است. برای مثال در همين سال که آمار خودکشي در ايلام کاهش پيدا کرده، ميزان اعتياد، قتل، کودکآزاري، خشونت خانوادگي و طلاق افزايش يافته است.
اگرچه ميگويند خودسوزي شيوهاي خاص و زنانه است، اما روايت فرد خودکشيکننده در بيمارستان امام متفاوت است. دستخطي که نيمهشب از يکي از پزشکان آشنا ميگيريم و به رابطش در بيمارستان امامخميني براي پيداکردن اين فرد نشان ميدهيم، معجزه ميکند. پرستار نامه را که ميبيند، ميگويد: «بايد قول بدهي هيچوقت معلوم نشود که کدام شيفت و با اجازه چه کسي وارد بخش سوختگي شدهايد، بايد قول بدهي که هيچوقت کسي نفهمد...». بعد همانطور که گان و پاپوش مخصوص را به دستمان ميدهد، ميگويد: «صبح او را از سرابله آوردهاند؛ جوانی 35ساله و معتاد به هروئين. سه سال پيش برادرش به واسطه خودسوزي از بين رفته است (در اين گزارش او را ناصر صدا ميکنيم). تمام ديوارهاي بخش اورژانس سوختگي صورتي است و بوي مواد ضدعفونيکننده مشام را آزار ميدهد. ناصر روي تخت افتاده و باندهاي قهوهاي سرتاسر تنش را پوشانده است. پوست صورتش دوديرنگ است و کناره گوشش زغال شده و لابهلاي موهاي باقيمانده سرش هنوز ميتوان لباس سوختهاش را ديد. برادرش مدام در حال رفتوآمد است و خانوادهاش هم جلوي در اورژانس سوختگي ايستادهاند. ناصر حواسش جمع است، ناله نميکند. گفتهاند
65 درصد سوختگي دارد، اما خوب حرف ميزند و مدام ميگويد: «... خوردم... خيلي درد دارم خواهرجان...». ناصر چرا اين کار را کردي؟ اين را ما ميپرسيم و او ميگويد: «عصباني شدم، بيکار بودم و مادرم مدام غر ميزد، هفته پيش هم دختر یکی از بزرگان سرابله خودکشي کرده بود و شهر سياهپوش بود، اعصابم خرد بود، هي ميگفتم خودم را آتش ميزنم که مثل برادرم صابر خيالم راحت شود. امروز صبح که مادر دوباره غرغر کرد، نفهميدم چه شد، پيت نفت را روي سرم خالي کردم و کبريت را کشيدم، جانم آتش گرفت خانم جان...». برادر ناصر بالاي سرمان ميآيد و تهديد ميکند که اگر عکس بگيريم، شکايت ميکند. آرامآرام وقت بيرونرفتن، همانطور که لباسمان را عوض ميکنيم، به رابطمان ميگوييم: خدا رو شکر حالش خوبه نه؟ ميگويد: انگار قبلا بيمار خودسوز نديديد؟ همهشان همينطورند، اولش خوب حرف ميزنند، از فردا صبح عفونتش زياد ميشود و تب ميکند، شب عفونت به قلب ميرسد و طلوع صبح پسفردا را نخواهد ديد.
جلوي در بخش، خانواده ناصر ايستادهاند، از سرابله آمدهاند و ميگويند اين دومين برادر است که آتش ميگيرد. از دختر اهل سرابله ميپرسم که هفتمش تازه تمام شده، یکي ميگويد: دانشجو بود، انگار کسي را ميخواسته و پدرش رضايت نداده. قرص خورده و تمام... .
از بيمارستان امام بيرون ميزنيم، بوي تعفن و محلول ضدعفوني در مشاممان ميپیچد. جلوي اولين جوي آب ميايستيم تا همراهم اضطرابش را در جوی بالا بياورد. ساعت 10 شب است. پياده کمرکش خيابان شهري را ميگيريم که هيچچيز از آن نميدانيم. يک ساعت بعد در يکي از بلوارها از سوی دو ماشين پرايد محاصره شدهايم و مضحکه چند جوانيم. آدرس جايي را که هستيم، نميدانيم. تنها نشاني ما يک ايستگاه آتشنشاني است، وارد ايستگاه که ميشويم، چيزي مثل ترس از آتش گلويمان را فشار ميدهد. ماشينهاي قرمز آتشنشاني جلويمان ايستادهاند و بوي ضدعفوني انگار توي فضا ميرقصد. چهارزانو وسط حياط به آسمان صاف و بدون ابر ايلام نگاه ميکنيم. از دور صداي دسته عزاداري ميآيد. يک کاروان جديد وارد ايلام شده و مياندارشان در بلندگو فرياد ميزند: هرکه دارد هوس کربوبلا بسمالله...
بيا آتش بزن بر خرمن من
اما چرا خودسوزي؟ اين سؤالي است که هرکسي از ظن خود به آن جواب ميدهد. به گفته آقاي موسينژاد در دهه 70 حدود 70 درصد کساني که خودکشي ميکردند، خانمهايي بودند که تازه ازدواج کرده بودند. مهمترين روش خودکشي آنها هم خودسوزي بود. در سالهاي اخير، خودسوزي سومين روش مورد استفاده در خودکشي است. البته در بعضي شهرستانها هنوز اولين روش مورد استفاده است. بهطور کلي خودکشي به چند دليل رخ ميدهد؛ پيوستن به عزيزي که از دنيا رفته، انتقامگرفتن و رسواکردن کسي، اثبات بيگناهي خود، خلاصشدن و فرار از شرايطي که غيرقابلتحمل به نظر ميرسد، استمداد و طلب کمک؛ باجگيري و تسليمکردن ديگران در مقابل خواستههاي خود، آزمودن ديگران و دريافتن نظر آنها درباره خود، جلب توجه و نمايش، فرار از مجازاتشدن در آينده و...». اين استاد دانشگاه ميگويد، دليل ديگر استفاده از آتش براي مرگ اين است که در گذشته به این دلیل که جامعه روستايي و عشايري بود و آتش جزء لاينفک زندگي بود، مردم براي خودکشي خود را به آتش ميسپردند. از طرف ديگر، منابع مذهبي ما آتش را جزء مطهرات دانسته و همچنين گناهکاران را به آتش وعده دادهاند. نکته بعد اين است که معمولا ما در
زبان کُردي، افعال زيادي با ترکيب واژههاي آتش و سوختن و سوزاندن داريم؛ مانند دلم سوخت، دودمانش سوخت و... اينها جزئي از ناخودآگاه ايلاميها شده و ميدانيد که هرگاه فرد کنترلش را از دست بدهد، ناخودآگاهش کنترلش را در دست ميگيرد. (اين بخش از گفتههاي آقاي موسينژاد من را ياد تجربهاي مياندازد؛ در راه درهشهر و سوار بر ماشين بهزيستي، بارها اين جمله را از مددکاران بهزيستي شنيديم؛ اگر اين اضافهحقوقها واريز نشود، خودم را ميسوزانم...)
مطابق آمار، در حال حاضر دیگر خودسوزي روش مرسوم نيست. مسموميت با دارو، استفاده از طناب، استفاده از آتش (خودسوزي)، و خودزني با اسلحه، مهمترين روشهاي خودکشي در ايلام هستند. البته استفاده از سموم ضد آفات گياهي هم در حال افزايش است. منتها شرايط در شهرستانها فرق ميکند؛ در برخي، از دارزدن بيشتر استفاده ميشود، مثل چرداول؛ در برخي از اسلحه، مثل ملکشاهي؛ و... طبيعتا وسايل و روشهاي مورد استفاده تأثيری تعيينکننده دارد بر اينکه اقدام، به مرگ منجر شود.
آمار دقيق و معتبر نيست
بعضي مواقع گزارشهايي منتشر ميشود که خودکشي و اقدام به خودکشي را با هم خلط ميکنند. مانند گزارش تعاون، کار و رفاه که به اشتباه اعلام کرده ايلام بالاترين نرخ خودکشي را در دنيا دارد. در کشورهاي توسعهيافته وقتي آمار خودکشي اعلام ميشود، منظور خودکشي منجر به مرگ است. تعداد اقدام به خودکشيها را هم بر اساس تعداد خودکشيهاي منجر به مرگ حدس ميزنند. برخي خودکشيپژوهان معتقدند که تعداد اقدام به خودکشيها 20تا 25 برابرِ تعداد خودکشيهاي منجر به مرگ است. البته در ايران و استان ايلام که يک استان سنتي است و ميزان شفافيت در همه زمينهها و از جمله خودکشي ناچيز است، نسبت اقدام به خودکشي، به خودکشي منجر به مرگ بيشتر از عدد ذکرشده است. بهطور کلي در استان ايلام هشت درصد اقدامها منجر به مرگ ميشود. منتها اقدام منجر به مرگ در بیشتر شهرستانها فرق ميکند؛ برای مثال در ملکشاهي بهطور متوسط 28 درصد اقدامها به مرگ منجر ميشوند، چرا که خودزني با اسلحه، طناب و خودسوزي بيش از ساير وسايل و روشهاي خودکشي، مورد استفاده قرار ميگيرند، اما نگاه جامعهشناسان خودکشي مانند موسينژاد اينطور نيست. در دنيا زنان بيش از مردان اقدام به
خودکشي ميکنند و مردان بيش از زنان در اثر اقدام به خودکشي ميميرند. در ايلام نیز همينطور است، قبلا آمارها دقيق نبود و بخش قابلتوجهي از آنچه با عنوان خودکشي ثبت ميشد، قتل بوده بهویژه در ميان زنان جوان.
سوختن کسبوکار ماست
ايلام شهر کوچکي است، در روزهاي منتهي به اربعين شلوغ و زنده است. کبابيها گُلهبهگُله خيابان بساط ميکنند و بوي کباب در تمام خيابانها به مشام ميرسد. رستورانهاي خوب به کباب و دندههايشان معروفاند. ميشود در ميان مکالمات آدمها اين جمله مشخص را شنيد: «ميرم دو سير گوشت بخورم». يکي از کارمندان بهزيستي ميگويد، بيشترين درآمد مردم ايلام خرج خورد و خوراکشان ميشود، آدمهايي که بهشدت به غذا اهميت ميدهند، شايد چون تفريح اصليشان همين غذاخوردن است. ايلام، شهر عسلهاي طبيعي و روغن اصيل حيواني و کبابهاي فرد اعلا با مردم ميهماننواز و پيرزنهايي که روي چانهشان خالکوبي دارند، به هيچکدام از اينها معروف نيست؛ شهرتش به خاطر خودکشي است. خودکشي که در تمام اين سالها با يک هيس بزرگ کتمانش کردهاند و حالا گريبان جوانهاي شهر را رها نکرده است.
رانندهاي که بهزيستي در اختيارمان قرار داده، ليسانس مهندسي مکانيک دارد؛ اما راننده قراردادي سازمان است، مرد جوان و خوشقد و بالايي که يک سال است ازدواج کرده و خودش ادعا ميکند عمدهفروشي خواروبار شغل اصلي اوست، اما به خاطر افتخار خانوادگي کارمند دولت شده است. او ميگويد: «اينجا ميلياردر هم که باشي کارمند دولتشدنت افتخار ايل است. من هم وقتي زن گرفتم، به اين شرط عروس را گرفتم که کارمند دولت شوم»، يعني کارمند دولت شوي حتي به قيمت اينکه راننده باشي؟ ميگويد: «موقعيتِ کمي نيست خانم. شما که دنبال سرنخ خودکشي باشي، اين را بدان خيليها که در آزمونهاي کارمندي قبول نميشوند خودکشي ميکنند».
ميخواهيم رأس ساعت شش بعدازظهر مطب دکتر جواد پيراني باشيم؛ متخصص جراحي عمومي که بيشتر دوران کارياش را در بيمارستان امام و بخش سوانح سوختگي گذرانده است. جايي در خيابان سعديشمالي در دفترش منتظر ماست. آرام و خونسرد و خوشبرخورد برايمان صحبت ميکند. درباره آدمهايي که خودسوزي ميکنند اما دليلش را نميدانند.
کنترل خشم را بلد نيستيم
دکتر جواد پيراني را به واسطه يک دوست روزنامهنگار پيدا کردهايم. او حالا مدتهاست از بخش دولتي جدا شده و جراحي ترميمي ميکند، کسي که حداقل تجربه 12 سال کار در بخش سوختگي بيمارستانهاي دولتي را دارد.
برخلاف ديگران پيراني دليل عميقي براي خودکشي ايلاميها نميبيند. او ميگويد: «برخلاف آن چيزي که ما ميبينيم، من اعتقادي ندارم که خودکشي و خودسوزی دليل عميقي نمیخواهد و اين را هم به واسطه کارم که در دورهاي ماهانه حداقل تجربه 28 خودسوزي را داشتم، ميگويم. در بیشتر مواقع ميديديم که دلايل بسيار پيشپاافتاده و کوچک است که فرد را به اين سمت ميبرد. اينجا نوع رفتار و برخورد با مشکلات زندگي و نیز نوع مواجهه با استرس از يک قانون خاص پيروي ميکند و آن قانون عدم تحمل يا کاهش تحمل است. آنچه امکان دارد در يک قوم و نژاد ديگر بهخوبي حل شود، اينجا امکان ندارد». پيراني خيلي کم با مواردي برخورد کرده که کسي را در تنگنايي قرار دادهاند که فرد از آن تنگنا به سمتي ميرود که ديگر چارهاي نبوده و تمام ابزارهاي دفاعي و حمايتي را زايلشده ديده و در نتيجه آخرين راه را انتخاب کرده است. مصداق اين حرف را در روستاي جهانآباد درهشهر ديديم. روستايي که هر خانهاش داغ خودکشي داشت و حداقل چهار جوان به خاطر اينکه از والدين خود اجازه خروج از خانه را نگرفته بودند يا نمرهشان کم شده بود، با سموم کشاورزي خودکشي کرده بودند.
پيراني دوباره حرفش را تأیید ميکند: «رفتارهاي ايمپالسيو (رفتارهاي تکانشي که انسان به صورت لحظهاي برانگيخته ميشود و آنها را انجام ميدهد و بعدا هم ممکن است احساس خوبي نسبت به انجامشان نداشته باشد) و در لحظه در جامعه ايلام بيشتر از ديگر جاها اتفاق ميافتد. در همه وجنات زندگي آنها اين رفتارها را ميشود ديد. اولين ابزار مواجهه يک خانم ايلامي که از ميهماني آمده و با شوهرش دعوا کرده، خودکشي است. يک ساعت بعد وقتي از او ميپرسي چرا با خودت اين کار را کردي، دليلش را نميداند. من با همه آنها حرف ميزدم و دليل آنها را ميخواستم. بعضي وقتها عقبهایآنچناني وجود نداشت. يکجور عدم کنترل بر تکانهها که در شرايط نرمال نميبينيم. در شرايط نرمال در برابر تکانهها کنترلي وجود دارد. ميشود تصميم را به چند ساعت بعد واگذار کرد. اما اينجا اين کنترل وجود ندارد، فرد خودش را آتش ميزند، قرص ميخورد یا يک گلوله در سرش خالي ميکند».
خودم را از دستت آتش ميزنم
دکتر پيراني در ادامه ميگويد، «سوختن» در گفتوگوي ايلاميها زياد صرف ميشود: «مثلا من حرفي به شما ميزنم که موجبات دلخوري شما را فراهم ميکنم و شما ميگوييد آقاي دکتر اين حرفي که به من زديد، آدم را واقعا ناراحت ميکند، من از شما توقع نداشتم؛ اما اينجا جمله مرسوم اين است: آدم از دست اين حرف شما بايد خودش را بکشد. اينجا خيلي چيزها حتی نحوه مواجهه با استرس هم فرق ميکند. خلاصه اينکه من ميتوانم بهجرئت بگويم عمقي در اين قضايا نديدهام».
جالب اينجاست که در ايلام کسي که خودکشي ناموفق دارد، کمتر دوباره اقدام به خودکشي ميکند و اين برخلاف نُرم جهاني است. پيراني تأكيد ميکند: «اينها که خودسوزي دارند، جراحي ترميمي ميکنند، اين همان شور زندگي است، از آنها ميپرسم چرا اين کار را کردي؟ شوهرش او را ميآورد و تعريف ميکند وقتي خواسته زنش را خاموش کند، دستان خودش هم بهشدت سوخته و دليلش هم يک دعواي ساده است. ميخواهم بگويم آموزش به قدري پايين است که کسي مجهز به باکيفيت زندگيکردن و نحوه مواجهه با استرس نيست».
به سمت درهشهر
يک ماه قبل از اين سفر، دکتر موسويچلک، ميهمان روزنامه «شرق» بود و درباره خودکشي در ايلام آمارهاي زيادي را به ما ارائه کرد. او گفت درهشهر ايلام بالاترين آمار خودکشي را دارد. اصرار زيادي ميکنيم تا ما را به درهشهر ببرند، هرچند ميگويند بيفايده است، اما همراهمان ميشوند. درهشهر، درهشهر زيبا با گلهاي صورتيای که از ديوار خيابانها به پايين ريخته شده، با خيابانهايي فراخ و خانههايي يکطبقه چقدر زيبا و دوستداشتني. روستاهاي کوچک يککوچهاي که قرار است تصويرمان را عوض کنند. ساعت هفت صبح عازم درهشهر شديم. آنجا با مسئولان بهزيستي و اورژانس اجتماعي هماهنگ کردهاند؛ مسئولاني که ديگر درباره خودکشي هيچ مسئوليتي ندارند. آدمهايي که ميدانند خودکشي بخش ممنوعه ايلام است. در راه آقاي کُردي، از مسئولان آسيبهاي اجتماعي سازمان بهزيستي که ازقضا خودش هم درهشهري است، توضيحاتي درباره اين شهرستان ميدهد: «درهشهر از زمان ساسانيان ساخته شده و قدمت 2500ساله دارد. آثار تاريخي آن زمان هم وجود دارد. اينجا 200 هزار نفر جمعيت داشته. خيلي هم گردشگر داخلي دارد. مردم به دليل زمينهاي حاصلخيز، عمدتا کشاورزي ميکنند. سطح درآمدشان
نسبت به ديگر شهرهاي استان بهتر است و کيفيت زندگيشان هم مناسب است و خيلي هم دوست دارند بهروز باشند. زبانشان لري است، فرهنگشان شبيه استانهاي لرستان و جنوب خوزستان است. با جنوبیها خيلي وصلت دارند».
حالا که درختهاي سربهفلککشيده درهشهر پيدا شده، اما و اگرهاي آقاي کردي از آسيبها هم مشخص ميشود: «با وجود ويژگيهاي مثبت درهشهر، اما اينجا افسردگي کم نيست. در فصل کشاورزي بیشتر با سم خودکشي ميکنند و ميزان خودسوزي کم است و خيليها با قرص اقدام ميکنند. کساني که با سموم و قرصهاي کشاورزي اقدام به خودکشي ميکنند، حتما ميميرند، اما بقيه نه. خودکشهاي درهشهر در بازه سني متفاوتی هستند؛ از فرد 10ساله تا 70ساله اقدام به خودکشي کرده. اينجا خودکشي را بهعنوان یک راهحل ميدانند، فردي که اقدام به خودکشي ميکنند، مراحلي را طي ميکند، اما اينها مدتزمان کمي را دربارهاش فکر ميکنند. چند سالي ميشود که خوشبختانه خودکشي خيلي رشد آنچناني نداشته و روند آن کاهشي و روبهپايين بوده است. اما مسئلهای که در کل استان بايد بگوييم، بحث اميد به زندگي است که اينجا بسيار پايين است. از جمله مسائل ديگر که مربوط به کل استان است، متأسفانه خشونت بالاست، چه خشونت فيزيکي و چه کلامي، درگيريهاي قومي و قبيلهاي هنوز وجود دارد و در مواردي منجر به قتل شده است».
به گفته آقاي کردي، در درهشهر روستاهاي اسلامآباد، وزيرآباد و دشتآباد بالاترين نرخ اقدام به خودکشي را دارند، 478 مورد در صدهزار نفر.
واگذاري موضوع به علوم پزشکي
به مرکز اورژانس درهشهر رسيدهايم. همان ابتداي ماجرا خانم زينيوند، رئيس اورژانس اجتماعي شهرستان درهشهر، آب پاکي را روي دستمان ميريزد و ميگويد: «اينجا از سال 89 به صورت علني دست ما را از دخالت در پروندههاي خودکشي کوتاه کردند. با پيگيريهاي مکرر من مشخص شد از سوی مديرکل بهداشت استان اين دستور داده شده و دلايلش را به ما واضح نگفتند. البته هنوز خودکشي تابو و مايه آبروريزي است؛ زیرا محيط اينجا کوچک است و همه همديگر را ميشناسيم، براي همين وقتي کسي به دليل خودکشي به بيمارستان مراجعه ميکند، خيليها ثبت نميشوند. چيزهاي ديگري ثبت ميشود که بهاصطلاح آبروي خانواده نرود و براي همين، آمارها با هم تطابق نداشتند، ازاینرو مشکلات بسیاری پيش ميآید».
روستاي جهانگيرآباد؛ خانه دلبر
مردم ماشين دولتي که ميبينند، اخمهايشان توي هم ميرود. اينجا روستاها کوچک است، کوچک به اندازه دو تا کوچه. مانند دو کوچه بههممتصل جهانگيرآباد که يک خانه در ميان، خاطره خودکشي دارند. آنقدر مردم جوابمان را ندادهاند که از ماشين اورژانس اجتماعي خواستيم همانجا پيادهمان کند تا خودمان در خانهها را بزنيم و سوژهها را پيدا کنيم. وارد کوچه اول ميشويم. يک وانت وسط کوچه ايستاده و شلوارهاي بچگانه را دانهاي سههزارتومان حراج کرده است. بچههاي قدونيمقد هرکدام يکي از همين شلوارها به پا کردهاند و مادرها برايشان شلوارهاي ديگري برميدارند. لهجهشان غليظ است، اما بچهها به مدد مدرسه، فارسي حرف ميزنند. يکي از آنها به مادرهاي توی کوچه ميگويد که ما براي تحقيق درباره خودکشي آمدهايم. زني جوان جلو ميآيد و ميگويد: «من دو بار خودکشي کردم، الانم شوهرم زندانه، اگر آزاد نشه خودم رو ميکشم».
از اين حرفها و همهمهها در ميانشان زياد ميشنويم، تا اينکه پسر جواني جلو ميآيد و ميگويد: «اين خانههاي رديفشده کنار هم، حداقل يکي در ميان از خودکشي خاطره دارند. برو در خانه دلبر را بزن، پسرش 15 سال پيش خودش را کشت، دلبر حرف براي گفتن زياد دارد.
خانه دلبر يک حياط دارد پر از درخت بلوط و گلهاي صورتي و مرغ و خروسهايي که وسط حياط ول شدهاند. زن با سربند و لباسی آبي ميآيد جلوي در. ميگوييم از تهران آمدهايم تا درباره خودکشي بنويسيم، اصلا کسي را ميشناسي که عزيزش خودکشي کرده باشد؟ در را چهارطاق باز ميکند تا وارد شويم. مينشيند روي تخت وسط حياط. عکس بچهاش را بغل ميگيرد و تعريف ميکند: «اسمم دلبر است. چهار پسر داشتم و دو دختر. پسر اولم 15 سال پيش سر قبرستان، روز تاسوعا سم گلپنبه خورد. 18سالش بود. دردش هم غريبي بود. ما آبداناني هستيم و وقتي به اينجا آمديم، غصهدار بود. ميگفت ما اينجا غريبيم. شوهرم هم ميگفت شب بيرون نرويد و اجازه نميداد با دوستانش رفتوآمد کند. روز تاسوعا بچهام سم گلپنبه خورد. پدرش خيلي ناراحت شد و ميگفت چرا گفتم نرو پيش دوستات، خودش هم اعصابش از دست رفت و خودکشي کرد، اونم مثل پسرم سم گلپنبه خورد. من، دلبر، مادر محمدم، محمد 18سالهاي که پرپر شد و حالا هم آرزويم سلامتي همه بچههاست».
موقع خداحافظي دلبرخانم ميگويد: «برادرزادهاش مجيد هم خودکشي کرده و خانهشان دو در بالاتر است»، اما فقط آدرس ميدهد تا به آنجا برويم. اسم خواهر مجيد سيتا است. سيتا همان دختری است که در ابتدای گزارش عکسش منتشر شده و دختر پرشروشوري که دستمان را ميگيرد و وارد خانه شلوغشان ميکند. آش ترخينه و پلو و مرغشان سر سفره است، بيسؤال همسفرهشان ميشويم. در خانهاي که سه داغ ديدهاند. داغ مجيد، داغ آذر و داغ احمدآقا پدر خانواده. سيتا همانطور که برايمان غذا ميکشد، ميگويد: «من سيتا هستم. 31ساله و مجرد، ماندهام تا از بچههاي برادرم که همسرش در تصادف کشته شده و از مادر پيرم نگهداري کنم. خواهرم آذر در خوابگاه دانشگاه آزاد در اردبيل قرص خورد و خودکشي کرد، دليلش را هم هيچوقت نفهميديم، فقط يکي از همکلاسيهايش گفت دلش براي خانه تنگ شده بود. خواهرم آذر شش سال پيش با قرص... خودکشي کرد. برادرم هم سال 87 گچ خورد و خفه شد. نمرهاش کم شده بود و از ترس پدر خودکشي کرد».
از سيتا ميپرسم به خودکشي فکر ميکني؟
ميخندد و ميگويد نه بابا به شوهر فکر ميکنم.
اينجا هيچچيز خوشحالمان نميکند.
پس از ديدن سيتا، ميهمان خانه رئيس اورژانس اجتماعي هستيم. آرمان و عينالله از فاميلهايش هستند، مرداني که حداقل چهار مرتبه خودکشي را تجربه کردهاند. آرمان 23ساله، کشاورز و صاحب يک فرزند يكساله است.
آرمان چند بار خودکشي کردي؟
سه بار، پارسال هم سم خوردم.
چه سمي؟
اسمش يادم نيست.
از کجا آوردي؟
از شهر خريدم.
چقدر خوردي؟
اندازه نيم ليتر.
بعد چي شد؟
بردنم بيمارستان. من نميدانم چه شد. يادم نميآيد، چند وقت بيهوش شدم.
چرا خودکشي کردي؟
نميدانم...
دنبال چه بودي که نداشتي؟
بالاخره من جواني هستم که چيزهايي که بايد داشته باشم، نداشتم. خانهاي دارم اما پول ندارم بسازمش. به خانواده گفتم و کمکم نکردند. گفتم ميخواهم سم بخرم چيزي نگفتند من هم خريدم، چند بار هم پيش از اين خودکشي کردم. سکوت ميکند.
خب؟
رفتم سم خوردم. چند بار هم حداقل صد بار خودم را با چاقو زدم. الان هم فکر خودکشي دارم چون مشکل زياد دارم. چند بار هم بيمارستان بستري شدم.
درباره خودکشي با دوستانت زياد حرف ميزني؟
وقتي کار ميکنم، فقط بحث خودکشي نميکنم. وقتي ميشينم پيش اکي فقط فکر خودکشي ميکنم.
اکي کيه؟
زنم.
چرا دلت مرگ ميخواهد؟
من مشکل اعصاب داشتم و دارم.
دارو ميخوري؟
ديگه نه.
چقدر درس خواندهاي؟
سه کلاس.
الان چي داشته باشي خودکشي نميکني؟
من شغلم کشاورزيه. من يکساله دارم کار ميکنم، دو ميليون قرض کردم، صد هزارتومن سود داشته برايم.
چيزي هست که خوشحالت کند؟
بچهام.
چند ساله عروسي کردي؟
پنج ساله. بچهام سه، چهار ماهه است.
عينالله رفيق و پسردايي آرمان هم تجربههاي مشابهي دارد.
عينالله چند سالهاي؟
33ساله، سه بار اقدام به خودکشي داشتم، يك بار سم و دو بار قرص خوردم.
چرا؟
بار اول به خاطر زنگرفتن. به خاطر اينکه زن بگيرم خودکشي کردم، ولي بعدا جدا شدم. فکر ميکردم زن بگيرم مشکلم حل ميشود.
توي درهشهر رفقايي داشتي که خودکشي کنند و بميرند؟
حداقل 10 نفر. از رفقايم.
چرا خودکشي ميکردند؟
هرکدام مشکل خودشان را داشتند. شايد مشکل خود ما باشيم.
زندگي رو دوست داري؟
بعضي وقتها بله و بعضي وقتها نه.
الان هم به خودکشي فکر ميکني؟
بله.
درآمد ماهانهات چقدر است؟
ما کشاورزيم و درآمدمان هم فصلي است. دقيقا معلوم نيست چقدر است.
آرزوت چيه؟
زياد آرزو دارم. هيچي...
چي داشته باشي ديگه خودکشي نميکني؟
حقيقتش اين است که فکر نميکنم چيزي خوشحالم کند.
آخرين باري که خنديدي کي بود؟
يادم نيست. خنده از ته دل هيچوقت نداشتم.
چه اتفاقي بيفتد حالت خوب ميشود؟
هيچي... هيچي ديگر حالم را خوب نميکند.
دانشآموزان و خودکشي
از درهشهر بازگشتهايم، اما فکر درهشهر رهايمان نميکند. آدمهايي که خودشان را تمامشده ميديدند و وقتي ميگفتند در دنيا هيچ چيزي نيست که خوشحالشان کند، کاملا قابلباور بود. در خوابگاهمان يک ميهمان ويژه داريم، ميهماني که از گفتن اسمش معذوريم، اما از مسئولان آموزشوپرورش است. براي سادهشدن شکل روايت براي او يک اسم مستعار انتخاب و از حالا خانم خاني صدايش ميکنيم. خانم خاني درباره خودکشي ميان دانشآموزان نگران است، او ميگويد: «پديده جديد و نگرانکنندهاي که پزشکي قانوني زير بار آن نميرود، ماجراي خودکشي دانشآموزان است و آمارها هم در اينباره ضد و نقيض است. در ايلام خودکشي قبلا بين خانمها بيشتر بود و بعد گسترهاش به مردان هم رسيد، بعد از بيسوادها نوبت کارمندان شد، اما سن پايين کمتر داشتيم. الان سن خودکشي پايين آمده و نگران هستيم. اما آمار دقيقي نداريم». مسئولان آسيبهاي اجتماعي آموزشوپرورش هم مانند ما از دسترسي به آمار مرگوميرها به خاطر خودکشي محروماند. خاني ميگويد: «ما به شورايعالي آموزشوپرورش رفتيم و از آنها خواستيم پروندهها را در اختيارمان قرار دهند تا نقشه خطرپذيري را ترسيم کنيم و ببينيم در
کدام منطقه بيشتر است تا کارهاي آموزشي را بيشتر کنيم. آماري به ما دادند که آمار خوبي نبود. من آمار تيرماه را داشتم که در آن آمار با آن سامانه علوم پزشکي به ما داده بود شش نفر را به ما اعلام کردند ولي من بهجز آنها چهار نفر ديگر را هم ميشناختم. در حال حاضر فراواني خودکشي بين دانشآموزان راهنمايي بيش از همه است».
به گفته اين معلم، بسیاری از خودکشيها هم اجباري است، بهویژه در حوزه دختران که آنها را به خودکشي مجبور کردهاند. گفتهاند قبل از اينکه همه بفهمند، قرص بخور خودت را راحت کن.
يک نمونه از ميان کساني را که وادار به خودکشي شده در درهشهر ديدهايم. وقتي مرد با آبوتاب از بيعقلي دخترش و خوردن قرص... ميگفت، همسرش با ايما و اشاره از ما خواست سر کوچه منتظرش باشيم. زن همانطور که با گره چارقدش بازي ميکرد، تعريف کرد که دخترشان در راه مدرسه نامه يکي از پسران محل را از دستش گرفته. آنروزها يعني پنج سال پيش دخترم کلاس دوم راهنمايي بود و 14ساله. برادر دخترم و دوستش اين صحنه را ميبينند و يک دادگاه خانوادگي در اتاق کوچکشان او را به مرگ محکوم ميکند. قرص را برايش تهيه ميکنند و سه روز در همان اتاق حبسش ميکنند، غروب روز سوم دختر مادر را صدا ميکند و رويش را ميبوسد و قرص را به همراه جرعهاي آب سر ميکشد.
خاني ميگويد هيچوقت نميشود آمار خودکشيهاي منجر به مرگ را دقيق گرفت، زیرا بخشي از خودکشهاي استان به شهرهاي ديگر منتقل ميشوند و آماري از آنها وجود ندارد. به گفته او افرادي که خودکشي ميکنند بيمه شامل حالشان نميشود و براي همين از دفترچه کسي ديگر براي درمان استفاده ميکنند. يا ميگويند اصلا خودکشي نبوده و مسموميت بوده یا اصلا وجود ندارد. او تأكيد ميکند: «آماري که علوم پزشکي به من داد، از فروردين 94 تا مهرماه امسال يک مورد دانشآموز داشتيم که اقدامش منجر به مرگ شده. درحاليکه من حداقل هفت مورد را ميشناسم. دانشآموزي در هليلان داشتيم که براي خودکشي از اسلحه استفاده کرده بود و قسمت چانه و فک بالا و پايين را برده بود و خانوادهاش گفتند خودکشي نکرده و ميخواسته اسلحه را تميز کند. يا بچه کلاس هفتمي داشتيم که با زنجير خودش را حلقآويز کرده بود و نجات پيدا کرد. ولي يکي داشتيم در تيرماه امسال که قرص خورد، دختر سال سوم راهنمايي و درگذشت».
اين کارمند آموزشوپرورش البته علت خودکشيها را هم فقط مسائل مالي نميداند. خاني ميگويد: «ميدانيد؟ ما فراموش شديم. ما بچه همين شهر بوديم و زماني که رفتيم دانشگاه وقتي ميگفتيم بچه ايلاميم ميگفتند ايلام کجاست. درصورتيکه ما انتظار داشتيم ايلام را حداقل به تعداد بمبارانهايمان بشناسند. جلوي چشم ما بچههاي همسايه شهيد شدند. خلاصه ميخواهم بگويم ما بچههايي داشتيم که معاون يک اداره بودهاند و به این دلیل که پست معاونت از آنها گرفته شده، خودشان را از ساختمان سهطبقه پرت کردهاند. اينجا خودکشي دلايلش پراکنده است. بگذاريد يک روايت دردناک برايتان بگويم. خود شهر ايلام زماني نامش حسينآباد بود. سال 1310 اسمش ايلام شد که اسم خوبي نيست، معناي لغوي ايلام يعني درد. ايلام برگرفته از آلام است».
استاندار و مسائل اعتقادي ايلام
زمان حضور ما در ايلام مهندس محمدرضا مرواريد، استاندار ايلام بود. نگاه او نگاه غالب مسئولان است، به اعتقاد او ايلام هم شهري است مانند شهرهاي ديگر، مسئله خودکشياش هم مثل شهرهاي ديگر است. شهر توسعه يافته و نبايد درباره خودکشي حرف زد، هم مايه آبروريزي است و هم آن را افزايش ميدهد.
آقاي مرواريد چرا زمانی مسئولان استاني پولي را که براي ساختوساز يک استان داده ميشد نميپذيرفتند؟
من اين را بهطور کلي تکذيب ميکنم. اين يک دروغ محض است. من خودم مدير کل کشاورزي در دوران جنگ بودم، اولا استانداران تلاش ميکردند پول زيادي بگيرند تا بازسازي انجام شود. بازسازي انجام شده و مردم پولشان را گرفتند و يک نفر هم نيست که خانهاش در جنگ آسيب ديده باشد و پول نگرفته باشد. استانداران تلاش کردهاند پول بيشتري بگيرند تا خرابيها جبران شود.
آيا ايلام آنطور که بايد و شايد پيشرفت داشته؟
ايلام و همدان و لرستان و کرمانشاه در خودکشي رتبه اول را دارند، با فاصله اندکی از اول تا چهارم هستند. واقعيت اين است که ايلام خيلي پيشرفت کرده، تا سال 54 يک جاده آسفالت از کرمانشاه به ايلام نبود. همه اين چيزهايي که الان وجود دارد، اعم از کارخانه، فرودگاه و تونلها بعد از انقلاب ساخته شده، 10 روستا قبل از انقلاب در ايلام برق داشته، ولی در حال حاضر همه روستاها برق و گاز دارند. گاز ايلام جزء رتبههاي اول است. کل کشور ما مشکلات و کمبودهايي دارد و آنطور که بايد پيشرفت نکرديم، اما اينکه ايلام از استانهاي همجوار عقب مانده باشد، اينطور نيست، اما بالطبع به این دلیل که ايلام در حاشيه کشور قرار داشته، عقبتر است. شما هرچه به حاشيههاي مرزی ميرويد، عقبافتادگي وجود دارد و ايلام هم شاملش میشود. اينکه بگوييم کار نشده، درست نيست. شما شاخصها را در سايت برنامه و بودجه نگاه کنيد؛ ايلام از ميانگين کشوري بالاتر است. اگر قرار به تحقيق باشد، بايد يک تحقيق درست باشد. به نسبت جمعيت، از نظر سواد جزء استانهايی هستیم که مبارزه با بيسوادي دارد.
آقاي مهندس اين ميتواند يک آسيب براي استاني باشد که ميزان بيکارياش بالاست؟
اولا ايلام از نظر بيکاري در رديف 17 قرار دارد. تا دو سال پيش اول بود، اما الان نه. درواقع آنطور هم نيست که وضعش خيلي خراب باشد، سال 92 اول تا سوم بود.
شهر شما يک مرکز تفريحي يا سينما ندارد.
اگر کسي در زمینه توسعه مطالعه کرده باشد، ميداند کمي جمعيت باعث عدم توسعه ميشود. سينماساختن براي يک شهر 200 هزارنفري جواب نميدهد. در جايي مانند تهران هر کاري سودآور است. بايد دولت کمک کند، شهرداري کلا 90 ميليارد تومان بودجه دارد و کمي جمعيت موجب شده کارهاي خدماتي پا نگيرد.
قبول داريد مهاجرت از ايلام زياد است؟
مگر در جاهاي ديگر نيست؟ الان يکسوم تهران تُرک هستند.
من مشخصا درباره ايلام حرف ميزنم، جناب مهندس... .
ايلام هم مانند جاهاي ديگر.
شما هيچ وقت خودسوزي ديدهايد؟
در پنج سالي که مدير بودم، مطالعه کردم و درباره خودکشي خواندم. خودم بهعنوان مدير ميگويم بالطبع جنگ در رواج خودکشي اثر داشته ولي واقعيت اين است که اعتقاد و اخلاق خيلي ضعيف شده. من بارها افرادي را که خودکشي کردند، ديدهام. از نظر مالي و بيکاري مشکلي نداشتند، اما خودکشي کردند. يادم ميآيد قبل از انقلاب جواني به خاطر عشق و عاشقي خودکشي کرده بود و تا ماهها در محافل تعجب ميکردند و سر اينکه به مجلس ختم او بروند یا نه بحث بود. از نظر ديني خيلي روی این مسئله بحث بود ولی الان مثل آبخوردن است. خودکشي ميشود و مردم عادي و روحانيها هم براي ختمش ميروند و اين اشتباه است.
در همه شهرها مسائل اخلاقي و عشق و عاشقي و بدبختي وجود دارد. ايلام که استثنا نيست. چه اتفاقي ميافتد که واکنش مردم ايلام خودکشي است؟
من معتقدم بالاخره از 30 استان يک استان اول ميشود. خيلي مهم نيست. فکر ميکنيد در تهران آمار خودکشي پايين است؟ در ايلام ضعف اعتقادات بيشترين عامل خودکشي بوده است. وگرنه بيکاري مسئله همهجاست. البته اين صحبتکردن درباره خودکشي در ايلام خيلي خوب نيست و باعث رواج آن ميشود.
انگار تمام باورم زخم شده/يک ايل بلوط در سرم زخم شده
ايلام چه دستهاي زبري دارد/مثل کف دست پدرم زخم شده
اين يکي از رباعیهاي جليل صفربيگي است. شاعر ايلامي که خودسوزي را انکار نميکند و کتاب «سونات بلوط»خود را به زنان ايلامي تقديم کرده است. بخش فرهنگي هم به ماجراي مرگ و خودسوزي در ايلام توجه جدي داشتهاند. «بماني»، فيلم داريوش مهرجويي هرچند به مذاق ايلاميها خوش نيامد، اما نقطه عطف مهمی براي شناسايي مشکلات زنان در ايلام بود. آنها ميگويند ما هنوز در جنگيم و داریم تاوانش را پس ميدهيم. هنوز آثار افسردگي و ازدستدادنهاي جنگ حالشان را جا نياورده است. هرچند جليل صفربيگي ميگويد با همه دردهاي جنگ، در دوران دفاع مقدس، کسي خودکشي نميکرد. او ميگويد: «براي من ايلام، مادر ما و يک زن است؛ يک زن زجرکشيده و زجرديده در طول تاريخ؛ اگر تاريخ ايلام را از ابتدا تاکنون بررسي کنيم، يک زن زجرکشيده است که مادر همه ماست و من سعي کردم آن حسي را که يک فرزند ميتواند به مادرش داشته باشد، در شعرهايم بروز دهم، مخصوصا فاجعهاي به اسم خودکشي و خودسوزي مردم ايلام که بيشتر در بين زنان و دختران رايج است، باعث شد که به موضوع بيتفاوت نباشم. راجع به اين موضوع خيلي فکر کردم؛ به نظر من خودسوزي نيست، نوعي ديگرسوزي است». صفربيگي ميگويد علاوه
بر خودسوزي، ديگرسوزي هم در ايلام رايج است. به گفته او ديگرکشي براي آقايان است. معمولا آقايان ديگرکشي ميکنند بهجاي خودکشي، اما در خانمها اين خودکشي که اتفاق ميافتد. درواقع خودکشي و خودسوزي، ديگرکشي و ديگرسوزي، اما به این دلیل که توان ديگرکشي و دیگرسوزی ندارند، اين کار را نميکنند و خودشان را ميکشند و ميسوزانند. نکته ديگر اينکه يک نوع انتقام در پشت اين مسئله است، يعني با کشتن و سوزاندن خودشان، درواقع از ديگران انتقام ميگيرند. اين شاعر ايلامي تأكيد ميکند: «به نظر من فلسفهای پشت اين خودکشيهاست؛ بهعبارت دیگر شايد گرههاي فکري، مذهبي، فلسفي و سياسي در طول تاريخ وجود داشته که هرکدام اينها فاکتورها و مؤلفههايي داشتهاند. برای مثال حشاشين بودند، اسماعيليها بودند، گروههاي خاصي در ايران و دنيا بوده، دراويش و صوفيه بودند و هرکدام آدابي داشتهاند. به نظر من ميشود در پشت اين خودسوزيها، مرام و مسلکی پيدا کرد که هيچ سازماندهيای هم پشت آن نيست».
دوران دفاع مقدس با همه مشکلاتش دوران خاطرهانگيزي براي مردم بود. شايد براي همين زنان و مردان ايلامي به مقاومت فکر ميکردند. صفربيگي اين را ميگويد و اضافه ميکند: «ما هشت سال جنگ داشتيم، تقريبا صددرصد استان ايلام درگير بود. همه آواره، ما زير چادر هشت سال در کوه و جنگل بوديم، هشت سال عزيزانمان کشته و تکهتکه شدند؛ چه آنهايي که در خط مقدم جبهه بودند، چه اينهايي که بمباران شدند. شما در اين هشت سال بگرديد و ببينيد چه تعداد خودسازي داشتیم؟ بهندرت موردی پيدا ميکنيد، شايد اصلا يک مورد خودسوزي هم پيدا نکنيد. من موضوع جالبتري هم به شما بگويم که قطعا هيچکدام از اين محققان به اين قضیه اشاره نکردهاند، همينطور دوستاني که از آنها پرسيديد؛ آن هم مباحث متافيزيکي و ماورائي است که ميتواند به اين قضيه مربوط شود. من مطلقا اعتقادي به خرافه ندارم، اما آيا نميشود يک زاويهاي هم باز کرد؟ چه اتفاقي ميافتد در اين اقليم خاص که شخص به قول شما هيجان و علاقه شديدي براي خودسوزي دارد؟ دو روز بعد که 70-80 درصد سوخته، از او ميپرسي چرا؟ ميگويد نميدانم، پشيمانم، اي کاش اين کار را نميکردم. تقريبا 90 درصد کساني که خودسوزي
کردهاند، بهشدت پشيمان شدهاند. خب چه مسئلهای پشت اينها است؟ خيليها این را به اعتقاد مردم نسبت ميدهند، ولي شما الان يک هفتهاي هم که آمديد اينجا میبینید که از نظر اعتقادي مردم ايلام، بسیار معتقدند، خيلي هم متعصب هستند، حجابشان از سراسر جهان اسلام کاملتر است. شما بهندرت خانم مانتويي ميبينيد».
در ذهن ما هر شهري يک رنگي دارد. تهران طوسي است، رشت سبز است، مشهد نيلي، و در آبان 96، ايلام با کوههاي خاکياش زردرنگ بود. مردم ايلام هنوز لابهلای صحبتهايشان ميگويند ما جنگزدهايم؛ هنوز وقتي حرف جنگ ميشود، سينههايشان سنگين ميشود. بازار سنتيشان و مغازههاي خالي خياطي و صنايع دستي که ديگر نفس نميکشد، شهر را رنگپريده ميکند. انگار اين رخوت براي ادامه زندگي جلويشان را ميگيرد. ايلاميها ميهماننوازند و مهربان. توي خندههايشان هم تو را شريک ميکنند. خيلي زود در شهر شناخته شديم و آدمها براي گفتن از تجربههايشان پيش ما ميآمدند.
اکنون فرصت کسبوکار در ايلام است. حالا که راه سفر به عتبات باز است، ميشود چرخهاي کند اقتصاد اين شهر کوچک را حرکت داد. ميشود به برکت راهي که به کربلا ختم ميشود، مردم اين شهر دوباره سيراب شوند، تا اين آتش برايشان گلستان شود و کسبوکاري راه بيفتد که صاحبش ايلاميها باشند. اين شهر تشنه ديدهشدن است و دلش نميخواهد آن را پايتخت خودسوزي جهان بدانند.
ما چمدانهايمان را سنگينتر از روز آمدن به ايلام بستهايم. يک دفتر کوچک پر از خاطره آدمهايي که براي پروانهشدن پيلهشان را آتش زدند، در کيفمان سنگيني ميکرد و هواپيما که از زمين برخاست، بغض ما هم اشک شد. به ياد سياوشهایي که آتش برايشان گلستان نميشود.
پینوشت:
1: اشعار انتخابشده در اين گزارش از آثار جليل صفربيگي است.
2: تهيه اين گزارش جز با همکاري وزارت رفاه، سازمان بهزيستي استان ايلام، دکتر علي موسينژاد، نیما راد و دکتر جواد پيراني ميسر نبود.
3: فايل تمامي مصاحبهها نزد خبرنگار «شرق» محفوظ است.